Showing posts with label ناهید رکسان. Show all posts
Showing posts with label ناهید رکسان. Show all posts

03 April 2008

ناهید رکسان : شیخ و آدمیت

طبق سنت رایج گورکن‌ها، خاطره نویسی و مداحی و دروغ‌بافی یا بهتر بگوئیم «دوخت و دوز چل تیکه» پس از مرگ فریدون آدمیت آغاز شد. و پیشاهنگ «چل‌تیکه» دوزی، همانطور که می‌دانیم، پس از احسان نراقی، شیخ مسعود بهنود است. .. شیخ بهنود اصل مطلب را در مورد فریدون آدمیت و تحقیقات‌اش به دست فراموشی می‌سپارد! اصل مطلب این است که فریدون آدمیت یک مورخ بود، آدمیت نخستین کسی بود که بر اساس شواهد و مدارک تاریخی، عملکرد استعمار را در ایران محکوم کرد، و سفارت انگلستان را در کشورمان «کارخانة رجاله پروری» نامید. نیازی به توضیح نیست که بنگاه خبرپراکنی «بی‌بی‌سی» هم بخشی از سیاست خارجی حاکمیت انگلستان به شمار می‌رود

!شیخ و آدمیت

ناهید رکسان
http://nahidroxan.blogspot.com


طبق سنت رایج گورکن‌ها، خاطره نویسی و مداحی و دروغ‌بافی یا بهتر بگوئیم «دوخت و دوز چل تیکه» پس از مرگ فریدون آدمیت آغاز شد. و پیشاهنگ «چل‌تیکه» دوزی، همانطور که می‌دانیم، پس از احسان نراقی، شیخ مسعود بهنود است. ایندو ظاهراً «تخصص» خود را در مکتب واحدی کسب کرده‌اند؛ مکتبی معروف‌تر از آنکه نیازمند معرفی باشد. شیخ مسعود در سوگنامة خود بر فریدون آدمیت از او یک پرسوناژ کاملاً «مقدس» ارائه داده، که به قول ایشان «دامن کبریائی» داشت و با استبداد هم مبارزه می‌کرد. بله کارگاه «قهرمان‌سازی» و «لجن پراکنی» ساواک همچون امور «کارخانة رجاله پروری» تعطیل بردار نیست. در نتیجه، هیچ اهمیتی ندارد که فریدون آدمیت در کشور استعمارزدة ایران تنها مورخ به مفهوم مدرن کلمه بوده، مهم این است که «شخصیت سازی» تداوم یابد! و در این روند شخصیت سازی آنچه اهمیت دارد، شخصیت واقعی افراد نیست، فوران ایزوتوپی‌‌های «شورش» و «تقدیس» پیرامون آن‌هاست.

چرا که، از طریق ترویج «شورش» و «تقدیس» است که پروپاگاند استعمار تداوم می‌یابد. پیشتر گفتیم که هدف از پروپاگاند به چالش کشاندن منطق متعارف از طریق دامن زدن به احساسات است. و می‌دانیم که هم «شورش» و هم «تقدیس»، ریشه در «احساسات» دارد. اگر منطق متعارف فرد بر احساسات وی غلبه کند، نه حسین را «امام حسین» می‌بیند، و نه ادعای احمقانة او در مورد خلافت را «مبارزه» با ظلم و ستم تلقی خواهد کرد. در ثانی فردی به نام حسین، اگر موجودیت تاریخی هم می‌داشت، صرفاً به دلیل آنکه فرزند علی و فاطمه بوده، صلاحیت «خلافت» نمی‌توانسته داشته باشد. خلافت در صدر اسلام موروثی نبوده، اما آنان که خلافت را موروثی می‌دانند بهتر است تکلیف برادر بزرگ‌تر حسین را هم همینجا روشن ‌کنند! ولی پیرامون این «حق» که مسلم و «موروثی» معرفی می‌شود، آنقدر بر طبل روایات کوفته‌اند، که نوه‌های دجالی به نام خمینی هم که موجودیت خود و پدر بزرگشان را مدیون کارخانة رجاله پروری‌‌اند، امروز برای برخی‌ها «تقدس» یافته‌اند، و احدی نمی‌تواند به واقعیات زندگانی این انگل‌های اجتماع اشاره‌ای داشته باشد، چون اینکار نیز «توهین به مقدسات» به شمار خواهد رفت!

بله این است فواید قهرمان‌سازی. به طور مثال، موجود بی‌نام و نشانی به نام روح‌الله خمینی، که نه سوادی داشت و نه پدر و مادری مشخص، یک باره از ناکجاآباد ظهور می‌کند، و مسجد و منبر در اختیارش قرار می‌گیرد. اینهمه برای اینکه «چرند» بگوید، و طلاب ساواک ایجاد آشوب کنند، و در سایة این آشوب استعمار بتواند بهتر و بیشتر ملت ایران را چپاول کند. بعد هم جهت تبدیل این موجود «بی‌بته» به قهرمان، در شایعات ساواک «به دستور شاه» به زندان‌اش می‌افکنند، و بر خلاف تمام معیارهای روحانیت، وی را به مقام «آیت‌الله العظمی» می‌رسانند، و همین آیت‌الله دست‌ساز و بی‌خبر از همه جا، که تحت توجهات ویژة سفارتخانة کذا در نجف لنگر انداخته، پانزده سال بعد تبدیل به «رهبر کبیر انقلاب» می‌شود! و با کمک مشتی اوباش‌تر از خود تشکیل حکومت هم می‌دهد.

آری سوگواری‌های شیخ مسعود بهنود را دستکم نگیریم، ایشان در عمل، همان روضة امام حسین را اینبار برای فریدون آدمیت می‌خوانند. چون روضة امام حسین اوج پروپاگاند «انسان ستیز» استعمار است. به همین دلیل دهه‌هاست، که همه ساله در کشورمان سیرک سیار عاشورای حسینی همة مسائل مهم و حیاتی مملکت را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد! حدود دو ماه تمام رسانه‌های جمعی به ذکر مصیبت مشغول‌اند، و حسین را به عناوین مختلف به قهرمان مبارزه با ظلم و ستم تبدیل می‌کنند. از سوی دیگر، لشکر سیاهپوش عزاداران حسینی نیز به عربده‌جوئی و سینه‌زنی مشغول می‌شود، تا همه بر سرنوشت طفلان مسلم و لبان تشنة حسین بگریند، و هیچکس از خود نپرسد، بر اساس کدام منطق و قانون، حسین مدعی خلافت شده بود؟

بله، با بسیج لشکر عزاداران حسینی و معرکه‌گیری پیرامون شهامت و شهادت حسین،‌ تبلیغات تجاری جهت فروش کالای «حماقت» آغاز می‌شود، و کدام بازار مناسب‌تر از کشور ایران برای فروش چنین کالاهائی؟ کالای «شورش» و «تقدیس»! و امروز که بازار حماسة مضحک حسین دیگر کساد شده، لازم است به موازات «لجن پراکنی» به مفاخر فرهنگی ایران از قبیل صادق هدایت و فروغ فرخزاد، ادبیات تقدیس و شورش پیرامون شخصیت‌های واقعی نیز «ترویج» شود. و اینجاست که همة قلم به مزدهای استعمار چون کرکس در انتظار مرگ شخصیت‌ها می‌نشینند، تا سوگ‌نامه بنویسند، و از هر جسد یک حسین هزارة سوم بسازند. شیخ مسعود بهنود در اینکار «استاد اعظم» است. چنان می‌نویسد که اصل مطلب در پس پردة تراژدی «قهرمان مقدس» و مبارزات‌اش با ظلم و ستم پنهان بماند.

اینچنین است که شیخ مسعود بهنود، امیرکبیر را به مرجع تقلید فریدون آدمیت تبدیل می‌کند، و فریدون آدمیت را نیز «اصلاح‌طلب» می‌خواند! و این فریدون آدمیت اصلاح‌طلب، در راه میهن و آزادی از امتیازات مادی چشم پوشی کرده، مغضوب دستگاه می‌شود. آنهم نه فقط دستگاه حاکمیت پهلوی، که دستگاه حکومت اسلامی. به گفتة بهنود، آدمیت‌ با استقلال بحرین مخالفت کرده، و معزول شده، با قانون اساسی کشکی جمکران مخالفت کرده، حقوق بازنشستگی‌اش قطع شده، ولی با اینهمه بر «دامن کبریائی‌اش» گردی ننشسته! شیخ مسعود البته مقاله‌اش را به فریدون آدمیت محدود نمی‌کند، از «تمدن بشری» و از اهمیت «تاریخ» نیز برای‌مان می‌گوید، تا در واقع تاریخ ایران را به بهترین وجه «تحریف» کند. بهنود مبداء تاریخ ایران را افسانه و افسون می‌خواند و گلایه می‌کند که پرداختن به افسانة کوروش و داریوش ما را از تاریخ دور کرد، و «قهرمانان» خود را نشناختیم! چون به زعم اربابان بهنود، شواهد و مدارک تاریخی پیرامون بنیانگزار امپراطوری هخامنشی، می‌باید افسانه به شمار آید، بر این اساس حتماً داستانسرائی در مورد رجاله‌هائی از قماش خمینی، شرح زندگی «قهرمانان واقعی» در تاریخ ایران‌ باید تلقی شود:

«بخشی از ما شهامت می‌کند و می‌نویسد که [...] مبادا به لالائی این افسانه‌ها به خواب روید [...] لالائی کوروش و داریوش با افسانه‌هائی پیرامون آن‌ها [...] چنان خوابمان کرد که از قهرمانان واقعی سال‌های نزدیکتر غافل ماندیم.»

بله می‌بینیم که «تاریخ»، ویراست فعلة فاشیسم از «قهرمان» نمی‌تواند صرفنظر کند، به ویژه از قهرمانانی چون محمد، حسین، نواب صفوی، خمینی، پاسدار اکبر و به ویژه اکبر بهرمانی! ولی همین تاریخ کشکی، کوروش و داریوش را به راحتی می‌تواند فراموش کند، چون در غیر اینصورت از «تاریخ» غافل می‌شوید و فراموش می‌کنید که تاریخ استحماری ایران با اسلام، امام و تقلید آغاز شده! و از آنجا که، «تاریخ» کذا، مانند حماسه با «افتخار» پیوند دارد، تاریخ ما ملت نیز باید با «امیرکبیر» آغاز ‌شود! به ادعای بهنود، فریدون آدمیت از امیرکبیر «تقلید» می‌کرد! بهنود در ادامة‌ چنین مهملاتی می‌گوید:‌

«ما ایرانیان [...] حرکت تاریخ را گم کردیم [...] عادت تفکر از ما دور شد»

و به همین دلیل «قهرمانان» خود را نشناختیم! و خلاصة مطلب، به نظر می‌رسد که اربابان بهنود تاریخ ما را بدون قهرمان اصولاً به رسمیت نمی‌شناسند. چون تا قهرمان نباشد، نمی‌توان دکان تقدیس و تقدس را رونق داد، و «افتخار» آفرید! و فعلاً قرار شده «قهرمان ما» همان امیرکبیر باشد، چون سرکوب و قتل‌عام دراویش و بهائیان به فرمان «مکتوب» امیرکبیر برای گورکن‌ها سرشار از «افتخار» است. توجه ویژة فعلة فاشیسم به امیرکبیر، بخصوص در حوزه‌های به اصطلاح علمیه، فقط به همین دلیل «مد» شده. می‌دانیم که آخوند جماعت مانند کلاه مخملی‌ها، زورپرست و سرکوبگر است، و از امیرکبیر نیز بجز کشتار بهائیان و سرکوب دراویش هیچ نمی‌شناسد. همچنانکه مسعود بهنود نیز از فریدون آدمیت هیچ نمی‌داند جز نام چند تا از کتاب‌های‌اش. ولی بر اساس روند «مقدس» پروپاگاند، امروز که فریدون آدمیت دیگر در این دنیا نیست، در مورد او می‌توان دوخت و دوز چل‌تیکة پروپاگاند را آغاز کرد. پس بپردازیم به ایزوتوپی‌های شورش و تقدیس در مطلب بهنود:

«مراد و مرید، قلعه، دشمن، دشمنی، مقتدای‌اش امیرکبیر، درگیری با استبداد، دامن کبریائی، قهرمانان بزرگ ملت، مرد مغرور، معزول، مشروطیت، تاریخ، تمدن بشری، انسان‌های بزرگ، لحظات خطیر، افتخار، تراژدی ...»

و این قسمتی است از ایزوتوپی تقدس و شورش که مسعود بهنود در مقاله خود با استفاده از «واژه‌ها» به خوانندة خود حقنه می‌کند، تا به ما بگوید امروز باید همان طلب کنیم که امیرکبیر در دوران ناصرالدین میرزا خواهانش بوده! بله، گورکن‌ها به دلیل کسادی بازار صدر اسلام، در مقبرة امیرکبیر خیمه و خرگاه بر پا کرده‌اند، و می‌دانیم که بهنود هم پیرو «مدروز» است، و یک مقالة چند کیلومتری به رشتة تحریر در آورده تا علاوه بر انتقال پیام‌های استعماری، به دروغ خود را در ردة نزدیکان و معاشران فریدون آدمیت هم جا بزند! چون بهنود هم مانند احسان نراقی همه را «از نزدیک» می‌شناسد! و طبیعی است که فریدون آدمیت در جمع نزدیکان فرضی بهنود حضور داشته باشد. به همین دلیل است که شیخ بهنود اصل مطلب را در مورد فریدون آدمیت و تحقیقات‌اش به دست فراموشی می‌سپارد! اصل مطلب این است که فریدون آدمیت یک مورخ بود، آدمیت نخستین کسی بود که بر اساس شواهد و مدارک تاریخی، عملکرد استعمار را در ایران محکوم کرد، و سفارت انگلستان را در کشورمان «کارخانة رجاله پروری» نامید. نیازی به توضیح نیست که بنگاه خبرپراکنی «بی‌بی‌سی» هم بخشی از سیاست خارجی حاکمیت انگلستان به شمار می‌رود

yp>

15 February 2008

ناهید رکسان: فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد


ناهید رکسان
http://nahidroxan.blogspot.com



بیش از چهار دهه از مرگ فروغ می‌گذرد. فروغ، یگانه فریادی بود، در سکوت مرگبار جامعه‌ای که هنوز نگاهش به آسمان است. فروغ یگانه صدای سرشار از زندگی بود، در هیاهوی نویسندگانی، که پیام‌آوران و ستایندگان مرگ‌اند، و شاعرانی که در سکوت ماتم خود، جز مرگ نمی‌سرایند. فروغ فرخزاد، یگانه فریاد زن ایرانی بود، در سکوت روشنفکران دین پرست، آن‌ها که شگفتی‌های زندگی را تحقیر می‌کنند، و عمری «زانو» می‌زنند، تا «باقی» بمانند:

«بیش از اینها، آه، آری
بیش از اینها می‌توان خاموش ماند
[...]
می‌توان بر جای باقی ماند اما کور، ‌ اما کر
[...]
می‌توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
[...]
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده، در پای ضریحی سرد
می‌توان در گور مجهولی خدا را دید
می‌توان با سکه‌ای ناچیز ایمان یافت
می‌توان در حجره‌های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر

می‌توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
[...]
می‌توان چون آب در گودال خود خشکید
[...]
می‌توان با نقش‌هائی پوچ تر آمیخت
[...]
می‌توان همچون عروسک‌های کوکی بود»

اما فروغ فرخزاد، «عروسک کوکی» نبود، زنی بود سرشار از زندگی، و برای نخستین بار، برای ما از زندگانی گفت. از زندگی زنی ‌گفت، که «حقارت» عروسک‌های‌کوکی را، به «حسادت» تبدیل می‌کرد. و امروز «اسیران روشنفکر»، همان‌ها که آزادی را، برنمی‌تافتند، و فروغ را نیز. همان‌ها که امروز، از فروغ «خاطره‌ها» دارند، همان‌ها که امروز مزورانه به سوگ فروغ می‌نشینند، تا «مرثیه‌‌ای به قافیة کشک در رثای حیاتش رقم» زنند! همان‌ها که در مرداب سکون «قدرت»، سال‌هاست که مرده‌اند و خود نمی‌دانند. آنها که «جز تفاله‌ای از یک پیکر بیش نیستند»، آنها که زندگی را در سکون بردگی ‌شناختند، و فروغ را نمی‌شناسند، و صدای فروغ را هرگز نشنیدند و نخواهند شنید:

«آه اگر راهی به دریائیم بود
از فرو رفتن چه پروائیم بود
گر به مردابی ز جریان ماند آب
از سکون خویش نقصان یابد آب
جانش اقلیم تباهی‌ها شود
ژرفنای‌اش گور ماهی‌ها شود»

فروغ که «زندگی» بود، و «صدای زندگی» بود، زندگی را جز بر روی همین «خاک» جستجو نکرد. فروغ، پای بر زمین خاکی داشت، و همچون «گیاه»، هرگز از «زمین» جدا نزیست. فروغ که، هرگز آرزوی جدائی از زمین نداشت، فروغ که، هرگز در انتظار «سراب» جاودانگی ننشست:

«هرگز آرزو نکرده‌ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا همچو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبوده‌ام
با ستاره آشنا نبوده‌ام

روی خاک ایستاده‌ام
با تنم که مثل ساقة گیاه
باد و آفتاب و آب را
می‌مکد که زندگی کند
[...]
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم»

روز 24 بهمن‌ماه سال 1345، این یگانه فریاد زنده و زنانة شعر معاصر ایران، این یگانه نغمة آزادی زن ایرانی خاموش شد. و «خورشید سرد شد»

«آنگاه
خورشید سرد شد
[...]
دیگر کسی به عشق نیندیشید
[...]
و هیچکس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید»

فروغ رفت، و ما را با آینه‌های سیاه تقدس تنها گذاشت، آینه‌های واژگون نما:


«در دیدگاه آینه‌ها گوئی
حرکات و رنگ‌ها و تصاویر
وارونه منعکس می‌گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهرة وقیح فواحش
یک هالة مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می‌سوخت.»

فروغ رفت، و خورشید سرد شد، و ما، با دلقکان پست، و روسپی‌های دین پرست تنها مانده‌ایم. بیش از 4 دهه از مرگ فروغ می‌گذرد، و ما، در مرداب «هالة تقدس»، با «عروسک‌های کوکی» در کنار همان «زیارتنامه خوان پیر» تنها نشسته‌‌ایم. آه! که چه بیهوده می‌کوشیم، از آتش جاودانگی فروغ، تنها شراره‌ای باشیم!

چه کسی جز فروغ،
در تباهی «الهی»
می‌تواند روشنائی‌های عصیان را
دمیدن،
زندگی، بر مرگ پاشیدن؟!

«گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می‌کردم
سکة خورشید را در کورة ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می‌گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شب‌ها جدا سازند
[...]
بادها را نرم می‌گفتم که بر شط شب تب‌دار
زورق سرمست عطر سرخ‌گل‌ها را روان سازند
گورها را می‌گشودم تا هزاران روح سرگردان
بار دیگر در حصار جسم‌ها خود را نهان سازند

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می‌کردم
آب کوثر را درون کوزة دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده در کف، گلة پرهیزگاران را
از چراگاه بهشت سبز تر دامن برون رانند

خسته از زهد خدائی، نیمه شب در بستر ابلیس
در سراشیب خطائی تازه، می‌جستم پناهی را
می‌گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی
لذت تاریک و دردآلود آغوش گناهی‌ را»

16 June 2007

ناهید رکسان: مرزهای «ارز


مرزهای ارز

ناهید رکسان



نمی‌دانم از خواننده‌ای که آدرس سایت «گوزآن‌لاین» را برایم در کامنت گذاشت، ‌چگونه تشکر کنم! یک سایت سراپا طنز که با ظرافت بسیار،‌ تبلیغات دارودستة اکبر رفسنجانی و شیاد اردکانی و به ویژه تبلیغات سیاست پیشه‌گان ایران را به سخره می‌گیرد. نخستین بار است که چنین طنز سرشار از شیطنت و ظرافتی می‌بینم. طنزی است «والا»، در تمامی ابعاد. هیچ اثری از فحاشی، هتاکی و لیچارگوئی‌های بازاری «اهالی فرهنگ اسلامی» در محتوای مطالب آن وجود ندارد، و هیچ تقدسی هم در کار نیست. این سایت، به دور از ابتذالی است که سرکوب فرهنگی ملایان بر ادبیات ایران حاکم کرده. طراحی این سایت،‌ به «روز آنلاین» می‌ماند، و عکس اهالی «روز آنلاین» هم در آن به چشم می‌خورد، عناوین مطالب هم شباهت فراوانی به عناوین مطالبی دارد که معمولاً در سایت سردار سازندگی مشاهده می‌کنیم: «میراث فرهنگی»، «تهاجم نظامی آمریکا به ایران»، «دانشجویان و زنان حکومتی»، که همگی مدافعان آزادی هستند. همة‌ اجزاء روزآنلاین در این سایت در جای خود قرار دارد، شباهتی است در ظاهر جدی، و در معنا طنزآلود. تمامی جناح‌های «شبه اوپوزیسیون»، ریزه‌خوار سردارسازندگی در این سایت حضور دارند؛ آن‌ها که به بهانة حفظ میراث فرهنگی، به هیاهو و جنجال بر ضد دولت فعلی می‌پردازند، کنیزکان و غلام‌بچگان «آزادیخواه»،‌ پادوهای محفل نوبل و ... و تمامی سیاست فروشان درون مرزی و خارج نشین. به کسانی که طنز را می‌شناسند، و قادرند طنز را از لودگی و متلک‌پرانی‌‌های مبتذل و خنک تشخیص دهند، توصیه می‌کنم سری به این سایت بزنند.

حال بپردازیم به وبلاگ امروز، پس از مرگ پرویز ورجاوند، دارو دستة شیاد اردکان فرصت را مغتنم شمرده مقاله‌ای به نام پاسداراکبر در سایت «اخبار روز» و احتمالاً سایت‌های دیگر منتشر کرده‌اند. در این مطلب، طبق معمول جست و خیزهای فاشیستی، ویژة ریزه‌خواران سفرة سردار سازندگی را می‌توان مشاهده کرد. به بهانة سخن از پرویز ورجاوند، ‌ بیانیه نویس ساواک، دوباره ناچار شده مقدار زیادی آسمان و ریسمان به هم بافته، و از قول پرویز ورجاوند دروغ فراوان بگوید و گریزی هم به نظریة لنین در مورد دولت زده، به این نتیجه برسد که دولت مورد نظر لنین همان «دولت» در ایران است، که باید تضعیف شود، و ورجاوند نیز که به «پاسداری» از ایران زمین مشغول بود، همین عقیده را داشته!

دیروز در یک وبلاگ مطلبی خواندم تحت عنوان «قمپز!» نویسنده در این مطلب، به همین گریز زدن‌ها اشاره داشت، و نوشته بود بعضی‌ها با نقل یکی دو جمله از ارسطو یا افلاطون قصد آن دارند که به خواننده تفهیم کنند نظریة ارسطو و افلاطون را مثل کف دستشان می‌شناسند! و اصلاً ارسطو و افلاطون برای تبیین نظریات خود از آن‌ها کمک گرفته‌اند. به نظر می‌رسد نویسندة مقالات منسوب به پاسدار اکبر هم، مانند شهلا شرف، به همین بیماری «قمپز» مبتلا باشد، و با گریز زدن به لنین و دیگر نظریه پردازان صاحب‌نام می‌پندارد که، می‌توان مخاطب را فریفت. و البته بستگی دارد که مخاطب کیست! حال بازگردیم به مقالة پاسداراکبر که پس از روضه خوانی برای پرویز ورجاوند، ادعا دارد، پرویز ورجاوند به دیدنش آمده! و سخنانی هم از قول ورجاوند در مورد ایران و تمامیت ارضی ایران «مطرح» می‌کند. مسلماً فقط به این دلیل که پرویز ورجاوند دیگر نیست تا مطالب عنوان شده را تکذیب کند! بله، نقل قول از رفتگان یکی از شگردهای شارلاتان‌هاست که معمولاً ابراهیم یزدی، اکبر رفسنجانی، مهدوی کنی و شرکاء به آن متوسل می‌شوند، تا یک تاریخ «دلپذیر» و «آپ دیت» شده تحویل مردم بدهند. به عنوان نمونه، از قول روح الله خمینی، سخنانی در باب دموکراسی و آزادی بازگو می‌کنند، که هرگز بر زبان خمینی جاری نشده. و در این راستا، پاسدار اکبر هم از قول پرویز ورجاوند در مورد ایران هرچه دوست دارد می‌گوید. و تمامی تبلیغات اربابانش را درلابلای 5 جملة کوتاه در مورد ورجاوند بسته‌بندی کرده:

«ورجاوند از میان ما رفت، ورجاوند تا پایان عمر افتخار آمیزش به این مسائل می‌اندیشید، ورجاوند در اندیشه ایران بود، ورجاوند چنین اهدافی را دنبال می‌کرد، روانش شاد باد.»

پاسدار گنجی،‌ پای را از این هم فراتر گذارده آنچه در ذهن ورجاوند می‌گذشته را نیز برای‌مان بازگو می‌کند:

«ورجاوند تا پایان عمر افتخار آمیزش به این مسائل می‌اندیشید و برای آن‌ها چاره اندیشی می‌کرد[...]»

بله،‌ می‌بینیم که پاسدار اکبر می‌دانسته پرویز ورجاوند تا آخرین لحظات عمرش به چه می‌اندیشیده!
ریزه خواران سفرة اکبر رفسنجانی را دست کم نگیریم! اینان از هر آنچه در ذهن دیگران می‌گذرد آگاهند! و هیچ چیز را نمی‌توان از اینان پنهان داشت! درست مانند بازجوی ساواک که تا چشمش به متهم می‌افتد، ‌کشف می‌کند مجرم است و جرمش چیست! هرچه باشد چراگاه پاسدار اکبر، سازگارا و یزدی یک «مرتع مشترک» بوده. و به همین دلیل است که برای بیان مقاصد خود زبان شیوا و فصیحی دارند و با هر عبارتی، در و گهر فراوان به گنجینة ادب پارسی می‌افزایند: از آنجمله است واژه‌های جدیدی چون: «اندیشناکانه»،‌ «خطرخیز»، «هشدار باش»، «سال‌های بلند»، «استعلا»، «عظمت طلبانه»، «لنینی»، «‌لویاتانی»! و در بسته بندی امروزی‌اش، پاسدار اکبر از کسانی که مانند ورجاوند می‌اندیشند، می‌خواهد:

«اندیشناکانه و از سر خیرخواهی از خود و دیگران بپرسند که آیا یک دولت خودکامه[...] می‌تواند از تمامیت ارضی این کشور [ایران] حراست [دفاع] کند.»

شاهدیم که دار و دستة شبه‌اصلاح‌طلب، دوباره سلاح زنگ‌زدة تهاجم نظامی آمریکا به ایران را به دست گرفته و در پی ارعاب ملت ایران بر آمده‌اند. گویا تا امروز که تمامیت ارضی ایران حفظ شده به یمن وجود دولت های «دموکراتیک» اکبر رفسنجانی و محمد خاتمی بوده! و امروز که دولت غیر دموکراتیک احمدی نژاد پای به خیمه و خرگاه باند رفسنجانی نهاده، تمامیت ارضی ایران هم به خطر خواهد افتاد. چرا که بعضی‌ها «تمامیت ارضی» ایران را با «تمامیت ارزی» اهالی خیمة اکبر رفسنجانی در ترادف دیده‌اند. مراجعه شود به مرثیه‌خوانی «مهرانگیزکار» برای اکبر هاشمی! حال بازگردیم به پاسدار اکبر که با تغذیه از جسد پرویز ورجاوند به بازار گرمی برای اصلاح طلبان پرداخته و در این گیرودار، امثال ورجاوند را «عصارة حکمت عملی» مبارزات سیاسی خود و شرکای جنایتکارش قلمداد می‌کند:

«مبارزانی مانند ورجاوندکه سال‌های بلند عمر خود را[...]بی‌هیچ چشم‌داشتی صرف استعلا [منظورش اعتلا باید باشد] و عزت این مرز و بوم کرده‌اند، عصارة حکمت عملی ما در عرصه مبارزات سیاسی و اجتماعی‌اند.»

چه خوب شد ورجاوند رفت و چنین مهملاتی را نشنید! نمی‌دانستیم روزی خواهد رسید که، عربده‌جوئی و نفس‌کش‌طلبی مشتی اوباش فرصت طلب، چون گنجی و عبدی، نام «حکمت عملی مبارزات سیاسی و اجتماعی» بر خود خواهد گذارد! و اتفاقاً یکی از همین مبارزان «حکمت عملی» در دم،‌ و در یک جمله، دیدگاه لنین از «دولت» را برایمان نقد و بررسی کرده و آنرا نفی می‌کند! توصیة پاسدار اکبر این است که در تقویت جامعة مدنی کوشا باشیم! چرا که یک جامعة قدرتمند می‌تواند دولت را مهار کند! و به زعم این مبارز بزرگ «عرصة حکمت عملی»، خواست ورجاوند نیز همین بوده:

«از منظر لنین، مسائل جامعه جز از طریق دولت قابل حل نیست[...] این تلقی لنینی[...] به شکست انجامیده[...]یک جامعه قدرتمند و سازمان یافته می‌تواند دولت را به کنترل در آورد[...] و منافع[...] خود را دنبال کند[...]ورجاوند نیز[...] چنین اهدافی را دنبال می‌کرد[...]»

مانند دیگر مردمفریب‌ها، پاسدار گنجی نمی‌گوید شعارهای دهان پرکن و فرامین اربابانش را از چه طریق می‌تواند تحقق بخشد! مانند دیگر شارلاتان‌های حرفه‌ای، گنجی نمی‌گوید، دیدگاه لنین از دولت، یک دولت پوشالی دست نشاندة استعمار نیست! مانند دیگر عوامفریبان، ‌گنجی یک تعریف تحریف شده از دموکراسی تحویل خواننده می‌دهد، و در پایان از ورجاوند یک «پاسدار اسلام» می‌سازد. به این ترتیب ملت ایران باید فرا گیرد که جامعة را قدرتمند کند! ولی چگونه می‌توان جامعه را قدرتمند کرد؟ این دیگر اهمیت ندارد، مهم کاهش قدرت «دولت» است! چگونه می‌توان قدرت دولت را کاهش داد؟ با قدرتمند کردن جامعه! این «تز» سیاسی شارلاتان‌هائی است که به خرج ملت ایران و با حمایت استعمار غرب به «مبارز سیاسی» تبدیل شده‌اند، تا مهملات‌شان را به عنوان «نظریه سیاسی» به خورد مردم بدهند:

«دموکراسی یعنی قدرتمند کردن جامعه و کاستن از قدرت بهیموتی و لویاتانی دولت. روانش شاد باد که همواره در اندیشة پاسداری از ایران زمین و سربلندی ایرانیان بود.»

نباید فراموش کنیم که، چنین «حکمت عملی» را مرهون مرگ نابهنگام پرویز ورجاوند هستیم. چرا که در غیر اینصورت پاسدار اکبر مسلما دهانش را تا این حد باز نمی‌کرد.