Showing posts with label جمشید پیمان. Show all posts
Showing posts with label جمشید پیمان. Show all posts

29 December 2008

در لحظه لحظه های این همه سا ل جهان سرشار از گرسنگی بود و استفراغ و این تکرار ماجرای کهنه ایست


در آستانه ی امسال


جمشید پیمان



سخت و سهمناکند لحظه هایمان
در عبور از سال های بی طلوع و بی غروب
بهمن هامان بی بهار گذشتند
و بهارمان؟
باغ های خزان زده ی هزاران خاطره اند .
و خاطره هامان ؟
پر از هجوم تبرهایند
بر مظلومیت باغ بی بهار .
این سال ها پراز بهانه های دلفریب اند
برای نهال های نومیدی
در سرزمین خزانی دلمان .

در لحظه لحظه های این همه سا ل
جهان سرشار از گرسنگی بود و استفراغ
و این تکرار ماجرای کهنه ایست
گذشته بر مادرانمان
از دیر و دور تا امروز
جهان هماره یکسان میگذرد:
" بسیاری ازین دهلیز هراسناک عبور میکنند
با تازیانه ها، خنده ها ...
و دروغ .
و اندکی ، تنها ا ندکی ،
در این مغاک بی فرجام
شهاب میشوند، میسوزند ، می میرند... "

درین غربت بی درو پیکر، دلم میگیرد،
دلم تنگ میشود
برای سروها ،بنفشه ها، سوسن ها
برای سهراب ها، سیاوش ها ، تهم تن ها
دلم تنگ میشود
برای تجریش ، میگون ، ونک ...
و سوها نک .
برای بازارچه ی آب سردار
برای کوچه ی دلداگی های کودکیم ؛ دردار
دلم تنگ میشود
برای عبور آینه و شمعدان
از میان خاطره ی خوش روزهای حنا بندان
برای گذر باغ پسته بگ
و حاج خلیل
با سروهایش که خم نشد ند
- به قول شاعر رسمشان بود که ایستاده بمیرند-

دلم برای همه اینها تنگ می شود
و آن بسیار بسیار دوست داشتنی ها
که انباشته ی جاودانه ی جانم اند.
با این پیش درآمد
برآستانه ی امسا ل
پای می نهم
نه لرزنده، نه حسرت بار .
لحظه های این همه سال
برمن ، ما و میلیاردها بی آینده
سخت و سهمناک گذشتند
تا اندکی ، تنها اندکی،
جهان را سهم خویش بدانند
در تنهائی و انحصار .

من ، اما ،
در آغاز این دهلیز نایستاده ام
و نه در فرجامش
- دهلیز بی آغاز و بی فرجام -
من ، تنها، برگزید ه ام
ـ به اختیار یا به اجبار ـ
که تا به آخر شهابی باشم
در میانه ی این دهلیز
بی هیچ حسرتی بر آ ن همه سال.

در میانه ی این دهلیز
شهابی می مانم ،
در آستانه ی امسال :
می سوزم ، می میرم .


06 December 2008

دادگاه عدالت اروپا، ناممکن ها و تمکین ها


دادگاه عدالت اروپا، ناممکن ها و تمکین ها

جمشید پیمان

نمی دانم شما این نکته را درباره قالی فروش ها شنیده اید؟ میگویند قالی فروش باید عمر نوح ، صبر ایوب و گنج قارون داشته باشد تا بتواند به کارش ادامه دهد و از این کسب، سرانجام درآمدی فراچنگ آورد. عمر نوح می خواهد زیرا حکم خرید قالی مثل حکم خرید نان و گوشت و شیر و ماست نیست که مشتری روزانه و فراوان داشته باشد . یک قالی فروش ممکن است ماه ها چشم به در بدوزد تا یک مشتری به سراغش بیاید . تازه آیا جنس را بپسندد یا نپسند ، بخرد یا نخرد. پیداست که چنین گذران وقت و اینگونه انتظار کشیدن ، باید با صبر و حوصله بسیار توام باشد . خود قالی فروش ها می گویند فقط صبری در حد صبر ایوب است که می تواند کار ساز شود.و گرنه کار فرش فروشی با بی صبری و کم حوصلگی منافات دارد. البته قالی فروش که به امید کسب درآمد ، بسم اللهی گفته و پای به بازار کار نهاده است ،و در انتظار توفیق، نوح وار عمر می گذراند و ایوب وار صبر می ورزد، باید گنجی قارون وار هم داشته باشد تا بتواند جوابگوی مخارجش در این مدت انتظار، که اغلب هم طولانی است ، بشود.

بگفت از عاشقی بهتر چه کار است؟

می دانیم که کار تجارت فرش با کارمبارزه برای کسب آزادی ، آن هم مبارزه با نظامی تا به این درجه جنایت کار و خون ریز و ضد بشر ، یعنی دقیقا نظام جمهوری اسلامی حاکم بر ایران ،هیچ گونه قرابتی ندارد. مشابهت البته دارد. یعنی این مبارزه ی سخت و سهم ناک هم عمر نوح می خواهد و هم صبر ایوب و هم گنج قارون. بنا براین فرد یا گروهی که دل و پته ی کار دراز مدت را ندارد و می خواهد فوری به نتیجه برسد و به قول معروف دیر آمده است و میخواهد زود هم برود و ضمنا در این راه هزینه ی چندانی هم متحمل نشود ، در بازار این کارزار یا جائی ندارد و یا اگر هم اندک جائی را اشغال کند ، لاجرم و خیلی زود آن را ترک خواهد گفت. مبارزه با چنین رژیم پلیدی را هر کس می تواند آغاز کند. یعنی هر کس با هر قد و قامتی می تواند پای در این میدان نهد و پرچم کارزار برافرازد . اما تداوم بخشیدن به مبارزه و به خصوص تا آخر ماندن و کشیدن ، البته کار هرکس نیست. آن کس که برای آزادی پیکار می کند اگر می خواهد نبردش راه به جائی ببرد باید به راستی عاشق باشد و پیه هر بلا و مصیبتی را به جان بمالد و از بذل هر آنچه که دارد ، حتی جان شیرینش، دریغ نورزد زیرا بزرگان و مجربان این عرصه از قدیم گفته اند:

اهل کام و ناز را درکوی رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی
در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی


فاصله های پرنشدنی از حرف تا عمل

برای من از روز هم روشن تر بوده است که مجاهدین خلق ایران تا زمانی که آرمان های مردم ایران برای آزادی و دموکراسی را با خود حمل می کنند ، شکست ناپذیرند. کار البته بسیار دشوار و راه بیش از آن چه که به تصور درآید ناهموار بوده است. اما آیا دشواری کار و ناهمواری راه عوامل تعیین کننده در مبارزه سترگ مجاهدین است؟ پاسخ را من نه حدس می زنم و نه از متن آرزوهایم بر می آورم. عمل کرد مجاهدین خلق در سی سال گذشته و در رویاروئی با فاشیزم مذهبی حاکم بر کشورمان ، مبین این نکته است که دشواری کار و فراز و نشیب راه و بویژه طولانی شدن زمان مبارزه ، در کار آنها نقش تعیین کننده نداشته اند. از اظهاراتم برداشت نادرست نشود. اگر می گویم این عوامل نقش تعیین کننده نداشته اند به این معنی نیست که تاثیر گذار نبوده اند و مجاهدین متناسب با آنها و برای تفوق بر آنها اقدامی نکرده اند و شیوه های مناسب و مورد لزوم به کار نبسته اند. مساله مساله ی پرداخت بها و تقبل هزینه است. در این مبارزه بسیار بسیار دشوار با رژیم جمهوری اسلامی ، هر فرد و گروهی که به طور جدی پای در میدان می نهد باید بداند که کارش بسیار هزینه بر است. در این عرصه آن کس که بیم جان دارد یا نگران همسر و فرزند است و یا دلشوره ی خانه و کاشانه و مال ومنالش را دارد ، هر اندازه هم که با آرزویش صادق باشد باز هم راه به جائی نمی برد. چنین کسانی می توانند برای آزادی اشک بریزند و در فراقش زاری کنند و امید وار باشند که سرانجام دستی از غیب برون آید و کاری بکند. البته واضح و آشکار است که اگر در هرموردی شاید دستی از غیب برون آید و کاری بکند ، اما در عرصه ی پیکار برای آزادی هیچ دستی از هیچ عالم غیبی نه بیرون می آید و نه کار ساز می شود. . قدیمی های ما می گفتند و درست هم می گفتند که :

مهتری گر به کام شیر در است
شو خطر کن زکام شیر بجوی
یا بزرگی عز و همت و جاه
یا چو مردانت ، مرگ رویاروی

همان قدیمی ها می گفتند و البته درست هم می گفتند که :

که را بویه ی وصلت ملک خیزد
یکی جنبشی بایدش آسمانی
خرد باید آنجا و جود و شجاعت
فلک مملكت کی دهد رایگانی

بنا براین ملاحظه می فرمائید که هیچ چیزی در این جهان مفت و مجانی به دست نمی آید و در این میان به خصوص آزادی گران بها و پر هزینه و کم یاب ، نه تنها مفت و مجانی به دست نمی آید بلکه در راه رسیدن به آن باید در گام نخست ، آری درگام نخست ، از همه چیز و در صدر آنها از جان خویش ، دست شست. و مجاهدین خلق ایران چنین بوده اند و چنین هستند.

برآیند ایستادگی و مبارزه

سال هاست که نام سازمان مجاهدین خلق ایران در لیست گروه های تروریستی ایالات متحده آمریکا و اتحادیه اروپا قرار دارد. اگر مجاهدین تروریست می بودند ، دلم نمی سوخت و با خودم می گفتم اینها حقشان است که دست و بالشان بسته شود و کشور های آزاد و دموکرات و حامی دموکراسی و حقوق بشر کاری بس نیکو کرده اند که آنها را درلیست سیاه تروریستی گذاشته اند و جلوی فعالیتشان را گرفته اند. اما حقیقت امر این است که مجاهدین بنا به درخواست سرکرده تروریست های عصر ما ، یعنی نظام جمهوری اسلامی، در لیست تروریستی کشورهای آزادی خواه و دموکرات قرار گرفته اند. اینها یقینا از باب آزادی خواهی و دموکرات مآبی و یا از سر دلسوزی برای حقوق بشر نبوده است که به این خواست رژیم آخوندی مبنی بر قراردادن مجاهدین در لیست سازمان های ممنوعه، با روی خندان و آغوش باز ، پاسخ مثبت داده اند. چون اگر به این ارزش ها اندکی توجه میکردند آن وقت هرگز به مخیله شان هم خطور نمی کرد که یک نیروی کوشنده برای آزادی را درپای ضد آزادی ترین عنصر عصر ما قربانی کنند. اما آنها چنین کردند و به این ترتیب کار را برمجاهدین بسیار بسیار دشوار ساختند. شاید کمتر کسی بتواند موقعیتی را که ناشی از این بند و بست کثیف و شرم آور ایجاد شده است ، به تصور در آورد. مجاهدین خلق در داخل ایران به این دلیل که گفته اند حاضر به تسلیم در برابر زور گوئی ها و جنایت های رژیم نیستند و از حق خود و مردم ایران یعنی آزادی و حاکمیت مردمی تا روز باز پس گرفتن آنها از پای نمی نشینند ، صدصد ، هزار هزار و ده هزار ده هزار، به زندان افتاده اند و بد ترین شکنجه ها را متحمل گشته اند و به دار کشیده شده اند و دربرابر چوخه های تیر قرار گرفته اند. در خارج از ایران هم قربانی سیاست مماشات و معامله و زد و بند های زشت کشورهای آزادیخواه و دموکرات با بنیانگذار تروریسم دولتی ، گردیده اند. مگر یک نیروی آزادی خواه و مظلوم در آن واحد در چند جبهه می تواند بجنگد؟ مگر این آزادی خواهان توش و توانی بی حد و مرز دارند که در مقابل این همه ستمگری جهانی ، نه داخلی و منطقه ای ، بتوانند تاب بیاورند و از پای نیفتند؟مجاهدین اما نه تنها از پای نیفتادند ،بلکه سرفرازانه و نیرومند تر ایستادند و به پیش تاختند.

سیاوش در عبور از جنگل آتش

دادگاه عدالت اروپا برای سومین بار به سود مجاهدین رای داد . این رای نشان داد که جهان به صورت یکدست و تمام عیار در چنبره ی حاکمیت زشتی و پلشتی ها نیفتاده است. هزاران پارلمانتر و حقوق دان و سیاستمدار از همین کشورهای آزادی خواه و دموکراتی که نام مجاهدین را در لیست تروریستی گذاشته اند ، به پشتیبانی از مجاهدین برخاسته اند و برای احقاق حق و برای دفاع از حیثت و حرمت انسانی میکوشند تا دولتمردانشان را وادار به تعظیم کنند. این امر اما تنها به خاطر خواست این آزادی خواهان و پشتیبانان حق و عدالت ، تا بدین مرحله نرسیده است. عوامل تعیین کننده که در این راه کارساز بوده اند و بی هیچ تردیدی تا پیروزی نهائی و باز پس گرفتن حقوق مجاهدین و مردم ایران نقش اصلی و تعیین کنند خواهند داشت، نزد خود مجاهدین قرار دارد. آرمان های مجاهدین برای آزادی ایران و استقرار دموکراسی از حقانیت ذاتی برخوردارند و مشروعیت خود را از صد سال مبارزه مردم ایران در این راه کسب کرده اند. مجاهدین خلق در راهی که گام نهاده اند آن شرط نخستین گام یعنی عاشق بودن را داشته اند. مجاهدین در این مبارزه شگفت انگیز هرگز تا به امروز بیمی به دل راه نداده اند و هرگز در برابر سهمگین ترین مشکلات و خطرات پای پس نکشیده اند. مجاهدین هرگز غبار نومیدی بردل و گرد دلسردی بر چهره نداشته اند. مجاهدین برای ذره ذره از پیروزی هایشان بهای لازم را پرداخته اند و از هزینه کردن هستی شان دریغ نورزیده اند. مجاهدین حقانیت آرمانی و مشروعیت مبارزه خود را خانه به خانه ، کوچه به کوچه ، شهر به شهر و کشور به کشور برده اند و در عرصه های مختلف و از جمله در دادگاه های نظیر دادگاه عدالت اروپا عرضه کرده اند و حقشان را از گلوی غاصبان حقوق ملت ایران باز پس گرفته اند. رای دادگاه عدالت اروپا هنوز هم در آغاز راه است.

مردم ایران اگر آزادی می خواهند ، که می خواهند ، اگر خواستار دموکراسی هستند، که هستند، هنوز هم باید بجنگند ، باید هزینه کنند و باید پایداری بورزند. اما حقیقت امر این است که کاروان پیروزی به راه افتاده است و به یمن تلاش و استقامت و صداقت فرزندان شایسته مردم ایران و در پیشاپیش آنان ، همین مجاهدین خلق، روز به روز شتاب بیشتری می گیرد و پیروزی های بزرگتر و تعیین کننده تری را نوید می بخشد .

16 October 2008

پـیـروزی مـا، به دست ما خورده رقم، ای دشـمـن خـلق، رو به پـایـانـی تو، از وحـدتِ مـا، چـنـیـن پــریـشانـی تو


پـیـروزی مـا، به دست ما خورده رقم

جمشید پیمان


ای دشـمـن خـلق ، رو به پـایـانـی تو
از وحـدتِ مـا ، چـنـیـن پــریـشانـی تو
در پـیـش خــروش خـلـق آزاده یِ مــا
چـون شب ز طلوع صبـح ، ویـرانی تو

مـا ، راهــروانِ کــوچــک و سـتــاریــم
پـرورده یِ فـکر اشــرف و ســرداریــم
مـا ، پـرچـم کـاوه را بـرافـراشـتـه ایـم
مـا ، مـیهـن خـود به اهـرمـن نسپاریم

ای کـارگر ، ای مـعـلـم ، ای دانـشـجو
ای برده یورش به دشمـنان از هر سو
همبستـه و همدل و هم آواز بـه پیش
از خیزش دشــمـن شـکنـت بـا ما گــو

ای خصـم بداندیشـه و بدخـواه و پـلید
ایـران، چـو تـو دشمـنی ستمکار ندید
ما ، درهـمه حال با تو در جنگ و نـبـرد
پــیــروزی ازآن مــا بــود بــی تــردیــد

پـیـروزیِ مـا به دست ما ، خورده رقم
تــاریـخ جـز ایـن زمـا نـخـواهـد زد دم
با خـیـزش ما ، زهـم فـرو پاشد خصم
دسـتِ من و تـو ، گره چو گردد با هـم

در برزن و کوی و شـهـر و بـیراهه و راه
درخــانــه و کـارخـانـه ، در دانــشـگـاه
پیچیده طـنـین " مـرگ بـر اسـتـبـداد "
ایـنـسـت شـعــار خـلـق آزادی خــواه

تــا بـاز تـــو را رهــا کـنـم از هــر بــنـد
تـا بـر لـبـت ای خلـق نـشـانـم لـبـخـنـد
در رزم مــقــدســم ، ز پــا نـنـشــیـنـم
بـر نـام تـو و بـه نـام ایــران ســوگــنـد

در زیـر درفش و داغ و بـرچـوبـه ی دار
هــمـــواره زنـــان مـیـهـنـم در پــیـکـار
خـوانـنـد ســرود " زنــده بــاد آزادی "
باشعلـه یِ جـانشان زده بر شـب تـار

آزادیِ مــیــهـن از قـیـام مـن و تـسـت
همـراهی و همدلی، پیام من و تست
جـان و دلـمـان به نـور ایــران روشــن
ایـن نقطه ی پایانیِ شام من و تـست

ظـلمـتکـده را دوبــاره روشـن سـازیـم
" ویـرانـه وطن " دوباره گلشن سازیم
ایـن مـیـهـن زخـم خــورده را بــاردگــر
آزاد ز قــیــد و بــنــدِ دشـمـن سـازیــم


26 August 2008

خنده را می بینی که چه دلتنگ می لغزد رویِ ترک هایِ کهنه یِ لب هایم؟ بلعید مرا این بغض


بلعید مرا این بغض

- جمشید پیمان -



تا پرنده و هوا
در یک بامدادِ بی دغدغه
هماغوش شدند
شادی ،
چه شرمگینانه از فراز خانه یِ تاریخی ام
پر کشید
و من
خطِ نگاهش را
بر پوسته یِ بغض بلعنده ام
به تصویر کشیدم .
ابری ،
بر باغ نسل من نبارید
در غروبِ انقراض .
ما ،
خاک شدیم و شیار خوردیم
تا آن دانه یِ قدیمی ِ پنهان
شاید
دوباره بروید
دربامدادی که آفتاب
بی شک ؛
دوباره می تابد .

بلعید مرا این بغض
تا سالیان بی شفقت
شاید
عابر جاده هایِ بامداد شوند،
و میانِ مهربانی آفتاب ،
بنشینند .
خنده را می بینی
که چه دلتنگ می لغزد
رویِ ترک هایِ کهنه یِ لب هایم ؟

بلعید مرا این بغض .

05 July 2008

همچـو کـاوه پـرچم شـورش به دست: جمشید پیمان





در زمـیـنی همچـو کـاوه پـرچم شـورش به دست
در زمـانی همچو مـزدک خـستـه و دلـخـون شدم

جمشید پیمان


مــن چــرا بـازیـچــه یِ بــازیــگر بـی چــون شـدم
چـشـم بـسـتـه بازیــش را والــه و مـفـتـون شدم

در نـخـسـتـیـن گــام ، گــم شـد گــوهـر آزادی ام
از "رهائـی" در گذشـتـم ، در اسـارت چـون شـدم

سـال ها بـگذشـت و بـرمـن رنـج بـسیـاری رسیـد
چون اسـیـر چـشـم بــنـدی هـایِ افـلاتــون شدم

هـان مـپـنـداری کـه مـن زیـن دردسر گشـتـم رها
از فـلاتـون بـین چه سـان در دامن ذوالـنـون شدم

بـی خـبـر از عــلـت و مـعـلــول و از ذات و عــرض
روز وشـــب درگــیــر بـا تـفـسـیـر ارگـانــون شدم

یـک زمـان شیـطـان صـفـت شـوریـده بـودم برخدا
از قــلــمــروهـایِ قـــدر و قـدرتـش بـیـرون شـدم

چــنــد بــاری دل بـه دریــــاهـا زدم مـانـنـد نــــوح
چـند سالی همـچـو مـوسی راهی هامـون شدم

چــنــد روزی درهــوایِ چــیـنـه ای، گـنـجـیـنـه ای
راهِ بــدعــهــدی گـزیــدم ، رهــرویِ قــارون شدم

چـنـد قـرنی هـمـچـو ضحـاکِ گجـستـه ، روسیـاه
چـنـد روزی چـهــره روشن همچو افـریـدون شدم

گـاه گـاهی خـوانــدم از مـصـحـف بـرای ایـن و آن
گـاه گـاهی قـصـه گــویِ صـحـفِ انـگلـیــون شدم

چـنـد وقـتـی همچو عـیسی تـن سپـردم برصلیب
چند گاهی هـمـچو مــریـم لوء لوی مـکنـون شدم

درمــکـانـی تــیــغ آمــد چــون عــلـی بــرتـــارکــم
جــای دیـگـر هـمـچو عـثـمـان پیرهن گلگون شدم

در زمـیـنی هـمـچو کـاوه پـرچم شـورش به دست
در زمـانی هـمـچو مـزدک خـستـه و دلـخون شدم

یک زمانی همچـو ایــرج کشـتـه ی اخـوانِ خویش
روزگـاری چـون سـیـاوش ، از وطـن بـیـرون شـدم

دل بـه زردشــتِ خـجـسـتــه وانـهـادم یــک زمــان
چـنـد بـاری هـمـچـو بـابـک غـرقـه اندرخـون شدم

غـیر " آزادی" چه می جستم در این سیـر و سـفر
غـیر " آزادی" را چـرا دلـبـسـتـه و افـسـون شـدم

بس هـزاره در گذشت و ایـن سـفـر پـایـان نیـافـت
از پی اش ، دربــنـدِ گردش هایِ گـونـاگـون شـدم

04 October 2007

شعری از جمشید پیمان: و تو پر بودی ، از هوائی که ز تو پر می گشت

و تو پر بودی ،
از هوائی که ز تو پر می گشت


جمشید پیمان


در ورای حیرت هرجائی ات
این جان سرگردان و تـنها،
چرخ چرخان بود.
آرزوی مانده در جانت ،
به ضرباهنگ پرسوز حروف قرمز قلب ات ،
به هر سویی گریزان بود .
گوش هایت
ـ گوشي هی های وهو هوی و هیاهوـ ، را
گوش تا گوش ،
سینه ای آواز بخشیدی.
شعله های سرخ فام جست و جو را
زیر پلک بسته ات ، پرواز بخشیدی .
این طرف ،
حیرانی ات را
در میان کعبه ی « من ـ هو»ي منصوری ، پراکندی.
و در آن سو،
بایزید و شطح و طامات جهان گیرش
عرصه های منظر و منظور جانت را ، لبالب کرد .
یعنی از نو این فلک را ،
سقف بشکستی !
وز درون حیرت ات ، طرحی نو ، افکندی .
حیرت هرجائی ات اما
در گریز از پند و پندار قلم موی هزاران گونه رنگین ات ،
شکل دیگر می گرفت و خاطرت را از خیالی کهنه ، می فرسود.
بی نهایت های فراخ تـنگ چشم غبار اندود
پند و پندار و پر و پرواز و پرهیز و پریشان حالی ات را
دعوتی ناب و کرامت بار ، می فرمود .
سفره ، اما ،
از سفر،
ازسور ،
از اسفار ،
خالی بود .
و تو پر بودی
از هوائی که ز تو پر می گشت .
و تو ، هی خالی گشتی
و تو ، هی پـر گـشـتـی
و تو ، هــی !

10 August 2007

جمشید پیمان: آشفتـن ، برآشفتـن ، افروختـن ، بر افروختـن

آشفتـن ، برآشفتـن ، افروختـن ، بر افروختـن

قابل توجه آقایان علی ناظر و یدی لرستانی

جمشید پیمان


این جمله ی خبری را ملاحظه کنید : " حسن، علی را زد ". جدا از درست یا غلط بودن خبر ، حسن و علی برای گوینده و مخاطبش شناخته شده ( معرفه) هستند. ممکن است مخاطب ، علی یا حسن و یا هردوشان را نشناسد. اما چنین جمله ای این امر را می رساند که گوینده به واقع یا به توهم یا به اشتباه فکر میکرده است که مخاطبش، حسن و علی را می شناسد. در غیر این صورت مثلا باید جمله ی خبری را چنین میگفت: "حسن مردی را زد" یا " مردی علی را زد" یا " مردی مرد دیگری را زد" . اما اگر مخاطب ، علی یا حسن و یا هردوی آنها را نشناسد ، دربرابر این جمله ی خبری، می پرسد که " حسن کیست؟" یا " علی کیست؟ " یا " حسن و علی کیستند؟" . در این حالت، گوینده یا باید با ارائه ی نشانه هائی و توضیحاتی ، حسن نکره یا علی نکره و یا حسن و علی نکره را برای مخاطبش ، به حسن و علی معرفه، تبدیل کند و یا این که از خیر قضییه بگذرد و جمله ی خبریش را از مخاطبش پس بگیرد .

سرتان که درد نگرفت؟ واقعیت این است که بسیاری از گرفتاری ها را ، سوء تفاهمات ، باعث می شوند. ملاحظه بفرمائید!

آقای یدی لرستانی در یادداشت کوتاهی به آقای علی ناظر ، مسئول سابق سایت دیدگاه ( خودشان مدتها پیش اعلام کردند که مسئول سایت نیستند)، گفته است که :

«آقای دکتر ناظر عزیز و مبارز ، مگر مسئولیت مقاله با نویسنده‌ نیست؟ این مسئولیت را دایه گونه شما پذیرفته اید, و آیا این با معیارهای شناخته شده یک رسانه آزادیخواه‌ بودن منافات ندارد؟مگر همه چیز را همگان نمیدانند ؟[** از ثبت مقالاتی که به امور اطلاعاتی مثلا افشاگری افراد می پردازد خودداری کنید. دیدگاه در زمانهای ضروری اطلاعیه های لازم پیرامون فعالیتهای عناصر رژیم در خارج کشور را منتشر می کند. کار اطلاعاتی کاری پیچیده است که فقط از عهدهء سازمانها با توان بالا، بر می آید.....] موفقیت و پیروزیهای روز افزون شما را کماکان آرزو دارم .»
جمله ی داخل کروشه [.... ] از آقای علی ناظر است.

ببینیم آقای علی ناظر چه پاسخی به آقای لرستانی داده اند :
علی ناظر: جناب لرستانی عزیز سلام.
کار اطلاعاتی کردن چند خصیصه دارد: داشتن اطلاعات درست و موثق، که پیش شرط آن داشتن سازماندهی متبحر در امور اطلاعاتی است
. بطور مثال، شما هر چه بدانید بیشتر از(ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات) سازمان مجاهدین نمی دانید. خصیصه دوم، انتشار اطلاعات در زمان مشخص برای هدف مشخص است. باز بعنوان مثال، شما یا اطلاعات جدید دارید، که دیدگاه نباید آن را علنی کند چون امکان دارد کار و کاسبی مثلا مجاهدین را بهم بزند، یا اینکه اطلاعات شما جدید نیست و جویده شدهء آن چیزی است که مثلا (ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات) مجاهدین منتشر کرده، و یا برای پیشبرد اهداف خود شایعه کرده است. در هر صورت دیدگاه جای اینگونه کارها نیست. برخلاف تصور شما دوست عزیز، کار اطلاعاتی کردن اصلا و ابدا به دموکراسی و آزادی بیان و این حرف ها مربوط نمی شود. درعین حال، برای پیشبرد اهداف سرنگونی طلبانه باید عناصر رژیم را افشا کرد، و دیدگاه این کار را بصورت علمی و رسمی (یعنی انتشار اطلاعیه سازمانهای سیاسی و متبحر در بزنگاه های کلیدی) انجام می دهد. با اجازه این بحث در این نقطه برای من و دیدگاه تمام شده فرض می شود.
شاد باشید.

بد نیست اظهارات آقای ناظر قدری بررسی شود . اما پیش از بررسی لازم است با تاکید متذکر شوم که در این نوشته به هیچ وجه قصد ایرادگیری ، خرده گیری و مچ گیری در کار نیست . این فقط و فقط یک روشنگریست. آن هم به نظر و زعم من. کاری که ممکن است از خطا و اشتباه مبرا نباشد. در این مورد البته اگر شخصا، یا از گذر خوانندگان، به اشتباه یا خطایم واقف شوم، آن را می پذیرم و به خاطر اشتباه یا خطای مرتکب شده ، صمیمانه پوزش خواهم خواست.

آقای ناظر خطاب به آقای لرستانی میگویند :( بطور مثال، شما هر چه بدانید بیشتر از(ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات) سازمان مجاهدین نمی دانید. )

این حکم آقای ناظر مستلزم این امر است که ایشان بطور قطع و یقین هم نسبت به دانش آقای لرستانی و هم سازمان مجاهدین اشراف داشته باشند . سوال اینست که آیا آقای ناظر بطور واقعی از چنین اشرافی برخوردارند یا فقط ادعا کرده اند؟ ممکن است ادعای ایشان درست باشد. ولی این مورد، نیاز به اثبات دارد. آیا آقای ناظر واقعا این ادعایشان را با توجه به اطلاعات کنونیشان از دستگاهی که خودشان آن را ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات سازمان مجاهدین نامیده اند، و نیز اطلاعات آقای لرستانی ، می توانند به اثبات برسانند؟ البته روشن است که امتحان به عمل آوردن از آقای لرستانی ، نمی تواند جزو دلایل اثبات چنین ادعائی محسوب شود. زیرا اگر بنا بر این باشد که از آقای لرستانی برای اشراف به میزان معلوماتشان در موضوع مورد مناقشه ، امتحان بعمل آید ، آنوقت دیگر این حکم آقای علی ناظر از پایه غلط محسوب میشود. اگر آقای ناظر این جمله ی خبری را با قراردادن یک« آیا » در اول و یک علامت سوال(؟) در آخر جمله به یک جمله سوالی تبدیل می کردند ، هم اشکال منطقی قضییه از بین می رفت و هم من در این مورد مصدع اوقات کسی نمی شدم. نتیجه : تا اینجا آقای ناظر اگر بر اساس اطلاعات فعلا موجود در نزد خودشان، نتوانند ثابت کنند که د ر موضوع مورد نظر، آقای لرستانی کمتر از سازمان مجاهدین می دانند ، در باره ی آقای لرستانی و بالتبع در مورد سازمان مجاهدین ، یک قضاوت نادرست کرده اند. پس از همه ی این سخن ها ، ممکن است آقای ناظر بگویند که این فقط یک مثال است و در مثل مناقشه نیست. بسیار خوب ، اما اگر ایشان در مثالشان به جای آقای یدی لرستانی خودشان را میگذاشتند و می گفتند: « بطور مثال، من هر چه بدانم بیشتر از(ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات) سازمان مجاهدین نمی دانم. » ، از آنجا که به حدود دانش و توانمندی خودشان در زمینه ی مورد بحث اشراف دارند ، مشکلی پیش نمی آمد به شرط آن که به میزان دانش وتوانمندی چیزی که نامش را« ارگان اطلاعات وضد اطلاعات » سازمان مجاهدین ، گذاشته اند نیز اشراف می داشتند. ملاحظه می فرمائید که من هر چه تلاش می کنم این قسمت بحث راطوری خاتمه دهم که به استدلال تمثیلی آقای علی ناظر لطمه ای نخورد ، نمی شود. نمی دانم ، شاید هم پای استدلال من چندان تمکینی ندارد .

اکنون به این جمله ی آقای ناظر توجه کنید: (باز بعنوان مثال، شما یا اطلاعات جدید دارید، که دیدگاه نباید آن را علنی کند چون امکان دارد کار و کاسبی مثلا مجاهدین را بهم بزند،)

آقای ناظر می گویند اگر آقای لرستانی اطلاعات جدید دارند( لابد در مورد موضوع مورد بحث آقایان ) دیدگاه نباید آن را علنی کند .

چرا دیدگاه نباید اطلاعات جدید آقای لرستانی را علنی کند؟ البته آقای ناظر برایش دلیلی آورده اند که به آن می پردازم. ولی پیش از پرداختن به دلیل و استدلال ایشان می شود پرسید که آقای ناظر چرا به خودشان این صلاحیت و حق را داده اند که در یک سایت که با توجه به عملکردش محل تبادل آزادانه ی اطلاعات و اخبار است ، جلوی نشر اطلاعاتی را که آقای لرستانی می خواهد ارائه کند، بگیرند؟

آقای ناظربرای این سوال پاسخی داده اند که دارای خصوصیات متعددی است. من فقط به خاصیت شگفت انگیزبودن آن اشاره می کنم. ایشان می گویند آن اطلاعات کذائی را دیدگاه نباید علنی کند چون امکان دارد کار و کاسبی مجاهدین را بهم بزند ! برای من کار مجاهدین قابل تصور است . اما نمی دانم مجاهدین چه نوع کاسبی در کنار کارشان انجام می دهند؟ البته کسب و کار خیلی هم خوب است اگر عامل اجحاف به حقوق دیگران نباشد و یا به قول رفقای چپ ، بر محور استثمار نچرخد . اما در اصطلاح عامه و زبان رایج مردم ما ، اطلاق «کار و کاسبی» به فعالیت های یک سازمان سیاسی ، آن هم سازمانی که با نظام جمهوری اسلامی در حال مبارزه ی همه جانبه است ، از بار مثبتی برخوردار نیست. این نظر من البته خوش بینانه ترین نظر است. ممکن است کسانی هم پیدا شوند و آن را اهانتی از جانب آقای علی ناظر به مجاهدین ، ببینند. من با خوش بینی تمام آن را نه ناشی از سوء نیت ونه ناشی از قصد اهانت ، بلکه یک بی مبالاتی می شمارم که ممکن است اشتباه کنم .

مساله ی من در این مورد اما این نیست که آقای علی ناظر سوء نیت داشته اند یا می خواسته اند مجاهدین را تحقیر کنند یا مورد اهانت قرار بدهند و یا بی مبالاتی به خرج داده اند . مساله برای من این است که آقای علی ناظر در پشت این جمله ، سانسوری را که ظاهرا از آن بیزار هستند ، به آقای یدی لرستانی ، تحمیل کرده اند. اهانت را می شود پاسخ گفت ، سوء نیت را می شود افشاء کرد ، بی مبالاتی را می شود بخشید،اما با اعمال سانسور،آنهم ازجانب یک مدعی سفت و سخت مبارزه با سانسور، چه باید کرد؟ اینراهم بگویم که همه ی کسانی که اعمال سانسور میکنند ، برای کارشان دلایلی دارند که دست کم خودشان را قانع میکند. اغلب این دلایل را هم خیر خواهانه می پندارند یا معرفی می کنند.

خوبست دنباله ی جمله ی آقای ناظر را بررسی کنم. ایشان در ادامه ی جمله ی قبلی گفته اند: (یا اینکه اطلاعات شما جدید نیست و جویده شدهء آن چیزی است که مثلا (ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات) مجاهدین منتشر کرده، و یا برای پیشبرد اهداف خود شایعه کرده است )

طبق نظر آقای ناظر، اطلاعات آقای لرستانی ممکن است جدید نباشد . می دانیم که بسیاری از اطلاعات برای بسیاری از افراد، جدید نیستند. بنا بر این آوردن اطلاعات کهنه وتکراری در یک نشریه ( در اینجا ، سایت دیدگاه) ممکن است باعث تکدر خاطر و دل زدگی خواننده و بیننده ی آن اطلاعات شود . این کاملا صحیح است. اما چه کسی و چگونه تشخیص می دهد اطلاعاتی را که برای او کهنه هستند برای همه یا اکثریت یا نیمی و یا یک چهارم خوانندگان آن اطلاعات هم کهنه باشند؟ در همین سایت دیدگاه بجز مطالب و مقالاتی که اختصاصا برای این سایت نوشته می شوند، که آنها هم معلوم نیست الزاما همگی مندرجاتشان دست اول باشد، مابقی ، حد اقل ، دست دوم هستند. من نمی دانم چرا آقای علی ناظر بر اساس این استدلالی که کرده اند ، که باید خودشان آنرا قبول داشته باشند، از درج این اطلاعات کهنه و تکراری خود داری نمی کنند؟ ممکن است آقای علی ناظر بگویند مقصودشان از «اطلاعات »، اطلاعاتی است که این یا آن فرد و سازمان رژیمی یا وابسته به رژیم را افشاء می کند . در این مورد هم سایت دیدگاه اگر پر از چنین اطلاعات دست دومی نباشد، یقینا خالی از آنها هم نیست. بگذریم از اطلاعاتی که چه نو و چه کهنه، در رابطه با نوعی افشای سازمان های اپوزیسیون هم ،در همین دیدگاه انتشار یافته است و بعضی از آنها به گونه ای بوده اند که خود آقای علی ناظر را وادار به عذر خواهی کرده اند.

آقای علی ناظر در همین جمله توضیح داده اند که مقصودشان از اطلاعات کهنه ، جویده شده ی آن چیزی است که مثلا ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات مجاهدین منتشر کرده ویا برای پیش برد اهداف خود شایعه کرده است.

می شود پرسید این اطلاعات مورد نظر آقای ناظر، جویده شده ی چه کسی است که حالا آقای لرستانی هم به جویدن آن جویده پرداخته است؟ من در این مورد وارد بحث اخلاقی نمی شوم و نمی گویم این کار قشنگی نیست که یک نفر در یک مباحثه یا جدل غیر خصوصی، مخاطبش را جونده ی چیز جویده شده ی دیگران معرفی کند. اما می خواهم به دونکته در رابطه با این جمله اشاره کنم. نکته ی اول این که این « ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات سازمان مجاهدین » ، چه صیغه ای است؟ من تا به حال چنین عنوانی را نشنیده ام. لا اقل در چهارده پانزده سال گذشته من در ارگان های رسمی مجاهدین ، مطلبی را ندیده ام که چنین امضائی داشته باشد یا از جانب ارگانی با این نام منتشر شده باشد. البته شورای ملی مقاومت در عداد کمسیون های متعددش، کمسیون امنیت و مبارزه با تروریسم ، دارد که اعلامیه ها و اطلاعیه های متعدی هم انتشار داده است. اما چیزی بنام ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات سازمان مجاهدین را نه دیده ام و نه شنیده ام. ممکن است وجود داشته باشد و آقای ناظر از وجودش با خبر باشند و یا با توجه به اثر، پی به موثر برده اند.

نکته دومی که میخواستم به آن بپردازم این است که آقای ناظر آن جویده ی جویده شده را چیزی می دانند که همان ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات سازمان مجاهدین شایعه کرده است. ببینیم معنی لغت « شایعه » چیست؟ در فرهنگ بزرگ سخن آقای دکتر حسن انوری برای شایعه، دو معنی ذکر شده است . معنی اول :خبری که بین گروهی پخش می شود و معمولا بی اساس و نادرست است . معنی دوم : رایج . زیر همین لغت، یک واژه دیگر هم آمده است : شایعه پراکن : آن که اخبار بی اساس و نادرستی را پخش می کند . ( فرهنگ بزرگ سخن، جلد پنجم، حرف ش، صفحه 4433)

من با حسن نیت تمام عرض می کنم که وقتی آقای ناظر، مجاهدین ( همان ارگان ....) را اینگونه معرفی می کند که برای پیش برد اهدافشان هم شایعه می سازند و هم شایعه می پراکنند ( استنباط مستیقم از جمله ایشان) به احتمال قریب به یقین به این معانی شایعه و شایعه پراکن ، توجه نداشته اند.مگر این که خودشان بگویند که توجه داشته اند . اما اگر توجه نداشته اند و یا به عبارت دیگر در کاربرد این واژه قصد توهین و تحقیرو وارد کردن اتهام به مجاهدین را نداشته اند ، باید قبول کنند که همه ی خوانندگان این متن اولا ممکن است از قصد اصلی آقای ناظر با خبر نباشند و ثانیا آقای ناظر توقع نداشته باشند که همه ی خوانند گان نظر ایشان، مثل من ، از حسن نیت برخوردار باشند. البته از این هم نمی شود گذشت که نسبت شایعه سازی و شایعه پراکنی به یک سازمان دادن، باعث می شود مخاطب ازین پس نداند یا نتواند تشخیص بدهد که از اطلاعات بدست آمده از یک سازمان ( در اینجا ، مجاهدین ) کدامشان درست و قابل اطمینان و کدامشان سست و بی اساس و در ردیف شایعات هستند.

قسمت آخرجمله آقای علی ناظررا پی میگیرم : ایشان دردنبال این توضیحات گفته اند: ( درهر صورت دیدگاه جای اینگونه کارها نیست ) .

می توان پرسید که دیدگاه جای کدام کار ها نیست؟ مقصودشان از« این گونه کار ها » ، چیست؟ انتشار اطلاعات درست و دست اول در رابطه با افشای رژیمی ها و وابستگان و مزدورانشان؟ انتشار اطلاعات دست دوم و جویده شده در همین موارد؟ انتشار شایعه هائی که به زعم ایشان سازمان مجاهدین برای پیشبرد اهدافش ممکن است بسازد و بپراکند؟ راستی دیدگاه جای چه گونه کارهائی است؟

هرچه هست، امیدوارم آقای علی ناظر بطور مرتب یا متناوب و یا بصورت هر از گاهی، بابت کارهائی که در دیدگاه صورت می پذیرد مجبور به عذر خواهی نشوند .

25 March 2007

بهاریه

-جمشید پیمان -


بر د ل د لخسته ا م تا بـد نگاه فرود ین
ا بـر آ ذا ری بشوید نقش اند وه از جبین
ا ز سـحر گاه دلم ، آهسته بر خیزد نسـیم
خانه ی گـل را نشـانی جوید ازآن و ازین
مـی خـرا مد نـرم نـرمک در گذ رگاه بهـار
چـون به آلالـه رسد رخساره ساید برزمـین
پاک می سـازد به نرمی ازرخ سـوسن غـبار
بـوسـه بارا ن مـی کند دیدار سـیب نازنین
نیست شـرمنده به درگاه گـلسـتان ، باغبا ن
این زمان دستی بـرون مـی آورد از آسـتین
د یده بگشـا ید به روی روشـن یاس سـپید
دسـت برسـینه ، به فرمان گـل مـسند نـشـین
خاکسـا ری ها کـند در پای نسـرین و سـمـن
با ا د ب ، سـر خـم کند پیـش سـپـیـداروزیـن
برنگـیرد د یـده ا ز بـا د ا م بـا فـر وشکـوه ـ
برسرهرشاخه اش یک خوشه از درثمین ـ
بلبل وقـمـری زیکسو، یک طرف کبک دری
سینه شان باعشـق گل پرگشته زآواز حزیـن
زین همه شورو نوا پـر می شود رویای مـن
آرزویم ، لب به لب ا ز فـرودیـنـی شـد چنین
هفت سین سفره ام باشد تهـی ازرنگ و رو
کـس به عیـد غـربـتم ،ایـنجا نگویـد آ فـرین
گرچه ازهرسـوبه من چشمک زنداینجا گـلی
مـن نمی خواهـم گلستانی بـجـز ایـران زمین
آرزو مـنـدم د مـد بـرخـاک خـونـینـش بـهـار
بینم آ ن غمگین دلش با شاد ما نی ها قـرین
بـینـمـش روزی رهـا ازایـن زمـسـتان سـیـاه
آ سـمـا نش پر شود از فـر خورشـیـد مهـیـن
بـینمـش با نـوبـهـاری سـر به سـرا ز خرمی
سـیـنه اش خالـی ببیـنم زیـن خـزان آخـریـن
بـینمش با چهره ای خالی دگـر از پیچ و تاب
کـام تـلخـش را بـبیـنم پـر زشـهـد انـگـبـین
خواهـمش بافکـر وبا گـفـتار وبا کـردارنـیک
با بـهی، با سربلندی، فـرهی و ... نقطه چین.


نوروز1386

07 January 2007

جمشید پیمان: برخیز و همره شو دمی دریای بی آرام را

برخیز و همره شو دمی
دریای بی آرام را



جمشید پیمان



ای بـرکشـیـده بـر تـنـت درهـم تـنـیـده دام را
غرقه مشو در تیرگی، بگسل زهم این شام را
برگوخموشی ازچه رو خلوت گزیدن تا به کی
هـمـره نـمی گردی چر ا رنـدان درد آشـام را؟
این شیخ ننگین خلق را بدنام و رسوا می کند
اما کشد بر نـنگ خـود صـد دلق ازرق فـام را
عمری خدا را جسته ای،ای بی خبردرخود نگر
سجده بر عـزم خویش کن ، نی گله ی انعام را
چاره مجوی ازاین وآن،از خود برآور شعله ای
با آتـش جـانـت بـسوز، این ظـلـم بـد فرجام را
عیسا صلیب عشق را بر شانه هایش می کشد
آمـوزد عاشـق پـیـشگی، این پـختگان خام را
مـوسـی بـه دریـا می زند تا بگسـلد بـند ستـم
موسی صفت درهم شکن فرعون موسی نام را
خو کرده با زنجیـر خود، دلبـنـد زخم خویشتـن
ای مـانـده در بـی هـمـتی ، تـهمـت مزن ایام را
بـر ساحـل دلخـستگی ، تا کی بـمانـی مـنـتـظر
بـرخـیـز وهـمـره شـو دمی ، دریای بی آرام را

19 December 2006

از نابکاران در خدمت رژیم ، امید بهی نداریم

یاران این مقاومت را در داخل ایران به زندان می افکنند، شکنجه می کنند، مورد تجاوز قرار می دهند

و، به دار می کشند و تیر باران می کنند . از نخستین ماه های پس از انقلاب بهمن پنجاه و هفت کار

آخوند های حاکم یا حاکمیت آخوندی همین بوده است . هنوز و همچنان هم ادامه دارد . در خارج از

کشور هم تا آنجا که توانستند ترور کردند و حمام خون براه انداختند. فعلا در اروپا و آمریکا دستشان

برای ادامه ترور و کشتار باز نیست. وگرنه لحظه ای از ارتکاب جنایت علیه یاران مقاومت مردم ایران

کوتاه نمی آمدند.


از نابکاران در خدمت رژیم ، امید بهی نداریم

جمشید پیمان


اما اگر دست حاکمیت آخوندی بنا بر عللی برای جنایت و کشتن در اروپا بسته است کسی نباید فکر کند که دست های دراز و آلوده ی آن هم برای هتک حرمت و ترور شخصیت کردن و با مزد و بی مزد مبلغ و مروج رژیم بودن بریده و از کار افتاده است . چند شب پیش در یکی از تلویزیون های لوس آنجلسی خانمی که خیلی سعی میکرد با مثلا هنگامه ی ضد آخوندی بر علیه مقاومت آواز افشاری( ظاهرا این یکی قورباغه در سربالائی فقط افشاری می خواند) بخواند در حالی که حتی توان بیان چهار جمله ی کامل و مستند در مورد مجاهدین را نداشت ، به بینندگانش وعده ی لگد پرانیبه مجاهدین را برای جلسه ی بعدی می داد .

دو سه روز قبلش مزدور اجاره ای که پول های رسیده از جانب رژیم آخوندی را حلال و طیب و طاهر می داند، در تلویزیون صدای آمریکا چاک دهنش را باز کرده بود و کل تمنیات رژیم آخوندی بر علیه مجاهدین را با کمالمیل برآورده می کرد. مرتبا هم که مطالب آخوند شاد کن رااز دهان پاره ای گویندگان رادیو بی بی سی و رادیوفردا می شنویم. نوشته ی فردی باسم بهمن نیرومند هم در نشریه آلمانی زبان تاگس تسایتونگ ( Tageszeitung ) چیزی از اراجیف هزار بار بالا آورده ی این مزدواران و بی مزدان، یا بقول آقای جواد دبیران، عاشقان دو طرفه ، بیشتر نداشت. البته این یکی سعی کرده بود چاشنی مزخرفاتش را زیاد تر کند تا نوشته اش از رطب و یابس های مندرج در سایت ها و نشریات وابسته به وزارت اطلاعات آخوندی پیشی بگیرد.

پیکار این مقاومت با رژیم ضد بشری حاکم بر ایران تا محو کامل این رژیم و استقرار حاکمیت مردمی بدون تردید متوقف نخواهد شد . یقینا هیچ فرد منطقی و واقع بینی هم انتظار ندارد رژیم و عوامل مزدورو بی مزد و مواجبش ، یا بهتر بگویم عاشقان دو طرفه و گاهی هم یک طرفه اش ، در این پیکار بسودمقاومت سر سوزنی کوتاه بیایند یا کنار بکشند. اما چنین پیداست که این ابلهان خود فروخته یا شیفته ی رژیم فکر می کنند با این کارهایشان می توانند اندک خللی در اراده ی مردم ایران و مقاومت پر صلابت آن و بخصوص مجاهدین خلق ایران پدید آورند . در حقیقت این کالیو های رشد ناکرده از تجارب بیست و هشت ساله یرویاروئی این مقاومت با رژیم باندازه ی سر سوزنی نیاموخته اند. اگر آموخته بودند که آب هزار بار کوبیده یخود را در هاون نمی کردند. البته ما هم انتظار نداریم که دست از آب در هاون کوبیدن بردارند . زیرا یا به مزد و دستور چنین میکنند و یا عاشقند. و بر هردو گروه البته که حرجی نیست .

در این میان و در پیشگاه مردم ایران جز روسیاهی و ننگ نصیب این خود باختگان و خود فروختگان نخواهد شد . در پایان هم به بهمن نیرومند( اسم این بابا عجب بی مسماست . به کور چراغعلی و کچل زلفعلی شبیه است) و هم به دیگر عاشقان و شیفتگان مزدور و بی مزد رژیم آخوندی و هم به بریدگان از مقاومت که در دامن ننگین جنایتکاران حاکم بر میهنمان جا گرفته اند میگویم:


نگفتم ترا بی خرد بارها

مکن تکیه بر غدر غدارها

نگفتم سر رشته گم میکنی

به دشمن سپاری اگر کارها

نگفتم پشیمانی آرد به بار

مدد جستن از بی بر و بارها

نگفتم ستم بر ستمدیدگان

بود مرحمت بر ستمکارها

نگفتم که هنگام خفتن گذشت

به شبها نخسبند عیار ها

نگفتم که کردند بهر فریب

کلام خدا بر سر دارها

نگفتم که حق کی شود نا پدید

پناهش بود نور انوارها

نگفتم که موسای دوران زند

عصای خدا بر سر مارها

نگفتم زتوفان گذر می کنیم

زفرعون پیچیده طومارها

نگفتم که این ارتش پاکباز

زهم بگسلد بند جبارها

نگفتم مشو همره دشمنان

مکن پشت بر خیل عیارها

نگفتم مسوزان دل مردمان

منه تیغ در دست جبارها

نگفتم نصیبت بجز ننگ نیست

خیانت چو ورزی به ره دارها

نگفتم که دریای جوشان خلق

نگند د به این گند و ائبارها

نهادی به دستان دژخیم دست

شدی هم نفس با سیه کارها

نبودی هم از اول از جنس آب

فرو مردی اندر لجن زارها


...................................

19ــ12ــ2006

26 November 2006

پاسخ جمشید پیمان به پرسش های عاطفه اقبال در باره مصاحبه شهره آعداشلو با بی بی سی

من شهره آغداشلو را قربانی نظام آخوندی نمیدانم .من او را از این پس مبلغ و توجیه گر این رژیم جنایتکار می پندارم. و بر این اساس است که به او هیچ اعتراضی ندارم.
من با چنین افرادی مبارزه میکنم
و از دید من اینگونه افراد و آن بسیجی گوش به فرمان ولی فقیه که هر روز در کوچه ها و خیابان های شهر های مختلف کشورم در جهت اجرای قوانین مورد تائید امثال این خانم از زنان تحت ستم کشور هتک حرمت میکنند،
فرقی باهم ندارند


به این خانم هیچ اعتراضی ندارم


جمشید پیمان




عاطفه اقبال گرامی! راستی به چه چیز باید اعتراض کرد ؟

عاطفه عزیز ! نامه ی شما را خواندم. حساسیت شما نسبت به مسائلی که در اطرافتان میگذرد تحسین برانگیز است . واکنش های انسان دوستانه و سرشار از مسئولیتتان ، به نظر من شایسته ی تحسینی بیشتر وبزرگتر است. آفرین بر شما .

در باره ی شهره ی آغداشلو میخواهم بگویم:

من به این خانم هیچ اعتراضی ندارم. اشتباه نفرمائید، کار او را تائید که نمی کنم بجای خود، صد در صد هم با آن مخالفم. اما به او اعتراضی ندارم. میدانید چرا؟

زیرا برای اعتراض خودم ارزش قائلم. من دلیلی نمی یابم که گوهر کلامم را حرام سنگ بی مقداری کنم که خود را آماده کرده است که هم بر پای لنگ زنان دربند میهنم فرود آید و هم برای ازاله ی ناپاکی از رژیم آخوندی حاکم بر کشورمان ، مصرف شود؛ رژیمی که آب هفت دریا هم نمی
تواند یک از هزاران ناپاکیش را بشوید .

آن ایرانی که با سخنش و کردارش چنین نظام دژخیم و ددمنش و داد شکنی را تائید کند به مراتب زشت تر و پلید تر از گردانندگان و دست اندر کاران این رژیمست. با چنین فردی چگونه برخوردی داشته باشم ؟

باید نصیحتش کرد؟
یا طردش کرد؟
یا برای باز گرداندنش از حرف و عملش ، جلوی در خانه اش یا محل کارش دست به تحص زد؟

البته باید عمل زشت او را تقبیح کرد. باید رسوائی او را در همه جا جار زد. باید گفت و گفت و گفت و در هر گفتن پتیارگانی را که زیر قبا و عبای آخوند جنایتکار می خزند انگشت نما کرد. اما این کار را بنظر من نباید از آنرو کرد که چنین خود باختگانی کسی هستند و تاثیر گذارند.

عاطفه اقبال عزیز. من شما را کاملا درک می کنم. بی هیچ تردیدی بشما حق میدهم که در مقابل چنین امور ناراحت بشوید، دلتان به درد بیاید و حتی خشمناک گردید. اما یک نکته را خدمتتان عرض میکنم. شما یقینا این بیت معروف را از حافظ خوانده اید و مطمئنم که بآن هم اندیشیده اید:

حــافـظـم در مـجــلسی دردی کشـم در مـحفـلی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم

تصور کنید زنی را که در دیار فرنگ ، مثلا در محل برگزاری مراسم پخش جوایز اسکار، با طنازی تمام دل از عارف و عامی می برد و باز بقول حافظ نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنانست و هزار دل فدای پیرهن چاکش میشودو مست از می است و میخواران از نرگس مستش مستند . دکولته ای تماشائی بر تن دارد و از پیش روی، تا دل ناف و از قفا تا کمرگاه ، هزار تماشائی را به تحسین و حیرانی کشانده است.

حال مجسم کنید چنین زلف آشفته ی خوی کرده ی خندان لب مستی بیاید بگوید برای ارضاء میل جوشان بازیگریش حاضرست بفرمان آخوند پلید هرزه ی چشم دریده ی تهی از شرف، چادر و چاخچور و مقنعه را بر خودش تلنبار کند. اشتباه نشود! این پریرو که تا به امروز تاب مستوری نداشته است و در شرق و غرب عالم اگر در هرجا در برویش بسته شده است از روزن برآمده است، نمیگوید حاضرست در فیلمی یا بر صحنه ی تئاتری نقش مثلا زنی متعلق و قبیله طالبان افغانستان یا حرم های ملوک عربستان یا همشیره های در پستو مانده ی قم و خراسان را بازی کند . میگوید برای ایفای نقش در فیلمی در ولایت تحت سلطه ی ولی فقیه ، به قوانین ارتجاعی و ضد بشری نظام حاکم ، حاضرست با کمال میل گردن بنهد. چنین شخصیتی اینگونه اظهار نظر را از موضع حماقت و بی خردی نکرده است. گفتار و اظهار نظرش فقط و فقط بیان فرصت طلبی و نان به نرخ روز خوری و گل مالیدن بر گندیست که شویش با رفتن به پابوسی آخوند ها ، ببار آورده است. چنین فردی مصداق مجسم آن بیت از حافظ است که پیشتر آوردمش.

خانم عاطفه اقبال گرامی

من شهره آغداشلو را قربانی نظام آخوندی نمیدانم .من او را از این پس مبلغ و توجیه گر این رژیم جنایتکار می پندارم. و بر این اساس است که به او هیچ اعتراضی ندارم. من فقط با او مخالفم و مبارزه میکنم. آنهم نه از این منظر که یک هنرپیشه ی سینما و تئاتر میباشد و خیر سرش مثلا جایگاه و پایگاه و مقام و منزلتی دارد، بلکه بدان سبب که عملا در خدمت رژیمست و قوانین ضد بشری این نظام، بویژه قوانین زن ستیز آنرا، تایید و توجیه میکند و بر اعمال ننگین مجریان این قوانین صحه میگذارد . من با چنین افرادی مبارزه میکنم و از دید من بین اینگونه افراد و آن بسیجی گوش به فرمان ولی فقیه که هر روز در کوچه ها و خیابان های شهر های مختلف کشورم در جهت اجرای قوانین مورد تائید امثال این خانم از زنان تحت ستم کشور هتک حرمت میکنند، فرقی باهم ندارند.


18 November 2006

جمشید پیمان (برای رزمندگان آزادی در شهر اشرف ): و گل خنده به لب های جهان می شکفد

...........................................




و گل خنده به لب های جهان می شکفد

( برای رزمندگان آزادی در شهر اشرف )




-جمشید پیمان-





چه زمستانی بود !
بر من و جنگل و دریا چه گذشت
چه کشیدند ز سرما، سمن و سوسن و یاس
عشق را از قلب صنوبر که ربود؟
بر گلوی گل سرخ، چه کسی تیغ نهاد .
چه کسی خون کبوتر ها را ریخت
و قتاری ها را
چه کسی در قفس ظلمت کشت
گیسوی بید، برای دل ویران کدامین عاشق
شد پریشان و چنین رفت به باد .

چه زمستانی بود !
شهر از لشکر سرما ، پر بود
فصل ویرانی باغ، عصر دلتنگی دشت ،
چه کسی می پنداشت، که درین فصل سکوت
بشنود نغمه ی بیداری خاک؟
و چه کس باور می کرد
بشکند هیبت سرما به قدم های بهار .
از گمان دل دلمرده ، بهاری نگذشت
و به لب های کسی،
خنده ای باز نشد در دل این تیره مغاک .

از دل دانه ی گندم بشنو ، تپش قلب مرا
به زلال نفس چشمه،
تن سرد مرا مهمان کن
وبیندیش به باغ
خستگی را بتکان از بدن جنگل و دشت .
سر هرکوچه ، چراغی بگذار
در هر خانه ، سرودی بنواز
و بخوان با یاران
که زمستان به سر آید و بهاران برسد.
ــ روزگار خوش رویایی ی بی برگشت ــ .

این سواران که چنین شنگ و غزل خوان آیند
لاله ها را می گویم، وشقایق ها را
و هزاران گل زیبای دگر
چهره هاشان ، همه ، سرخ
دست هاشان ، همه ، سبز
دلشان ، لب به لب از آبی عشق
چشم هاشان ، همه سرشار از نور
سینه ها شان ، همه ، شوق
می گشایند ز پا، سلسله ی سرما را .
همه جا می خوانند ، همه را می گویند
که سحرگه برسد از ره و آید خورشید
که زمستان به سر آید و بهاران برسد
می زدایند ز اندیشه ی ما
قصه ی ظلمت بی فردا را .

. . . و گل خنده به لب های جهان می شکفد

13 October 2006

جمشید پیمان: طلسم شب به دستانش، زهم بگسست و ویران شد

طلسم شب به دستانش ،

زهم بگسست و ویران شد


( پیش کش به رزمندگان آزادی در شهر اشرف )

جمشید پیمان


فرات از تشنگی تب کرد ، عطش در سینه تاول زد
نـزد آن کهـنه ابـر آخـر، به چشمی قطره ای باران
نه سربرکرد خورشیدی ، نه ماهی خنده زد در شب
سـیـاهی سـایـه افکـن شد، بر ایـن غم سار بی پایان
کهـن شد قصه ی یوسف ، سـتـرون مـادر عــیـسـا
صدای هـق هـق یعـقـوب ، بـشـد گـم در دل کـنعـان
برفت ازیاد کی خـسرو، سیاوش غرقه درخون شد
به چاه اندر فـرو رستم ، نه ازدشـمـن که از اخـوان
نـه کـس سـرداد آوازی ، نـه زد شـوریـده ای چنـگی
زمـستی شـد تـهـی بـاده ، خـراب آبـاد شــد ویــران
نه دستی دست کس بفشرد، نه حرفی خوش به لب آمد
نه بـرپا کـرد درآن شـب ، کـسی آتـش به کوهـستان
نـه راه و ره سـپـارآنجا، نـه چاووشـی بـه کار آنجـا
نـه در سـینه دلـی دیگر، که گـردد زیـن بـلا پـیـچـان
رخ میهن پر از چین شد ، جـهان یکسر بـدآییـن شد
چو حیلت برگزید آن شیخ، چوبگذشت از سر پیمان
تـنـور دشمـنی افـروخـت، تهی ازمهـر و پر ازکـین
زبـیـداد جـحـیمـش شد ، دل پـیـر و جـوان بــریـان
در آن صحرای ظلمانی، که شب برشب گره می زد
امـیـد تـازه ای گـل داد، بـه دشـت سـیـنه ی ایــران
" بـرآمد نیل گون ابـری ، زروی نیل گون دریا "
فــروبـاریـد بـی پـروا ، بـرایـن دیـرینه قـحطـستـان
خـجـسـته ره گشای شب ، بـزد راه و سـرودی نـو
زهـم بگسـست قـفـل غـم ، دل از دیــدار او شــادان
کـلامـش حــرف آزادی ، نگاهش نقـش" قد قامت"
به دستش رایـت کاوه، به جانش شوری از عصیان
کـتـابـش پیک پـیـروزی ، پـیـامـش مـژده ی فــردا
طلسم شب به دستانش ، زهم بگسست و شد ویران
بگفت ازخویش بیرون شو، برآور شعـله از جانت
امید ازاین و آن بـرکن ، بـخواه از سینه ات تـوفـان
خـوشا با او سفـر کـردن ، زتـوفـان هـا گـذر کـردن
" چه باک ازموج بحرآنرا، که باشد نوح کشتی بان"

فرانکفورت، 12/10/2006

02 October 2006

جمشید پیمان: آری حق اینست که در برابر توطئه ها از مجاهدین حمایت کنیم


آری حق اینست

که در برابر توطئه ها از مجاهدین حمایت کنیم


جمشید پیمان



اجازه می خواهم چند نکته را دررابطه با مطلبی که اخیرا توسط بانوئی بنام مینو مهرپویا درسایت دیدگاه* درج شده است بیان کنم . پیش از پرداختن به نوشته ی این خانم فکر میکنم بی مناسبت نباشد این پرسش را مطرح سازم که در یک جامعه ی دموکرات و دارای حساب و کتاب و نظم و نسق قانونی ، یک روزنامه یا مجله یا سایت اینترنتی تا کجا حق دارد که تهمت ها و افترائات بدون سند و مدرک علیه فرد یا افراد حقیقی یا حقوقی را به صرف دفاع از آزدای قلم و بیان ، منتشر سازد ؟

باری، خانم مینو مهرپویا مطلبشان را با قرض دادن نانی به مجاهدین آغاز کرده اند تا بلافاصله خنجر تهمت و افتراء و ناروا های وحشتناک را بر گلوی آنها فرو کنند. ایشان در همان آغاز قبول میکنند که مجاهدین مردمی عدالت طلب هستند . بلافاصله می افزایند هر ایرانی شریفی که از استبداد و استعمار بیزار است ( حتی اگر با مجاهدین هماهنگی نداشته باشد...) باید دربرابر توطئه های رنگارنگی که چون تگرگ میبارد ، جانب آنان را بگیرد - اما...


اما چه؟ خانم مینو مهرپویا میافزایند : " اما واقعیت مزبور دلیل نمیشود هرچه مجاهدین میگویند وحی منزل است و مثلا هر روایت رسمی و کلیشه ای از سوی مجاهدین در مورد مخالفین و جدا شدگان را می توان پذیرفت ."
من هم با خانم مهرپویا کاملا موافقم و میگویم هرچه مجاهدین میگویند وحی منزل نیست. حتی فرا تراز این بانو عرض میکنم که آنچه مجاهدین میگویند هیچکدامشان وحی منزل نیستند . خود مجاهدین هم تا امروز جائی ادعا نکرده اند که آنچه میگویند وحی منزل است. اکنون ببینیم مثالی که آورده اند چه رابطه ای با این حکمشان دارد. ایشان معتقدند هر روایت رسمی و کلیشه ای از سوی مجاهدین در مورد مخالفین و جدا شدگان را نمیتوان پذیرفت. ای کاش معلوم میکردند مقصودشان از " روایت رسمی و کلیشه ای" چیست؟ من فرض میگیرم که روایت رسمی از مجاهدین درباره ی یک مخالف یا جداشده یعنی روایتی یا توضیحی یا موضع گیری که با مهر و امضاء رسمی سازمان مجاهدین انتشار بیابد. اما در مورد روایت کلیشه ای حقیقتا بر من معلوم نیست که این خانم چه چیزی مورد نظرشان است.حدس میزنم میخواهند بگویند که در چنین مواردی مجاهدین در موضع گیری رسمی خود همیشه نقطه نظر های یکسانی دارند.اگر واقعا نظر خانم مهرپویا همین است که من استنباط کرده ام بنا براین صبر میکنم تا ایشان بصورت نمونه حد اقل ده مورد از موضع گیری رسمی مجاهدین در باره مخالفین و جداشدگان را که یکسان ( بقول ایشان : کلیشه ای) بوده است، بطور مستند ذکر کنند . در غیر اینصورت تاوقتی که ایشان چنین کاری را نکنند این حکمشان را در عداد تهمت بدون مدرک می شناسم. بگذریم از اینکه ایشان مخالفین ( شامل مخالفی که با رژیم جمهوری اسلامی مبارزه میکند و عنصر طرفدار رژیم که با مجاهدین بالطبع مخالف است) و جدا شدگان ( که شامل جدا شدگان هوادار باقی مانده ، جدا شدگان پاسیو شده ، جدا شدگان مخالف شده و جدا شدگان به رژیم جمهوری اسلامی پیوسته میشود ) را یک کاسه کرده اند .و پر پیداست که بر خورد با این طیف ها نمیتواند یکسان باشد و لا اقل تا آنجا که من اطلاع دارم مجاهدین هیچگاه با این طیف ها برخوردی یکسان و حتی مشابه نداشته اند

.
خانم مهر پویا در ادامه برای اثبات ادعایشان می نویسند: " با کمال تاسف در مواردی گزارشات مجاهدین واقعیت را بازتاب نداده و در مورد مخالفان خودشان آگاهانه جوسازی شده است و این مسئله بر بسیاری از ایرانیان پوشیده نیست. در گذشته های دور نیز مثلا در مورد برخی افرادی که به ناچار از قرارگاه اشرف به «رُمادیه» عراق اوت شده بودند، می شنیدیم که فلان فرد (خواهری که پیش تر در صفوف رزمندگان بوده) آنجا خودفروشی میکند!! و دروغ های کثیف و زشت دیگری که در مورد آن بی پناهان تکرار و تکرار می شد. این فقط یک مثال است... "


خانم مهر پویا ! مجاهدین در کدام موضع گیری رسمی خود و در چه زمانی به خواهری که پیش تر در صفوف رزمندگان بوده و بقول شما به « رمادیه » عراق اوت شده انگ خود فروشی زده اند؟ فلان فرد یعنی چه؟ برخی افراد چه کسانی هستند؟ در کدام گزارش رسمی مجاهدین در مورد این دست بی پناهان دروغ های کثیف و زشت دیگری تکرار و تکرار شده است ؟ برای اثبات این تهمت ها و افترائات سند و مدرک معتبر از گزارش ها و موضع گیری های سازمان مجاهدین خلق ایران دارید؟ اگر دارید خواهش میکنم در اختیار من بگذارید تا همراه با نوشته ی خودتان در سایت آفتاب کاران منتشر کنم. هر چند سایت دیدگاه و شخص آقای ناظر بدون درخواست چنین اسناد و مدارکی، اتهامات و افترائات شما نسبت به مجاهدین ر ا منتشر کرده اند ولی بی مناسبت نیست اگر رونوشت این اسناد و مدارک را برای آنها بفرستید تا اگر صلاح دانستند ضمیمه ی نوشته شما بفرمایند. در پایان این بخش بد نیست توضیح بدهید مقصودتان از " بسیاری از ایرانیان " چیست؟ این بسیاری از ایرانیان مورد نظرتان کیانند و چند درصد از 68 ملیون ایرانی را تشکیل میدهند و از همه مهم تر اینکه شما چگونه با نظرات این بسیاری از ایرانیان در باره ی مساله مورد نظرتان ،آگاه شده اید؟

خانم مهر پو یا در پاساژ بعدی مینویسند : " واقعیت مزبور آشکارتر از آن است که مجاهدین بتوانند آن را َسمبل و ماست مالی کنند. بعدها هم به دروغ به برخی از مخالفان تهمت های اخلاقی زده شد و یا مزدور و نفوذی و کمک بازجو و شاگرد جلاد و تیرخلاص زن و مامور ترور رهبری مقاومت !! معرفی شده و می شوند. در حالیکه مجاهدین اگر از خر ِ «کبر و غرور» پائین می آمدند می توانستند با صداقت و صراحت ِ یک نیروی انقلابی به این حقیقت اشاره کنند که مبارزه علیه ارتجاع سخت و پُرابتلاء است و همه نمی توانند تا پایان راه همراهی کنند و همه افراد دینامیسم کافی را ندارند و یا به دلائل گوناگون نسبت به مجاهدین مسئله دارند و لذا از صفوف مجاهدین فاصله می گیرند و تنها و تنها کمتر از 2 درصد آنان به خط و خطوط رژیم وصل شده در شمار امثال بهزاد نظامی و عدالتیان در می آیند. مابقی در اکثر تظاهرات مجاهدین علیه رژیم در کنار مجاهدین هستند و برای اینکه زبان رژیم را ببندند، از آنچه برسرشان آمده هرگز سخنی نگفته اند ... "


خانم مهرپویا ! شما تهمت ها و افترائات بدون سند و مدرک خود را بعنوان واقعیت میگیرید و مجاهدین را پیشاپیش متهم میسازید که میخواهند این واقعیات آشکار مورد نظر شما را ماست مالی کنند . خانم مهر پویا مکن است بگوئید مجاهدین در کدام موضع گیری رسمی خود به مخالفینی که به رژیم آخوندی نپیوسته اند تهمت های اخلاقی زده اند و یا آنها را مزدور و نفوذی و کمک بازجو و و و خوانده اند؟ لطفا اگر خواستید در پاسخ باین سوالم نمونه بیاورید به افرادی نظیر سعید شاهسوندی و کریم حقی و جمشید تفرشی (که در رابطه با مزدوری و مامور بودن خودش باندازه کافی نوشته است ) اشاره نفرمائید . نوشته اید کمتر از 2 درصد از جداشدگان به خط و خطوط رژیم وصل شده اند . بگذریم از اینکه معلوم نیست این رقم 2 درصد را از کجا آورده ید ممکن است در این مورد هم مشخصا اسامی ده نفر از این جداشدگانی که به رژیم پیوسته اند را ذکر بفرمائید؟ جمله ی آخرتان بسیار جالب توجه است. نوشته اید مابقی این جدا شدگان ( یعنی بیشتر از 98 درصد) در اکثر تظاهرات مجاهدین علیه رژیم در کنار مجاهدین هستند و برای اینکه زبان رژیم را ببندند، از آنچه بر سرشان آمده هرگز سخنی نگفته اند . در این حکمتان دو نکته بسیار جالب بنظرم میاید. یکی این که شما با آنچه که بر سر این طیفی که بزعم خودتان اندک هم نیستند، آمده است آگاهید. نکته دیگر اینکه بازگوئی آنچه که بر سرشان آمده است زبان رژیم را باز میکند. خدمتتان عرض میکنم که اولا رژیم تهمت و افترائی نیست که نزده باشد. ثانیا همان بزعم شما کمتر از 2 درصد هم هر دروغ و دغلی را که مورد نیاز رژیم بوده است بصورت کتبی و شفاهی چندین و چند بار گفته اند. بنابراین و بخصوص پس از خلع سلاح مجاهدین و باز پرسی های چند باره از تک تک مجاهدین و رفتن تعدادقابل توجهی از آنها به کمپ « تیف » دیگر چیزی برای پنهان کردن وجود ندارد .

خانم مهر پویا در بخش بعدی نوشته خود چون کنار زدن کامل پرده ها برایشان ظاهرا سخت بوده است یکباره تمامی پرده ها را درانده اند و این چنین آشکارا سخن گفته اند: " اما با اينکه گاه در مواجهه حضوری با اين افراد که در تظاهرات ضد رژيم شرکت می کنند، سلام و عليک و خوش و بِش می شود، پشت سرشان تبلیغ شد که جداشدگان کوفی و خائن و نفوذی ، و لابد مامور وزارت اطلاعات و...هستند . اصلا به علت جداشدن از همسرانشان صفوف مبارزه را ترک کردند و اِله و ِبله... بعد هم در توافق با دولت صدام شماری از معترضين قرارگاه اشرف را با اسرای عراقی در کشورمان تاق زدند و به اصطلاح کوفی ها و خائنین را به آن سوی مرز (طرف ایران) هُل دادند...اینها واقعیت هائی است که نمی شود با خیمه شب بازی و شانتاژ رویش سرپوش گذاشت. "


خانم مهر پویا !جدا که باید به شما گفت دست مریزاد ! چه کسی با چه کسی در تظاهرات ضد رژیم در مواجهه حضوری خوش و بش کرده است ؟ چه کسی پشت سر چه کسی پس از این مواجهه حضوری و خوش وبش تبلیغ کرده است که اینها چنیند و چنانند و بقول شما ال و بلند !!! راستی شما این گفته های پشت سر را از کجا شنیده اید؟ خانم مهر پویا ممکن است بفرمائید چه کسی در توافق با صدام شماری از از معترضین قرارگاه اشرف را با اسرای عراقی بقول شما تاق! (تاخت)زده است ؟ میدانید از چه تعجب میکنم ؟ از اینکه اگر شما حقیقتا میتوانید اینهمه اتهامات و افترائات سنگین و کوه شکن را اثبات بفرمائید دیگر چرا در سطر دوم نوشته خودتان کسانی را که مرتکب اینهمه گناه و خطا و جنایت شده اند مردمی عدالتخواه و قابل احترام میدانید و معتقدید هر ایرانی شریفی که از استبداد و استعمار بیزارست باید از اینها حمایت کند. فکر نمیکنید با این تناقض وحشتناکی که دارید این شبهه را در خواننده ایجاد میکنید که یا نان قرض دادن اول مطلبتان دروغین است و یا اینهمه تهمت و افتراء بی سند و مدرکتان کذب میباشد. خودتان بگونه ای زمینه ی این شبهه را برطرف سازید.

خانم مهرپویا ! نوشته اید : " افراد مستقر در تیف نیز روز و روزگاری در صبحگاه مجاهدین سرود ای طلایه داران و ای مجاهد و میهن شهیدان را سر میدادند و همه فرزندان پاک این میهن اند و چه زشت است چون حالا با مجاهدین نیستند آنان را عمله و اکره رژیم آخوندی جلوه دهیم. "


اولا که افراد مستقر در کمپ تیف همگی در صفوف رزمندگان ارتش آزادی بخش نبوده اند که روز و روزگاری در صبحگاه مجاهدین سرود .... خوانده اند. ثانیا عمله و اکره رژیم ممکن است در کمپ تیف هم باشد . همانگونه که در آلمان و انگلستان و فرانسه و کانادا هم هستند و به انجام وظیفه مشغولند. ثالثا مجاهدین درکدام موضع گیری رسمی افراد مستقر در تیف را که عمله و اکره رژیم نیستند ، عمله و اکره رژیم معرفی کرده اند؟خودتان هم اشاره کرده اید که ممکن است تک و توکی ! از آنها با همه چیز خداحافظی کرده باشند. بسیار خوب، اگر از میان آن تک و توک ها ، که معلوم نیست تا چه اندازه تک و تو باشند، باز هم تک و توکی به عمله و اکره رژیم تبدیل شده باشند آیا باید آنها را افشاء کرد یا گذاشت در اغفال بی خبران بکوشند و کار رژیم را پیش ببرند؟

خانم مینو مهرپویا ! شما درپایان تهمت نامه ی بی سند و مدرکتان باز هم جملات نخستینتان را تکرار کرده اید. فرض بگیریم شما این مطالب را نه در باره ی مجاهدین بلکه درباره ی من نوشته بودید. در پاسختان عرض میکردم : مرحمت فرموده ما را مس کنید !

*برای خواندن نوشته ایشان به اینجا مراجعه کنید:http://www.didgah.net/print_Maghaleh.php?id=14911

کلن ، 1 – 10 - 2006

08 August 2006

:جمشید پیمان



جاری در گریه های زخم

برای هزاران زندانی سیاسی که درتابستان
1367 بفرما ن خمینی قتل عام شد ند.





گزینه ی من آب نبود
من ، دریا دریا خون بودم،
جاری در گریه های زخم.
بر گستره ی فریاد های شب،
توفانی از سکوت می چرخید،
و آونگ ها، در اهتزاز بودند ،
بی اندیشه ی درنگ.
صداها ، همه، قهقهه ی سرب بود ند،
در عبور از باورهای فرو ناریخته.
رخسار چلیپائیان در آئینه ی بهت مریم
با آیه های قران در آمیخته بود.
عطش بیابانی
صلابت آب را می گسلا نید
و عیسای مسیح
در خاموشی بی شفقت آسمان
نماز وحشت می خوا ند
و فرشتگان زمینی
در میان آوازهای سرب
و لذت دامن گستر خمینی
فرو
می
ریختند .
تیر بانان جیوه ای جماران
دخترکان را به خوابگاه خویش می بردند
تا خواب دروازه بانان بهشت برنیا شوبد.
مرداد داغ
طاقت سرما را از هم نمی گسیخت
و آب
از اندیشه ی شهر منجمد ، نمی گذشت.
من ، دریا دریا خون بودم
جاری درگریه های زخم
.

06 August 2006

جمشید پیمان


دلم نیست دریا، ولی تکه ابریست
که بارد به دل تنگی من، نهانی



چه سان گویم ازمکراین شیخ جانی
که پنهان کشد باده ی ارغوانی
به صد حیله بلعد حرام جهانی
زند جا نما زش به آ ب عیا نی
ز فرقان بخواند به آهنگ تزویر
کند ما یه آ نرا ، پی لقمه نا نی
ز هر گوشه گیرد یکی طعمه و باز
نبینی در ا و جز گشاده دها نی
طلسم سیاه چنین شیخ منکر
شکستن نبا شد حقیر و زبانی
نشا ید در افتی به گود ا ل تسلیم
تو شط فراتی ، یمی، بی کرا نی
در آنجا که عشق ا ست اندر میانه
بیندا ز تیغ یمانی وهم زرٌ کا نی
همه مایه ات سر اگر باشد ، آ نجا
دهد بر، نها لی که از جان نشا نی
به کارت نیاید بجز جان و سر هیچ
گذارت گر ا فتد به توفان ، زما نی
نباشد چرا درخورت ره سپاری ؟
نه پیری بها نه ترا ، نی جوا نی
مزن دم جزازعشق آنجا، که خوانند
به گوش د لت قصه ی پهلوا نی
ز گرداب ها یل، به شبهای تا ری
گذ ر کن، گر از ا یل دریا د لا نی
- - - - -
دلم نیست دریا، ولی تکه ابریست
که بارد به دل تنگی من ، نهانی

03 August 2006


جمشید پیمان



بر گستره ی مزرعه ی اندوه
....................................................................
( برای رزمنده ی ارتش آزادی بخش ملی ایران)




زیباست درون آتش رفتن
و تو
هماره ابراهیمی
و زیباترست ازآب برآمدن
و تو
هماره یونس نجیبی
آتش و آب و ماهی بهانه ست

کاش می شد چوبدستی ام را
به هیات نردبانی در آورم


برای رسیدن به ستاره
نردبان می خواهم
نه اژدها

بر گستره ی مزرعه ی اندوه
خوشه ای گندم را می جویم
نه برای فریب انسان برای نان


تو، آ ن خوشه ی گند می
بر گستره ی مزرعه ی اندوه
تو، آ ن نردبانی
بر افراشته تا عیوق
... و اینک تیغ بر گلویت می نهند
تا نه نان بماند
و
نه ستاره

بر گستره ی مزرعه ی اندوه
برای من
تو، مژده ی نانی
برزمینه ی خواهش پر ستاره ام
تو، نرد بانی

27 July 2006

جمشید پیمان: هزا ر باضافه یک میشود هزا ر و یک، اما هزار، هزار است و یک ، یک

هزا ر باضافه یک میشود هزا ر و یک
اما هزار، هزار است و یک ، یک

( به مناسبت سالروز کشتار زندانیان سیاسی )

جمشید پیمان


از دهه ی اول مرداد 1367 و بفرمان صریح خمینی ،قتل عام زندانیان سیاسی آغاز شد . درنخستین فرمان که بلافاصله پس از عملیات فروغ جاویدان صادرگردید، مشخصا تنها از مجاهدین با عنوان " منافقین" یاد شده است.در آنجا هیچ نکته ای درباره دیگر زندانیان ، از جمله کمونیست ها و یا کافران و یا مشرکان، نیست. آنجا خمینی جنایت خود را فقط و فقط بر روی منافقین( بخوانید مجاهدین ) متمرکز ساخته است. اگر دامنه ی این جنایت به سایر زندانیان سیاسی( جدا از تعداد و ابعادش ) نمی کشید هرچند که مفهوم عام " زندانی سیاسی" شامل مجاهدین زندانی هم میشود ولی، فکر میکنم ناگزیر میبودیم آن کشتار را قتل عام " مجاهدین زندانی " بنامیم. اما دامنه ی جنایت رژیم به مجاهدین محدود نشد و متاسفانه چندی بعد با صدور فرمان دیگری ، سایر زندانیان سیاسی را هم در بر گرفت.
از پس آن رویداد هولناک و کم سابقه در تاریخ جنایات علیه بشریت ، در یاد آوریش تقریبا از جانب همه همان مفهوم " زندانیان سیاسی" بکار برده میشود. هیچ عیبی هم ندارد و کاملا هم درست است. اما قضییه از هنگامی بحث انگیز میشود که بعضی نه صرفا بخاطر استفاده از این مفهوم عام ، بلکه برای کمرنگ کردن و احیانا نادیده انگاشتن و بفراموشی سپردن مجاهدین، بر کار برد " قتل عام زندانیان سیاسی" تاکید و اصرار میورزند.
اجازه بدهید یک مثال بزنم. هیتلر در دوره ی حاکمیت ناسیونال سوسیالیسم بر آلمان ، شش ملیون یهودی را نابود کرد . نه آنروز و نه پس از آن تا امروز به بهانه یا دلیل کشتار کمونیست ها و دیگر مخالفان نازی ها ، که احتمالا تعدادی از آنها در همان اردوگاه هائی بوده اند که یهودیان را نگه میداشتند و حتی با یهودیان به قتل گاه برده شده اند، کسی نتوانسته است جنایت علیه یهودیان را با یک کاسه کردن آن با دیگر جنایات نازیها ، عمدا یا به سهو به کم رنگ کردن این جنایت علیه یهودیان بپردازد. بسیار کوشیده اند که در باره رقم شش ملیون سوال یا شبهه بپراکنند و رقم را غیر واقعی یا آگراندیسمان شده معرفی کنند( عده ای همین کار را در رابطه با تعداد قربانیان کشتار زندانیان سیاسی بفرمان خمینی میکنند). ولی کسی دراصل وقوع جنایت نه تردید داشته و نه توانسته است آنرا بطور مستدل و مستند انکار کند. بنا براین امروز پس از گذشت نزدیک به هفتاد سال از آن رویداد، در یاد آوریش عنوان " قتل عام یهودیان " بکار برده میشود. از این مثال بگذریم و به مطلب خودمان بازگردیم.
بسیار بجاست که کشتار مجاهدین بوسیله خمینی در سال 67 را " کشتار زندانیان سیاسی" بنامند. بویژه که این کشتار دامن دیگر زندانیان سیاسی را نیز گرفته و باید همواره یاد تک تک آن جانباختگان را اعم از مجاهد و کمونیست و ملی و مشروطه خواه( در این مورد ولو دونفر) را زنده نگه داشت . اما این نکته شگفتی آور است که عده ای بکوشند نام مجاهدین را کنار بگذارند. کنار گذاشتن نام مجاهدین و یا تلاش برای کنار گذاشتن نام مجاهدین البته در اصل قضییه تغییری ایجاد نمی کند. اما سوال این است که این امر برای کسانی که به عمد چنین عملی را انجام میدهند چه فایده ای دارد؟ آیا با این کار فقط قصدشان اینست که سهم مظلومیت خودشان را بیشتر کنند؟ آیا میخواهند وانمود کنند که مجاهدین بلحاظ کمی دارای چنان بعد وسیعی نبوده اند؟ آیا وجود زندانی سیاسی بیشتر از یک سازمان در آن مقطع زمانی بیان وجود پایگاه اجتماعی گسترده تر آن سازمان محسوب میشود که برای پنهان کردنش باید چاره ای اندیشید و یا دست کم کاری کرد که معلوم نشود از آنهمه زندانی سیاسی که اعدام شدند چه درصدی متعلق به چه تشکیلاتی بوده است؟ آیا پنهان و پوشیده ساختن سابقه و کارنامه ی دیگران، برای کسی که این کار را میکند میتواند سابقه و کارنامه برای خودش بشود؟ انصاف ، واقع گرائی و عطف توجه به حقیقت، حکم میکند که در پرداختن باین جنایت رژیم جمهوری اسلامی ، حب و بغض را کنار بگذاریم و واقعیت را آنچنان که اتفاق افتاده است نشان دهیم. داستان اما در نکته ی مزبور خلاصه نمیشود. در همین رابطه تلاش های دیگری نیز صورت میگیرد. از جمله اینکه تاریخ برگزاری سالروز این قتل عام را از مرداد ماه که بزرگترین رقم اعدام شدگان مربوط به آن زمان بوده است، از جانب عده ای به شهریور ماه کشانده شده است. در این مورد نیز اغلب مراسم بدون نام بردن از مجاهدین و یا حتی اشاره صریح به فرمان نخستین خمینی مبنی بر کشتار مجاهدین ، برگزار میشود. برگزاری این مراسم و زنده و تازه نگهداشتن خاطره ی جانباختگان بسیار انسانی و ستودنیست. اما انصاف است که عده ای ، بخصوص در خارج از کشور که هیچگونه مانعی هم از جانب رژیم ندارند، نام و یاد مجاهدین شهید در این رویداد را بفراموشی بسپارند و یا پوشیده نگه دارند؟
نکته دیگر این که بعضی میکوشند کشتار را حاصل برنامه ای ازپیش تدارک دیده شده معرفی کنند. این موضوع هم جای اما و اگر بسیار دارد. هیچ دلیل قانع کننده و مدرک معتبری در این مورد وجود ندارد. تهدیدات از جانب این یا آن زندانبان و باز جو شکنجه گر و یا جابجائی زندانیان در مدتی قبل از وقوع این جنایت و حتی ابراز تمایل سردمداران رده اول رژیم مبنی بر حذف زندانیان سیاسی را نمیتوان بصورت قطعی به عنوان دلیل قابل قبول برای این امر دانست که جنایت کاران حاکم اگر چنین چیزی هم در ذهنشان بوده است( که از این دشمنان بشریت بعید نیست) ، برای انجام آن از مدتها پیش از تابستان 67 برنامه ریزی کرده بوده اند. با توجه به رویدادهای آنروزها، در این مورد نظر منطقی و پذیرفتنی تری را میتوان ارائه کرد .سعی میکنم باختصار درباره آن بگویم. پیش از پرداختن به آن، این نکته را تمام کنم که در همان چارچوب کمرنگ کردن جایگاه مجاهدین، وقتی عنوان میشود ازمدتها پیش از پذیرش آتش بس و عملیات فروغ جاویدان، رژیم در تدارک کشتار زندانیان سیاسی بوده است، این معنا را در ذهن متبادر میسازد که هدف نه سر به نیست کردن مجاهدین بعنوان بزرگترین و موثرترین نیروی معارض رژیم بلکه پایان بخشیدن به مساله ای بنام زندانیان سیاسی بوده است. در حالی که واقعیت آنچه از خرداد 1360 تا مرداد 1367 بر زندانیان سیاسی گذشته است، حاکی از اینست که رژیم در رابطه با این امر از شیوه قرنطینه و منزوی کردن زندانیان پابرجا استفاده کرده بود و در کنار این روش، سر سخت ترین زندانیان را به جوخه های اعدام سپرد و ضعیف ترین آنها را یا به افراد تحت امر خود و یا به منفعلین تبدیل کرد..نمیتوان گفت تصادفی بوده است که در همان مقطع طولانی نیز بزرگترین رقم کشته شدگان را مجاهدین و هواداران آنها تشکیل میدادند. اخبار مقاومت در داخل زندان نیز اگر هم بخارج راه می یافت بدلیل جو رعب و وحشت حاکم نمیتوانست در سظح گسترده ای پراکنده شود و یا تا اعماق لایه های اجتماهی رسوخ یابد. این شیوه اتفاقا برای رژیم کار ساز تر میبود تا برنامه ریزی برای کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی. چرا؟ زیرا رژیم هم از تجارب خودش و هم از تجارب دوران نظام پیشین و هم از تجربه تاریخی و معاصر در دیگر جوامع آموخته است که با کشتار زندانیان نمیتواند اصل موضوع را که بر سر آن زندانی سیاسی وجود دارد، از میان ببرد. باز تولید مبارزان علیرغم همه ی سرکوبها، دلیلی روشن برای این امر دربرابر رژیم میگذاشت. بنا براین، فکر سر به نیست کردن زندانیان سیاسی در این ابعاد اگر هم از مدتهای طولانی پیش از اجرایش در بین جنایتکاران حاکم وجود میداشته، طرح و برنامه ریزیش مربوط به تابستان 1367 و در چارچوب ضرورتی میباید بوده باشد که شرائط آنرمان بر آنها تحمیل کرده بود و آنها برای برون رفت از بن بست باین اقدام ضد
انسانی پرداختند.ممکن است پرسیده شود اگر رژیم میداند که با کشتار نمیتواند صورت مساله را پاک کند ، این امر در مورد مجاهدین هم صادق است، پس چرا دست به قتل عام مجاهدین زندانی زد؟ این سئوال بجا و منطقی موضوع همان فرضییه ایست که اینک به آن میپردازم و سعی میکنم بآن پاسخ گویم.
سئوال: اگر جنگ با عراق ادامه می یافت و در این تداوم، رژیم بطور نسبی دست برتر را میداشت آیا باز هم به قتل عام زندانیان سیاسی می پرداخت؟ اگر بزرگترین مساله اش زندانیان سیاسی میبود احتمالا اینکار را میکرد . اما واقعیت این است که تا قبل از قبول آتش بس، مساله اصلی رژیم وجود زندانیان سیاسی نبوده است. زیرا با توجه به سبعیت و درجه بسیار بالای کیفیت ضد بشری رژیم، اگر در رابطه با زندانیان سیاسی مساله مرگ و زندگیش مطرح میبود ، در جریان جنگ راحت تر و با عوارض عکس العملی کمتر، این جنایت را مرتکب میشد. اما رژیم در ماه های آخر پیش از نوشیدن جام زهر آتش بس توسط خمینی، در جبهه های جنگ از نابسامانی مرگباری برخوردار بود. مخالفت با ادامه جنگ هم در داخل کشور و جامعه و هم در حلقه های نزدیک به رهبری رژیم روز به روز گسترده تر میشد. ریزش نیروها در جبهه ها قابل کنترل نبود. برای سربازان و پاسدارانی که از میدان های نبرد میگریختند، نیروی جایگزینی نبود. نیرو های باقیمانده در جبهه ها نیز از روحیه و انگیزه برای جنگیدن برخوردار نبودند. باز پس گیری سریع مناطق تحت اشغال، بوسیله نیروهای عراقی، بخصوص جزایر مجنون و فاو ، علیرغم شبکه های دفاعی وسیعی که رژیم در این مناطق مستقر کرده بود، نشانه بارز نبودن انگیزه وروحیه در میان نیورهای رژیم برای ادامه ی جنگ بود. آخرین ضربه را در حساس ترین شرایط ، ارتش آزادی بخش ملی ایران با فتح مهران بر رژیم وارد ساخت و او را ناگزیر از پذیرش آتش بس کرد. پس از پذیرش ناگزیر آتش بس ، رژیم با مشکلی اساسی روبو بود و برای آن بایستی راه حل پیدا میکرد. رژیم باید به جامعه پاسخ میداد که چرا طی هشت سال جنگ صدها هزار ایرانی را به کشتن داده است . باز ماندگان این قربانیان باضافه ی ملیون ها آوراره باضافه ی ویرانی اقتصاد کشور باضافه ی از هم پاشیدگی شیرازه ی امنیت اجتماعی و بالاخره باز گشت صدها هزار بسیجی و پاسدار از جبهه ها ، و عدم توانائی رژیم در پاسخگوئی به مطالبات کوچک و بزرگ متکاثف شده مردم طی هشت سال جنگ بیهوده، شرایط را برای یک انفجار آماده ساخته بود. رژیم سایه ی انقلاب را همه جا بدنبال خویش میدیدو اگر در آن شرائط کاری نمیکرد بی تردید ناقوس مرگش بصدا در میآمد.
سئوال بعدی: اگر ارتش آزادی بخش ملی ایران حضور پر اقتدار خودش را با فتح مهران و در جریان عملیات فروغ جاویدان تا رسیدن به پشت دروازه های کرمانشاه اعلام نمیکرد و با این ترتیب هم ضعف و زبونی رژیم را برای مردم بر ملا نمیکرد و هم انگیزه مردم را برای سرنگونی حاکمیت آخوندی نقویت نمی نمود ، آیا رژیم باز هم دست یه کشتار زندانیان سیاسی میزد؟ پاسخ علی الاصول نمیتواند مثبت باشد. زیرا اگر رژیم پس از قبول آتش بس در وضعیت محتضرانه بسر نمی برد دلیلی وجود نداشت که بر سر یی درد خود دستمال کشتار زندانیان سیاسی و پیامد های داخلی و بین المللی آن را ببندد. برعکس ، اگر رژیم ذره ای احساس پیروزی در جنگ را میکرد و میتوانست آنرا سرمایه و سرپوشی برای خود درمقابل سایر مسائل و مشکلاتش کند بعید بنظر میرسد که دست به حماقت جنایت آمیز کشتار زندانیان سیاسی میزد. هیچ استبعادی ندارد که در آنصورت شاید برای بیان عطوفت و مهر و بخشش نداشته ی خود و تظاهر بآنها، نمایش عفو بخشی از زندانیان سیاسی را نیز بشکرانه ی پیروزی هایش اجرا میکرد. اما در کفه ی ترازوی رژیم ذره ای پیروزی نبود . هر چه بود بقول دکتر خانلری از همه سو خواری بود – ذلت و نکبت و بیزاری بود.
عملیات فروغ جاویدان و پیامدهای احتمالی و متصور آن ، رژیم را بر سر دو راهی مرگ و زندگی قرار داد.* اما ادامه حیات برای آخوندهای حاکم هزینه ای بس گزاف طلب میکرد و رژیم آنرا البته از کیسه ی مردم و با اجرای سرکوب همه جانبه و در صدر آنها کشتار زندانیان سیاسی ، پرداخت. رژیم این بار سرکوب را از داخل زندان ها و بر علیه زندانیان آغاز کرد که توان هیچگونه مقابله ای نداشتند. این اقدام در پایانه قرن بیستم سیاه ترین و ننگین ترین برگ را بر تاریخ این قرن افزود. آغاز به سرکوب از داخل زندان یک پیام مشخص داشت. رژیم به جامعه و مردم عادی جان به لب رسیده و دارای ظرفیت بالقوه برای قیام، از این طریق اعلام کرد وقتی زندانی بیدفاع را بی توجه به هر پیامد داخلی و جهانی، بکام مرگ میفرستد ، مصمم به حفظ موجودیت، قدرت و حاکمیت خویش به هر قیمتی میباشد. رژیم از اینطریق توانست جو خفقان را بر جامعه ی جنگ زده و هستی باخته مسلط کند و بر سر راه خیزش مردم، راه بندانی از اعدام و اعدام و باز هم اعدام ، ایجاد کند. بنظر من همه ی فلسفه ی کشتار مجاهدین و دیگر زندانیان سیاسی در تابستان و پائیز 1367 در این نکته خلاصه میشود که البته با چاشنی کینه ی کور وقدیمی خمینی و یارانش نسبت به مجاهدین ، عجین بود . این کینه که سابقه ای دیرین داشت با موضع گیری ها و مبارزه مجاهدین بر علیه ارتجاع حاکم پس از انقلاب بهمن ، توام با ترس از سرنگونی ، سردمداران رژیم را وادار به ارتکاب جنایات بیسابقه در وسعتی باور نکردنی و از جمله قتل عام زندانیان سیاسی کرد. جنایتی که هرگز نباید بر آمران و عاملانش نقشی از بخشش زد. زیرا هرگونه صبغه ی بخشش در این مورد خود جنایتی بر علیه بشریت محسوب میشود. اشتباه نشود. نبخشیدن و احقاق حق کردن با کینه کشی و انتقام فرق دارد. فکر نکنم هیچ ایرنی آزادیخواه و معتقد به موازین حقوق بشر دنبال کینه جوئی و انتقام گیری باشد. در این مورد بویژه عملکرد مجاهدین و ارتش آزادی بخش ملی ایران بعنوان بزرگترین و زیبا ترین سرمشق در برابر ما قرار دارد. در باره ی همه ی جنایاتی که رژیم مرتکب شده است البته که باید محاکمه ی عادلانه و کاملا انسانی و منطبق با موازین حقوق بشری انجام گیرد.تاریخ ، نه شاهد بیطرف، بلکه قاضی است. نکته ی دیگر در این باره مربوط به نقش خمینی در ارتکاب این جنایت است. اخیرا مطلبی را در یکی از سایت های اینترنتی خواندم که در آن اشاره شده بود که گویا احمد خمینی و رفسنجانی و خامنه ای با نیرنگ و ترفند، خمینی را وادار به صدور دستور انجام این جنایت کرده اند( نقل به مضمون) . هیچ دلیل منطقی و مستندی نیز برای اثبات چنین ادعائی و جود ندارد. سابقه ی جنایات قبل از قتل عام زندانیان سیاسی نیز جائی برای تردید در نقش اصلی و آگاهانه ی خمینی باقی نمیگذارد. کافیست به دستور خمینی برای نابودی شرکت کنند گان در رویداد معروف به " کودتای نوژه" توجه کنیم. یا فرمان خمینی مبنی بر اینکه همه ی اعضای خانواده ها برای حفظ نظام موظفند همدیگر را لو بدهند را بیاد بیاوریم. اینگونه نگرش به عملکرد خمینی نادرست است. خمینی در تمام جنایاتی که رژیم انجام داده است هم آگاهانه بعنوان صدر رژیم و شریک اصلی حضور داشته است و هم مسئولیت درجه اول را دارد. اینگونه قضاوت کردنها درباره خمینی که مثلا او را بگونه ای فریب داده اند ، در حقیقت نوعی امتیاز دادن به خمینی و کمرنگ کردن نقش او در جنایات متعدد ش بر علیه بشریت و بویژه مردم ایران محسوب میشود. بجای اینکه بگوئیم یا بیندیشیم که دیگران خمینی را به صدور فرمان این جنایت کشاندند ، چرا این فرض از ذهنمان نگذرد که خمینی خودش احمد و دیگران را وادار کرده است که در این مورد از او استفتا کنند؟ بویژه که دررابطه با امر تحت تاثیر قرارگرفتن یا فریب خوردن خمینی در این مورد نیز همانگونه که قبلا اشاره شد، دلایل متقن و مستند و قابل اثبات وجود ندارد، یا دست کم هنوز کسی آنها را نشان نداده است . نه، مواظب باشیم که عمدا یا سهوا بر نقش خمینی رنگ خاکستری نزنیم.
نام تک تک زندانیان سیاسی، از هرسازمان و حزب و گروه ، که بفرمان خمینی شهید شدند ، جاودانه گرامی باد . فراموش نکنیم که آنها پیش از هر چیز انسان هائی بودند که نه تنها زندانی بودند ، بلکه هیچگونه امکا نی برای دفاع از خود نداشتند.

* این نکته را هم برای جلوگیری از هرگونه شبهه و یا سوئ استفاده متذکر شوم که کشتار زندانیان سیاسی در حقیقت نه عکس العمل بلاواسطه در برابر عملیات فروغ جاویدان ، بلکه همانگونه که توضیح داده شد دقیقا پاسخ به مساله مرگ و حیات رژیم در آن مقطع حساس بود. این که کسانی اینجا و آنجا ابراز داشته اند که اگر مجاهدین عملیات فروغ جاویدان را انجام نمیدادند و یا اگر سایر مبارزان به مبارزه قهرآمیز روی نمی آوردند ،رژیم هم زندانیان سیاسی را قتل عام نمیکرد، در واقع به تبرئه ی رژیم دست زده و در سفید کاری چهره کسانی پرداخته اند که با زیر پا نهادن حقوق اساسی و آزادی های مردم و بستن تمامی راه های مبارزه مسالمت آمیز، در برابر آزادیخواهان جز تسلیم و یا مبارزه قهرآمیز راه دیگری نگذاشته اند. باین ترتیب اگر شبهه را قوی بگیریم و بپذیریم که کشتار زندانیان سیاسی مستقیما واکنش رژیم به عملیات فروغ جاویدان یا مبارزه قهر آمیز دیگر مبارزان بوده است، در آنصورت نیز فقط منش ضد بشری رژیم و ابعاد باور نکردنی جنایتکاری آن را نشان داده ایم . طراح ومبلغ این امر قبل از همه رژیم جنایتکار جمهوری اسلامیست که هم خود و هم وابستگانش میکوشند از این طریق بار مسئولیت جنایت را از شانه های خود برداشته و بر گرده های قربانی بگذارند. دفاع از این منطق تنها و تنها باین نقطه ختم میشود که در برابر سبعیت و اقدامات ضدبشری رژیم یا باید سکوت پیشه کرد و یا در صورت بروز هرگونه مقاومت و اعتراض و مبارزه ، تاوانش را که همانا زندان و شکنجه و اعدام هست،باضافه ی مسئولیتش ، پذیرا شد .