10 May 2006

بصير نصيبي: گفتم و گفت - گزارشی دگر گونه از اهداء جایزه قلم طلایی...

گفتم و گفت -

( گزارشی دگر گونه
از اهداء جایزه قلم طلایی به گنجی قهرمان در دورانی طلایی! )


بصير نصيبي



گفت :انجمن صنفی روزنامه نگاران یعنی چی؟

گفتم: مگه معنی شو نمیدونی؟خوب یعنی یک چیزی مثل سندیکا که از حقوق صنفی اعضای خودش دفاع میکنه اماچون آخوندا به واژه سندیکا حساس هستند اسمشوگذاشتن انجمن صنفی.


گفت: پس همه نویسندگان مطبوعات میتونن عضوش بشن؟ یا فقط دارو دسته خاتمی جون این افتخا رو پیدا میکنن؟

آقای نراقی سمت راست نفر اول کتش را می خاراند!

گفتم :والا هیچ جایی به شیوه عضو گیری اشاره ای نشده- قاعدتا باید هر نوِیسنده که توی مطبوعات حکومتی قلم میزنه اینجا هم عضو بشه -حالاسر سردبیر ومدیر مسئول روزنامه اش توی بساط هرکدوم از باندها که بند باشه. اما انگار فقط اونا که دور باند ورشکسته خاتمی حلقه زده اند اجازه عضویت دارند. چون لیستی که بی بی سی فارسی(بنگاه سخن پراکنی جمهوری اسلامی شعبه لندن) از مدعوین ارایه داده فقط چهره این برجستگان! را اعلام می کند.

گفتم: اما روزنامه های اصلاح طلب که در دوران کیاست خودآقای خاتمی تعطیل شدند پس وجود ندارن که انجمن بخوان واگر روزنامه داران سابق دور هم جمع بشن ،میشود اعضای سابق انجمن سابق روزنامه نگاران سابق . اما اینها انگار دستشون توی مطبوعات حاضر هم بنده ؟

گفت: آخه مگه همین دوم خردادی ها که ميخواستن به قول نویسنده مخمل قلم آقای هاشمی رو بیارن، تهدید نمی کردند که اگه احمدی نژاد بیاد اندیشه طالبانی،امنیتی، فاشیستی، حاکم میشه پس چطوره هنوز در دوران تسلط دولت فاشیستی ،طالبانی درانجمن صنفی دوران شور انگیز اصلاحات تخته نشده؟

گفتم: بله خوب اتفاقا حضور همین آقای گنجی قهرمان خودمون در این انجمن جای سؤال داره- وقتی به گفته صریح آقایان کروبی،معین،سروش و... دولت فاشیستی حاکم شده خوب رهبرمیشود معادل هیتلر واحمدی نژاد هم پادویش، پس وزیر ارشادش هم می شود گوبلز. آقای گنجی قهرمان - با شجاعت تمام گفته اند هیتلر( خامنه ای) باید برود. اما چطور می شود انجمنی که با اجازه گوبلز ( ضفار هرندی) فعالیت علنی می کند، به چنین قهرمانی قلم طلایی می دهد وخوشبختانه آب هم از آب تکان نمیخورد وگشتابوها ( پاسداران و...)هم کسی را جلب نمی کنند.(متوجه شدید؟آقای گوبلزاجازه میدهد که جلسه تجلیل ازکسی که میگوید هیتلر باید گورش را گم کند برگذار شود!)

گفت:اگه موافقی برخی ازاتفاقات دوران طالبانی رژیم را هم مرور کنیم- بعد از اصلاح طلبان برون مرزی بپرسیم فرق دولت طالبانی احمدی نژاد با دولت مترقی واصلاح طلب خاتمی جان چیه؟ فستوال های هنری دوران اصلاحات با همان وسعت وعظمت! دشمن کورکن! برگذار میشه، آقای رئیس جمهور ولایتی فرمان آزادی ورود دختران به ورزشگاها را صادر می فرمایند( ایشان هم مثل آقای خاتمی برای کسب موقعیت فرامینی میدهد تا بخش های دیگر رژیم ونهایت مقام معظم رهبری مخالفت کنند، اجازه ورود دختران به ورزشگاه ها از آن دست فرامین است )تیم فوتبال زنان جمهوری اسلامی تشکیل می شود وبا تیم فوتبال دختران آلمانی مسابقه می دهد ودختران فوتبالیست آلمانی به شکل وشمایل فوتبالیست های جمهوری اسلامی در می آیند؛ تا به مقررات دولت طالبانی، امنیتی ،فاشیستی احترام بگذارند. رفت وآمد هنرمندان بار دیگر برقرار می شود وهوشنگ توزیع بازیگری با سابقه ضد انقلابی! عیان اولین مسافریست که برقراری رابطه با دولت طالبانی را نوید می دهد ، خانم ژولیت بینوش بازیگر فیلم پیانو که در دوران اصلاحات اگر پایش به فرودگاه می رسید به سرنوشتی بد تر از زهرا کاظمی دجار می شد برای حضو ر سر صحنه فیلم کیارستمی با سرو وضع غیر اسلامی وارد تهران می شود همراه کارگردان جهانیشان به سفر اصفهان میرودوبدون هیچ عارضه ای به دیار کفر برمی گردد -البته دولت احمدی نژاد به مانند دولت خاتمی میگیرد،می بندد، شکنجه میدهد ،اعدام می کند- امام زمون حفظش کنه که به گردن دارودسته دیگر نمی اندازد.

گفتم: توی همین جلسه نشست مطبوعاتی ها چند تا اتقاق با نمک دیگه هم می یفته، یکش اینه که از دو شخصیت همطراز جهانی کوفی عنان ومسعود بهنود پیام خوانده می شود؛ پیام مسعود بهنود را آغا جری میخواند ،یادتون هست این روحانی نازنین چند ماه وسیله سرگرمی اپوزیسیون بود ،می گفتند،که اوهم در برابر اجحاف های حکومت مقاومت میکند. ا لبته ایشان مثل قهرمان خودمان منکر رهبر فرزانه نمی شد .جمهوری خواه هم نشده بود حتا دایم می گفت من مسلمانم.اینها می گفتند: نه کافر شدی هنوز خودت نمی دونی - تا پای چوبه دار هم هم رفت اما دیدیم همین آقای اعدامی خوشبختانه با صد درجه تخفیف آزاد شد. حالا ایشان هم در این جلسه علنی ضد دولتی،! افتخار حضور دارد پیام شجاعانه! مسعود بهنود در تبعید! را با چه هیجانی میخواند.

گفت: مسعود خان که خودش هم می گوید محافظه کار بوده وخواهد بود در رژيم گذشته هم فعال بود در حکومت آخوندها هم خودش را خوب حفط کرد اما چند ماهی هم در زندان عاقبت ساز بسر برد وبعداز اینکه از زندان بیرون آمد البته ممنوع الخروج شد اما جلوی چشم مامورین که انگار به خواب مصلحتی فرورفته بودند از دارالخلافه گریخت وسفر های زنجیره ای اش رابرای حفظ وتداوم حکومتی که متواریش کرده بود، همراه با شمس الواعظین آغاز کردو همزمان با خروجش از جمهوری اسلامی دستور جلبش هم صادر شد وی در واکنش به این جکم گفت به قوانین احترام می گذارد وبرمی گردد وما را خیلی غصه دار کرد. اما خوشبختانه بعدا ترجیح داد تا اطلاع ثانوی به بخشی از قوانین جمهوری اسلامی که خودش را نشانه می گیرد احترام نگذارد وایشان با چنین موقعیتی برای جلسه رسمی وعلنی ضد دولت طالبانی! پیام میفرستد .پیامش با چه ستایشی قرائت ودر مطبوعات دوران طالبان هم نقل می شود.

گفتم: قضیه از یک طرف دیگه هم جالبه؛ایا این جناب گنجی نمیدونه که اعضاء محترم انجمن صنفی چند قسم که بیشتر نیستندِ؟ یا اونایی هستن که اول به معین دخیل بستند بعد به عبای کروبی وصل شدن ودر آنجا وقتی دیدن که این یکی هم مالی نمیشه خودشونو چسبوندن به ریش رفسنجانی ، بخشی از اونا وقتی کار اون را هم زار دیدن به احمدی نژاد جون وصل شدند. بدون حتا یک استثنا- همشون مبلغین همین شبه انتخابات اخیر بودند که جناب گنجی تحریمش کرد. حضور استاد اندیشمند احسان نراقی در این جلسه هر نوع شک وشبه ای، نسبت به ماهیت این جلسه را بر طرف می کند.چطور کسی که دست رد به سینه ولی فقیه میزند در چنین حلسه ای حضور مییابد؟چطور قلم طلایی اش را از نعلین لیسان همان ولی فقیه میگیرد؟

گفت : تازه جالبتر اینکه قهرمان اسطوره ای ما حاج آقا حجاریان ایدئولوگ رژیم را به خاطر اینکه در راه پاسداری آزادی بیان ترور شده است شایسته قلم طلایی می داند.

یعنی این قهرمان متحول شده ما که خود در بافت این حکومت بوده نمی داند که حاج آقا مقام برجسته امنیتی بوده ودستش به خون صدها مبارز آلوده است، حذف ، ترور در اثر اختلافات باندی هم بحشی از بافت سیستم های مافیایی است؟

گفتم : خوب چندتا ضد انقلاب وضد مردم مثل من وتو انقلاب دوم خرداد آقای نوری زاده وشرکارو حزب های پیرو مواضع ضد امپریالیستی امام وملی / مذهبی ها وجبهه ملی ها رو هضم نکردند .البته حرفهایی که ما توی این مباجثه مطرح کردیم بیشتر به صورت سؤال هست اما اپوزیسیون دوست نداره این سؤال ها که ممکنه آدمو نسبت به قدرت تشخیص وتمیز خودشون بد بین کنه مطرح بشه . اینه که راه راحتو انتخاب می کنن کاری به سئوال های طرح شده ندا رن، فقط چند تا ناسزا بار آدمای فضولی مثل ما می کنن وخلاص .
گفت:پس تو منو اینجا آوردی تا واسه خودت شریک جرم پیدا کنی ، انگار حجم ناسزاگویی ها خیلی زیادشده بود-میخواستی با کسی تقسیمش کنی؟

گفتم : ...؟

بصیر نصيبی
9مای2006 زاربروکن/ آلمان

www.cinemayeazad.blogspot.com

09 May 2006

ا لف- بيقرار: با اسامي بخشي از جانيان و خون اشامان جمهوري اسلامي آشنا شويد

با اسامي
بخشي از جانيان و خون اشامان
جمهوري اسلامي
آشنا شويد


الف- بيقرار


هرگاه كه اسم جمهوري اسلامي بميان ميايد ، چند مشخصه بعنوان صفتهاي تكان دهنده اين نظام و عناصري بعنوان نمادهاي مجسم اين رژيم بدنبال آن بر اذهان متبادر ميگردد مثل :
قتل ، اعدام ، شكنجه ، قطع دست و پا ، سنگسار ، فساد ، فحشا ، اعتياد گسترده و قتل عام جمعي روشنفكران و دگر انديشان چون قتلهاي زنجيره اي ، كشتار زنان بخت برگشته ، خياباني در مشهد و كرمان وتهران و... بعنوان قربانيان اين رژيم ، مزايده دختركان و زنان اين سرزمين در كشورهاي آنسوي خليج تا ابد فارس ، توسط ملايان ، دزديها و غارتگريهاي چند صد ميليارد دلاري توسط اقاها وآقازاده ها ، حمايت بي چون و چرا از تروريسم جهاني دراقصي نقاط جهان بعنوان بانك مركزي تروريسم ومزرعه رشد تروريسم انتحاري و... همه وهمه از خصيه هاي رژيمي است كه بيست و هفت سال است سايه شومش بر اسمان سرزمين مقدسمان ايران سايه افكنده و در طي اين مدت هيچ ارمغاني جز جنايت و خيانت وخونريزي و چپاولگري را همراه نداشته است
اسامي افرادي كه ذيلا ملاحظه ميكنيد ، بخش بسيار كوچكي از عناصر باندمافيائي جمهوري اسلامي است كه دستشان تا مرفق به خون اين ملت آلوده ميباشد . البته در ميان اسامي ياد شده بعضي افراد پليد چون اسد الله لاجوردي ملعون به درك واصل شده و جسد او نيز بخش ناچيزي ازخاك مطهر اين سرزمين را آلوده نموده ، اما در ميان اين افراد هنوز بسياريشان در قيد حيات ننگين خود بسر ميبرند كه ليست اسامي آنها همراه با توضيحات مختصر در اختيار شما هموطنان عزيز قرار ميگيرد .

ايران- تهران
17/2/85

تذكر ضروري :

لاجوردي ، سردژخيم پليد اوين ، بارها گفته بود :
((تصور نكنيد روزي سازمان خواهد آمد و در سلولها را به روي شما باز خواهد كرد . قبل از چنين اتفاقي همگي شماها مرده ايد . براي هر سلولي چند نارنجك در نظر گرفته ايم . ))
قبل از ذكر اسامي شماري از دست اندركاران و شكنجه گران و عاملان اعدامها در جريان قتل عام ضرورتا بايستي اشاره كنيم كه اسامي حاضر تنها بخش كوچكي است از دست اندركاران و حاضران رويت شده در صحنه ها توسط شماري از زندانيان باقي مانده است .
تذكر : منظور مورد اشاره لاجوردي ملعون از سازمان ، همان سازمان مجاهدين خلق بوده است .

اسامي تعدادي از دست اندركاران و شكنجه گران در جريان قتل عام
مسئولان و آمران اصلي قتل عام زندانيان در اوين وگوهر دشت

1 -آخوند جعفر نيري : رئيس دادگاههاي انقلاب اسلامي تهران و رئيس هيئت كميسيون مرگ
2 مرتضي اشراقي : دادستان ضد انقلاب تهران ، از اعضاي اصلي كميسيون مرگ ((فوت شده ))
3 آخوند ابراهيم رئيسي : معاون دادستان تهران و از اعضاي اصلي كميسيون مرگ
4 آخوند اسماعيل شوشتري : رئيس سازمان زندانها و از اعضاي اصلي كميسيون مرگ وي بطور مستقيم در تصميم گيري اعدام زندانيان نقش داشت و به پاس اين خدمات رفسنجاني وي را وزير دادگستري كابينه خود در سال 68 نمود و بعدهم با همين سمت در كابينه خاتمي بود .
5 آخوند محمد ريشهري : وزير اطلاعات وقت و از مسئولان و آمران اصلي قتل عام
6 حسن حبيبي : وزير دادگستري وقت و از مسئولان و آمران اصلي قتل عام
7 محمد موسوي خوئينيها : دادستان انقلاب كل كشور((وقت)) ، يكي از بالاترين آمران قتل عام ، خميني جلاد حكم قتل عام زندانيان سياسي را به همين شخص ابلاغ كرده بود . وي مدير روزنامه سلام هم بود .
8 عباس عبدي : معاون دادستان انقلاب كل كشور((وقت)) ، سخنگوي دانشجويان ((خط امام )) در جريان گروگانگيري ديپلوماتهاي آمريكايي در تهران . وي از سال 69 سردبير روزنامه سلام و در سال 70 سردبير هفته نامه بهار بود.
- آخوند ابوالحسن شيرازي ، امام جمعه مشهد
- يكتا، نماينده وقت خميني در صومعه سرا
- صفري ، فرمانده وقت سپاه در منطقه جنوب
- آخوند واعظ طبسي ، نماينده خميني و خامنه اي در مشهد
- رحماني ، استاندار وقت باختران
- شاد نوش ، استاندار وقت چهار محال بختياري
- شيخ عطار ، استاندار سابق آذربايجان غربي و معاون فعلي منوچهر متكي
- بهزادي ، رئيس آموزش و پرورش وقت استان گيلان
- حسين شريعتمداري : سرپرست روزنامه كيهان و نماينده خامنه اي در اين موسسه از مسئولان زندان قزلحصار در سال 64
- محمد داوود ابادي با نام مستعار محمد مهر آئين : نايب رئيس كميته ملي المپيك رئيس فدراسيون ورزشهاي رزمي ، رئيس فدراسيون جودو و رئيس فدراسيون جانبازان و معلولين ، مسئول لجستيك وزارت سپاه . او مسئول شعبه 7 اوين و از شكنجه گران اصلي آن جا بود . لاجوردي چندين بار گفته بود كه وي ستون دادستاني ميباشد .
- فاضل : عضو هيات علمي دانشگاه ملي ((بهشتي )) سرباز جوي شعبه 7 اوين مسئول شكنجه افراد تيمهاي عملياتي ، بازجوي منيره رجوي و همسرش
هم چنان كه ملاحظه ميكنيد در ميان اين عده از امام جمعه گرفته تا وزير و وكيل و استاندار و رئيس آموزش وپرورش و نايب رئيس كميته المپيك و عضو هيات به اصطلاح علمي دانشگاه ديده ميشود . يعني در سيستم خميني شرط اول قدم اثبات وفاداري به او ، شليك بر مغز و قلب مجاهدين و زندانيان سياسي بود . و صد البته كه اين تعداد فقط نمونه هايي از اين دستگاه جهنمي شقاوت وسفاكي است .
9 – موسي واعظي : از مسئولان وزارت اطلاعات در زندان اوين – با نام مستعار زماني ((حاجي زماني )) ، از فعالترين عناصر در قتل عام زندانيان در سال 67 بود . وي ازمقامات بالاي وزارت اطلاعات ميباشد و از سال 68 به بعد با حفظ سمت در وزارت اطلاعات رئيس اوين شد .
10 – آخوند سيد حسين مرتضوي : رئيس وقت زندان اوين – از عوامل اصلي درسركوب شكنجه و اعدام زندانيان تا بعد از قتل عامها ، وي كانديداي نمايندگي مجلس از زنجان بود .
11- شيخ محمد مغيثه اي : رئيس وقت زندان گوهر دشت – وي با نام مستعار ناصريان در ابتدا بازجوي سابق شعبه 3 اوين بود . از سال 64 داديار قزلحصار وسپس گوهر دشت شد . سال 66 رئيس زندان گوهر دشت بود . وي فعالترين عنصر در قتل عامهاي گوهر دشت در سال 67 بود . از سال 69 بازپرس در دادستاني انقلاب اسلامي ((واقع در خيابان معلم )) بوده است .
12- مبشري : از حكام شرع اصلي و قديمي اوين . درزمان قتل عامها در بعضي از دادگاهها كه بنا به دلايلي نيري نميتوانست شركت كند به جاي اوشركت ميكرد .
13- احمد پور محمدي : از مسئولان اصلي و مهم وزارت اطلاعات رژيم – وي از مسئولان اصلي هيات مرگ بود . پور محمدي سابقه طولاني در سركوب و شكنجه زندانيان سياسي داشته و از قساوت زيادي برخوردار است ((احتمالاهمين مصطفي پور محمدي وزيركشور فعلي بايد باشد)) .
14- محمد شريف زاده : معروف به محمدي ، مسئول حفاظت دادستاني و مسئول تيم ضربت در بند 209 زندان اوين – وي مدير كل معاونت امنيت داخلي وزارت اطلاعات كابينه خاتمي ، يكي از جاني ترين عناصر رژيم آخوندي است كه در قتل عامهاي سال 67 مستقيما شركت داشته است .
15 – مجتبي حلوائي : معاونت انتظامي اوين – از نفرات اصلي اجرا كننده اعدامها بود وي از پاسداران و شكنجه گران قديمي اوين ميباشد كه در كنار لاجوردي جنايات بسياري عليه زندانيان مرتكب شده است . حلوائي سپس مسئول انتظامي و امنيتي زندان شد و در جريان قتل عامها نقش اصلي را درانتخاب زندانيان براي بردن به دادگاه و اعدام داشت .
16- محمد توانا : سربازجوي وزارت اطلاعات – از زماني كه به كميته مشترك رفت نامش به ((34)) تغيير كرد .
17- فا تحي : مسئول اطلاعات كرج – سرشكنجه گر كرج مستقر در زندان گوهر دشت عضو هيات قتل عام براي متهمين دادستاني كرج كه نقش فعالي در قتل عام زندانيان محكوم كرج داشت .
18- نادري دادستان وقت كرج . امضا كننده حكم اعدام كرجيها در قتل عام زندانيان گوهر دشت .
19- مرتضي صالحي : با نام مستعار صبحي از سال 61 تا 64 رئيس زندان گوهر دشت بود مبتكر انواع شكنجه هاي ضد انساني كه اغلب منجر به مرگ و يا ديوانگي زنداني ميشد . از عوامل اصلي تجاوز به زندانيان در گوهر دشت بود . صبحي مدتي بر كنار شد .ولي در سال 68 دوباره به رياست زندان گوهر دشت رسيد . وي از نزديكان لاجوردي بود .
20- پيشوا نام ((مستعار)) سرباز جوي شعبه يك اوين – از عوامل اصلي شكنجه ، اعدام و تجاوز به زندانيان است . پيشوا در ابتدا سربازجوي شعبه يك اوين بود . اما از سال 68 رئيس زندان اوين شد . او يكي از كثيف ترين بازجوياني است كه داراي پرونده هاي متعدد غير اخلاقي ميباشد . . پيشوا نيزاز نزديكان لاجوردي ملعون بود .
21- فكور : از بازجويان اصلي شعبه 7 اوين در سال 64 مدتي رئيس زندان اوين بود فكور از عوامل اصلي شكنجه و اعدام و تجاوز به زندانيان ميباشد .
22 – فروتن از مسئولان زندان اوين و گوهر دشت در سالهاي 64 و 65 مدتي رئيس زندانهاي اوين و گوهر دشت بود .
23- ميثم : از مسئولان زندان اوين – وي مدتي مسئول زندان عادل اباد شيراز بود . از سال 63 تا 65 مسئول زندان قزلحصار شد، در اواخر سال 65 به رياست زندان اوين رسيد . وي از عوامل سركوب و شكنجه در تهران وشيراز بوده است .
24- اسلامي : سرباز جو شعبه 7 اوين – از شكنجه گران اصلي اوين ، مسئول شكنجه ، كشتار و تجاوز به زندانيان بود . زندانيان زيادي را در زير شكنجه به قتل رسانده است .
25- راوندي : از حكام شرع دادگاههاي اوين – وي از عناصر اصلي در دادن احكام اعدام وشكنجه زندانيان بود
26- حسين زاده : مدير داخلي زندان اوين : وي از عناصرمرتجع در زمان شاه و از همان سالها جزو دارو دسته لاجوردي بود . از سال 60 مدير داخلي زندان شد و از عناصر فعال در جريان قتل عامها در اوين بود .
27- سيد مجيد ضيائي : داديار زندان اوين – از بازجويان قديمي اوين و از عاملين شكنجه . و اعدام و تجاوز ميباشد . او در زمان قتل عامها داديار زندان بود و بعد از قتل عام دوباره باز جو شد . سيد مجيد مسئول بازجوئي از كساني است كه در ارتباط با سازمان مجاهدين دستگير ميشدند . هم چنين مديريت ساختمان دادستاني در قسمت اسايشگاه اوين را داشت . وي بازجوي مجاهد شهيد مهرداد كلاني ، هنگامي كه بخاطر ديدار با گاليندوپل دستگير شد، بوده است ، مهرداد در نامه اش به كاپيتورن به او اشاره كرده است .
28- جوهري فرد : از مسئولان زندان – با نام مستعار مهدوي . او تا آخر سال 64 رياست زندانهاي دادستاني در تهران را عهده داشت وي از تجار بازار ميباشد . و از نزديكان لاجوردي بود . از سال 68 رئيس زندان قصر بود .
29- محمد خاموشي : از مسئولان سركوب و شكنجه . وي در گذشته مسئول واحد يك زندان قزلحصار و معاون زندان بود . در همان زمان مسئوليت ((قبر )) هاي قزلحصار را به عهده داشت . افراد زيادي در آن جا به ناراحتيهاي رواني دچار شدند . وي بعدا از مسئولان گمرك مهرآباد شد.
30- مجيد قدوسي : از مسئولان سركوب و شكنجه . از پاسداران قديمي اوين و از عوامل شكنجه و اعدام وتجاوز به زندانيان ميباشد . وي از سال 63 تا 65 مسئول آموزشگاه اوين بود و سپس حكم دادياري گرفت
مجيد قدوسي مدتي مسئول گرفتن مصاحبه از زندانيان بود . او در سال 68 مسئوليت استاديوم آزادي را بعد از شورش مردم در اين استاديوم بعهده گرفت .
اسامي برخي پاسداران و شكنجه گران و دست نادركاران قتل عام در اوين
31- قاسم كبيري : معاون رئيس زندان اوين – وي از پاسداران قديمي اوين ، مدتي معاونت آموزشگاه و مدتي نيز در بند 325 قديم مشغول بكار بود . در سال 67 وي معاون رئيس زندان اوين بود . قاسم كبيري از جمله در سال 71 يك زنداني عادي را زير ضربات مشت و لگد خود كشت .
32- ابراهيمي : رئيس دادگاه اوين
33 – حاج مهدي : مسئول آموزشگاه اوين – وي از مسئولان سركوب و ضرب و شتم زندانيان بود . وي از سال 60 نقش مستقيمي در سركوب وشكنجه زندانيان داشت . حاج مهدي همچنين در مراسم حج سال 66 كه منجر به كشته شدن صدها نفر در مكه شد .
نقش مستقيمي داشت و از عناصر تحريك كننده به وجود آمدن آن فاجعه بود .
34- حميد كريمي : از پاسداران قديمي اوين ، مدتي در آنجا بازجويان را در شكنجه زندانيان ياري ميكرد . در سال 61 معاونت آموزشگاه اوين را بر عهده داشت . در سال 68 مسئول ورزش در اوين شد و با حفظ سمت مسئول استاديوم امجديه نيز بود .
35 – قاسمي : معاون آموزشگاه در زندان اوين – وي معروف به مهندس بود.
36- محمد صادقي : از مديران زندان اوين – معاون آموزشگاه اوين تا سال 65 و بعد از آن در مديريت اوين نقش فعال داشت .
37- رحيمي : پاسدار زن ، مسئول كل بندهاي زنان زندان اوين – وي نظر دهنده در مورد اعدامهاي اوين بود رحيمي يك پاسدار زن 45 ساله در بند زنان اوين بود . او به دليل خوش خدمتيهايش از پاسداري در سالن ملاقات ارتقاء پيدا كرد و مسئول كل بندهاي زنان شد . در كنار او پاسداران ديگري چون فاطمه جباري ، نجفي ، محمدي ، نظري ، عليان و زينتي بودند كه در برخورد تند وكينه يي كردن مثل رحيمي بودند .
38- مجيد فرلنگ : بازجوي شكنجه گر زندان اوين بند خواهران
39- اكبري : پاسدار زن ، مسئول اسايشگاه بند انفرادي بند زنان – وي نظر دهنده در مورد اعدامهاي اوين بود.
40- حاج كربلائي : مسئول ملاقات زندان اوين – وي يكي از نزديكان لاجوردي بود . وي از تجار بازار و از شركاي كارگاه اوين است . در آن جا در ازاي مزد بسيار ناچيزي به زندانيان كار بسياري از آنان ميكشيدند و از اين طريق پولهاي هنگفتي به جيب ميزدند . وي فشارهاي زيادي بر خانواده هاي زندانيان سياسي و حتي عادي مي آورد .
41- حاج ناصر : مسئول بندها و انتقال زندانيان
42- حسني : داديار و از شكنجه گران اوين .
43- حداد: داديار زندان و از شكنجه گران و عوامل سركوب در اوين .
44- حاج شيريني : از مسئولان كارگاه اوين .
45- ناصر آقائي : از مسئولان كارگاه اوين
46- حاج مراد : از مسئولان كارگاه اوين
47- عباس تيموري : از مسئولان كارگاه اوين
48- عباس شيرازي : از گروه ضربت دادسراي انقلاب – از عوامل اصلي اجرا كننده اعدامها
49 – عباس فتوت : از پاسداران قديمي اوين كه بعدها افسر نگهبان شد . وي نقش فعالي در قتل عام زندانيان در سال 67 داشت .
50- عباس خزائي : از پاسداران اوين . وي از جمله پاسداران شقاوت پيشه درسركوب و شكنجه زندانيان بود و در جريان قتل عامها نقش فعالي را داشت .
51- رمضاني : از پاسداران قديمي اوين . در قسمت آموزشگاه وي نقش فعالي در سركوب زندانيان داشت و در قتل عام زندانيان در سال 67 نيز فعال بود .
52- مجيد سرلك : از پاسداران قديمي اوين ، مدتي در ميدان تير زندان به زدن تير خلاص و حمل جنازه اشتغال داشت . وي معتاد به مواد مخدر بود
53- شريفي منش : از پاسداران فعال اوين و عامل اجرائي اعدامها
54- زرين گل : از پاسداران فعال اوين و عامل اجرائي اعدامها از بند 209 بند زندان اوين كه متعلق به وزارت اطلاعات است .
55 – محمد الله بخشي : از پاسداران فعال اوين و عامل اجرائي اعدامها
56- محمود : از پاسداران فعال اوين و عامل اجرائي اعدامها .
57- حمزه لاوندي : از پاسداران فعال اوين و عامل اجرائي اعدامها
58- جهانگير اسماعيلي : از پاسداران اوين و از عوامل فعال در جريان قتل عام
59- محمد الهي : از پاسداران اوين كه در بسياري از اعدامهاي قتل عام حضور داشت .
60 – پاسدار هاشم ايلخاني : از پاسداران با سابقه اوين است .
61- پاسدار موسوي : از پاسداران قديمي و از عوامل سركوب زندانيان در اوين در قسمت آسايشگاه .
62 – صابري : يكي از پاسداران زن اوين و كسي كه زندانيان را شلاق ميزد .
63 – حاج رضائي : از پاسداران فعال اوين
64 – حاج امجد : از پاسداران فعال اوين
65- علي رضواني : ((جيحوني )) از بند 209 زندان اوين از عوامل اصلي اجرا كننده اعدامها
66- عباس خضرائي : پاسدار در آموزشگاه اوين و عوامل اجرائي قتل عام
67 – عطاء فروغي : مسئول بهداري زندان اوين – اجساد زندانيان قتل عام شده را معاينه وشهادت آنها را تاييد ميكرد .
68 – دكتر ميرزائي : مسئول دفتر لاجوردي – اجساد زندانيان قتل عام شده را معاينه وشهادت آنها را تاييد ميكرد .
69- سيد عباس ابطحي : راننده آخوند جعفرنيري حاكم شرع اوين و از عوامل شكنجه و اعدام و تجاوز وي معروف به سيد ، سابقا پاسدار محافظ لاجوردي بود . او خواهرش را صيغه لاجوردي كرده بود تا هرچه بيشتر به وي نزديك بشود .
اسامي برخي پاسداران و شكنجه گران و دست اندركاران قتل عام در گوهر دشت
70 – عرب : داديار ناظر در زندان گوهر دشت
71- داوود لشكري : مسئول انتظامي و امنيتي گوهر دشت – وي مدتي نيز سرپرست زندان بود . از شكنجه گران اصلي گوهر دشت كه در جريان قتل عامها نقش فعال و مهمي را داشت
72- حميد عباسي : وي از پاسداران سالن 6 اوين بود كه نقش اساسي در سركوب زندانيان داشت . بهمين خاطر ارتقا يافته و داديار اوين شد. وي يكي از عناصر فعال در قتل عامها در گوهر دشت بود . از سال 68 نيز دوباره داديار اوين گرديد .
73- مجيد تبريزي : معروف به مجيد لره پاسدار گوهر دشت بود ودر خوش خدمتيهايش در سركوب و شكنجه زندانيان به مديريت داخلي زندان ارتقا يافت و در سال 66 به اسايشگاه اوين انتقال يافت .
74- خاكي : مسئول ملاقات گوهردشت مسئول بسيار فعال صحنه اعدام در جريان قتل عامها .
75 – بيات : مسئول بهداري گوهر دشت – از عناصر فعال در قتل عامها بود . در اعدام مجاهد شهيد ناصر منصوري كه دچار قطع نخاع شده بود ، نقش فعال داشت و اورا به همراه چند پاسدار از بهداري با برانكارد به محل اعدام بردند .
76- مرتضي رويايي ((فرج )) از پاسداران قديمي گوهر دشت كه به سمت افسر نگهباني ارتقا يافت از عناصر اصلي در قتل عام زندانيان در گوهر دشت بود .
77- علي جاسم : پاسدار گوهر دشت از عوامل اصلي در قتل عامها در گوهر دشت . او به سمت افسر نگهباني ارتقاء يافت .
78- عادل : مسئول فروشگاه در زندان گوهر دشت . مسئول بردن زندانيان به محل اعدام در جريان قتل عامها بود .
79- مصيب سرلك : از پاسداران فعال در جريان قتل عام زندانيان گوهر دشت
80- حاج خاني : از پاسداران گوهر دشت و از عوامل فعال در جريان قتل عام
81- غلامي : از پاسداران گوهردشت و از عوامل فعال درجريان قتل عام .
82 – جواد : معروف به شش انگشتي ، از شكنجه گران قديمي زندان گوهر دشت كه در زمان قتل عامها كارهاي حقوقي قبل ازاعدام را انجام ميداد .
83- عباس كولي وند : از پاسداران قديمي اوين وگوهر دشت در زمان قتل عامها نقش فعالي داشت.
84- شيرازي : از پاسداران فعال گوهر دشت و عامل اجرائي حكم اعدامها
85- داوود : از پاسداران فعال گوهر دشت
86- رضا: از پاسداران فعال گوهر دشت .
87- محمد : معروف به ((گير محمد )) از پاسداران فعال درگوهر دشت .
88 – ابولفضل : از پاسداران فعال گوهر دشت
مختصري درباره مقامهاي رژيم آخوندي
علاوه بر مزدوراني كه مستقيما در قتل عام سال 76 دست داشتند ، گزارشهاي زيادي از زندانيان در دست است كه مقامهاي رژيم در سالهاي قبل و بعد از آن نيز شخصا در شكنجه زندانيان دست داشته اند . گزارشهاي متعدد حاكي از شركت مستقيم هادي غفاري نماينده مجلس ارتجاع در شكنجه و به خصوص تجاوز به زنان زنداني ميباشد .
زندانيان متعددي در بيان مشاهدات خود به هادي خامنه اي ((برادر خامنه اي و نماينده مجلس و صاحب روزنامه جهان اسلام )) و مجيد قدوسي فرزند دادستان اسبق كل انقلاب رژيم اشاره ميكنند . در ميان گزارشهاي اسامي بسياري ار مقامهاي رژيم ، حتي اعضاي كابينه خاتمي مشاهده ميشود . كه به تعدادي از آنان اشاره ميكنيم :
- آخوند اسماعيل شوشتري ، وزير دادگستري رفسنجاني و خاتمي
- مهاجراني ، معاون پارلماني رفسنجاني ، وزير ارشاد و سخنگوي دولت خاتمي
- شمخاني ، قائم مقام سپاه ووزير دفاع دولت خاتمي
- احمد توكلي ، وزير سابق كارو نماينده فعلي مجلس
- ابوالقاسم سر حدي زاده ، وزير سابق كارو نماينده فعلي مجلس
- جواد منصوري ، معاون سابق وزارت خارجه و استاد دانشگاه فعلي
- حسين شهاب الدين ، معاون سابق وزارت نفت
- فخر الدين حجازي ، نماينده سابق مجلس كه مورد غضب خميني قرار گرفت براي اينكه به خميني گفته بود بگو كه تو خود امام زمان هستي
- پاسدار سيف الهي ، فرمانده سابق نيروي انتظامي
- آخوند قرائتي رئيس سازمان مبارزه با بيسوادي

06 May 2006

سین / جیم: دکتر زری اصفهانی ./ . بيژن نيابتی

گفتگو با بيژن نيابتی

درادامه برنامه ارتباط مستقیم ایشان با رادیو طلوع است .

سه هفته ارتباط مستقیم بیژن نیابتی با رادیو طلوع
هفته اول: قسمت اول - قسمت دوم
هفته دوم: قسمت اول - قسمت دوم
هفته سوم: سمت اول - قسمت دوم

این گفتگو
درحقیقت جمع بندی سئوالاتی است

که بعد از پخش آن گفتگوی رادیویی در سایت طلیعه سپیده دمان
ازطرف شنوندگان آن برنامه بدست من رسید

که دراین گفتگو درضمن یک
پرسش و پاسخ برمبنای آن سئوالات مسایل جانبی دیگری هم مطرح و مورد بحث قرار میگیرد.

آنچه در برنامه رادیو طلوع بحث شد و درابتدای قسمت اول این گفتگو هم به اختصار
آمده است عبارت بودند از
از استراتژی های کلان " جهان تک قطبی و چند قطبی " ،
تضاد اروپا و آمريکا در رابطه با تحولات منطقه خاورميانه و در راس آن طرح خاورميانه
بزرگ ،

بحران های رژيم جمهوری اسلامی ، آلترناتيو مطلوب غرب وآمريکا ،

مماشات غرب
با رژيم جمهوری اسلامی و دلايل آن ،

برنامه تغییر رژیم از طرف غرب و بخصوص آمریکا ،
وضعيت اپوزيسيون جمهوری اسلامی

و نهايتا راه حل سوم مطرح شده از طرف مریم رجوی
و مکانيزم آن و در همين رابطه ضرورت ايجاد چتر حفاظتی اعم از توده ای و روشنفکری
حول " جنبش مقاومت مردم ايران"

---------------------دکتر زری اصفهانی-------------------

س ــ محورهای اصلی بحث برنامه سه هفته ارتباط مستقيم شما بطور خلاصه عبارت بودند از استراتژی های کلان " جهان تک قطبی و چند قطبی " ، تضاد اروپا و آمريکا در رابطه با تحولات منطقه خاورميانه و در راس آن طرح خاورميانه بزرگ ، بحران های رژيم جمهوری اسلامی ، آلترناتيو مطلوب غرب وآمريکا ، مماشات غرب با رژيم جمهوری اسلامی و دلايل آن و وضعيت اپوزيسيون جمهوری اسلامی و نهايتا راه حل سوم و مکانيزم آن و در همين رابطه ضرورت ايجاد چتر حفاظتی اعم از توده ای و روشنفکری حول " جنبش مقاومت مردم ايران"
واما در ابتدای بحثتان راجع به انقلابی بزرگ ، شهيد شکرالله پاک نژاد صحبت کرديد و گفتيد که جای خاليش هنوز در سطوح رهبری کننده جنبش انقلابی مردم ايران احساس می شود . دوستی پرسيده است : آيا ميان اينهمه شخصيت های سياسی با سوابق انقلابی و تجربيات خيلی بيشتر از زمان شکرالله پاک نژآد که در طول يک ربع قرن بدست آمده است آيا کسی در حد شکری نيست که بتواند اين جای خالی را که شما می گوييد پر کند ؟ بخصوص که شما از نقش شکری درايجاد ائتلاف بين گروه های اپوزيسيون و نيروهای اصلی صحنه سياسی بعد از انقلاب صحبت کرديد . به نظر می رسد که منظور سئوال کننده اين است که آيا منظور شما از اشاره به شکری نياز به يک ائتلاف جديد بين نيروهای اپوزيسيون داخل و خارج و بخصوص در شرايط بحرانی فعلی است ؟ و آيا اگر شکری الان زنده بود و يا کسی مثل او الان وجود داشت چه کاری را می توانست انجام بدهد که انجام نشده است و جای خالی اش همچنان احساس می شود ؟

ج ــ قرار بود سوآلات فقط برای شما فرستاده شود . با اين حال تعداد زيادی از آنها باز هم اشتباها ! برای من آمده است . به هر حال در رابطه با شکری همانطور که گفته بودم جای خالی او همچنان احساس می شود . اين بدان معنی نيست که ما شخصيت سياسی کم داريم ، زيادی هم داريم ! با اينحال صحنه سياسی ايران همچنان از " قحط الرجال " رنج می برد . آری شخصيت سياسی بسيار هست ، " رجل سياسی " کمياب است ! آنها که در حافظه تاريخی می مانند و به حرکت تاريخ سمت و سو می دهند ، همين رجالند . در تاريخ معاصر ايران ، اين رجال سياسی از تعداد انگشتان دو دست بيشتر نيستند . برای مثال در ميان جبهه ارتجاع ، " قوام السلطنه " يک رجل سياسی بود و هويدا نه . خمينی يک رجل سياسی بود و شاه نه . سعيد حجاريان يک رجل سياسی است و خاتمی نه . در جبهه انقلاب و ترقيخواهی هم بجز اين نيست . تمام اپوزيسيون را از بالا تا پايين که بگرديد دو نفر در ابعاد سياسی و تشکيلاتی " مسعود رجوی " پيدا نخواهيد کرد . اين اصلا جای خوشحالی نيست . فهم جای خالی " شکری " در اين چارچوب ميسر است .

و اما در رابطه با ضرورت ائتلاف نيروهای اپوزيسيون در داخل و خارج و نقشی که يک " رجل سياسی " همچون " شکری " می توانست بازی کند ، راستش نمی دانم که اگر او زنده بود ، چه کار خارق العاده ای می توانست انجام دهد ! چرا که مقوله ائتلاف سياسی ، بويژه آنکه دامنه اش شامل داخل و خارج هم بگردد ، يک ربط مستقيمی با معادله " تعادل قوای سياسی " دارد و نه صرف وجود شخصيتهای استخواندار سياسی . برای مثال خمينی موقعی موفق به تحقق بخشيدن به شعار کذايی " همه با من " شد که " تعادل سياسی" به لحاظ داخلی و بين المللی به سود او به لحاظ کيفی چرخيده بود . تفاوت عمده ميان " کوتوله های سياسی " که در طول تاريخ معاصر ايران بوفور يافت می شوند و امروز بيش از هر زمان ديگر ، با " رجال سياسی " که انگشت شمارند ، بيشتر در تشخيص صحيح موقعيتهای مناسب ، فهم " سر فصلها " و " شکار لحظه " هاست .

س ــ با اين حساب آيا پاسخ نگرفتن طرح " جبهه همبستگی ملی " را هم می توان در همين کادر بررسی کرد ؟

بله همينطور است ! تصور نيروهای شناسنامه دار صحنه سياسی ايران در مقطع اعلام اين طرح اين بود که طرح مذکور را مجاهدين و شورا از " موضع ضعف " مطرح کرده اند ، چرا که تعادل قوای آنروز بر عليه آنان در تغيير و تحول بود . اين يک اشتباه فاحش بود .

س ــ يعنی تعادل قوا بر عليه مجاهدين در تغيير نبود ؟

چرا ، بود ! ولی اعلام طرح از " موضع ضعف " نبود . از " موضع ضرورت " بود . علاوه بر اين اگر قرار بر اين باشد که نه از منافع فردی و گروهی بلکه از منافع خلق و انقلاب بچينيد ، يعنی از يک موضع مسئولانه با مسائل برخورد کنيد ، آنوقت در اينگونه سر پيچهای تاريخی مثل امروز ، اصلا نمی توانيد تعادل قوايی موضع بگيريد . سوآل مشخص اينست :

آيا در شرايط خطير کنونی ، تشکيل يک جبهه وسيع از مجموعه نيروهايی که به جمهوريت و سکولا ريزم نظام آتی التزام دارند و در مقابل تماميت نظام کنونی هم قرار دارند ، يک ضرورت هست يا نيست ؟

آيا بدون حضور بزرگترين ، سازمانيافته ترين و فداکارترين نيروی اپوزيسيون رژيم " جمهوری اسلامی " يعنی " مجاهدين خلق ايران " اصلا می توان سخن از يک ائتلاف وسيعی گفت که توان تاثير گذاری تعيين کننده بر روند تحولات پيچيده در راه را نيز داشته باشد ؟

آيا اگر استکبار ! جهانی تصميم خود مبنی بر " تعويض رژيم " را به مرحله اجرا گذاشت ، منتظر تشکيل جبهه نيروهای ترقيخواه و انقلابی جامعه خواهد شد و يا از بالای سر ما ( همه ما ) ، " آلترناتيو مطلوب " را دست سازی خواهد کرد ؟

بنابراين اگر نخواهيم که تماشاگر روند خود بخودی اوضاع بمانيم ، اگر شکل گيری يک ائتلاف وسيع مداخله گر را ضروری تشخيص داده باشيم و اگر حضور تمامی نيروهای سکولار ، جمهوريخواه و ضد تماميت رژيم در " جبهه " مذکور را نيز الزامی بدانيم ، پس می بايستی که در پذيرش دعوت مجاهدين کوچکترين درنگی نمی کرديم . تازه اگر همان تحليلهای صد من يک غازی را هم که دعوت مجاهدين را از " موضع ضعف " قلمداد می کردند بپذيريم ، از قضا به لحاظ سياسی و در چارچوب همان معادله سرد و بی روح " تعادل قوا " باز هم عاقلانه ! آن بود که آن دعوت پاسخ می گرفت . چرا که از يک طرف ضعيف بهتر و بيشتر می شد امتياز گرفت تا يک طرف سياسی قدرتمند تر !

اگر چه همان موقع هم گفته بودم که اصلا امکان ندارد يک نيروی جدی و مسئول از موضع ضعف وارد ائتلافی شود که می تواند هژمونيش را بسادگی به زير علامت سوآل ببرد ! آنهم نيرويی مثل مجاهدين که در اين مقوله مشخص حاضرند سر را بدهند و هژمونی را نه ! پيشتر بارها گفته ام که پيش شرط ساليان " وزارت خارجه آمريکا " برای آغاز ديالوگ با سازمان مجاهدين هم به غير از نفی مبارزه مسلحانه از سوی آنان ، يکی هم همين " تقسيم هژمونی " با عناصر سرسپرده وابسته به خودش توسط مجاهدين بود . امری که حتی با گذاشتن نام مجاهدين در ليست تروريستيشان در سال 1997 هم موفق به تحميل آن به مجاهدين نشده بودند .

س ــ پس اينطور که شما می گوييد ، اتهامی که اضداد مجاهدين مبنی بر قدرت طلبی آنان وارد می کنند ، می تواند درست باشد ؟

ج ــ اگر منظور خواست بلاواسطه " تصاحب قدرت سياسی " باشد ، اين اتهام وارد است ! ولی بايد بلافاصله پرسيد که کدام نيروی سياسی جدی ، در کدام گوشه گيتی است که بدنبال تصاحب قدرت سياسی نباشد ؟ اصلا مگر " موضوع سياست " چيزی به جز تصاحب قدرت سياسی است . بقيه مسائل که تعارفات روشنفکری صرف است . آنکسی که يک نيروی سياسی را به خاطر تلاش در جهت تصاحب قدرت سياسی تخطئه می کند يا شارلاتان است و يا در بهترين حالت هيچ چيز از سياست نمی فهمد !

ولی اعتقاد به ضرورت هژمونی " عنصر دمکراتيک ــ انقلابی " اصلا ربطی به مقوله قدرت طلبی و يا ديکتاتوری مجاهدين ندارد ! از درون تحليلی بيرون می آيد که مرحله انقلاب را " مرحله انقلاب دمکراتيک " ارزيابی می کند و پيروزی آنرا در گرو هژمونی همين " عنصر دمکراتيک ــ انقلابی " می داند .

س ــ آيا اين عنصر " دمکراتيک ــ انقلابی " فقط شامل مجاهدين است ؟

به هيچ وجه . تمامی چپ غير مذهبی و خورده بورژوازی راديکال و دمکرات را هم شامل می شود . آنچه که امکان حضور در رهبری يک انقلاب دمکراتيک را ندارد بورژوازی در تماميت آن است . ( برخلاف انقلابات بورژوا دمکراتيک ) چه رسد به حضور بورژوازی ضد انقلابی وابسته که در واقع همين هم مشخصا در رابطه با " شورای ملی مقاومت " خواست هميشگی آمريکايی ها بوده است . در همين رابطه

هم هست که در غياب يک " چپ مارکسيستی " سازمانيافته و تاثير گذار در درون شورای ملی مقاومت ، رسالت حراست از هژمونی اين " عنصر دمکراتيک ــ انقلابی " بر دوش مجاهدين سنگينی می کند . نقش ويژه " شکری " و خلاء او در اين نقطه است که رخ می نمايد .

س ــ برگرديم به طرح جبهه همبستگی ملی . گفتيد که بی پاسخ گذاشتن اين طرح از سوی نيروهای شناسنامه دار صحنه سياسی ايران يک اشتباه فاحش بود . چرا ؟

ج ــ در سلسله مقالات " تحليل راه " و در مبحث " تاکتيک های مجاهدين " بطور مفصل بدان پرداخته ام . از جمله اشاره داشته بودم که :
" اعلام " جبهه همبستگی ملی " ، اولين تاکتيک مجاهدين برای خروج از ايزولاسيون داخلی و بين المللی بود . تا آنجايی که به مجاهدين برمی گشت مضرات تشکيل " جبهه همبستگی " بسا بيشتر از منافع آن بود . اين را فقط کسانی می فهمند که با گوشه ای از جرياناتی که در فاصله سالهای 60 تا 64 در کادر " شورای ملی مقاومت " اتفاق افتاد و ميزان انرژی سياسی و تشکيلاتی هنگفتی که بطور روزمره از رهبری مجاهدين می گرفت ، آشنا بودند . به عبارت ديگر صرف تشکيل جبهه مذکور می توانست تبديل به کابوسی برای مجاهدين گردد.

منافع آن اما تماما متوجه مردم ايران و نيروهای سياسی گوناگون آن بود . کوتوله های سياسی اما ، اين فرصت تاريخی را جدی نگرفتند و اعلام " جبهه همبستگی " را دليل ضعف مجاهدين قلمداد کرده و با سکوتی نسبی از کنار آن گذشتند .
..... مجاهدين به خوبی می دانستند که از اين نيروها در راستای تشکيل جبهه همبستگی آبی گرم نخواهد شد . جدای از آن از آغاز هم مشخص بود که بر زمينه رابطه خصمانه ای که با بيرون " شورای ملی مقاومت" وجود داشت ، چه پاسخی را می شد انتظار کشيد . با اين تاکتيک اما توپ ديگر به زمين حريفان انداخته شده بود . از آن به بعد می شد که بی هيچ سرمايه گذاری تشکيلاتی ، سود سياسی آن را نصيب خود کرد . از آن به بعد ديگر کسی نمی توانست در سطح بين المللی به مجاهدين اتهام توتاليتاريسم و تکروی بزند .

اعلام " جبهه همبستگی ملی " برای طرفهای خارجی که از مجاهدين " تقسيم قدرت " را خواستار بودند ، اعلام آمادگی برای تقسيم هژمونی بود . در عين حال فرصتی يگانه برای نيروهای سياسی شناسنامه دار صحنه سياسی ايران هم بود تا " مجاهدين خلق ايران " را در راستای پايه گذاری يک ساختار دمکراتيک در فردای آزادی ايران به چالش بکشند ، اگر که همراه با شناسنامه هايشان ، به اندازه دانه " جويی" مسئوليت نيز به همراه خود به خارج کشور آورده بودند . چرا که اگرچه اعلام آن جبهه بيشتر مصرف خارجی داشت ، با اينحال ترديد نبايد داشت که مجاهدين در تشکيل آن اگر که پاسخ می گرفتند ، بغايت جدی بودند . امروز ديگر ، مجاهدين کمتر از " جبهه همبستگی ملی " ياد می کنند و بيشتر روی " شورای ملی مقاومت " تاکيد دارند ، هر

چند که کارت جبهه همبستگی برای بازی در پروسه انتقال قدرت در آينده را نيز همچنان در دست خواهند داشت . "

از سری مقالات تحليل راه ، بخش دوم 16 ارديبهشت 1384

می خواهم بگويم که جدای از آنکه خود مجاهدين چه اهدافی را در اين رابطه دنبال می کرده و می کنند ، تا آنجا که به منافع مشخص انقلاب و مصالح عاليه مردم ايران بر می گردد ، مسئله " جبهه " و ضرورت وجودی بی چون و چرای آن چه در شرايط فروپاشی رژيم " جمهوری اسلامی " و چه در آستانه تغيير رژيم سياسی ايران ، بزرگترين و تعيين کننده ترين عامل حفظ استقلال و تماميت ارضی ايران می باشد ، جبهه ای که در محور آن بی ترديد " مجاهدين خلق ايران " می بايستی که قرار گرفته باشند . جريانی که با اتکاء به يک نيروی مسلح سازمانيافته و آماده پرداخت بها يعنی " ارتش آزاديبخش ملی ايران " بالاترين تضمين جلوگيری از يک جنگ داخلی محتمل ، بدون دخالت نيروهای بيگانه ، در يک آينده نزديک می باشد .

س ــ با يک ارتش بی سلاح ؟

در اين مورد سوآلات زيادی ، علاوه بر آن بخشی که احتمالا برای شما هم فرستاده شده ، برای خود من هم آمده است . البته اين مسئله بسيار مهمی است که پيشنهاد می کنم در مبحث " راه حل سوم " که جزو محور هايی است که در بالا اشاره کرده ايد ( و شايد هم مهمترين محور آن ) به آن بپردازم . فقط يک چيز را که قبلا هم گفته ام می خواهم دوباره تکرار کنم :

باور کنيد که مسئله تسليح دوباره ارتش آزاديبخش ، ساده ترين مشکلی است که بايد از سر راه برداشته شود . مشکل اساسی که ابتدا به ساکن می بايستی حل شود و حل بقيه مسائل ( از جمله مسئله سلاح نيز ) ، تماما معطوف به آن است ، مشکل سياسی است و لا غير ! ديروز هم همين مشکل بود ، امروز هم . يعنی اول از همه بايد نفس مداخله تعيين کننده ارتش آزاديبخش در رابطه با مقوله " تعويض رژيم " از زير علامت سوآل بيرون بيايد ، بقيه مسائل بی ترديد بسرعت باد و برق حل شدنی است !

س ــ منظورتان از " مشکل سياسی " چيست ؟

منظورم اين است که ابتدا به ساکن می بايستی آکتورهای عمل کننده در رابطه با مسئله " تعويض رژيم سياسی ايران " و در رآس همه دولت ايالات متحده آمريکا ، در رابطه با استفاده از " عنصر داخلی " به اجماع رسيده باشند .

س ــ پرسش بعدی در رابطه با تضاد اروپا و آمريکا بر سر منطقه خاورميانه است و اينکه هر کدام سهم خودشان را در آنجا و بخصوص درايران می خواهند . پرسش اين است که با توجه به چنين تضادی ، آيا اروپا ممکن است زير بار تغيير رژيم برود ؟ و آيا احتمال
آن نيست که با توجه به خطراتی که تغيير رژيم درايران می تواند در جهت تسلط آمريکا بر خاورميانه و از بين رفتن منافع اروپا داشته باشد ، اروپا با همين رژيم به نحوی سازش کند و زير بار فشار بر ايران نرود ؟ در چه صورتی اروپا با آمريکا در تصميم بر سر تغيير رژيم همآهنگ می شود ؟ و با چه تضمينی اين همه سرمايه گذاری و منافعی
را که در ايران دارد به خطر می اندازد ؟ اصلا ماهيت اين تضاد چيست ؟

ج ــ اشتباه عمده ای که در اين پرسش است ، داده شدن يک نقش تعيين کننده به اروپا در رابطه با مسئله ايران است . اگر مبنای تحليلتان را اينگونه بگذاريد ، ديگر به همان نتيجه و تحليلی نخواهيد رسيد که رژيم " جمهوری اسلامی " بدرستی رسيده است . منظورم اين است که خود رژيم هم که بگونه ای تنگاتنگ درگير تعامل با اروپا بوده و هست و بهتر از من و شما هم با ماهيت نيروهای عمل کننده در سطح بين المللی آشنا می باشد ، به اين نتيجه رسيده است که بر روی تضادهای چين و روسيه و اروپا با ايالات متحده اگرچه حساب می توان کرد اما تکيه کردن بر آنها اشتباهی استراتژيک است . به عبارت ساده تر " طرف اصلی" و عنصر تعيين کننده به لحاظ خارجی ، چه برای رژيم و چه برای ما ، آمريکاست و نه اروپا و ديگران ! ضمن اينکه اصلا ماهيت تضاد اروپا با آمريکا هم هرگز سمت و سوی آنتاگونيستی و لاينحل نيز نمی تواند پيدا کند . يعنی آنکه سلسله تضادهای موجود ميان اروپا و ايالات متحده آمريکا را ( که البته بسيار هم جدی هستند ) تنها در کادر تضادهای درونی سرمايه داری تکامل يافته و بر سر عقل آمده ای ، می توان تبيين کرد که در اساس سمت و سوی به تعارض کشيده شدن نداشته و خصلت سازشکارانه دارد .

حالا اگر " معضل ايران " را نه مستقل از پارامترهای جهانی و بصورتی انتزاعی بلکه در کادر يک استراتژی کلان تر نگاه کنيم ، پاسخ به پرسش بالا ساده تر خواهد بود . به عبارت ديگر اگر " نظريه " من در رابطه با تئوری " جنگ جهانی چهارم " که پس از 11 سپتامبر 2001 فورموله کرده ام ، درست باشد ( صرفا درعالم فرض ! ) بنابراين مطابق اين نظريه اولا :

هدف " جنگ چهارم " ، ابر قدرت آينده ، يعنی " جمهوری خلق چين " می باشد .

ثانيا : ابزار مهار قدرتهای مدعی مثل اروپا ، چين ، روسيه ، هند و ژاپن ، تسلط بر منابع انرژی خاورميانه به منظور کنترل بهای انرژی در بازارهای جهانی می باشد .

ثالثا : ايران بدلايل عديده ايدئولوژيکی و ژئوپليتيکی ، محور جنگ چهارم بوده و در همين رابطه نيز همانگونه که بارها گفته ام ، بدون حل مسئله " رژيم سياسی ايران" امکان پيروزی طرح " خاورميانه بزرگ " از اساس منتفی است .

با اين حساب اگر اين تحليل درست باشد ، پس موافقت و يا مخالفت اروپا و نه تنها اروپا که وتوی چين و روسيه در شورای امنيت نيز تاثير تعيين کننده ای در روند تغيير رژيم ، نخواهد داشت . بياد داريد که در رابطه با تهاجم نظامی به عراق نيز ، فاکتور چين و روسيه بکنار ، حتی وتوی فرانسه و مخالفت آلمان نيز جلوی بنيادگرايان يهودی ــ مسيحی حاکم بر دستگاه حاکمه آمريکا را نگرفت !

بنابراين همانگونه که حدود دوسال پيش در مصاحبه ای با خود شما تاکيد کرده بودم ، اوضاع و احوال ، به هر طرف که بچرخد ، درگيری نظامی اجتناب ناپذير است . آنروزها طرفداران نظريه امکان سازش با " جمهوری اسلامی " بسا بيشتر از امروز بودند و بازار معامله و مراوده همين اروپا با دولت مدره ! خاتمی هم براه بود .

س ــ پس شما جنگ را می بينيد ؟

جنگ را پس از 11 سپتامبر می ديدم ! شرايط بسيار خطير و هول انگيز است . در همان آذر ماه 83 که " چشم انداز " را می نوشتم ، هشدار داده بودم که ايران آبستن تحولا تی است که شايد بسيار خونين باشند !

ــ حدود دو سال پيش و در مصاحبه ديگری که با شما داشتم ، در مقابل اين سوآل که آيا تهاجم نظامی آمريکا را اجتناب ناپذير می دانيد ، شما تاکيد بر اجتناب ناپذير بودن درگيری نظامی با رژيم " جمهوری اسلامی " داشتيد . حالا هم دوباره روی همين مسئله تاکيد داريد . چه تفاوتی بين اين دو وجود دارد ؟ به عبارت ديگر چه چيز را می خواهيد برجسته کنيد ؟

ج ــ يک دنيا تفاوت ميان اين دو اصطلاح وجود دارد . ببينيد اگر تحليل مبتنی بر اجتناب ناپذير بودن پروژه " تعويض رژيم" درست باشد ، بنابراين دو گزينه بيشتر وجود ندارد ، يا " تغيير از داخل " و يا " تعويض از خارج " .

" تغيير از داخل " يا از طريق يک " قيام" سازمانيافته توده ای از پايين با هدف تصاحب قهر آميز قدرت سياسی در بالا امکان پذير است ( سرنگونی ) ، يا دست بدست شدن قهر آميز قدرت در بالا " کودتا" و يا انتقال تقريبا مسالمت آميز قدرت سياسی با اتکاء به توده های بی شکل تحت رهبری يک الترناتيو وابسته ( انقلاب مخملی ) .

حالا اگر اين گزينه " تغيير از داخل " امکان پذير نباشد که نيست ( و دلايل تئوريک آنرا نيز در گذشته بدفعات بحث کرده ام ) ، پس تنها می ماند گزينه " تعويض از خارج " که همانطوريکه گفتم روی ميز سياست خارجی دولت ايالات متحده است .

" تعويض از خارج " يا از طريق تهاجم نظامی آمريکا و متحدينش می بايستی که به مرحله عمل درآيد ( امری که با تمام قوا بايد بر ضد آن فعاليت کرد و با تمامی قاطعيت و وضوح ممکن بر عليه آن موضع گرفت ) و يا تغيير رژيم با اتکاء به عنصر داخلی که نماد آن " ارتش آزاديبخش ملی ايران " است . به اين اعتبار " تعويض از خارج " در هر دو صورت خصلت نظامی دارد . اشاره من به اجتناب ناپذير بودن درگيری نظامی با رژيم شامل امکان فعليت يافتن هر دوی اين گزينه هاست .

س ــ يعنی امکان جلوگيری از تهاجم نظامی مستقيم آمريکا و متحدانش هست ؟

ج ــ بله هست ! تعيين کننده در اينجا هم مثل همه جای ديگر دنيای سياست ، باز هم اصل طلايی " تعادل قوا " است . با کار توضيحی ! کاری از پيش برده نمی شود .

س ــ اينروزها ، بازار شايعات در رابطه با تهاجم نظامی آمريکا داغ است . حتی صحبت از بمباران اتمی ايران می شود . اين شايعات چه درصدی از واقعيت را با خود می پراکنند ؟

ج ــ اين شايعات بخشی از يک جنگ روانی گسترده است که اهداف سياسی مشخصی
را دنبال می کند . منشاء شايعه بمباران اتمی ايران ، مقاله ای بود که در روزنامه چپگرای ! " نيويورکر" ، بقلم يک روزنامه نگار يهودی بنام " سيمور هيرش" که همراه با تعدادی ديگر ، نقش اپوزيسيون چپ ! را در ايالات متحده بازی می کنند ، به چاپ رسيده بود . اگر يادتان باشد سال گذشته هم " اسکات ريـتر " بازرس اسبق سازمان ملل در عراق که از مخالفين جنگ در عراق هم شده بود ، يک تاريخ مشخصی را هم در رابطه با وقوع تهاجم نظامی به ايران در ژوئن گذشته داده بود !

می دانيد که اطلاعات نظامی مربوط به هر کشوری همواره در رديف اطلاعات محرمانه و طبقه بندی شده می باشد ، بويژه آنکه کشور مربوطه در حال جنگ نيز باشد که بطور خودکار افشای طرحهای نظامی معادل خيانت بوده و کمترين مجازات آن هم اعدام است ! خوب حالا يا " سيمور هيرش " مزخرف می گويد و يا با توجه به روابطی که در ميان " مافيای يهودی " حاکم بر سيستم رسانه ای ــ مالی و سياسی ايالات متحده دارد ، دست به افشای يک " طرح نظامی " زده است و حالا هم راست راست راه می رود و دنبال کشف و افشای طرحهای ديگری است ! از اين قبيل پديده ها در آمريکا زياد يافت می شوند . يک نمونه آن يهودی ــ ماسون ديگری است که در ضمن قبله روشنفکران فلکزده چپگرای ! ايرانی هم هست . منظورم " نوام چوامسکی" است که علاوه بر آنکه نظريه پرداز " موسسه مطالعات سياسی " است ، همراه با يک ماسون ديگر بنام " ديويد مک رينولدز" ، " ليگ مخالفين جنگ " را تشکيل داده بود که کارشان سازماندهی مخالفتها عليه جنگ ويتنام با هدف کنترل و سمت و سو دادن به گرايشات راديکال اجتماعی بر آمده از انباشت خشم و نفرت توده ای نسبت به سيستم حاکم بوده و هست . اوه ! وارد معقولات شديم ! بهتر است برگرديم سراغ مسائل مربوط به خودمان .

س ــ نقش اسرائيل در اين ميان چيست ؟

ج- اسرائيل به هر قيمت جنگ می خواهد . هدف پليد استراتژيکی اين دولت حرامزاده پس از شکست طرح " اسرائيل بزرگ " که با مقاومت قهرمانانه سه نسل از فلسطينيهای اردوگاه نشين ، به گل نشسته است ، قطعه قطعه کردن قدرتهای موجود در منطقه است . در عراق استراتژی تقسيم آن کشور به سه کشور کوچکتر ( جنوب شيعی به مرکزيت بصره ـــ مرکز سنی به مرکزيت بغداد و شمال کردی به مرکزيت کرکوک ) را دنبال می کند و در ايران هم طرح تجزيه را دنبال می کند .

اين طرح در آمريکا و از طريق " موسسه اينترپرايز" که در راس آن يک يهودی ديگر بنام " مايکل لدين " بوده و يکی از لابی های قدرتمند اسرائيل در دولت آمريکا می باشد، از طريق طرح " فدراليسم " پيش برده می شود . حتما در جريان نشستی که چندی پيش در اين موسسه کذايی در رابطه با مقوله فدراليسم ترتيب داده شد و تلاش آنان در رابطه با لا نسه کردن نمايندگان خود خوانده گروه های مختلف قومی در ايران را بخاطر می آوريد . در اين رابطه در روزهای آينده جداگانه مطلبی خواهم نوشت .

س ــ در رابطه با وضعيت جديدی که پيش آمده و اعلام رژيم مبنی بر تکميل چرخه سوخت هسته ايش و اينکه از اين به بعد با دست بالا در مذاکرات هسته ای شرکت می کند
نظر شما چيست ؟ اينطور که پيداست ، خواسته اند غرب را در برابر عمل انجام شده ای قرار دهند
.

ج ــ اين وضعيت جديد تنها به محقق شدن " اجماع جهانی" عليه " جمهوری اسلامی" کمک می کند . اينکار در اين شرايط بخصوص ، بررسی مسائل اتمی ايران را بطور کامل از حيطه کاری " سازمان انرژی اتمی " خارج کرده و بررسی مسئله را بدليل امنيتی شدن آن ، در صلاحيت شورای امنيت " سازمان ملل متحد " قرار می دهد . بنابراين مسئله دست بالا پيدا کردن " جمهوری اسلامی " در مذاکرات هسته ای ، خود بخود منتفی است . يعنی در اصل قضيه هيچ تغييری داده نشده ! در مصاحبه قبلی با شما تاکيد کرده بودم که کل مسئله اتمی برای آمريکايی ها بهانه ای بيش نيست ! بحث اساسی ضرورت " تغيير رژيم سياسی " ايران است . چه با تکميل چرخه سوخت و چه بدون آن . اين را رژيم بر خلاف بخش بزرگی از اپوزيسيونش بخوبی فهم کرده است . تلاش در جهت به تعارض کشانيدن تضادهای موجود با ايالات متحده ، آنهم در شرايط محاصره بودن در بحرانهای سهمگين سياسی و تهديدات نظامی و حالت انفجار اجتماعی ، از سر ديوانگی خامنه ای و رئيس جمهور مکتبی اش نيست . ريشه در آگاهی آنان نسبت به قطعيت تصميم آمريکا مبنی بر " تعويض رژيم " دارد . جنگ دو طرف همين الان مدتهاست که در صحنه عراق جريان دارد . استراتژی آگاهانه رژيم " جمهوری اسلامی " به تعويق انداختن حل و فصل نظامی مسئله ايران تا انتخابات آمريکا در سال 2007 ميلادی است . اين سال يک سال کليدی هم برای ما و هم برای رژيم می باشد .

س - با توجه به اوضاع و احوال فعلی به احتمال قريب به يقين جمهوری خواهان انتخاب نخواهند شد . آيا با سرکارآمدن دموکرات ها تفاوتی در رابطه شان با ايران بوجود نخواهد آمد ؟ با توجه به اينکه دموکرات ها به شدت جمهوری خواهان طرفدار جنگ نيستند و در برنامه های نامزد انتخاباتی شان جان کری هم سياست ضد جنگ را زياد تبليغ می کردند .

ج ــ اولا من مثل شما به شکست " به احتمال قريب به يقين " جمهوريخواهان ، زياد خوشبين نيستم . هرچند که امروز بدليل فرو رفتن در باتلاق عراق از پايينترين درجه حمايت در ميان افکارعمومی آمريکا برخوردارند . اگر با سيستمهای نفوذ و تاثير کذاری بر روی افکار عمومی نه چندان باهوش غرب ، بويژه مردم از دنيا بی خبر آمريکا ، آشنايی کمی داشته باشيد ، می دانيد که به سادگی می توان در ظرف 24 ساعت آرای عمومی را زير و رو کرد ! کافی است که شايعه هدف گيری نيويورک با موشکهای بالستيک توسط رژيم نا منتخب ! ايران را روی آنتن ها ببريد و يا مثل واقعه " خليج تونکن " در آغاز جنگ ويتنام ، يک کشتی آمريکايی در حول و حوش خليج فارس و يا دريای عمان غرق شود . تبليغات رذيلانه دستگاه بلر ــ بوش را که هنوز از خاطر نبرده ايد . داستان کشتن نوزادهای کويتی توسط سربازان عراقی در بيمارستانهای کويت چطور ؟

ثانيا باز هم اگر در کادر همان استراتژی کلان " جهان تک قطبی " به مسائل پيچيده سياست بين الملل نظر کنيم ، بی اعتنا به ظاهر قضايا ، نمی بايستی که پشيزی برای تبليغات ضد جنگ امثال " جان کری " ، ارزش قائل شويم .


جدای از عضويت هر دوی اينها يعنی " جرج واکر بوش " و " جان کری " در يک لژ واحد فراماسونری که هر دو را موظف به پيشبرد يک هدف واحد می کند ، اساسا طرح ها و برنامه های استراتژيک دولتهای غربی ، هيچ ربطی به احزابی که بر سر کار می آيند ، ندارد . نقش دولتها تنها در راستای پياده کردن طرح های استراتژيکی است که پيشاپيش در نهادهای فرا دولتی بر روی آنان تصميم گيری شده است . تفاوتها ( که البته کم هم نيستند ) نه در استراتژی که در متدها و تاکتيکها است . برای مثال حتما فکر نمی کنيد که اگر در انتخابات گذشته ، دمکراتها به پيروزی دست می يافتند ، مثلا نيروهايشان را از عراق و افغانستان بيرون می کشيدند و يا دولت حماس را هم به رسميت می شناختند .

تفاوت عمده دمکراتها با جمهوريخواهان در رابطه با عراق در اين بود که اولی می خواست که در رابطه با براندازی دولت عراق بايد حتی الامکان دنبال " اجماع جهانی" بود و دومی نه . حالا که در مورد ايران اين مشکل هم وجود ندارد و خود جمهوريخواهان هم قاطعانه در کنار سياست " اجبار " ، به دنبال " اقناع " و " اجماع " هم هستند . بنابراين يک بار ديگر تاکيد می کنم :

تا آنجايی که به ضرورت " تغيير رژيم سياسی " ايران بر می گردد ، ميان دمکراتها و جمهوريخواهان هيچ اختلاف اساسی و کيفی وجود ندارد . مشکل ايران همچنان مشکل " آلترناتيو مطلوب " است .

س ــ يعنی منظورتان اين است که تا موقعی که اين " آلترناتيو مطلوب " بوجود نيامده ، آمريکايی ها دست به اقدام نظامی نمی زنند ؟

ج ــ نمی توانند که بزنند ! ببينيد ، مشکل اصلا در افتادن رژيم رژيم نيست ! بحث بر سر آنست که اگر يک آلترناتيو حاضر و آماده ( که از حداقل حمايتهای توده ای هم برخوردار بوده باشد ) ، وجود نداشته باشد که با فروپاشی رژيم کنترل اوضاع را بدست گرفته و مانع از هم گسيخته شدن ساختارهای سياسی و اجتماعی و کشت و کشتارهای متعاقب آن گردد ، شيرازه حيات مدنی در کوتاهترين زمان ممکن از هم گسيخته شده و هرج و مرج وحشتناکی حاکم خواهد شد که نمونه عراق در مقابل آن رنگ خواهد باخت . بنابراين بسا مهمتر از " براندازی " رژيم " جمهوری اسلامی" که بر خلاف هارت و پورتهای وحوش حاکم بر آن و تهديدات روزمره آنان اساسا کار سختی نيست ، مقوله " جانشين " می باشد .

س ــ آيا با بمبارانهای گسترده و مداوم امکان سقوط رژيم وجود ندارد ؟

ج ــ نه ، مطلقا نه ! اگر آمريکايی ها خود راسا تصميم به اشغال نظامی ايران بگيرند ( که در آنصورت تمامی ما را در مقابل خود خواهند يافت ) ، برای اينکار حتما نياز به استفاده از نيروی پياده دارند . برای اشغال عراق چيزی حدود 150 هزار نفر لازم بود . حداقل نيروی لازم برای اشغال ايران چيزی حدود نيم ميليون سرباز است تا احتمالا ، معادله جنگ منظم جواب داشته باشد . چيزی که در شرايط کنونی و با توجه به اوضاع عراق و افغانستان و پتانسيلهای هنوز آکتيو نشده رژيم
در سطح منطقه ای که با شروع تهاجم نظامی فعال خواهند کرديد ، چندان واقع بينانه نخواهد بود . همين پارامتر است که الزام و بهتر بگويم اجبار در رابطه با استفاده از " عنصر داخلی " را واقعگرايانه جلوه می دهد . اين " عنصر داخلی " هم در عالم واقع هيچ چيز نيست جز " ارتش آزاديبخش ملی ايران " .

س ــ اگر برای اشغال ايران ، آمريکا يی ها بقول شما حداقل نيم ميليون سرباز نياز داشته باشند ، آيا منطقی است که " ارتش آزاديبخش ملی " با چند هزار نيروی نظامی موفق به سرنگونی رژيم گردد ؟ پرسشهای زيادی در اين رابطه داشته ايم .

ج ــ حق با شماست . من هم کم از اين دست سوآلات دريافت نداشته ام ! چشم مجاهدين روشن با اين کار عظيم تئوريک که برای نيروهايشان کرده و می کنند ! به هر حال اجازه بدهيد که اين پرسش محوری را هم در همان مبحث اصليمان يعنی " راه حل سوم " پاسخ بگويم . فقط اينرا بگويم که تفاوت ميان تجاوز نظامی يک قدرت بيگانه به خاک ديگری با تعرض انقلابی يک ارتش رهايی بخش به درون خاک خودی ، همان تفاوت ميان ماه من است با ماه گردون ! که يک آسمان است !

س ــ بسيار خوب ! رژيم به موازات تبليغات هسته ای ، با انجام مانورهای نظامی و پخش اخبار ساختن موشک های دوربرد جديد ، گرد و خاک جديدی را به راه انداخته است ، ضمن آنکه باز خامنه ای و احمدی نژاد در استقبال از رهبران حماس در تهران و همچنين رفسنجانی در سوريه به قضيه مسلمانان و همان چيزی که شما از آن به عنوان " سازماندهی نفرت موجود در خيابان های خاورميانه عليه آمريکا و اسرائيل " نام می بريد ، دامن می زنند و احمدی نژاد از اسرائيل به عنوان درخت پوسيده ای که با وزش توفان به زمين می افتد نام می برد . نظر شما در اين رابطه چيست ؟

ج ــ مانورهای نظامی اخير صرفا " مصرف داخلی " دارند . نمايش قدرتی است برای مرعوب کردن عناصر مردد درون نظام و مردم کوچه و خيابان که مبادا اميدی به آنسوی مرزها پيدا کرده باشند . همينطور اقدامی است در جهت احساس قدرت بخشيدن به همان نيروهای خلص ايدئولوژيکی ذوب شده در ولايت ، يعنی همان نيرويی که در مصاف نهايی فقط و فقط می تواند که روی آنان حساب باز کند . در ضمن پيامی هم برای خارج از مرزها داشت . اينکه در دفاع از موجوديت خود بسيار جدی است .

در اين رابطه هم هست که به سازماندهی نفرت موجود در خيابانهای خاورميانه و نه فقط خاورميانه که تمامی آنانی که در سراسر جهان و علی رغم بمباران تبليغاتی " مافيای رسانه ای يهود " ، پی به فاجعه حاکميت " سرمايه يهود " و کارکردهای ضد انسانی آن در دنيای کنونی برده اند ، دست زده است . نفرتی که می بايست توسط " انقلاب " سازماندهی می شد و اکنون در غياب يک ثقل مقتدر انقلابی در منطقه و جهان ، ملعبه دست " ارتجاع " گشته است .

س ــ نقش چين و روسيه را در اين رابطه چگونه می بينيد ؟ بويژه با توجه به قرار دادهای ميلياردی ميان ايران با اين دو کشور ، از جمله همين قرارداد 25 ساله ميان ايران و چين ، آيا اميد رژيم به وتوی اين دو کشور در شورای امنيت است ؟


ج ــ چين با ايران يک قرارداد يکصد ميليارد دلاری بسته است که شامل صدور 250 ميليون تن نفت ايران به چين در ظرف مدت 25 سال می شود . اگر شما اين قرارداد 25 ساله يکصد ميليارد دلاری را با ميزان معامله 211 ميليارد دلاری تنها يکسال گذشته ميان همين کشور با ايالات متحده که در ضمن يک مبلغ ناچيز 57 ميليارد دلاری از اين معامله هم به نفع تراز تجاری چين بوده است مقايسه کنيد ، به چوبين بودن شمشير قراردادهای تجاری ايران با کشورهای فوق پی خواهيد برد . جدای از اين در تمامی سه دهه گذشته يعنی از اوايل دهه هفتاد ميلادی تا کنون که " جمهوری خلق چين " به عضويت دائمی " شورای امنيت " در آمده است ، جز در دو مورد که آنهم مستقيما به مسئله تماميت ارضی و حاکميت ملی خودش مربوط بود ( موارد تايوان و هنگ کنگ ) ، هيچگاه و به نفع هيچ کشوری از حق وتوی خود استفاده نکرده است .

اما در رابطه با ايران ، مسئله فرق می کند . يعنی مهمتر از قراردادهای تجاری با رژيم حاکم بر ايران ، منافع استراتژيک روسيه و چين در رابطه با شکست " طرح خاورميانه بزرگ " نقش بازی می کند . مسلح ساختن رژيم به برخی از تسليحاتی که در بالا اشاره کرديد و خود رژيم مدعی ساخت آنها در داخل کشور می باشد ، دقيقا در همين راستا می باشد . به همين دليل " اجماع جهانی " در رابطه با تهاجم نظامی به ايران در آينده نزديک شامل اين دو کشور و در آخر سر شامل چين نخواهد شد . با اينحال همانطور که قبلا هم گفتم تمامی اينها با هم جلوی حل نظامی مسئله رژيم سياسی ايران را نخواهد گرفت .

به عبارت ديگر رژيم " جمهوری اسلامی " روی اين تضادها می تواند حساب کند ولی به اين تضادها تکيه نتواند کرد .

02 May 2006

هومر آبرامیان: مگر زرتشت پاک نخستین « آدم » در میان نامردمان نبود


مگر زرتشت پاک
نخستین « آدم » در میان نامردمان نبود

هومر آبرامیان

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ماه 2545 ؛ برابر باچهارم ماه می 2006 – سیدنی ؛ استرالیا



چندی پیش در یکی از پارکهای زیبای شهر ملبورن تندیس مرد برهنه ای برپا گردید و از راه اینترنت بنمایش جهانی گذاشته شد . از آنجا که این تندیس با نام اشو زرتشت گره خورده است ؛ نگرانی و خشم بسیاری از هم کیشان ما را برانگیخت و سیل نامه ها ی گله آمیزرا بسوی من سرازیر کرد که چرا در برابر این رخداد بد هنجار که دشنامی!! به زرتشتیان بشمار می رود خاموش نشسته ام !! ... و سیل نا سزا گویها از راه ایمیل بسوی سازنده ی این تندیس براه افتاد که چرا زرتشت !!؟؟ را برهنه کرده است !! .

نا گفته پیدا است که من نمی توانستم بدون آگاهی از چند و چون این کار واکنش بد هنجاری از خود نشان دهم که که یاد آور واکنشی باشد که چندی پیش در اروپا از سوی برخی از مسلمانان در برابر کاریکاتور پیامبر اسلام نشان داده شد ؛ از اینرو خود با شتاب به ملبورن رفتم و به همراه تنی چند از یاران خوب این بنیاد از آن تندیس با شکوه که در یکی از پارکهای زیبای ملبورن گذاشته شده است دیدن کردم .

به راستی نمی توان در برابر این تندیس زیبا ایستاد و سدها آفرین به آفریننده ی آن نگفت . من هنوز نمیدانم آن همه هیاهو برای چه بود ؟؟ مگر میکل آنژ پیکر آدم را در واتیکان برهنه نکشید ؟؟ ؛ هنگامی که پاپ خروش برکشید
که چرا آدم را برهنه کشیده ای ؟؟ میکل آنژ پاسخ داد : خداوند او را برهنه آفرید ؛ من که هستم که جامه بر تنش کنم ؛ سبزه زاران مهربان تن او به دست نوازشگر خورشید و باد سزاوارتراست تا کویر خشک تن پوش ؛ که دم زندگی آمیخته ی آفتاب است ؛ و نوازش دستهایش در جان نسیم .

مگر زرتشت پاک نخستین « آدم » در میان نامردمان نبود ؟؟

ما با دو « آدم » در تاریخ دین های جهان رو برو هستیم ؛ یکی آن« آدم » که با کوله بار سنگینی از گناه ؛ با خفت و خواری از بارگاه خداوندی رانده شد ؛ و دیگری این « آدم » که مردمان را به بارگاه خداوندی فراخواند و نشان داد که از راه اندیشه و گفتار و کردار نیک می توان « آدم » شد و جهان مزدا آفریده را به بهترین چهره آراسته کرد .

اگر تن آن « آدم » با همه ی گناهی که کرد هنوز سزاوار دست نوازشگر خورشید و باد دانسته می شود ؛ آیا نه بیشتر تن این « آدم » که خود خورشید خرد بود و نسیم جان بود و سرود زندگانی ؟؟

چرا ما نباید چشم خورشید گونه داشته باشیم و ارزشها را آنگونه که هستند بنگریم ؟؟ آیا نگاه ما بر ارزشهای زندگی نباید دگر گونه باشد ؟؟

از دید من این تندیس وارون بر داشت بسیاری از هم کیشان ما نه تنها از ارج اشو زرتشت و زرتشتیان چیزی نمی کاهد بلکه اگر اندکی هشیارتر باشیم می توانیم از این پدیده ی با شکوه دستاویزی برای رساندن پیام اشو زرتشت
فراهم آوریم .

در راستای چنین اندیشه ای من با ایرانیار گرامی کدبان فریبرز جمشیدی سرپرست ارجمند انجمن زرتشتیان سیدنی به گفتگو نشستم و پیشنهاد کردم که تخته سنگی بزرگ با اندازه های دو متر و نیم در یک متر و هشتاد از سنگ گرانیت ؛ بی آنکه به پهلوهای خام و شکسته ی آن دست بزنیم ؛ تنها یک رویه ی آنرا بتراشیم و فرازهایی از گاتهای زرتشت را بزبان انگلیسی بر روی آن کنده کاری کنیم و در کنار آن تندیس بگذاریم . خوشبختانه این پیشنهاد از سوی این بزرگمرد پذیرفته شد و من امیدوارم که انجمن زرتشتیان سیدنی هم این پیشنهاد را بپذیرند و هزینه ی آنرا فراهم آورند تا هر چه زودتر برای انجام آن دست بکار شویم .

بهر روی من بدستیاری همکارانم در ملبورن نشانی این هنرمند بزرگ را که با سرانگشتان هنر ریزش این تندیس با شکوه را ساخته و پرداخته است بدست آوردم و در یک گفتگوی تلفنی در خواست دیدار کردیم ؛ ایشان با همه ی رنجشی که از ایرانیان و بویژه از زرتشتیان و پارسیان داشت در خواست ما را با گشاده رویی پذیرفت ؛ و بدین ترتیب در دیدار سه ساعته ای که در خانه ی خوبشان دست داد ؛ من و یارانم از میهمان نوازی های گرم او و همسر هنرمندش برخوردار شدیم و سر ریز مهرشان را به فراوانی نوشیدیم .

Peter که نام این هنرمند است ؛ از نو جوانی دلباخته هنر نگارگری و پیکر تراشی بوده و برای آموختن این هنر والا راهی ایتالیا می شود و دوره های آموزشی را یکی پس از دیگری بپایان می برد و همراه با آموزش این هنر ؛ به کندوکاو در زمینه های فلسفی فرزانگان اروپایی می پردازد . در میان این فرزانگان بیشتر به نیچه و ولتر و اسینوزا دل می بازد و با خواندن « چنین گفت زرتشت !! » از نیچه راهی به فرهنگ ایران و اندیشه های زرتشت بزرگ پیدا می کند و به اینسو ی رو می آورد .

همین دلباختگی انگیزه کار بزرگ او می شود و « چنین گفت ... » را می آفریند ؛ به سخن دیگر ؛ این تندیس « ابرمرد » نیچه است که از زبان زرتشت پیکر یافته و بگفته ی خود نیچه که در نامه ای به خواهرش نوشت : « من با زرتشتم جهان را فتح کردم » راهی تازه در تاریخ اندیشه پیش پای راهیان گذاشت .

من در اینجا بسیار شایسته می بینم برای کسانی که « چنین گفت زرتشت» را نخوانده اند تکه هایی از سخنان نیچه را بیاورم : « زرتشت سی ساله بود که زادبوم و دریاچه ی زاد بوم خود را ترک گفت و به کوهستان رفت ؛ اینجا با جان و تنهایی خویش سرخوش بود و ده سال از آن آزرده نشد ؛ سرانجام دلش دگر گشت – و بامدادی با سپیده دم برخاست ؛ برابر خورشید گام نهاد و با او چنین گفت : ای اختر بزرگ ؛ ترا چه نیک بختی می بود اگر نمی داشتی آنانی را که روشنیشان می بخشی ؛ ... هان از خرد خویش بتنگ آمده ام ؛ و چون زنبوری که انگبین بسیار گرد کرده باشد ؛ به دستهایی نیاز دارم که بسویم دراز شوند . می خواهم ارزانی دارم و بخش کنم تا دگر بار خردمندان میان مردم از نابخردی خویش شادمان شوند و تهیدستان دگر بار از توانگری خویش ... پس برکت ده مرا ای چشم آسوده ؛ که نیک بختی بس بزرگ را بی رشک توانی نگریست ! برکت ده جامی را که سرریز شدن خواهد ؛ تا آنکه آب زرین جاری شود و باز تاب شادمانیت را همه سو برد « هان این جام دیگر بار تهی شدن خواهد و زرتشت دگر بار انسان شدن » - چنین آغاز شد فروشد زرتشت . ...

در میانه ی راه زرتشت به پیری بر می خورد ؛ پیر به زرتشت می گوید : « آن زمان خاکسترت را به کوهستان بردی و امروز می خواهی آتشت را به دره ها ببری ؛ ؟ از کیفر آتش افروزی نمی هراسی؟؟ ...« آری زرتشت را می شناسم چشمانش پاک است و در دهانش هیچ تهوعی نیست !! نبینی که همچو رقاص گام بر می دارد ؟؟ زرتشت دگر گشته است ؛ زرتشت کودک شده است ؛ زرتشت بیدار شده است ؛ اکنون ترا با خفتگان چکار ؟؟... زرتشت پاسخ داد : من آدمیان را دوست می دارم ...

چون زرتشت به نزدیکترین شهر کنار جنگلها رسید انبوهی از مردم در بازار گرد آمده دید ؛ زیرا وعده داده بودند که بند بازی نمایش خواهد داد . و زرتشت با مردم چنین گفت : من به شما ابر انسان را می آموزانم ؛ انسان چیزی است که بر او چیره می باید شد ؛ برای چیره شدن بر او چه کرده اید ؟ موجودات همه تا کنون چیزی فراتر از خویش آفریده اند ؛ و شما می خواهید تنها فرونشستن این مد بزرگ باشید و به جای چیره شدن بر انسان حتا به حیوان باز گردید ؟؟ بوزینه در برابر انسان چیست ؟؟ چیزی خنده آور یا مایه ی شرم دردناک . انسان در برابر ابر انسان همینگونه خواهد بود ؛ چیزی خنده آور یا مایه شرم دردناک !!. شما راهی را که از کرم به انسان می رسد در نوردیده اید و هنوز بسی چیز ها در شما کرموار است . روزگاری بوزینه بودید و هنوز نیز انسان از هر بوزینه ای بوزینه تر است .... هان من به شما ابر انسان را می آموزانم . ابر انسان معنای زمین است . بادا اراده ی شما بگوید : ابر انسان معنای زمین باد . برادران شما را سوگند می دهم به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابر زمینی سخن می گویند . اینان زهر پالایند ؛ چه خود دانند یا ندانند . اینان خوار شمارندگان زندگیند و خود زهر نوشیده و رو بزوال ؛ که زمین از ایشان بستوه است پس بهل تا سر خویش گیرند . .... براستی انسان رودی آلوده است ؛ دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرفت و نا پاکی نپذیرفت .

هان من به شما ابر انسان را می آموزانم ؛ او این دریا است ؛ در او است که خواری بزرگتان فروتواند نشست .

انسان بندی است بسته میان حیوان و ابر انسان ؛ بندی بر فراز مغاکی ... دوست می دارم آن را که برای شناختن می زید و از آنرو خواهان شناخت است که می خواهد ابر انسان روزی بزید ... دوست می دارم آن را که کار می کند و چیزی نو می آفریند ؛ تا آنکه خانه ای برای ابر انسان بنا کند و زمین و جانور و گیاه را بهر او آماده می کند ... دوست می دارم آن را که روانش سرشار است چندانکه خویش را از یاد می برد و همه چیز ها در درون اویند .... دوست کمی دارم آن را که آزاده جان است و آزاده دل .. .. هان این منم یک بشارتگر آذرخش ؛ و چکه ای گران از ابر : و اما نام این آذرخش « ابر انسان است » چنین گفت زرتشت !! .

در اینجا بخوبی دیده می شود که نیچه از کلیسا و مسحییت دچار دل آشوبه گردیده و بگفته ی خود ش اندرونه اش را بالا آورده است ؛ در چنین روزگار ی که کلیسا در کار پرورش کرم و بوزینه بود ؛ اروپای مسیحی با اندیشه های زرتشت بزرگ آشنایی پیدا می کند و نیچه در زیر تابش چنین اندیشه هایی راهی بسوی ابر انسان باز می کند . نیازی به برهان آوری نیست که همه ی آنچه نیچه بر زبان زرتشت گذاشته است پیوندی با آموزه های زرتشت ندارد. برای نمونه در گفتاری زیر نام « در باره ی زنان پیر و جوان» در همانجا می گوید : « مرد راستین دو چیز می خواهد : خطر و بازی ؛ از اینرو زن را همچون خطرناک ترین بازیچه می خواهد .... جنگاور میوه بسیار شیرین دوست نمی دارد ؛ از اینرو زن را دوست می دارد ؛ حتا شیرین ترین زن نیز تلخ است !! ..زن باید فرمان برد تا برای سطح خود عمقی بیابد ؛ نهاد زن سطح است ؛ لایه ی جنبان و پر تلاطمی بر روی آبهای کم عمق... !!! .

و این گفتار را اینگونه به پایان می برد : به سراغ زنان که می روی تازیانه را فراموش مکن ؛ چنین گفت زرتشت . .

ما که با سرودهای شادی بخش و انسان ساز زرتشت بزرگ آشنایی داریم می دانیم که این اندیشه درست وارون آن چیزی است که در گاتها آمده و هیچ پیوندی با آموزشهای زرتشت ندارد . اما فراموش نکنیم که هنوز هم بس بسیاری از فرزانگان اروپایی مانند مری بویس ؛ سراسر اوستا و وندیداد را جدای از زرتشت نمی دانند ؛ هنوز هم هستند بسیارانی که وندیداد را تراویده و بالیده از اندیشه های زرتشت می دانند و آنرا بخش جدایی ناپذیر از آیین بهی بشمار می آورند ؛ بنا بر این آنچه را که نیچه در باره ی زن بر زبان زرتشت گذاشته است نباید برای ما شگفت آفرین باشد .

بهر رو در نشست چند ساعته ای که با پیتر در خانه ی او داشتیم ؛ به اندازه ی دانش اندک و توانایی اندک تر خود کوشیدم تا دگر گونیهای بنیادین میان آموزشهای زرتشت و دریافت نادرست برخی از فرزانگان اروپایی مانند مری بویس و فردریک نیچه را نشانش دهم و پیمان بستم که بنمایه های ارزشمندی بزبان انگلیسی از آموزشهای اشو زرتشت فراهم آورده و فرادستش بگذارم تا در آینده بهنگام آفرینش چنین کارهایی بنمایه های با ارزش تری را پیش رو داشته باشد .

در این میان سخن به فرهنگ ایران و کوروش بزرگ کشانیده شد و من به آگاهیش رسانیدم که سال 2006 از سوی بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا سال گرامیداشت کوروش بزرگ نامگذاری گردیده و این بنیاد بر آن است که تندیس کوروش بزرگ را که با اندیشه و گفتار و کردار نیک خود ؛ تابش اندیشه های زرتشت را تا فراسوی مرزهای ایران فرا برد و جهان تاریک را روشنایی و شادمانی بخشید ؛ در جای جای جهان بر افرازد .

نگاره ی این مرد بالدار که نماد کوروش بزرگ دانسته شده است بدستیاری بزرگترین استاد کارشناس و هنرمند ایرانی : مهندس هوشنگ سیحون که نامی بزرگ در جهان هنر و سازندگی دارد آماده گردیده و چشم براه دستان هنر آفرینی است تا این نگاره را به کالبد هستی در آورند ؛ چه بهتر همان دستانی که ابر مرد نیچه را آفریدند ؛ این ابر مرد تاریخ جهان را نیز به پیکر در آورند و آزادگان جهان را شادمان کنند ؛ بدین ترتیب آن « ابر مرد » که تراویده و بالیده از اندیشه های نیچه است ؛ و این « ابر مرد » که زاییده از فرهنگ ایران و بالیده در زیر تابش اندیشه های زرتشت بزرگ است در کنار هم جاداده خواهند شد .

بسیار شادمانم به آگاهی شما یاران خوب برسانم که این درخواست با گشاده رویی از سوی پیترپذیرفته شد و تا پایان نیمه ی یکم ماه می پیمان نامه ی این کار از سوی بنیاد فرهنگ ایران وایشان بسته خواهد شد و پس از در یافت پیش پرداخت کار خود را آغاز خواهد نمود . برای دیدن نمونه ی کارهای Peter و ابرمرد او به تارنمای خودش بنشانی :
www.users.bigpond.com/SCHIP/ بنگرید

من بر این باورم که با واکنش خوبی که ایرانیاران از فراخوان نامه ی بنیاد فرهنگ ایران نشان دادند ؛ گرامیداشت کوروش بزرگ در برون از مرزهای میهن ؛ بزرگترین رخداد فرهنگی در سی سال گذشته خواهد بود و دستاوردهای بسیاری را در پی خواهد آورد .

اگر به تارنمای بنیاد فرهنگ ایران بنشانی : www.farhangiran.com بنگرید خواهید دید که شاخه های بنیاد فرهنگ ایران روز بروز در جهان رو به گسترش دارند ؛ این نخستین بار است که یک سازمان فرهنگی در برون از مرزهای میهن این چنین پر و بال می گستراند و فراگیر می شود ؛ من اینهمه را زیر سر اشو زرتشت و کوروش بزرگ می بینیم !!

در همین هفته ی گذشته در دو شهر سوئد نیز گروهی از دلباختگان فر و فرهنگ ایرانزمین شاخه های این بنیاد را بنیانگزاری و کار خود را آغاز کردند . اینهمه نشان می دهند که تندیس کوروش بزرگ دستکم در ده شهر بزرگ جهان مانند تاجیکستان – دانشگاه تل آویو- پارک ارواین در اورنج کانتی– شهر ملبورن « د رکنار تندیس ابر مرد نیچه » و چند شهر بزرگ اروپایی بر افراشته خواهدشد .

برای اجرای آیینهای ویژه ی پرده برداری از روی این تندیسها که در کنار بزرگان کشوری و فرهنگی کشور میزبان – نمایندگان سازمانها ی جهانی مانند : سازمان ملل متحد – سازمان یونسکو – عفو بین الملل – سازمان حقوق بشر – رسانه های گروهی – نمایندگان خبرگزاریهای بزرگ جهان – سر پرستان و استادان دانشگاهها و دیگر کانونها ی آموزشی ؛ و جز اینها خواهد بود نازنین بانوی فرهنگیار – و موبد پاکدل ؛ بانو فتانه ی فرید ؛ بنا بدرخواست بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا از هم اکنون دست بکار فراهم آوردن چندین دست پوشش زنانه و مردانه ی دوران هخامنشی و درفش کاویان و درفشهای دوران کوروش بزرگ هستند .

در زمینه ی خنیای ایرانی « موزیک » که بهنگام پرده برداری باید دلها را بلرزاند ؛ با استاد گرانمایه احمد پژمان گفتگو کرده و ایشان را به همکاری و همازوری در این جنبش بزرگ میهنی بر انگیخته ام . برای اینکار ؛ پس از نواختن سرود ملی دو کشور ایران و میزبان ؛ نخست سرود « نیایش یزدان » ساخته ی احمد پژمان پخش خواهد شد و سپس سپاهیان ایران از زن و مرد - سوار بر اسب و پیاده - با درفشهای هخامنشیان ودرفش کاویان در دست – با آهنگ « سپاهیان ایران » که باز هم از ساخته های استاد احمد پژمان است ؛ از راهی دورتر بسوی جایگاه تندیس کوروش بزرگ به جنبش در خواهند آمد .

از زمانیکه این دوگروه همراه با آهنگ « سپاهیان ایران » راه بیفتند پرده با یک دستگاه مکانیکی به آرامی بالا خواهد رفت بگونه ای که دستکم سه دقیقه بدرازا خواهد کشید تا پرده از روی تندیس برداشته شود ؛ و این زمانی است که آن دو گروه سپاهی به جایگاه خواهند رسید ؛ و در این هنگام سدها کبوتر سپید بال همراه با سدای شیپورها از بند رها خواهند گردید تا در پیرامون تندیس بپرواز در آیند و نام ایران و کوروش بزرگ را برافرازند ...
مگو این آرزو خام است !!
مگو ایرانی همواره سرگردان و ناکام است ؛
اگر گردون بکام ما نمی چرخد ؛
وگر این آسمان از هم نمی پاشد ؛
بیا تا ما ؛
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
بشادی گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم

یاینده ایران و گسترده باد پیام جهانساز و شادی بخش اشو زرتشت

هومر آبرامیان
بنباد فرهنگ ایران در استرالیا
The Persian Cultural Foundation of Australia

26 April 2006

دکتر علی میرفطروس: ما، کی هستیم؟

ما، کی هستیم؟

دکتر علی میرفطروس


* «وزارت اطلاعات (جمهوری اسلامی) بجای ترور فیزیکیِ مخالفان رژیـم در خارج و
داخـل کشور و صـرف هزینه های سنگین مالی و تدارکـاتی، بهتراست بـا طرحی حسـاب شده،
مخـالفان نظام را، بـی حیثیّت و بی اعتبار کند»

(توصیة امیر مُحبیّان: سردبیر نشریة
رسالت)

٭ بهنگامی که فرهنگ ستیزان کوردل در ایران، گور شاعر ملی ما (احمد
شاملو) را تخریب می کنند، آیا، ما به «گورکن» هائی بدل شده ایم که بقول ساعدی: در
غربت، «گوری خیالی» برای همدیگر می کنیم؟!
٭ ٭


« هر ناسزائی را که به دل دارید
نثار من کنید
پولاد آزادی
زنگار ندارد!» (
1)

«اتهام، یکی از عوارض عُمده و یکی از جوانه های سرطان آوارگی ست. و اینچنین است که همه در غربت، گوری خیالی برای همدیگر می کنند» ... در چنین شرایطی بود که دکتر غلامحسین ساعدی در نامه ای به یک دوست نوشت:
«چندین خروار به من توهین شده است» (2)

مدت هاست که بر این جملة جانسوز دکتر غلامحسین ساعدی اندیشیده ام و خصوصاً اخیراً - با آنچه که بر صفحات سایت «فرهنگ و گفتگو» می گذرد، مضمون آنرا بیشتر و شدیدتر احساس می کنم.

واقعاً ما را چه می شود؟ ما کی هستیم؟ و به کجا می رویم؟ بهنگامی که فرهنگ ستیزانِ کوردل در ایران، گور شاعر ملی ما - احمد شاملو - را تخریب می کنند، آیا ما به «گورکن» هائی بدل شده ایم که بقول ساعدی: در غربت، «گوری خیالی» برای همدیگر می کنیم؟! ... پس شادا دشمن مشترک ما (رژیم فرهنگ ستیز و آزادی کُشِ جمهوری اسلامی) که با اینگونه «فرهنگ» و «گفتگو» ها، خیالش از همه سو، آسوده است! چرا که بقول معروف: « ز هر طرف که شود کُشته، سود اسلام است!».

باری! با تجدید چاپ مطلب کُهنة فردی بنام «افرادی» در سایت «فرهنگ و گفتگو»، من در تماس با مسئول سایت گفتم: این «نقد» سال ها پیش (پس از مردود شدن از سوی سردبیران آگاه نشریات نیمروز، کاوه و تلاش) در یکی - دو نشریة ارزان، چاپ و منتشر گردیده و پاسخ آن نیز در همان زمان داده شده بود، بنابراین: تجدید چاپ آن مطلب کهنه و سراپا تحریف و شبیه سازی و شُبهه آفرین در این شرایط حسّاس، نه به نفع «فرهنگ» است و نه به نفع «گفتگو»، و در توضیح این «شرایط حساس» به وی یادآور شدم که: «آقای امیر مُحبیّان (سردبیر هوشیار نشریة رسالت) به وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی توصیه کرده تا بجای ترور مخالفان رژیم در خارج یا داخل کشور و صرف آنهمه هزینه های مالی و تدارکاتی، بهتر است با طرحی حساب شده، مخالفان نظام (جمهوری اسلامی) را چه در داخل و چه در خارج، بی حیثیّت و بی اعتبار کنیم و ...» متعاقب این تماس، و با توجه به «نقدهای زنجیره ای» در کیهان تهران علیه من، من نامة هشدارآمیز دوست شاعرم، آقای میرزا آقا عسگری(مانی) را برای مسئول سایت ایمیل کردم تا در جریان این «شرایط حساس» باشند و «فرهنگ و گفتگو» را به عرصة جدال های دلخواه رژیم، مبدّل نکنند. از این گذشته، در همان گفتگوی تلفنی، از وی خواستم تا در انتشار مقالات، دوراندیشی و مسئولیت بیشتری از خود نشان دهند و با توجه به اینکه «فرهنگ و گفتگو» بر اساس خط مشی و استراتژی اعلام شده اش «یک سایت نظری و تئوریک است»، از مناقشات و مجادلات فردی پرهیز کنند، لذا بهتر بود تا مقالة کهنة آقای افرادی را - قبل از چاپ مُجدّد - برای مخاطب آن (یعنی من) می فرستادند تا «نقد» و پاسخ آن - یکجا و یک زمان - در برابر قضاوت خوانندگان سایت قرار بگیرد و ...» من فکر می کنم که این توصیة اصولی، دوستانه و دلسوزانه، نه رنگی از «فشار» داشته، و نه تأکیدی بر «سانسور منتقدین من» (آنچنانکه مسئول سایت ادعا کرده اند!).
من، همة این گفتگوهای دوستانه را، هم با آقای هادی یوسفی (یکی از مسئولان یا همکاران اصلی سایت «فرهنگ و گفتگو») و سپس با خانم مینو شفیعی (یکی از مسئولین سابق سایت) در میان گذاشته بودم، و این خانم مینو شفیعی در گفتگوی تلفنی با من، از دروغ ها و توهینی که در سایت «فرهنگ ...» بر من رفته، عذرها خواست و بُغض ها در گلو داشت و ... که درود فراوان بر وی باد! ... اینکه آقای هادی یوسفی نیز در اعتراض به اعمال غیراصولی و نامتعارف مسئول سایت، از همکاری با «فرهنگ و گفتگو» استعفاء داده اند، نشانة اینست که شرافت اخلاقی و شهامت مدنی در دوستان ما زنده و سرشار است.

بسیار بسیار متأسف و متعجّبم که مسئول سایت (بی توجه به توصیه های دلسوزانة من و بعضی دوستان) بجای یک مسئول هوشیار، معتدل و موقّر، در هیأت یک «دادستان» به طلبکاری از من برخاسته و بدون پرنسیب های رایج در رسانه ها، خود به تنظیم «کیفرخواست» علیه من پرداخته اند!!

نگاهی بر کم و کیف تیترگذاری های مسئول سایت در پاسخ های من و منتقدان، و در عوض، بزرگ کردن و تکرار «توضیح کوتاهِ» خود بعنوان یکی از «مدعیّان»!، حذف نام من از پیشانی مقالة ارزشمند «چنین گفت هدایت» نوشتة آقای مسعود لقمان (دانشجوی بیداردل مقیم ایران که مقاله اش در بیش از 15 سایت و وبلاگ معروف بدون حذف و سانسور منتشر شده)، عدم چاپ متن کامل مقالة من (بر بساطِ مارنگاران) و ... نشان می دهند که علیرغم ادعاها و شعارهای گوشخراش آقایان، در عرصة آزادی، فرهنگ و گفتگو، ما در کجا هستیم و چه می کنیم! (برای متن کامل مقالة «بر بساطِ مارنگاران» به سایت «ادبیات و فرهنگ» (مانی) مراجعه فرمائید.
اینکه مسئول سایت «فرهنگ و گفتگو» خود را مجاز دانسته تا در پیشانی مقالة «چنین گفت هدایت»، مبادرت به حذف جملة «به: علی میرفطروس که برای هم نسلان من، چونان چراغ «هدایت» است» نماید و هدیة نویسندة مقاله به من را حذف یا پایمال کنند (آنهم به بهانة « بی ارتباط با متن و موضوع»!!) حداقّل نادیده گرفتنِ مسئولیّت حسّاس در امانت داری و احترام به نویسندة مقاله است چرا که اصل بدیهی و روشنِ ژورنالیستی اینست که یا مقاله را چاپ نکنند و یا هرگونه حذفی را با مشورت و اجازة نویسندة مقاله انجام دهند چنانکه مسئول نشریة «شرق» در تهران، بخاطر نقل قولی از من در مقالة «کاظم زادة ایرانشهر» (نوشتة آقای مسعود لقمان) با مشورت آقای لقمان، خواست تا نام من و نقل قول مقاله را حذف کند، امّا آقای لقمان از چاپ مقاله اش بدون نام و نقل قولی از من، خودداری کردند (از این نظر مشورت مسئول روزنامة شرق را با نویسندة مقاله، باید ستود) قابل ذکر است که روزنامه نگار گرامی (آقای علی صدیقی) نیز در همین زمان، مقالة خود (در بارة صادق هدایت) را به من اهداء کرده اند که در سایت های مختلف منتشر شده است. اینکه بین کارهای من و صادق هدایت چه شباهت هائی وجود دارد، قابل بحث و بررسی است، امّا هرگونه حذف یا سانسوری در این مورد، ناشایست و نادرست می باشد.

بنظر من، مقالة آقای لقمان، حاوی نگرشی نوین به هدایت و «بوف کور» بود و نویسندة آن بودن (آنهم در سنین جوانی و دانشجویی) برای من با ارزش تر از خطابِ هدیه قرار گرفتنِ آنست و ایکاش نگارندة آن مقاله، من بودم، تا از انتشار آن با نام خود، مباهات می کردم. این شیوه های حذف و تلقین های تخریبی، یادآور شیوه ها و شگردهای احزاب و سازمان های ایدئولوژیک می باشند نه شایستة سایتی که مدّعی «فرهنگ» و «گفتگو» است.

آقای رامون ضمن مقالة روشنگر خود (در ارزیابی دقیق «نقد» آقای افرادی) بدرستی یادآور شده بودند که: «متأسفانه، عدم وجود میزان و معیارهای کارشناسانه در مورد تارنماها و رسانه های ایرانی، دشواری های بسیاری آفریده است، از «نقد» به این یا آن نویسنده ... تا انتشار مُصّرانة اطلاعات نادرست و گاه آفریده شده توسط سازمان های اطلاعاتی رژیم تهران ... بطور کلی، نبود کمینه ای از استانداردهای ژورنالیستی و کار حرفه ای» ... آقای افرادی (که بدون یک بحث نظری و تاریخی، سال هاست درگیرِ «قُلاّبِ» کلمات و جملات هستند) هیچ پاسخی به مقالة روشنگر آقای رامون نداشتند، لذا در مقالة «قُلاّبی» ی دیگری، کوشیدند تا از مواجهه با استدلال بگریزند و به استعفای شجاعانة آقای هادی یوسفی از سایت «فرهنگ و گفتگو» بپردازند!!، امّا آنچه که بر کلام درست آقای رامون می توان افزود اینست که: یک روزنامه یا سایت خبری - فرهنگی، «ملک خصوصیِ» مسئول آن نیست که بر اساس آن، او بخواهد توهین ها و تخریب ها و ترکتازی ها کند تا بزعم خود و رفقایش «افکار عمومی» بسازد. سال ها زندگی در اروپای آزاد، این امر روشن و بدیهی را باید به مسئول سایتِ «فرهنگ و گفتگو» آموخته باشد.

اینکه مسئول سایت مذکور، قلم رنجه فرموده و پس از سال ها، مرا «آزادیخواه» نامیده اند!!! سپاسگزارم، امّا من، نیازی به این تائیدها و «تفقّد» ها نداشته ام و ندارم ولی اینکه وی «افسوس خورده اند که در پُشت شخصیّتی چون من ایستاده بودند» تعارفی بیش نیست، زیرا که ایشان - هماره - در پُشت رهبران حزب و شخصیّت هایی ایستاده اند که با «مبارزات ضدامپریالیستی» و تئوری بافی های هولناک و فریبای خویش در حمایت از «امام خمینی»، گوری برای ملّت ما کندند که سرانجام همة ما در آن خفتیم.

من یک پژوهشگرم (نه یک سیاست باز) و در همة این سال ها - بقدر توان و بضاعت خویش -کوشیده ام تا چشمانی را بیدار یا چشمة جانی را سرشار نمایم، اگر استقبال و عنایتی از طرف خوانندگان آثار من است، ناشی از همین رنج و شکنج های جانسوز است چرا که بقول زنده یاد «شاهرخ مسکوب»: «هیچ چیز ارزیدنی، آسان بدست نمی آید».

همانطور که قبلاً نیز نوشته ام: کارهای فرهنگی و کارنامه های سیاسی ما - همه - در بساط فرهنگ و اندیشه و سیاست این مرز و بوم موجوداند. بنابراین: افرادی که پس از اشتباهات هولناک سیاسی - ایدئولوژیک، تازه به عرصة فرهنگ و گفتگو قدم گذاشته اند، ایکاش اندکی آزاده و فروتن باشند، بقول حافظ:
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد

با خستگی و دل آزردگی فراوان
علی میرفطروس
21 آوریل 2006

* این مقاله در پاسخ به افتراها و اتهامات مسئول سایتِ «فرهنگ و گفتگو» و همدستان وی برای آن سایت ارسال شده که متأسفانه از انتشارش خودداری کرده اند. مضمون ایمیل مسئول سایت به من (علی میرفطروس)، نمایندة «فرهنگ»، «اخلاق»ی است که وی و همدستان او مدّعی داشتن آن هستند. ایمیل تهدیدآمیز مسئول سایتِ «فرهنگ و گفتگو» چنین آغاز می شود:

«شما چنان از چشم من افتادی (که) حتّی شما را آقا هم صدا نمی کنم ... در ضمن برایت
بگم من بدنبال جاه و مقام نیستم. کار من فقط به فقط، کار سایت است، در صورتی که شما
دائماً بدنبال جاه و مقام هستید. من چیزی ندارم از دست بدهم، بشما نصیحت می کنم
سربسرم نزارید، قطعاً شما بازنده اید ... شما چنان جاه طلب هستید که با پولی که از
فرح پهلوی گرفتید شما وزیر نخواهید شد. من یک رانندة تاکسی هستم و بیشتر از این هم
نمی خوام. همین! یک بار دیگر می گم: تمام کنید».


(نقل از ایمیل 22 آوریل 2006 آقای کیانوش توکّلی، مسئول سایت «فرهنگ و گفتگو» به نگارنده) برای دریافت اصل و متن کامل این نامة تهدیدآمیز، لطفاً به نشانی زیر تماس بگیرید:


info@mirfetros.com


پانوشت ها:
1- بگذارید این وطن دوباره وطن شود، لنگستون هیوز، با صدای احمد شاملو
2- نشریة کلک، شمارة 45-46، آذر- دی 1372، ص 386، همچنین نگاه کنید به هفت گفتار، علی میرفطروس، 2001، ص 156

24 April 2006

مازیار رازی (1): گرامی باد اول ماه مه 1385

گرامی باد اول ماه مه 1385
پیش بسوی اتحاد عمل کارگری بر محور
برنامه اقدام کارگری

مازیار رازی

حدود 120 سال پیش، یعنی سال 1886، تظاهراتی از طرف کارگران آمریکایی در شهر شیکاگو صورت پذیرفت. این تظاهرات به دست پلیس آمریکا به خاک و خون کشیده شد و 4 تن از کارگران در این تظاهرات کشته شدند. متعاقباً روز 4 ماه می یعنی 3 روز بعد از این واقع تظاهرات وسیع تری توسط کارگران در اعتراض به خشونت پلیس آمریکا در شیکاگو ترتیب داده شد؛ واز سوی مزدوران سرمایه داری بمبی در میان این تظاهر کنندگان پرتاب شد که منجر به کشته شدن عده زیادی از کارگران شد و در ضمن یک پلیس هم در این میان به قتل رسید. پس از آن دولت سرمایه داری آمریکا بسیج گسترده ای علیه کل طبقه کارگر آمریکا انجام داد و موج درستگیریهای کارگران و محاکمه رهبران جنبشهای حق طلبانه کارگران در سراسر آمریکا صورت گرفت. تعداد زیادی از رهبران جنبش کارگری را دستگير، محاکمه و سپس به اعدام محکوم کردنند . در پای چوبه دار یکی از این رهبران کارگران فریاد کشید که «صدای کارگران را نمی توان خفه کرد»! این شعار پس از 120 سال همچنان هر سال در روز اول ماه در جهان طنین می افکند. سه سال پس از این واقعه، در کنفرانس نخست بین الملل دوم که یکی از همراهان کارل مارکس ، انگلس در آن شرکت داشت، بزرگداشت تظاهرات اول ماه می را به عنوان گرامیداشت کشتار کارگران در شيگاگو، به عنوان روز جهانی کارگر اعلام کردند، و از آن پس این روز «روز کارگر» نام گرفت و در سراسر جهان توسط کارگران جشن گرفته شد.

در ایران هم چنین بود. روز اول ماه می ،11 اردیبهشت، در حدود 86 سال است که در ایران به عنوان روز کارگر، توسط کارگران زحمتکش ایران جشن گرفته شده است. برای اولین بار در سال 1299 شمسی روز اول ماه می جشن گرفته شد. ودر دوره هایی که شرایط مناسب تری از نظر سیاسی وجود داشته، توده های بیشتری در این روز به خیابانها آمده اند. در سال 1325 که شرایط مساعد تری در ایران وجود داشت، چیزی در حدود 250 هزار نفرکارگر در تظاهرات اول ماه می شرکت کردند. البته بعد از 28 مرداد کودتای سیا در ایران در سال 1332، رژیم شاه سعی به سرکوب کردن و ارعاب طبقه کارگر گرفت وجشنهای نمایشی توسط سندیکاها واتحادیه های زرد سازمان داد. اینها هیچ ارتباطی به طبقه کارگر نداشت و کارگران خود تحت پوشش عروسی ویا مراسم دیگر ، دور هم جمع شدند و در سراسر ایران جشن ماه می را گرفتند.

این جشن های کارگری پس از قیام بهمن 1357 تا کنون ادامه یافته است.

در اول ماه 1381 نيز جشنهای مختلف وتظاهرات مختلفی در سراسر ایران هم از طرف محافل و تجمعات مستقل کارگری که به صورت مستقل از دولت و هم از طریق خانه کارگر سازمان داده شد. تظاهراتی در میدان قزوین از طرف خانه کارگر سازمان دهی شد که چیزی در حدود 5 تا 10هزار نفر در آن شرکت کرده بودند. همچنین تجمعی در فرهنگسرای اسباران (هنر) و کوهنوردیهای کارگران استان تهران و همچنین در تالار یاقوت خیابان کارگر جنوبی هم مراسم اول ماه می صورت گرفت.

اول ماه مه 1382 حتی راهپيمايی «خانه کارکر» هم با ممانعت روبرو شد. اما تجمعات کوچک کارگری در سراسر ايران روز کارگر را جشن گرفتند.

در سال 1383 در سقز راهپیمایی اول ماه مه مورد تهاجم نیروهای ضربت دولت سرمایه داری قرار گرفت و عده ای از فعالان کارگری دستگیر شده و پس از چند ماه احکام سنگینی علیه 5 تن از آنها آنها صادر شد. البته این احکام به علت مقاومت خود کارگران درگیر و فشارهای بین المللی هنوز اجرا نگشته است.

در سال پیش با توجه به تهاجمات لجام گسیخته نیروهای ضربت سرمایه داری بر بدنه جنبش کارگری، دستآوردهایی مهمی داشته ایم. اعتصابات و اعتراضات کارگران اتوبوسرانی شرکت واحد و اعتراضات بین المللی و یک پارچه در حمایت از کارگران شرکت واحد و سایر کارگران نشانگر روند تغییر تناسب قوا به نفع کارگران بود.

به سخن دیگر دولت سرمایه داری و صاحبان سرمایه، در راستای همسویی با نظام سرمایه داری بین المللی و نجات خود از بحران عمیق اقتصادی؛ و استقامت و پیگیری کارگران در دفاع از خواست هایشان، مجبور به عقب نشینی در مقابل اقدامات کارگران و همقطاران بین المللی کارگران در سطح جهان شده است. منصور اسانلو و برخی دیگر از کارگران هنوز در زندان بسر می برند؛ اما روحیه کارگران زندانی و هم قطاران و خانواده های آنها بسیار بالا است؛ و مقاومت و مبارزه تا تحقق مطالبات شان در راستای ایجاد سندیکای مستقل و آزادی زندانیان سیاسی و لغو اجحافات ادامه دارد!

مهمترین ضعف جنبش کارگری عدم هماهنگی و پراکندگی بوده است. کارگران پیشرو مبارز برای دفاع از دستآوردهای تا کنونی و تقویت موقعیت شان، می باید خود را متحدانه متشکل کنند. امروز پیش از هرزمان کارگران پیشتاز و جوان باید سکان سیاسی فعالیت های ضد سرمایه داری را خود بدست بگیرند.

اما وقایع سال پیش نشان داده است که افتراق و پراکندگی ناشی از فرقه گرایی و انحصارگرایی در درون بخش هایی از سخنگویان کارگران کماکان به قوت خود باقی است. لازم به ذکر است که فرقه گرایی و حذف گرایی مخالفان سیاسی و انحصاگرایی همه ریشه در ایدئولوژی هیت حاکم و نظام سرمایه داری داشته که در درون جنبش کارگری رخنه کرده است. طبقه کارگر در مجموع به علت موقعیت اجتماعی اش، همواره خواهان وحدت و رعایت حقوق دموکراتیک سایرین است. گرایش های کارگری که امروز به جای تبلیغ اتحاد عمل کارگری بر محور مطالبات کارگری؛ تخم نفاق و افتراق می کارند؛ نا خواسته آب به آسیاب دشمن طبقاتی می ریزند.

در تظاهرات اول ماه مه 1384 شعارها وحدت طلبانه ای مانند:
اتحاد، اتحاد علیه سرمایه دار؛ اتحاد تشکل، تشکل اتحاد؛
اتحاد رمز ماست، تشکل عزم ماست؛ کارگر، کارگر، وحدت، وحدت؛
اتحاد، تشکل، قدرت اصلی ما؛ همسنگران، چاره ما وحدت است.
کارگران چاره ما وحدت است ..............در میان سایر شعارها در خیابان ها و سالن های سراسر ایران طنین افکند.

کارگران ایران در 11 اردیبهشت 1384 نشان دادند که خواهان وحدت عمل علیه سرمایه داری هستند. آنها با شعارهای خود با صراحت اعلام کردند که بهیچوجه خواهان افتراق و چند دستگی و پراکندگی نمی باشند!

از اینرو نقش تمامی نهادهای کارگری ضد سرمایه داری در پاسخ گویی به مطالبات وحدت طلبانه کارگران سال پیش؛ یک اتحاد عمل کارگری برای اول ماه مه سال جاری است. اتحاد عمل کارگری متکی بر مطالبات مشخص و عملی ضد سرمایه داری. اتحادی از تمامی گرایش های کارگری برای مقابله با دولت سرمایه داری. این اتحاد می تواند زمینه مساعدی برای ایجاد یک تشکل مستقل کارگری را بوجود آورد.

معیار اتحاد کارگران نه باید متکی بر عقاید و نظریات کارگران باشد و نه تعلقات سیاسی و تشکیلاتی آنها. ملاک اتحاد باید اشتراک عمل بر محور مطالبات مشترک کارگری باشد. توافق بر محور عمل مشخص همراه با تحمل و احترام متقابل به نظرگاه ها و تعلقات تشکیلاتی سایرین تنها روش دموکراتیک و درستی است که می توان اتحاد عمل کارگری را شکل داد. مطالبات محوری کنونی می تواند «آزادی زندانیان سیاسی»،«حق تشکل مستقل کارگری» و به ویژه و «حق اعتصاب» باشد.

این اتحاد با رعایت اصل دمکراسی کارگری و حق گرایش برای تمام نظریات موجود شکل می گیرد. به سخن دیگر هیج فرد و گرایشی به علت داشتن اعتقاد؛ نظر و برنامه و تشکیلات حذف نمی گردد (مگر کسانی که مرتبط به دولت سرمایه داری هستند). تصمیمات پیشبرد فعالیت های نظری و عملی به شکل جمعی و اتنخاب یک شورای هماهنگی صورت می پذیرد.

اول ماه مه، 11 اردیبهشت 1385، می تواند آغازگر تشکیل این اتحاد عمل کارگری درازمدت باشد.