Showing posts with label مینا اسدی. Show all posts
Showing posts with label مینا اسدی. Show all posts

08 December 2008

د و با ره می شود ا ز عشق گفت و ز یبا شد. د و با ره می شود، آ ری اگر به پیوند یم. هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر تبعید هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر ایران


دفترشعر: از میان گمشده ها
سالهای 66-1365




د و با ره می شود ا ز عشق گفت و ز یبا شد .  د و با ره می شود، آ ری اگر به پیوند یم. هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر تبعید هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر ایرا ن


دوباره می شود آری...


مینا اسدی




به جا ی کشت، کشاورز را درو کردند
به جا ی نا ن
به تساوی گلوله قسمت شد
توان کا رگران را

دو باره ظلم خرید
د و باره زاغه نشینا ن
به زاغه بر گشتند
دو باره طاهره ها
از گرسنگی مردند
دو باره راضیه بر فقر خویش
راضی شد.
شب، از عدا لت خود قصه ها ی کاذ ب ساخت
د و باره بر سر این خا ک
دیو وحشت ومرگ
نشست وگفت :
که خرزهره بهترازیا س است
سموم زرد خزان زد به جنگل انبوه.
دوباره بر نفس عاشقا ن آ زادی
نفیر دیو وزید و چراغ ها را کشت.
دوباره
ساد ه ترین حرف
تیر با را ن شد
دو باره
هر چه زمین بود گو ر یاران شد
دو با ره
هر چه که رشتیم
پنبه شد در باد.
هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر میهن
هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر تبعید
د و با ره می شو د، آ ری
به با غ گل رویا ند
د و با ره می شود، آر ی
به دشت سبزه نشاند
د و با ره می شود از خا نه ها ی شا د گذ شت
د و با ره می شود ا ز کو د کا ن
ترا نه شنید
د و با ره می شود ا ز عشق گفت و ز یبا شد
د و با ره می شود، آ ری
اگر به پیوند یم
به د ید گا ن پر از انتظا ر شب زد گا ن
د و با ره می شود، آ ری
اگرشکسته شود
شب سکوت و شب ترس ویأ س ما
یارا ن
هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر تبعید
هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر ایرا ن.

د و با ره می شود ا ز عشق گفت و ز یبا شد .
د و با ره می شود، آ ری اگر به پیوند یم.
هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر تبعید

هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر ایرا ن



 دفترشعر: از میان گمشده ها سالهای 66-1365    د و با ره می شود ا ز عشق گفت و ز یبا شد . د و با ره می شود، آ ری اگر به پیوند یم. هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر تبعید هلا! توا ن همه عا شقا ن د ر ایرا ن   دوباره می شود آری...   مینا اسدی     به جا ی کشت، کشاورز را درو کردند

10 July 2008

از میان تاریکی‏ها با همین توان اندک جنایات این آدمکشان را به تصویر می‏کشیم و جلوی چشم جهانیان می‏گذاریم




"یکی بود، یکی نبود" اولین و آخرین کار رژیم نیست...

صورت مسئله به روشنی در برابر ماست. یک طرف ما هستیم که از بس در میانمان موش دوانده‏اند و از ما شکار کرده‏اند، بیگانه و تنها، در میان دوست و آشنا، در گوشه‏ی دیوار ایستاده‏ایم و از میان تاریکی‏ها با همین توان اندک جنایات این آدمکشان را به تصویر می‏کشیم و جلوی چشم جهانیان می‏گذاریم...


در طرف دیگر آنها هستند، قدرتمندان، گروگان‏گیران و جانیان... نفت دارند... معدن دارند... حسابهای سپرده بانکی دارند... سپاه دارند، بسیج دارند و با جیبهای پر از دلار در میان ما راه می‏روند. روزنامه‏ها را می‏خرند... تلویزیونها را می‏خرند... رادیوها را می‏خرند... هنرمندان را می‏خرند...

کار هنرمند، به ویژه هنرمند آواره‏ی تبعیدی، ساختن سند برای آیندگان است. به تصویر کشیدن سرگذشت مردمی است که هر لحظه‏ی جان کندن را زندگی نام می‏نهند. نوشتن تاریخ واقعی مردمان است در تقابل با تاریخ‏نویسان کاذبی که به نفع ستمکاران قلم می‏چرخانند

بماندیم و بدیدیم

مینا اسدی
mina.assadi@yahoo.com


نوشتن این سطور برایم آسان نبود... دستم به قلم نمی‏رفت که به نقد کسی بنشینم که مثل دخترم دوستش می‏داشتم و به آینده‏اش چشم امید دوخته بودم. آسان نبود چرا که من با مادرت... خودت و فامیلت از دیرباز دوستی و انس و الفت دارم. اما نمی‏توانستم ساکت بمانم... مثل استخوان شکسته‏ای بود که در گلویم گیر کرده بود و راه نفسم را می‏بست.

آنروزها از دیدن آن همه شور و هیجان و سرزندگی‏ات به وجد می‏آمدم، از اینکه زن جوانی پای در این راه نهاده و بی‏اعتنا به راه پرمخاطره‏ای که پیش پای اوست می‏تازد و خطر می‏کند، لذت می‏بردم. پس از سالها، بصیر را در خانه‏ی تو دیدم. اگر درست به خاطر داشته باشم برای شرکت در شب‏شعری که در فرانکفورت داشتم به آنجا آمده بود. دو شب پیش تو ماندیم و تا صبح به بحث و گفتگو نشستیم... وسط حرف هم پریدیم... جدل کردیم... صداهایمان بلند شد... داد کشیدیم... اما می‏دانستیم که هر سه راهی یک راه هستیم و آرزوی ما سرنگونی بی‏قید و شرط جانیانی بود که بر مردم میهنمان حکومت می‏کنند.

وقتی به سوئد بازگشتم توان تازه‏ای یافتم. تو نمونه‏ای از بی‏شمار جوانانی بودی که پای در راه و استوار ایستاده بودند و خطر می‏کردند تا انقلابی را که ناتمام مانده بود به پایان رسانند، تا ریشه‏ی جنایتکارانی را که مردمشان و میهنشان را به گروگان گرفته‏اند، از بیخ و بن برکنند. تو هنرمند جوانی بودی که درد مردم را می‏نوشتی و به صحنه می‏بردی. هنر تو تاثیر حضور ترا در عرصه‏ی مبارزه دوچندان می‏کرد. برای همین بود که تا به من نوشتی که می‏خواهی "سه نظر درباره یک مرگ"، مجموعه‏ی داستانهای کوتاه مرا به صحنه ببری بی چون و چرا پذیرفتم و اجرای زیبایت را هم در فستیوال "هنر در تبعید" در پاریس دیدم.

سالها بعد وقتی مقاله‏ای در ستایش داریوش همایون وزیر رژیم پیشین نوشتی سرم سوت کشید... همه را نخواندم... باور نکردم... قدم به قدم نرفتی... مقدمه‏ای نبود که این کار تو را برایم قابل‏هضم کند. دیدم ناگهان از این قطار پیاده شده‏ای و می‏خواهی سوار قطار دیگری بشوی که در جهت مخالف ما حرکت می‏کند و این تصوری نبود که من از آینده‏ی تو داشتم. سکوت کردم، چیزی ننوشتم، چیزی نگفتم، حتا به خودت. اما نپذیرفتم و دیگر با تو رابطه‏ای نداشتم. سکوت کردم و رنج بردم.

این آغاز راه بود... و تو می‏رفتی... در سرازیری... به هر درت که می‏خواندند می‏رفتی و با هوش و درایتی که در تو سراغ داشتم می‏دانستم که بی‏خبر نمی‏روی. چرا می‏رفتی و به دنبال چه چیز می‏رفتی نمی‏دانم. همه چیز داشتی و نیازی به این آدمها... این بلندگوها و این هیاهوها نداشتی. آن آقایان بریده از این حزب و آن سازمان چه شایستگی و ارج و قربی داشتند که تو، که یک سر و گردن از آنها بلندتر بودی، سخنگویشان باشی؟ رنج می‏بردم و سکوت می‏کردم. اما پذیرفته بودم که دیگر ترا از دست داده‏ام.

پس از آن به هر کشوری که سفر می‏کردم آشنایی پیدا می‏شد که به طعنه از من بپرسد... هنوز هم ایشان دختر شماست؟ چرا درباره‏ی همه می‏نویسید و در این باره سکوت می‏کنید؟ چیزی نداشتم که بگویم. آنها در اشتباه بودند. من هر چه می‏نوشتم درباره‏ی دشمن اصلی بود و اعوان و انصارش، درباره‏ی کسانی بود که شمشیر از رو بسته بودند و قصد جان همه‏ی مخالفان را، با هر نظر و عقیده‏ای داشتند. برشمردن خطا و اشتباه این و آن کار من نبود. همه اشتباه کرده‏ایم و باز هم اشتباه می‏کنیم و آن کس که اشتباه نکرده است هنوز به دنیا نیامده است.

در این مدت هر چه کردی و هر چه گفتی و هر چه نوشتی، اگر چه تاسفم را سبب شد اما با خود گفتم نظرش این است... اینگونه فکر می‏کند... طاقت دشنامها... سانسورها... سختی‏ها و سالنهای کم‏جمعیت را ندارد... می‏خواهد تعداد بیشتری کارهایش را ببینند و هنرش را ارج نهند... می‏خواهد آنگونه که دوست دارد زندگی کند... اصلا می‏خواهد روی گذشته‏ی خود خط بطلان بکشد و حتا می‏خواهد به کسانش پشت کند و آنها را نبیند و نشنود. این اوست که تصمیم می‏گیرد که چه کند و چه نکند. و این طرف ما هستیم که می‏دانیم چرا ایستاده‏ایم و چه می‏گوئیم و چه می‏خواهیم. مگر او اولین نفر است و یا این اولین بار است که کسی راهش را عوض می‏کند؟ گفتم... در به روی این اندیشه بستم و تمام...

اما تا اینجایش را نخوانده بودم و در باورم نمی‏گنجید، اگر چه با مقدماتی که از سالها پیش فراهم آمده بود جاده را لغزنده و پرخطر می‏دیدم. می‏دیدم که پیش پایت دره‏ای عمیق دهان باز کرده است و تو در یک سرازیری افتاده‏ای و با شتاب به سمت آن دره می‏رانی... افتادن... بی‏هوشی و فراموشی. نشانه‏هایش را می‏دیدم... پذیرفتنش آسان نبود.

نامه‏ات به بصیر مرا تکان داد. دیدم که در توجیه حضورت در این جشنواره تا آنجا پیش رفته‏ای که چشمت را به روی حقایق بسته‏ای و زبان به تحقیر دوستی گشوده‏ای که صادقانه ترا دوست داشت و حاضر نبود حرفی ناخوشایند درباره‏ی تو بگوید یا بشنود. و من این را برنتافتم.

"یکی بود، یکی نبود" اولین و آخرین کار رژیم نیست. پیش از آن نیز طراحان فرهنگی حکومت اسلامی تمام هنرمندان مرده را از گورهای چندصدساله بیرون کشیدند و به یاری کارگزارانشان در اروپا و آمریکا، انجمنهای عریض و طویل "مولانا" و "حافظ" بر پا کردند. پولهای کلان خرج این روزها و شبها شد. حالا سرگرمی مردم شده بود "شب مولانا"، "روز حافظ"، "عصر رودکی"، "نیمه‏شب عراقی" و "دم صبح فردوسی"... اهل هنر به اندازه‏ای دلبسته‏ی این برنامه‏ها شده بودند که کسی نمی‏توانست بگوید بالای چشم این شبها و روزها و نیمه‏شبها و دم‏صبح‏ها ابروست و چون پای بزرگان هنر در میان بود حرف زدن در این‏مورد دل و جرات می‏خواست. دهان که باز می‏کردی، عده‏ای با کفش و کلاه و عصا وسط حرفت می‏پریدند که: "یعنی شب مولانا هم توطئه رژیم است؟" و پوزخند می‏زدند و می‏رفتند و حتما توی دلشان هم می‏گفتند: "بیچاره‏ها دیوانه‏اند!" و اما زمانی که در مراسم بزرگداشت مولانا در پاریس محمدمهدی زاهدی، وزیر علوم، تحقیقات و فناوری جمهوری اسلامی پیام رئیس جمهور را خواند تازه عاشقان هنر بفمهی نفهمی از خواب غفلت بیدار شدند!

و اما این "یکی بود، یکی نبود" مهمترین کار رژیم است از آن جهت که با حضور زندگان انجام می‏شود... با حضور هنرمندانی که صحیح و سالم نفس می‏کشند و از سلامت روح و روان برخوردارند، حق انتخاب دارند و می‏توانند در یک کلمه بگویند "نه". وقتی می‏گویم حق انتخاب یعنی که خودشان تصمیم می‏گیرند که با خودشان و هنرشان چه کنند و در کدام سمت و سو بایستند و وقتی می‏گویند "آری" یعنی که می‏خواهند در استقرار این رژیم سهمی داشته باشند و میان منافع مردم و خودشان، منافع خودشان را انتخاب کنند... خودشان را ترجیح می‏دهند. می‏خواهند باشند، اسمشان باشد، رسمشان باشد، چشم‏ها هنرشان را ببیند و دستها برایشان ابراز احساسات کند... گو که عالم نباشد... ده کنفرانس... نه جشنواره... هشت برنامه... به قیمت صد دستگیری... نود و نه سنگسار و نود و هشت اعدام و ماندن این حکومت به بهای لبخندی که ما در برابر دوربین‏ها می‏زنیم و سری که در مقابل تماشاگران به احترام خم می‏کنیم و کرنشی ناخواسته به برگزارکنندگان برنامه که خود در حال محکم کردن رشته‏های مودت با عوامل فرهنگی رژیم هستند. گفتم این انتخاب راه است. راهی که هر کس حق دارد خودش... با صلاحدید و مشورت با خودش برگزیند. هر کاری که ما می‏کنیم – به درستی و نادرستی آن کاری ندارم – می‏تواند کسانی را به اعتراض وادارد و تو انتخابت را - چه درست و چه نادرست - بدون درنظرگرفتن نظر دیگران کرده‏ای، پس به دیگران هم اجازه بده که به برگزاری این فستیوال که بی‏شک ترتیب‏دهندگانش کارگزاران فرهنگی رژیم هستند اعتراض کنند. چرا ناگهان چنان به خشم آمدی و برآشفتی که سخنگوی تمامی شرکت‏کنندگان در این برنامه شدی و چنان به ما نگاه کردی که انگار هیچکدام از ما هر را از بر تشخیص نمی‏دهیم و در هیات یک استاد کم‏حوصله و از بالا هر چه خواستی نوشتی. چه توقعی از بصیر یا از ما داشتی؟ انتظار داشتی که چون ما ترا مثل یک دختر، دوست و رفیق راه گذشته‏مان دوست داریم و هنوز به خاطراتمان با تو فکر می‏کنیم و حسرت می‏بریم، به دلیل شرکت تو در این برنامه ماخوذ به حیا شویم و خفقان بگیریم؟

گیرم که معنی تبعید همان باشد که تو می‏گوئی و تو بیشتر از دیگران تبعیدی هستی... گیرم که ما تبعیدی‏ که نه، حتا مهاجر هم نیستیم. خوش‏نشینانی هستیم که برای بهره‏گیری از مواهب کشوری دیگر به آنجا کوچ کرده‏ایم... گیرم که ما هنرمند و خالق هم نیستیم، آدم که هستیم... چشم که داریم و حلقه‏های طناب دار را که جوانانمان... فرزندانمان... رفقا و برادران و خواهرانمان بر آن رقص مرگ می‏کنند می‏بینیم... گوش که داریم و فریاد گرسنگان... تیره‏بختان و بخت‏برگشتگان را می‏شنویم و از اینهمه بیداد و ستم زخم می‏خوریم و روزی صد بار می‏میریم و زنده می‏شویم. دیدن رنج و شکنجه‏ی دانشجویان... وحشت زنان از حضور در خیابان... بیکاری و گرسنگی کارگران... اندوه و سوگ مادران... و تحقیر و سرکوب هر روزه‏ی مردمان در روز روشن، که دیگر سواد و زبان و تبعیدی و مهاجر و خوش‏نشین نمی‏خواهد.

دیدم که به فرعیات چسبیده‏ای؛ به اینکه فلانی، در گوشی تلفن فریاد می‏زند یا در مکالمات به طرف مقابل اجازه حرف زدن نمی‏دهد... یا گوش نمی‏کند... و از اینها به این نتیجه رسیدی که دوستی که تا دیروز همه‏ی خوبیها را داشت، امروز علاوه به آنکه بلند حرف می‏زند، "ولی فقیه" است، "نهی از منکر و امر به معروف" می‏کند، "سیاه و سفید" می‏بیند و لابد نمی‏گذارد آب خوش از گلوی این هنرمندان والاگهر پایین رود. اینها چه ربطی به اعتراض او، به برنامه‏های ترتیب داده شده از طرف رژیم دارد؟

صورت مسئله به روشنی در برابر ماست. یک طرف ما هستیم که از بس در میانمان موش دوانده‏اند و از ما شکار کرده‏اند، بیگانه و تنها، در میان دوست و آشنا، در گوشه‏ی دیوار ایستاده‏ایم و از میان تاریکی‏ها با همین توان اندک جنایات این آدمکشان را به تصویر می‏کشیم و جلوی چشم جهانیان می‏گذاریم. در طرف دیگر آنها هستند، قدرتمندان، گروگان‏گیران و جانیان... نفت دارند... معدن دارند... حسابهای سپرده بانکی دارند... سپاه دارند، بسیج دارند و با جیبهای پر از دلار در میان ما راه می‏روند. روزنامه‏ها را می‏خرند... تلویزیونها را می‏خرند... رادیوها را می‏خرند... هنرمندان را می‏خرند... برنامه‏های مستقیم و غیرمستقیم ترتیب می‏دهند و آنگاه که کسی – کسانی – فروشی نباشد با برنامه‏هایی مثل "هویت" به قول خودشان رسوایش می‏کنند و اگر طرف باز هم ایستاد، حذف می‏شود... گم می‏شود... ناپدید می‏شود. آب از آب تکان نمی‏خورد. حالا چند نفر – اندک – هنرمند یا بی‏هنر... تبعیدی یا مهاجر... می‏خواهند بگویند "آهای مردم دنیا". این نقشهای دروغین بر دیوار است... این خانه نیست... ویرانه هم نیست... بیابانی برهوت است... کویر است. چند نفر می‏خواهند تا دمی که زنده‏اند و نفس می‏کشند همه‏ی سختی‏ها را به جان بخرند و راه مردم را انتخاب کنند. بنویسند... بسرایند... بسازند... بخوانند... برقصند... ترسیم کنند... تصویر کنند و تو جور دیگری می‏اندیشی. خلق می‏کنی و دوست داری که تماشاگران و شنوندگان زیادی داشته باشی... زحمت می‏کشی و به قول خودت شهر به شهر و کشور به کشور سفر می‏کنی، با رنجی طاقت‏فرسا، تا هنرت را به مردم نشان دهی، تا دوستداران هنر نتیجه زحمات شبانه‏روزی ترا ببینند و دست بزنند و هورا بکشند و خستگی از جان و تنت بیرون کنند... می‏خواهی از احساسات آنها نیرو بگیری و به خلق اثر دیگری بنشینی. این خواسته‏ی هر هنرمندی است. همه‏ی کسانی که اثری خلق می‏کنند می‏خواهند که دیده شوند... شنیده شوند و تماشاگرانی داشته باشند. اما به چه بهایی؟ در تاریخ جهان کدام هنرمند تبعیدی و مبارز را می‏شناسی که در زمان حکومت دیکتاتورها قدر دیده و بر صدر نشسته باشد؟

ساده‏دلی نیست که بگویی مسئولان جشنواره‏ی "یکی بود، یکی نبود" نه تو را سانسور کرده‏اند و نه از تو خواسته‏اند که به انکار هویت‏ات برخیزی؟ وقتی شما دعوت آنان را برای شرکت در میان هنرمندان آبروباخته می‏پذیری و با حضور صدایی ضعیف، حتا اگر به نمایندگی از تبعیدیان باشد، در میان آنهمه هیاهو و تبلیغات؛ به حرکت آنان رسمیت می‏دهی و فستیوال به نام هنرمندان داخل و خارج هویت می‏گیرد، چرا هویت تو را انکار کنند و اصولا چه چیز را سانسور کنند؟ چیزی در مخالفت رای و نظر آنان وجود ندارد که انکار شده یا سانسور شود. اگر صدها مقاله درباره‏ی تبعید نوشته باشی و در این‏باره هزار اثر هم خلق کرده باشی و حتا اگر برگزارکنندگان این فستیوال رضایت بدهند که با نئون واژه تبعید را بر سر در سالن نصب کنند، شرکت هنرمند تبعیدی در این برنامه جز سرافکندگی ثمری نخواهد داشت. بی‏وقفه حرف زدن این، یا در سکوت نشستن و حرف نزدن آن، گیج بودن، زبان ندانستن...

هیچکدام از این برنامه‏ها و دستاویزها، جنایات آن رژیم و تحرکات فرهنگیش را در خارج از مرزهای ایران قابل توجیه و پذیرش نمی‏کند. وظیفه‏ی هنرمند تبعیدی تقسیم آوارگان دور از وطن به خوش‏اخلاق و بداخلاق... پرحرف و کم‏حرف... دانشمند و بی‏سواد و اصولا تحقیر دیگران برای به کرسی نشاندن حرکات و اعمالش نیست. بل که وظیفه‏اش نوشتن و گفتن و فریاد زدن رو در رو و بدون رودربایستی‏ست، همانگونه که "بصیر" می‏نویسد و طعن و لعن و نفرین جماعت بیزار از سیاست را به جان می‏خرد. هزار تئوریسین، مقاله‏نویس، روزنامه‏نگار، کارگردان، شاعر، هنرپیشه و منتقد هم در پی ماستمالی و ماله‏کشی برآیند نمی‏توانند این واقعیت روشن و ساده و ابتدایی را که در روز روشن اتفاق می‏افتد، "تئوری توطئه" بنامند. توطئه‏ای که هدفش زیر ضرب بردن این هنرمندان والاگهر باشد. این کار اول و دوم رژیم نیست که حالا دستی از غیب بیرون آمده باشد و پرده‏دری کرده باشد. اینها می‏آیند که همین اندک حرکات مخالقان را بنیان‏کن کنند و ببرند. بدبختی نیست که پس از سی سال که نظاره‏گر نسل‏کشی و جوان‏کشی و زن‏کشی و فرهنگ‏کشی هستیم در برابر یکدیگر بایستیم و واژه‏ی تبعید را برای هم معنی کنیم؟

می‏گویی: "بصیر باید بداند که ما شخصیتهای مستقل هنری هستیم و این بدان معناست که دنباله‏رو هیچ ولی فقیه‏ای نخواهیم بود، نه مجیزگوی تمامیت‏گرای اسلامی و نه دنباله‏رو کسانی که به نام تبعید بخواهند برایمان حکم صادر کنند". من و تو برای آنکه شخصیتهای مستقل هنری شویم از شانه‏های همین دربدران تبعیدی بالا رفته‏ایم. آنها ما را دور جهان گردانده‏اند و حلوا حلوا کرده‏اند. شخصیت مستقل هنری به خودی خود معنایی ندارد. یک ترکیب خنثا و بی رنگ و بوست. ما چون اعتراض کردیم، چونکه به دهان یاوه‏گویان حکومتی مشت کوبیدیم، چونکه "نه" گفتیم و در کنار مبارزات مردم ایستادیم، شخصیت تبعیدی شدیم وگرنه آنقدر هنرمندان گردن‏کلفت‏تر از ما هستند که چون کارشان مجیزگویی، ریزه‏خواری و سرنهادن بر بارگاه سفلگان است کسی پهن هم بارشان نمی‏کند و در بهترین وضعیت، شاعران و هنرمندان رسمی دولت‏اند...

یکی از گردانندگان جشنواره "یکی بود، یکی نبود" می‏گوید: "برگزارکنندگان این برنامه عموما همه در یک رشته مهندسی تحصیل کرده‏اند و به اصطلاح "علوم دقیقه" خوانده‏اند و عشق به ایران، هنر غنی ایران همه آنها را به یک سمت، به سوی فعالیت به سوی فرهنگ ایران و معرفی ایران کشانده است." و همه این جوانان تحصیلکرده و دانش‏آموخته در مصاحبه‏هایشان ضمن ابراز شادمانی و احساس افتخار و مباهات از برگزاری این جلسات، از آبروی رفته‏ای حرف می‏زنند که قرار است توسط این فستیوال سه روزه و با شرکت این هنرمندان به ملت ایران بازگردانده شود. یعنی این دانش‏پژوهان و علم‏آموختگان که تو از آنها به عنوان نسل دوم و سوم ایرانی نام می‏بری نمی‏دانند که احساس شرم و ننگ ما از مردم به گروگان گرفته‏ای نیست که در چنگ این درندگان اسیرند و روزشمار مرگ دارند، بلکه از حکومتی است که تکه‏تکه می‏کند، مثل آب خوردن سر جوانان را از تن جدا می‏کند و هم‏نسلان همین در ساحل عافیت نشستگان را به بهانه‏ی دگراندیشی به راهروهای مرگ می‏فرستد.

برگزارکننده دیگر می‏گوید: "شک نیست که برگزاری چنین جشنواره‏ای در دنیا بی‏سابقه است و در ایرانیان حس اعتماد به نفس و اطمینان به خود را تقویت می‏کند، چیزی که ما در این دوره بسیار به آن نیاز داریم. شکی نیست که ایجاد شبکه‏ای از هنرمندان و ادیبان طراز اول ایران برای ما امکان برقراری ارتباطی زیبا و عمیق با جامعه میزبان و جامعه خودمان برقرار می‏کند. در هر گوشه‏ای از مرکز عظیم هاربرفرانت، هنرمندی، نقاشی یا ادیبی بخشی از داستان ما را به زبان می‏آورد." و البته چند عکس اشتهاآور هم در بروشور فستیوال وجود دارد که نشان می‏دهد جابه‏جا از تماشاگران با چلوکباب... باقلوا... زولبیا بامیه و انواع و اقسام غذاهای اشتهاآور ایرانی پذیرائی می‏شود. و با چیدن این سفره‏های رنگارنگ بر حکایت غمبار مردم گرسنه میهنشان سرپوش می‏گذارند.

این جوانان برومند و بالابلند وطن‏دوست که با بودجه مراکزی در کشورهای متبوع خود، جشنواره‏های این‏چنینی برگزار می‏کنند و چهره‏ای دروغین از ایران به جهانیان نشان می‏دهند آیا یک لحظه به مردم گرسنه، تشنه، بی‏خانمان، دربدر و اسیر ایران می‏اندیشند؟ آیا اینان از قتل زیبا کاظمی (شهروند کانادایی-ایرانی) به دست حاکمان جمهوری اسلامی بی‏خبرند؟ آیا استفان کاظمی، پسر زیبا کاظمی، جوان هم‏سن و سالشان را که در همان کانادا زندگی می‏کند می‏شناسند؟ اگر آری، چرا در حمایت از اوآستینها را بالا نمی‏زنند؟ چگونه است که در آستانه‏‏ی بیستمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ و در گیرودار سالگرد سرکوب جوانان دانشجو در ۱۸ تیر و در اوج دستگیری‏ها، جوان‏کشی‏ها و به بند کشیدن‏ها، یکباره این جوانان عالم و دانشمند جشن‏ها و فستیوال‏هایشان را همزمان با این قتل‏عام‏ها برگزار می‏کنند و درست در همین لحظه‏ی تاریخی می‏خواهند اهمیت زبان و فرهنگ ما را زیر ذره‏بین بگذارند و به رخ جهانیان بکشند؟ من نمی‏دانم چرا این جوانان "علوم دقیقه" خوانده اینگونه با سهل‏انگاری و سهو، دقیقه‏ها را باطل می‏کنند و فرصتها را می‏سوزانند.

حضور جهانی تارزنی که یخ "خانقاه"اش در آمریکا نگرفت و با لباده‏ای سفید و تسبیحی در دست، علی‏گویان‏راهی میهن اسلامی شد تا ثناخوان و دعاگوی آل عبا باشد چه سودی به حال مردم ما دارد؟
شاعرانی که پس از اینهمه سال هنوز قربانیان قتلهای زنجیره‏ای را کشته‏شدگان نمی‏نامند و از ترس عواقب بردن نامشان، آنها را "دوست مرده‏ی من" خطاب می‏کنند چه قدمی برای مردمشان برداشته‏اند؟
منتقدانی که تا دیروز در دفاع از فرهنگ و هنر پادشاهی گردنشان را سیخ می‏کردند و از عظمت فرهنگ و هنرایران باستان داد سخن می‏دادند و امروز سرسختانه می‏کوشند که ثابت کنند که اگر اسلام سایه‏اش را بر سر کشور ما نمی‏گسترد ما از همه افتخارات اصیل هنری و فرهنگی محروم می‏ماندیم و لابد امروز در ته دره‏‏ی عمیقی بودیم و داشتیم علف می‏خوردیم، چه جای احترام دارند؟
خوانندگانی که در فستیوالهای جهانی سخاوتمندانه همه جایشان را به تماشاگران نشان می‏دهند اما برای آنکه هم‏میهنانشان را از صوت داوودی خود بی‏بهره نگذارند آسیمه‏سر به سوی میهن اسلامی می‏شتابند و یقه چاک‏چاک را می‏بندند و محجبه می‏شوند و در تالار وحدت برای بانوان پیچیده در چادر چهچه می‏زنند، از چه ارزشی برخوردارند؟
کارگردانانی که برای بزرگ شدن و کسب جوایز بین‏المللی جلوی هر بی سر و پای آدمکشی خم می‏شوند و کرنش می‏کنند و به فرهنگ‏دوستی و هنرپروری رهبر عظیم‏الشانشان فخر می‏فروشند، از زندگی و درد مردم چه می‏دانند؟ و چگونه وقتی مردم حتا نام آنها را نشنیده‏اند به نمایندگی از طرف آنان به اینجا و آنجا می‏روند و برای خودشان افتخار می‏آفرینند؟
مردم ایران از آمدن این چند هنرمند و شرکت هنرمندان تبعیدی در کنار آنان چه سودی می‏برند؟

این نگاه‏ها سیاه و سفید، نهی از منکر و امر به معروف نیست. واقعیت عریانی است که وجود دارد، اتفاقی است که می‏افتد و ناچار در گیر‏‏‏و‏دار حادثه هنرمندان متعهد زمان گمنام می‏مانند... بی تماشاگر می‏مانند... بی شنونده می‏مانند. این است و وسط دو صندلی نمی‏توان نشست.

کار هنر و خلق اثر مردمی در هیچ زمانه‏ای برای گرفتن مدال افتخار، پر کردن سالن و یا گرفتن اشک از تماشاگران نبوده است. کار هنرمند، به ویژه هنرمند آواره‏ی تبعیدی، ساختن سند برای آیندگان است. به تصویر کشیدن سرگذشت مردمی است که هر لحظه‏ی جان کندن را زندگی نام می‏نهند. نوشتن تاریخ واقعی مردمان است در تقابل با تاریخ‏نویسان کاذبی که به نفع ستمکاران قلم می‏چرخانند.

و اما، ما سرگذشت غمبارستمکشیدگان را می‏نویسیم، چه باک که در هیچ تاریخی نمانیم.
من آنچه را که فکر می‏کردم گفتم. همین!

استکهلم نوزدهم تیرماه ۱۳۸۷، نهم جولای ۲۰۰۸
مینا اسدی

.............................

سینمای آزاد

20 November 2007

مینا اسدی: همه زندگی آنست که خاموش نمیریم

آیا بازهم مردم ایران باید تاوان جنایت جنایتکاران را به پردازند؟ و باز هم به پذیرند که برای حفظ میهن و تمامیت ارضی آن، گوشت دم توپ حکومت ها باشند؟ آیا سهم آن مردم از زندگی فقط ایستادن در مقابل حمله ی احتمالی بیگانگان است و باز هم مثل همیشه زحمتکشان، پاپرهنگان و گرسنگان باید سینه سپر کنند و دختران و پسرانشان را فدای آب و خاکی کنند که هر گز برای آنان مأمن امنی نبوده است و هرگز بهره ای از مواهب آن نبرده اند ؟

آیا دشمنان فقط کسانی هستند که از خارج از مرزهای میهن به آن حمله می کنند؟ این بیگانگان که بر جان و مال مردم ایران حکم می رانند کجایی هستند؟ از کجا آمده اند؟ اینان که دسته دسته جوانان ما را به مسلخ می برند شناسنامه ی ایرانی ندارند؟

کدام مملکت؟ کدام آب و خاک؟ کدام ذخائر و معادن؟ اینها که تا دراز مدت همه چیز را فروخته اند و به حساب های بانکی شان سرازیر کرده اند .

همه زندگی آنست که خاموش نمیریم


مینا اسدی
mina.assadi@yahoo.com


در حال جفت و جور نوشته ای بودم در باره ی گفتگوی آقای زرافشان با رادیو زمانه، و داشتم جملات نوشته ام را پس و پیش می کردم که شنیدم آقای زرافشان در یک جلسه ی پالتاکی حضور خواهند یافت و فکر کردم خوب است که من پیش از چاپ مطلبم به بیانات ایشان گوش به سپارم، شاید در آن نکات تازه ای باشد که توجیه شوم!

رفتم و نشستم و شنیدم و دیدم که از بیست و هشت سال پیش تا اکنون یک قدم که به پیش نرفته ایم - سهل است - که صد قدم پسکی رفته ایم و چه یأسی مرا فرا گرفت، از شکیبایی جسم و جانم گسترده تر.

دیدم که هنوز هم بحث " چاقو .... چماق .... چماقدار دم دانشگاه، شما نادان و من دانا، ..... و امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند " ادامه دارد و ریش سفید ایشان و گیسوان همرنگ برف من، هم نتوانست و نمی تواند این" من " های خود نشکسته را، از شکستن آینه های رو در رو باز دارد.

نه تنها سنگی روی سنگ بند نشد، بل که جرینگ جرینگ صدای شکستن آینه ها را شنیدم و افسوس خوردم .

هر آدمی، با هر سن وسالی و با هر سابقه ی سیاسی، پُرسشی داشت که موافق طبع ایشان نبود "آشفته حال "، "پرت و پلاگو " و کم ارزش خوانده شد، با لحنی پُر از خشم و تحقیر... و با تُن صدایی که مرا به روزهای گذشته بُرد .

آقای زرافشان ضمن ابراز تأسف بر حال و احوال خارج از کشوری ها، فرمودند:
"متأسفم که عده ای به شیوه ی چماقداران دم دانشگاه انگ می زنند. کسی که استدلال ندارد بهتر است عاقلانه سکوت کند."

و از چند نفری که به جبهه ی ضد جنگ ایشان پیوستند به خاطر سخنان پُخته اشان تجلیل کردند.

آقای زرافشان با ارائه ی یک نمونه از زندگی خارج از کشوری ها، آنان را شعار دهندگان متوهمی نامیدند که در دنیای واقعی زندگی نمی کنند و در دنیای خیالی خود گمان دارند که یک سپاه بزرگ آماده، گوش به فرمان آنان ایستاده است.
تصویر ارائه شده ی ایشان از شرح احوال ما این حکایت عبرت آمیز است:
"هشت سال پیش پدر و مادری، پسر جوانشان را که نمی توانست تی شرت مورد علاقه اش را به پوشد به آلمان فرستادند. بعد از هشت سال که من در سفر اخیرم
به دیدن این پسر رفتم زندگی اش در شبانه روز از این قرار است:
نه تحصیل کرده و نه کار می کند، از پولی که از دولت آلمان می گیرد زندگی بخور و نمیری دارد. هر روز ساعت یک بعدازظهر از خواب بر می خیزد، صبحانه مختصری می خورد، به کلوب های اینترنتی سر می زند، عصرها هم به سراغ دوستان قدیمی پدر و مادرش می رود و بحث سیاسی می کند. خیلی هم ادعا دارد و گُنده تر از دهانش حرف می زند". " نقل به معنی"

آقای زرافشان با ساده نگری یک مسافر عادی که به قصد دیدار و سیر و سیاحت به اروپا آمده است جامعه ی تبعیدی و بیست و هشت سال سرگذشت غم انگیز و درد بار ایرانیان را در کمال بی انصافی این چنین توصیف می کنند. و از یاد می برند که اگر امروز، ایشان و دوستانشان به سراسر جهان می آیند و می روند دسترنج همین بیکاره هاست و همین ها هستند که امثال ایشان را بر سر و چشم خویش جای می دهند و حلوا حلوا می کنند.

و من نمی دانم ایشان با چنین نگاه سیاهی که به وضعیت ما دارند چرا در همان کشور، یارانشان و متحدانشان را نمی یابند و باز گوشه ی چشمی دارند به این اباطیل گویان سطحی نگر که در خور و خواب و خشم و شهوت روزگار می گذرانند و گاهی هم یک کمی انگشت شست شان را به نشانه ی مبارزه تکان می دهند!

اظهار نظر آقای زرافشان در باره ی زندگی تبعیدیان، اعتراضاتی را سبب شد که ایشان به هنگام ترک اتاق گفتند "البته من کسان دیگری را می شناسم که کار می کنند!" اگر چه پیش از آن در پاسخ سئوال شرکت کننده ای در جلسه گفتند :
"شما را پیش از هر چیز دچار آشفتگی فکری و بی نظمی منطقی می بینم" و دوباره به توهماتمان اشاره کردند:
"عده ای تصور می کنند که سپاه بزرگی در یک جای جهان در اختیار آنهاست و به دستور آنان عمل می کند" و نیز گفتند:"من در این صحبت ها چیز دندان گیری ندیدم"
و من نمیدانم که آقای زرافشان در میان این اجتماع لاغر و بی گوشت، بدنبال چه چیز دندان گیری آمده بودند، با آنکه خود به خوبی می دانند که فربه گان و نُخبگان با زیر دستان در یک گلیم نمی خُسبند.
آقای زرافشان می گویند:

" عُمر حکومت این رژیم سی سال است و ایران ما هزاران سال است که میهن ماست. ما باید از تمامیت ارضی آن و هویت مان پاسداری کنیم"

آقای زرافشان از این نکته ی کوچک بی اعتنا می گذرند که:

اگر به هنگام حکومت جنایت پیشگان مردم ستیز، روشنفکران و چراغداران با کفایتی بودند که مبارزات مردم را راهبری می کردند و در لحظه های حساس تاریخی میهن، در کنارشان می ایستادند، با زبان مردم حرف می زدند و مبارزات اجتماعی آنها را به سمت و سوی یک انقلاب واقعی رهنمون می شدند امروز این تاریخ سیاه سه هزار ساله به جای آنکه تاریخ بندگی و بردگی ..... جنگ و اسارت، زن کُشی ، خُشونت و قتل، و تجاوز به هستی و آزادی انسان باشد تاریخ سرفراز و بالنده ای بود و هرگز چنین رژیمی با این افکار منحط، پوسیده، سیاه و قُرون وسطایی حتا جرئت آنرا نداشت که در صد هزار کیلومتری ما راه برود چه رسد به اینکه بیست و هشت سال در قدرت باشد و تیغ خیره از نیام برکشد و دمار از روزگار مردمان برآورد.

اگر چراغداران، به چنین رژیمی چراغ سبز نشان نمی دادند و در بزنگاه های تاریخی، مردم را از عواقب رفتن این بربرها نمی ترساندند، امروز مردم ایران در این تنگنای تاریخی قرار نمی گرفتند .

آیا مردم ایران شایسته ی یک زندگی خوب و انسانی نیستند؟ تا کی باید بیکس و بیچاره در جستجوی چاره ی ناچار، در انتظار معجزه ای به آ سمان چشم بدوزند؟
آقای زرافشان می گویند:

" ما نه با آقای بوش هستیم و نه با اُردوگاه، و اکثریت جهان هم نه با این هستند و نه با آن "
اگر چنین است چرا ایشان و همفکرانشان به جای پند و اندرز و راهنمایی ایرانیان برای بازگشت، جبهه ای را سازمان نمی دهند که آن اکثریت مورد نظرشان گرد هم آیند و مبارزه ای بزرگ و پیگیر را سامان دهند تا بساط ظلم ظالمان را بر چینند و بر این همه جنون و جنایت نقطه پایانی گذارند .

چگونه است ایشان که حقوقدان برجسته ای هستند و حقوق بین الملل خوانده اند و به آن باور دارند و از زیر و بم این قوانین و ربط آن با حقوق بشر آگاهند به جای تشکیل یک جبهه ی ضربتی ضد جنگ، - همزمان که جنگ را دشمن بشریت می دانند- ، علیه مجرمان جنگ افروزی که میهنمان را به گروگان گرفته اند به "مراجع بین المللی" اعلام جُرم نمی کنند؟

آقای زرافشان که در کنار این تیغ به دستان بی ترحم زندگی می کنند و هر روز شرایط عینی آن جامعه را می بینند و خود زخم خورده ی اینان اند چرا این همه سال ایرانیان را به جبهه ای مُتحد علیه این جنایتکاران کم نظیر تاریخ فرا نه خواندند؟

آقای زرافشان می گویند:
"باید تفاوت ماهیتی بین دو رژیم قائل شد" و با این نتیجه گیری، همه را به مبارزه علیه جنگ فرا می خوانند و ایرانیان را از خطر تکه تکه شدن کشور می ترسانند. ترس از تجزیه ی ایران چنان ایشان را دچار وحشت کرده است که همه ی هم میهنان را به بازگشت تشویق و ترغیب می کنند. می گویند: "کسی که می خواهد کاری بکند باید در ایران باشد" لابد یادشان رفته است که ایرانیان به علت بدی آب و هوا از ایران نه گریخته اند!
یعنی ایشان نمی دانند که این دو رژیم تفاوت چندانی با هم ندارند؟ و نمی دانند که این هر دو به نابودی انسان و ویرانی زمین و چپاول و غارت مردم جهان کمر بسته اند و تا آن جایی که تیغ شان ببرد می کشند و تا جایی که زور شان برسد می تازند؟

یعنی ایشان نمی دانند که این جنگ و جدل بر سر منافع دو حکومت است؟ و برای هیچ کدام از طرفین دعوا، خان و مان و جان مردم به پشیزی نمی ارزد؟

دو قدرت یکی بزرگتر و یکی کوچکتر بر سر خوان نعمتی گسترده نشسته اند می خورند و می برند و بر سر تقسیم غنیمت ها چانه می زنند و شاخ و شانه می کشند.

آیا بازهم مردم ایران باید تاوان جنایت جنایتکاران را به پردازند؟ و باز هم به پذیرند که برای حفظ میهن و تمامیت ارضی آن، گوشت دم توپ حکومت ها باشند؟ آیا سهم آن مردم از زندگی فقط ایستادن در مقابل حمله ی احتمالی بیگانگان است و باز هم مثل همیشه زحمتکشان، پاپرهنگان و گرسنگان باید سینه سپر کنند و دختران و پسرانشان را فدای آب و خاکی کنند که هر گز برای آنان مأمن امنی نبوده است و هرگز بهره ای از مواهب آن نبرده اند ؟

آیا دشمنان فقط کسانی هستند که از خارج از مرزهای میهن به آن حمله می کنند؟ این بیگانگان که بر جان و مال مردم ایران حکم می رانند کجایی هستند؟ از کجا آمده اند؟ اینان که دسته دسته جوانان ما را به مسلخ می برند شناسنامه ی ایرانی ندارند؟
کدام مملکت؟ کدام آب و خاک؟ کدام ذخائر و معادن؟ اینها که تا دراز مدت همه چیز را فروخته اند و به حساب های بانکی شان سرازیر کرده اند .

آقای زرافشان میگویند:
" واقعیتی که شما می خواهید تغییر بدهید و در آن تحول ایجاد بکنید جای دیگری است. یا باید دل بکنید از این قضیه و یا اگر واقعأ به فکر تغییر و تحول هستید باید در بطن آن واقعیت باشید و اگر نبودید قادر به عمل کردن نیستید ...... بنابراین من معتقدم کسی که واقعأ می خواهد کاری بکند باید و مطلقأ ضروری است که توی خود ایران باشد."
این حرف های ساده دلانه، نباید حرف های یک حقوقدان با تجربه باشد. ایشان جوان دانشجویی نیستند که تازه پا به عرصه ی مبارزات اجتماعی گذاشته باشند و شور جوانی، راه، بر منطق و استدلال شان ببندد. جبهه ی ضد جنگی که آقای زرافشان ایرانیان را به آن فرا می خوانند و در آن از همه می خواهند که دوشادوش هم در برابر امپریالیسم امریکا به جنگند، جبهه ای است که در آن، آن سر جنگ نادیده گرفته می شود.

ایشان از مردم می خواهند که در این وضعیت حساس فعلأ از مرز و بوم و تمامیت ارضی و حاکمیت ملی دفاع کنند. یعنی که بازهم بر جنایات بیست و هشت ساله ی یک حکومت فاشیستی – مذهبی دیده فرو بندند.

با تعاریفی که آقای زرافشان از جبهه ای که به قول خودشان « تازه نطفه اش بسته شده و در حالت جنینی ست» به دست می دهند یقین دارم که نطفه ای ست خارج از رحم مادر، که دیر یا زود دچار خون ریزی خواهد شد. این جنین نه تنها موجود زنده ای نمی شود بل که لوله ی رحم را خواهد ترکاند و جان مادر را به خطر خواهد انداخت.



01 August 2006

به جای نان، به تساوی گلوله قسمت شد

مینا اسدی

به جای نان، به تساوی گلوله قسمت شد...

............................................Mina.assadi@yahoo.com ..........................................




«حتا اگه یه پنجره باز باشه
حتا اگه یه بال پرواز باشه
من می‌تونم باغو تماشا کنم
من می‌تونم خورشیدو پیدا کنم»


آمده بود دخترش را ببرد، وسایلش را در بسته‌ای به او تحویل دادند. وقتی مادر وحشت زده و لرزان پرسیده بود آذر، پس آذرم کو مگر قرار نبود آزاد شود، پاسداران زیر خنده زدند که آزاد شد آزاد آزاد و در حالی که بسته را به زور زیر بغل زن می‌‌گذاشتند به طعنه گفتند: برو مادر، به سلامت، اینها را هم ببر به رسم یادگار نگهدار.

***

آمده بودند پسرشان را ببرند. دسته جمعی آمده بودند با لباس‌های نو و تر و تمیز و شاداب، مثل یک روز عید. نوه‌‌شان را هم آورده بودند، کودک هفت ساله را که به هنگام دستگیری پدر یک ماهه بود و اینک با جعبه‌ای شوکلات در دست، از شوق دیدار پدر، روی پا بند نبود.
مآموران آمدند. بسته‌ای هم به آنان دادند. مادر گفت: پس یوسف کو؟ خودش کی می‌آید؟
در سکوت نگاهش کردند.
پدر گفت: باید امروز آزاد می‌شد.
خندیدند: اینجا «باید» معنی ندارد. «شاید» داریم اما «باید» نداریم.
صدای شیون و زاری برخاست: یوسف... یوسف...
و پسرک گریه سر داد! بابا... یوسف...
یکی از مأموران گفت: «ننه من غریبم» موقوف...
مگر خانه ندارید. بروید آن‌جا عزاداری کنید. و دیگری گفت: یوسف گمگشته باز آید آقا جان غم مخور و دیگران کر و کر خندیدند.

***

پیرمرد عصا زنان خودش را رسانده بود پشت میله‌های در بزرگ آهنی زندان هر چه گشت پسرش را نیافت نگران با عصایش به میله‌ها کوبید پاسداری از آنطرف در گفت:
- با این حال و احوال آمده‌ای اینجا چه کنی؟
- ببخشید سرکار، محسن ما رفت؟
- محسن شما؟
- قرار بود آزاد شود دیر رسیدم فکر کردم شاید رفته باشد.
پاسدار با بی حوصلگی گفت:‌همه را آزاد کردند همه رفتند.
مأموری که در اتاقک جلوی در زندان نشسته بود فریاد زد: با کی کار دارد؟
- می‌گه با محسن
- گفتی که آزاد شدند؟
- آره گفتم اما عقلش قد نمی‌ده. دوزاری‌ش نمی‌افته.
مأمور درون اتاقک فریاد زد: برو عمو، محسن رفت.
- رفت؟ کجا رفت؟
و پاسدار اول خنده کنان گفت: رفت پیش خدا. انشاالله وقتی شما هم رفتی پیش خدا آن‌جا همدیگر رو می‌بینین.

***

پیرزن آمده بود که نوه‌‌هایش را ببرد پیش از آن پسرش و عروسش را کشته بودند.
- پس علی و مهری چطور شدند؟ چرا نمی‌آیند؟
- برو مادر... برو با خیال راحت بخواب همه را آویزان کردند تمام شد.
پیرزن با صدای بلند گفت: پسر جان گوشام خوب نمی‌شنوه... گفتی چطور شدن؟
و مأمور درون اتاقک گفت هیچی مادر آبشونو کشیدند چلو شدن.

***

آمده بود «بیتا»یش را ببرد. گوهر یکدانه‌اش را که تنها اتهامش شرکت در یک تظاهرات بود. با نقل و شیرینی آمده بود. از دیدن آن همه زن، مرد، پیر و جوان که بر سر و سینه می‌کوبیدند و شیون می‌کردند وحشت کرد. نه خیال نمی‌کند که برای بیتای او اتفاقی افتاده باشد. او باید امروز آزاد می‌‌شد و تازه در کجای جهان کسی را به جرم شرکت در یک تظاهرات ساده می‌کشتند. نه ممکن نبود که به دخترش آسیبی رسانده باشند. با لکنت پرسید: بیتا... پس بیتای من... هنوز جمله‌اش را تمام نکرده بود که پاسدار دم در فریاد زد:
- برادر... یکی رو بفرست بسته بیتا رو بیاره بده به این مادر، ثواب داره.
و مادر هراسان مشت بر سینه کوفت.
- پس خود بیتا، خود بیتا...
و پاسدار زیر لب گفت: خدا بیامرزه... خدا از سر تقصیراتش بگذره.

***

همه آمده بودند. همه‌ی کسانی که عزیزی در زندان داشتند.
آمده بودند مهری‌شان را ببرند. آمده بودند زهرایشان را ببرند. آمده بودند علی، احمد، بابک، سیمین... گلی... عشرت... مسعود...حمید...شهره... سعید... فاطی...پری... زهره... و محمودشان را ببرند اما هیچکدام موفق به دیدار عزیزانشان نشدند به همه، وسایل زندانیان را دادند همراه با جواب‌‌های سربالا و سرانجام که از سئوال‌های مکرر مراجعه‌ کنندگان به تنگ آمدند با لبخند تمسخرآمیز گفتند:
- مهرنوش پر... علی پر... احمد پر... محمود پر... زهره و بابک و پری پر... همه‌ی کفار پر... یعنی که همه پرواز کرده‌اند.
همه‌ی زندانیان را از دم تیغ گذرانده بودند. از بالا دستور آمده بود که مراقب باشند خونی بر زمین ریخته نشود!! به همین دلیل کسی تیرباران نشد. اعدام‌های دسته جمعی، بر چوبه‌های دار انجام شد. دسته دسته نوجوانان و جوانان دگراندیش را از بندها بیرون کشیدند و در دادگاه های سه دقیقه‌ای که بخش اعظم آن در آمفی‌ تأتر زندان گوهردشت انجام شد به مرگ محکوم کردند و دقایقی بعد حکم به اجرا در آمد. به جز تنی چند که از قبل محکوم به اعدام بودند بیشتر این زندانیان دوره زندانشان را گذرانده بودند و قرار بود همان روزها آزاد شوند.

***

تابستان سال شصت و هفت را به یاد دارید؟
در شهریور شصت و هفت خانواده‌های بیشماری بر مرگ عزیزان خویش گریستند در این سال رژیم جهل و جنایت برای زهرچشم گرفتن از مخالفان خود صدها تن از بهترین جوانان ایران را به جوخه‌های اعدام سپرد تا صدای آزادی‌خواهان و دگراندیشان را خاموش کند و باعث عبرت سایرین شود و سپس آن‌ها را شبانه و به طور دسته‌ جمعی در گورهای بی‌نام و نشان مدفون کرد و با این جنایت هولناک فصل ننگین دیگری بر کارنامه‌ی سیاه خود افزود.
آیا این کشتارها باعث عبرت سایرین شد؟
نه مسلم است که نشد. اعتصاب غذای زندانیان سیاسی زندان‌های عادل‌‌آباد شیراز و اصفهان و اعتصاب غذای بیش از نیمی از دو هزار زندانی سیاسی زندان تبریز گواه این مدعاست. در این اعتصابات، شش زندانی سیاسی جان باختند و چهار تن ناپدید شدند.

***
آنان از سر بریده نترسیدند و دگر بار در مجلس عاشقان رقصیدند. درختان دوباره جوانه زدند و به جای هر گل پرپر هزاران غنچه گل شکوفا شد.
من بیمناک نیستم. می‌دانم که برای هر قفل بسته کلیدی هست و برای لب‌های بسته نیز، و دیوار سکوت خواهد شکست.
و به یقین می‌دانم که «نگیرد این شعله خاموشی، نخشکد آن شاخه‌ی سرسبز، که آب از خون جوانان خورد» و اما شما... شما که قصه‌های شیرین گرگ فریب‌تان داده است و پنجه‌های خون‌آلودش را نمی‌بینید و مفتون و مرعوب لحظه‌ای هستید که در آنید و بر آن گذشته‌ی رقت آور خط بطلان کشیده‌اید تا از این سراب فریبنده آب گوارا بنوشید بدانید... بدانید... بدانید که ما و آیندگان تسلیم نابخردانه‌ی شما را نخواهیم بخشید.

یک شنبه سی و یکم ماه آگوست نود و هفت، استکهلم
بر گرفته از کتاب «درنگی نه، که درندگان در راهند» مجموعه‌‌ی نوشته‌های پراکنده مینا اسدی
برگرفته از گرارشگرانhttp://www.gozareshgar.com/?location=read&id=9146