06 July 2006

کیانوش سنجری: دانشگاه سنگر آزادی

در ۱۸ تير ماه سال ٧۸ فرصتی پديدار شد تا اين ديگ عصيانگری جوانان بجوشد و به
خيابان‌ها سرازير شود. رژيم تا دندان مسلح و به خشم آمده، به اعتراضات و تحصن‌های
آرام دانشجويان با گلوله و خون پاسخ داد، عده‌ای را كشت، سر و دست گروهی ديگر را
شكست و جمع زيادی از جوانان و دانشجويان را اسير و روانه شكنجه‌گاه‌های خود كرد

اين جنبشِ پويا و آگاه كه به دست جوانان تشنه آزادی و طالب دمكراسی وحقوق بشر اداره می‌شود،
اكنون در شرايطی كه احزاب اصلاح‌گرای بيرون رانده شده از قدرت سكوت پيشه‌كرده و خانه‌نشين شده‌اند و در تكاپوی بازگشت به قدرت و حكومت بسر می‌بردند، فرياد حق‌طلبانه‌اش را رساتر از هر زمان سر داده و پرچم مبارزه با استبداد در ايران را برافراشته نگاه داشته است



دانشگاه سنگر آزادی

- کیانوش سنجری -


ملايان از فضای آزاد در دانشگاه‌ها می‌هراسند. درس و بحث آزاد اساتيد و دانشجويان در دانشگاه‌ها به نگرانی آنها دامن می‌زند. تنها ۲ سال پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ امواج خشم روحانيون از فضای باز سياسی دانشگاه‌های ايران را درنورديد و در ارديبهشت سال ٥۹ انقلاب فرهنگی بردانشگاه‌ها سايه افكند و در فضای خفقان‌آور ناشی از به قدرت رسيدن بنيادگرايان مذهبي، هرگونه درس و بحث آزاد تعطيل گرديد و پالايش‌ها و گزينش‌ها آغاز شد، اساتيد نامعتقد به ايدئولوژی ولايت فقيه از دانشگاه‌ها اخراج شدند و دانشجويان آزادانديش محكوم به سكوت. دهة ۶۰ نيز در زير غبار جنگ‌افرزوی و آتش مدفون شد و در ادامه اما، امواج اسلاميزه شدن جنبش دانشجويی را در خود فرو برد. دانشگاهها از شبه نظاميان بسيج انباشته گرديد. با در نظر گرفتن سهم قابل توجه‌ای برای افراد وفادار به ايدئولوژی ولايت فقيه، بسيجی‌های گزينش شده به دانشگاه‌ها پای می‌نهادند و به گروه فشار بر اساتيد و دانشجويان دگرانديش و آزاديخواه مبدل می‌شدند. انجمن‌های دانشجويی كه با مارك اسلامی اجازه فعاليت‌های صنفی را دارا بودند نيز به تسخير عناصر وفادار به ولايت فقيه درآمدند.

با پايان گرفتن آتش جنگ، برای جنبش دانشجويی فرصتی پديدار شد تا نگاهی به گذشته بياندازد و طرح شعارهای آزاديخواهانه و عدالت‌جويانه در فضای انقلاب را به خاطرآورد و به اين ارزيابی برسد كه مطالبات و خواسته‌های مردم و گروه‌های سياسی كه منجر به انقلاب شده بود تا چه اندازه محقق شده است؟

حشمت الله طبرزدی و يارانش كه بنيانگذار يك سازمان دانشجويی به نام اتحاديه اسلامی دانشجويان و دانش آموختگان بودند، محصول اين بازنگری به گذشته و رجوع به شعارهای مطرح شده در فضای پرالتهاب انقلاب بودند. از دل اين جريان، نشريه پيام دانشجو بيرون آمد. اتحاديه اسلامی دانشجويان و دانش آموختگان كه بعدها در اتحاد با چند گروه دانشجويی ملی‌گرا و سكولار مانند اتحاديه ملی دانشجويان و فارغ‌التحصيلان ايران كه منوچهر محمدی رهبری‌اش را برعهده داشت ـ در قالب جبهه متحد دانشجويی به سير تحول بنيادين در انديشه‌ها و باورهای خود شدت و حدت بيشتری داد و سرانجام به صف اپوزيسيون پيوست، در نشريه «پيام دانشجو» و سپس «هويت خويش»، نقد صريح و بی باكانه قدرت را آغاز كرد و به افشاگری در مورد مافيای قدرت و ثروت در بين روحانيون با نفوذ در ايران پرداخت. اما آن نشريه‌ها به دليل در پيش گرفتن اين مشی راديكال در افشاگری به محاق توقيف درآمد و لغو امتياز گرديد.

اما دهة ۷۰ كه طی آن جنبش اصلاح‌گر دوم خرداد با بهره‌گيری از مطالبات انباشته شدة مردم از دل آتش جنگ سربرداشته بود، مصادف شد با ورود سپاه بزرگی از جوانان مدرن و تشنة آزادی به درون دانشگاه‌ها. آنها برخلاف نسل پيش از خود، بجای بالا رفتن از ديوارهای سفارت آمريكا، از در و ديوار خوابگاه كوی دانشگاه بالا می‌رفتند تا به دست حزب اللهی‌های شبه نظامی ـ امنيتی گرفتار نيايند تا از پنجره‌های شكستة اتاق‌های آتش گرفتة ساختمان خوابگاه كوی به كف حياط پرتاب نشوند.

رژيم ملايان اگرچه توانسته بود با اخراج اساتيد و دانشجويان آزادانديش از دانشگاه‌ها و ايجاد نمايندگی‌های ولی فقيه و بسيج در دانشگاه‌ها برای حاكم كردن جو رعب و وحشت و ترس در بين دانشجويان، برای اندك زمانی آنها را مهار كند و فضای دانشگاه‌ها را در سيطره عناصر وفادار به خود درآورد اما شايد هرگز نمی‌پنداشت كه با ورود نسل نوين جوانان به دانشگاه‌ها، مطالبات و خواست‌ها و آمال و آرزوهای انباشته شده در طول سالهای سركوب و خفقان به يكباره سر باز كرده و به شكل اعتراضات خيابانی جلوه گر شود.

در ۱۸ تير ماه سال ٧۸ فرصتی پديدار شد تا اين ديگ عصيانگری جوانان بجوشد و به خيابان‌ها سرازير شود. رژيم تا دندان مسلح و به خشم آمده، به اعتراضات و تحصن‌های آرام دانشجويان با گلوله و خون پاسخ داد، عده‌ای را كشت، سر و دست گروهی ديگر را شكست و جمع زيادی از جوانان و دانشجويان را اسير و روانه شكنجه‌گاه‌های خود كرد

.رهبران اعتراضات و خيزش‌های دانشجويی به زندان افتاده و با احكام ناعادلانة اعدام روبرو شدند. برخی از آنها (مانند منوچهر محمدي) پس از هفت سال كه از آن رويداد می‌گذرد، همچنان در زندان‌ها بسر می‌برند و درانتظار آمدن به مرخصی‌های استعلاجی برای درمان دردها و بيماری‌های ناشی از روزهای شكنجه در زيرزمين بازداشتگاه‌های امنيتی هستند. برخی ديگر از آنها (مانند احمد باطبي) توانسته‌اند برای مرخصی از زندان خارج شوند، اما آنها مبدل به زندانی‌های خانگی شده‌اند چرا كه هرگاه كه رژيم اراده كند می‌تواند آنها را به پشت ميله‌های قطور زندان باز گرداند.

مفهوم آزادی برای آنها همچنان گنگ و نامفهوم بوده است. اما آنها چه از درون زندان‌ها و چه از پشت پنجرة زندان خانگی‌شان، هم اينك نظاره‌گر خيزش‌های نسل جديدی از دانشجويان در دانشگاه‌ها هستند. از نظر آنها اين خيزش‌ها تداعی كنندة خيزش‌های تير ماه سال ۷۸ می‌باشد و نشان می‌دهد كه با وجود امواج سهمگين سركوب و زندان كه در سال‌های گذشته فعالين جنبش دانشجويی را در خود درنورديده است، مطالبات و آمال و آرزوهای جوانان، زنده و پويا در جنبش دانشجويی موج می‌زند و اعتراضات دانشجويان را به پيش می‌برد. اگر در ۱۸ تير ماه سال ۷۸ دانشجويان به حكم بسته شدن روزنامه اصلاح‌گرای «سلام» معترض شده و به اين بهانه اعتراضات فراگير خيابانی را دامن زدند و در برهه ديگر به حكم ننگينی كه از سوی محاكم قضايی برای دكتر هاشم آقاجري، يك روحانی اصلاح‌گرای طرفدار پروتستانتيزم اسلامی اعتراض كرده و محيط‌های دانشگاهی را به قبضه خود درآورده و رژيم را وادار به عقب‌نشينی از مواضع خود كردند، تا حدی كه حكم اعدام لغو گرديد، اينبار جنبش دانشجويی به اخراج گسترده اساتيد محبوب و مجرب و آزادانديش و دانشجويان فعال و آزاديخواه از دانشگاه‌ها و همچنين دخالت نهادهای شبه نظامی ـ امنيتی و بسيج و نمايندگی‌های ولی‌فقيه در روند انتخابات داخلی انجمن‌های دانشجويی و احضار گسترده دانشجويان فعال به كميته‌های انضباطی و توقيف نشريات دانشجويی اعتراض كرده و دست به تحصن زده‌اند. آنها اينبار بی‌باكانه خواستار برچيده شدن سيطره نهادهای امنيتی و شبه‌نظامی و گروه فشار بسيج و ايجاد فضای باز سياسی برای تبادل افكار و انديشه‌های آزاد در دانشگاه‌ها هستند. آنها می‌گويند دانشگاه نه پادگان است كه شبه نظاميان بر محيط‌اش حاكم شوند و نه قبرستان كه رژيم اجساد شهدا را در آن به خاك بسپارد!

اين اعتراضات كه با خيزش مردم آذری زبان در تبريز و شهرهای كوچك و بزرگ آذربايجان مصادف بوده است با واكنش سركوبگرانه‌ای از طرف نيروهای نظامی ـ امنيتی روبرو شده است. بسياری از رهبران اعتراضات دانشجويی در دانشگاه اميركبير و دانشگاه تهران در مقابل در دانشگاه‌ها توسط نيروهای لباس شخصی وابسته به سازمان‌های امنيتی بازداشت شده‌اند. در تظاهرات اعتراضی دانشجويان در محوطه بيرونی كوی دانشگاه تهران نيز كه با خشونت ورزی پليس و شبه نظاميان همراه بود در حدود ۲۰ دانشجو بازداشت شدند. هرچند زير فشار شديد نهادهای شبه نظامی و امنيتي، فعاليت‌های صنفی و سياسی دفتر تحكيم وحدت ـ به عنوان بزرگترين تشكيلات دانشجويی دارای مجوز فعاليت در دانشگاه‌ها ـ و انجمن‌های دانشجويی محدود شده و با مشكلات و ناملايمات بسياری همراه بوده است، اما اكنون برخی از انجمن‌های دانشجويی در دانشگاه‌ها توانسته‌اند سازماندهی اعتراضات صنفی و سياسی را بدست گرفته و به طرح برنامه‌های اعتراضات و اعتصابات فراگير در بين دانشجويان بپردازند. اما به نظر می‌رسد مطالبات دانشجويان و آمال و آرزوهای صنفی و سياسی‌شان اكنون بسيار راديكال‌تر از گذشته شده است.

هرچند برخی از دانشجويان سكولار بر اين عقيده هستند كه دفتر «تحكيم وحدت» (ارگان اتحاد انجمن‌های اسلامی دانشجويان طرفدار اصلاحات) كه از وجود اساسنامة غيردمكراتيك برجای مانده از عصر انقلاب فرهنگی رنج می‌برد توان نمايندگی مطالبات مدرن و راديكال شدة نسل جديد دانشجويان را ندارد و می‌بايست با بازنگری اساسی در اساسنامة خود، اصول سنتی مندرج در آن را با مطالبات و خواسته‌های اكنون دانشجويان همخوان و همسان سازد. اما با وجود اين نقد اساسي، دفتر تحكيم وحدت كه در جريان انتخابات دوم خرداد ۷۶ از حاميان جدی جريان اصلاحات بود، با ناكام ماندن اصلاحات و بيرون رانده شدن اصلاح‌گرايان از قدرت و با بيش از پيش به اثبات رسيدن مسئله اصلاح ناپذير بودن ساختار سياسی استبدادی جمهوری اسلامي، در پی نقد درون خود، به استقلال از حاكميت روی آورد و در اين خصوص با دوری از قدرت و رويگردانی از سياست سهم خواهی از حكومت، سياست ديدبانی جامعه مدنی و حقوق بشر در ايران را پی‌گرفت. در اينباره حتی برخی از رهبران پيشين اين تشكيلات دانشجويی در مصاحبه‌های خود مبارزات پارلمانتاريستی را برای ايجاد تغييرات ساختاری و رسيدن به دمكراسی در ايران بی‌نتيجه و ناكام مانده دانسته و از لزوم برگزاری رفراندوم ساختار شكن سخن به ميان آورده ونافرمانی‌های مدنی را برای شكستن سپر استبداد در ايران برای مردم تجويز كرده‌اند.
علی افشاری و اكبر عطری دو عضو پيشين اما شاخص اين جريان دانشجويی حتی گام را فراتر نهاده و با حضور در كنگره آمريكا خواستار فشار جامعه بين‌المللی به رژيم ملايان و حمايت جدی و فراگير غرب از مبارزات مدنی مردم ايران برای شكل‌گيری دمكراسی در ايران شده‌اند.

علاوه بر موانع و مشكلات ساختاری و اساسنامه‌ای انجمن‌ها و در راس آن دفتر تحكيم وحدت برای فعاليت‌های صنفی و سياسی فراگير در دانشگاه‌ها، در سالهای گذشته رژيم با ايجاد موازی‌سازی سعی می‌نمايد اين جنبش را از مسير راستين خود منحرف سازد. اما تحولات اخير در درون جنبش دانشجويی نشان از آن دارد كه سياست‌های تخريب‌گرايانه حكومت در قبال جنبش دانشجويی و حاكم كردن فضای اختناق در دانشگاه‌ها و اخراج اساتيد آزادانديش و دانش جويان فعال و مبارز از دانشگاه‌ها نتوانسته خللی در اراده راسخ جنبش دانشجويی در پيشبرد مبارزات ضد استبدادی و آزاديخواهانه خود ايجاد كند.

اين جنبشِ پويا و آگاه كه به دست جوانان تشنه آزادی و طالب دمكراسی و حقوق بشر اداره می‌شود، اكنون در شرايطی كه احزاب اصلاح‌گرای بيرون رانده شده از قدرت سكوت پيشه‌كرده و خانه‌نشين شده‌اند و در تكاپوی بازگشت به قدرت و حكومت بسر می‌بردند، فرياد حق‌طلبانه‌اش را رساتر از هر زمان سر داده و پرچم مبارزه با استبداد در ايران را برافراشته نگاه داشته است.
در ايران دانشگاه سنگر آزادی ست و دانشجويان سربازان اين سنگر!


http://ks61.blogspot.com/2006/06/blog-post_27.html

03 July 2006

پرویز هراتی نژاد: "وارثان شب" / تقدیم به محمد رضا هراتی نژاد


امروز دوشنبه 12 تیرماه هفتمین روز در گذشت پدرم است. من در سال 1990 ایران را ترک کردم و از همان تاریخ پدرم را از دست دادم البته تنها از جنبه فیزیکی. امیدوارم که همه دوستان پدری چون پدر من داشته بوده باشند و یا داشته باشند. این شعر را در سال 1997 تحت تاثیر شاعر انقلابی فریدون گیلانی در مورد پدرم نوشتم و چون چیزی بجز همین قطعه شعر برای هدیه بوی ندارم همان را تقدیم می کنم.

برگ سبزیست تحفه درویش چه کند بینوا همین دارد.


پرویز هراتی نژاد

13 تیر 1385



"وارثان شب"

فریادش را در گلو شکسته بود
دیگر نمی گریست، هیچ اعتراضی هم نداشت
تنها در گوشه ای ، در اوج زوایای کژ و معوج نیستی پیش می رفت

اشیاء به حرکت در می آمدند، بزرگ می شدند ، بزرگتر
و ناگاه مثل حبابی در هم می شکستند
درد دیگر معنائی نداشت
هر خنده ای را اشکی پایان بود
هر برق نگاهی به شلاق ستم مجازات می شد.

مردان نان همسایه را می خوردند
زنان عابران کوچه های ماتم زده بودند
در دست بچه ها گلوله بود و قاب عکس یادگار" پدر"


خیابانها به آدمها دهن کژی می کردند
گرما زندانی در لوله های نفت و گاز
و حیات موجودات بسته به آن

سرما با دندانی ورزیده و استوار پنجه
چنگ بر پیرزن تکیده می انداخت

امواج ترس بر آنتنهای زنگ زنده می تاختند
تا تصویر جلاد را بر صفحه تلویزیون نقاشی کنند

سگها دیگر زوزه نمی کشیدند
و گربه ها دیگر به آشپزخانه ها قدم نگذاردند

دیگهای بی محتوا آب را می جوشاند
و مادر آبجوش را بجای شیر به بچه می خوراند.


پائیز 1997 انسخده - هلند


http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=17&ni=14155

30 June 2006

دکتر رضا مرادی غیاث ابادی: تاراجی دیگر برای یک ملت غارت‌زده

درود به پدران و مادرانی که پس از دو هزار و پانصد سال هنوز هم
دسترنج آنان باید خرج خونبهای فرزندان بی‌کفایتش باشد. هنوز هم آنان هستند که باید
تاوان فرزندان ده‌ها نسل دیگر خود را بپردازند. چقدر ما هنوز محتاج آنان هستیم.
چقدر از نام پرآوازه آنان خرج می‌کنیم، چقدر صندوقچه‌های آنان را می‌کاویم. چقدر از
دسترنج آنان مست غرور می‌شویم. ای کاش آنان می‌بودند و با سیلی‌ای بر بناگوش ما،
هشدارمان می‌دادند که اگر ما نبودیم، شما چه بودید؟
تاراجی دیگر برای یک ملت غارت‌زده

دکتر رضا مرادی غیاث ابادی


هنگامی که بامداد امروز آقای دکتر تورج پارسی از سوئد در سرآغاز نامه غم‌انگیزش از «خبری بد» نام برد که برایم آورده است؛ زود دانستم که باز هم این میهن فرتوت، این میهن خسته و زجرکشیده، باید زخم تازیانه دیگری را بر اندام نحیفش لمس کند: دادگاه فدرال ایلینوی ایالات متحده، حکم مصادره کتیبه‌های هخامنشی را انشا کرده است. تازیانه‌ای که این بار از سوی بازماندگان کسانی نواخته می‌شود که دو هزار و پانصد سال پیش، فرزند برومند همین میهن فرمان آزادی، و فرمان باز پس‌دادن آثار باستانی آنان را انشا کرده بود.

من حقوقدان نیستم و هیچ‌چیز از قوانین بین‌المللی نمی‌دانم. اما می‌دانم که در همیشه تاریخ با همین قانون‌های مشروع و نامشروع، اندوخته‌های گرانبهای مادران و پدران این میهن انباشته از گنجینه‌ها را به تاراج داده‌اند. می‌دانم که به نام آزادی، به نام دین، به نام حقوق انسانی، وطن مرا سوزانده‌اند و بر زمین سوخته‌اش تازیده‌اند. به نام آبادانی، کشتزارهایش را به باد فنا داده‌اند. به نام صلح و آشتی، جوانانش را در جنگ‌های بیهوده و ساختگی کشته‌اند و دختران نازنینش را به اسارت برده‌اند. به نام دین و خداپرستی، نیایشگاه‌های کهن و پاک و بی‌آلایش او را فرو کوبیده‌اند.

می‌دانم که در همیشه تاریخ، پدران و مادران من زیر سایه یک سپاه تاراجگر به آفرینش فرهنگ و تمدن درخشان خود پرداخته‌اند و همان تاراجگران برایش قانون و تاریخ نوشته‌اند. می‌دانم که تاریخ این میهن تا چه اندازه آکنده است از بازگویی همین تاخت و تازها و همین ویرانگری‌ها. تاریخی که آن هم زیر سایه همان مهاجمان برنوشته می‌شد و بدست همانان تحریف می‌شد و واژگونه می‌گشت.

من نمی‌دانم کدامیک از این قانون‌ها ریشه در زور دارند و کدامیک تعلیمات آسمانی است و کدامیک برای آزادی و رفاه مردمان نوشته شده است. اما می‌دانم دستاورد همه آنها برای مردمان زجرکشیده این سرزمین یکسان بوده است و همیشه همه حقوق از آن صاحبان قدرت و ثروت و نیرنگ بوده است. می‌دانم که فرزند این سرزمین بر مبنای همان قوانین حق داشت تا اسیران بابل را به اسارت خود بگیرد. حق داشت تا گنجینه‌های آنان را به نفع خود مصادره کند و اگر می‌کرد، کاری بود که در دنیای آنروز (و حتی امروز) بدیهی می‌نمود و خرده‌ای بر آن نبود. کاری بود که آنان نیز در هجوم به سرزمین ایران همانگونه می‌کردند. اما چنین نکرد. به آن قانونی که اجازه تاراج دارایی‌های دیگران را می‌داد، وفادار نماند، حتی اگر آنان از ملیت و از دین او نباشند. همگان این اجازه را به او می‌دادند که همانند دیگران، سرزمین سپاه فرو کوفته را به نام دشمن و به نام کفر، غارت کند و به اسیری برد. اما او به آن قانون عمل نکرد. قانونی که غارت موزه بغداد و گنجینه‌های افغانستان در سال‌های گذشته، نشان داد که همچنان به قوت خود باقیست.

درود به او. درود به پدران و مادرانی که پس از دو هزار و پانصد سال هنوز هم دسترنج آنان باید خرج خونبهای فرزندان بی‌کفایتش باشد. هنوز هم آنان هستند که باید تاوان فرزندان ده‌ها نسل دیگر خود را بپردازند. چقدر ما هنوز محتاج آنان هستیم. چقدر از نام پرآوازه آنان خرج می‌کنیم، چقدر صندوقچه‌های آنان را می‌کاویم. چقدر از دسترنج آنان مست غرور می‌شویم. ای کاش آنان می‌بودند و با سیلی‌ای بر بناگوش ما، هشدارمان می‌دادند که اگر ما نبودیم، شما چه بودید؟ چرا آنچنان بازپس مانده‌اید که دیگران برای همه چیز شما تصمیم می‌گیرند؟ چرا آنچنان بازپس مانده‌اید که دیگران هیچ نیازی به دستاوردهای امروزین شما ندارند؟ چرا باید فرزندان میهنی که به روایت کورتیوس، مردمان سراسر جهان برای گرفتن قانون به آنجا می‌رفتند، امروزه هیچ نقشی در تصمیم‌گیری‌های جهان نداشته باشند؟

سی هزار لوحه گلین هخامنشی که نه یک فرمان عمومی، نه یک بیانیه بزرگ، بلکه تنها اسناد داخلی و حسابداری کارکنان تخت‌جمشید بوده و هفتاد سال است که به نام «امانت» در نزد «آزادترین، مترقی‌ترین و قانونمندترین» کشور جهان و در مهد دموکراسی به اسارت گرفته شده است، امروز به نفع بازماندگان کسانی مصادره می‌شود که حکم آزادی و تملک بر دارایی‌های خود را از نگارندگان همان کتیبه‌ها دریافت کرده بودند.

قوانین مترقی امروز اجازه مصادره کتیبه‌هایی را می‌دهد که خود مرجع مهم و یگانه‌ای از قانون حقوق بشر در ایران باستان است. کتیبه‌هایی که در آن از دستمزدهای کارکنان و تأمین اجتماعی آنان سخن رفته است، از آیین‌نامه‌های امتیازها و مساعده‌های بیشتر برای زنان و مادران، از مقرری‌های ویژه برگزاری آیین‌های دینی برای همه پیروان همه ادیان، از حقوق و شیوه‌های نگهداری و تربیت کودکان، و نیز از بسیاری حقوق عمومی دیگر که حتی به وهم مردمان دیگر کشورهای آن روزگار، و یونان انباشته از لشکر بردگان نمی‌آمده است.

کتیبه‌های تخت‌جمشید، خود بازمانده یک تاراج دیگرند. هجوم سپاه نابکار دیگری که به نام آزادی و اتحاد ملل به ایران تاخت و برای دستیابی به این آزادی و این اتحاد، از سوزاندن تخت‌جمشید آغاز کرد که خود مظهر اتحاد ملت‌ها بود. از سوزاندن یکی از زیباترین بناهای جهان که ساخت آن به مدت دویست سال و با همیاری مردمانی از سراسر شرق باستان ادامه داشت. بازماندن آن کتیبه‌های گلی تا به امروز، محصول پخته‌شدن در آتش آن تاراج بود.

درود به میهنی که اینهمه آتش‌سوزی، اینهمه تاراج و اینهمه زخم را بر اندامش تحمل کرد و لحظه‌ای از آفرینش‌ فرهنگ، تمدن، هنر و ادب باز نایستاد و همچنان زنده و پاینده مانده و خواهد ماند.

اصل خبر را در اینجا بخوانید: حکم مصادره اشیای باستانی ایران در دانشگاه شیکاگو
* * *
امضاي شکایت نامه :
http://www.petitiononline.com/Irassets/petition.html

29 June 2006

رنجنامه بهروز جاوید تهرانی (شاهنامه 18 تیر)

شاهنامه 18 تیر

بهروز جاوید تهرانی

به نام آزادی
به نام سعادت ملت ایران و با درود به جانباختگان راه آزادی

درست 7 سال پیش در تیرماه 1378 من یک نوجوان 19 ساله بودم که مانند همه دانشجویان دیگر ، آرزویی بجر بهترینها را برای وطن عزیزم و مردمانش نداشتم . دوست داشتم همه مردم دنیا ایرانی را به چشم بهترین نگاه نمایند و به حال و روزش غبطه بخورند . همه ما جوانان آرزو داشتیم آزاد باشیم و بر سرنوشت خودمان حاکم شویم و این را حق مسلم هر انسانی میدانستیم . در آن سن و سال فکر میکردم مملکتی که پدرانمان تحویلمان داده اند ، با همه مشکلاتش به ما تعلق دارد و ما میتوانیم آن را بازسازی نماییم .

اما در شب 18 تیر همه این تصورات از بین رفت . در آن شب کوچکترین تجمع و اعتراض دوستانم در کوی دانشگاه را با گلوله ، چماق ، زنجیر و گاز اشک آور جواب دادند . همکلاسیهایم را از پشت بام به پائین پرتاب کردند و دوستانم را با گلوله پرپر کردند . وقتی که ما در اعتراض به این جنایت رژیم که آن را به غلط منتخب خود میدانستیم ، دست به تظاهرات آرام زدیم ، بسیجی ها و انصار حزب الله به وحشیانه ترین روشها ما را سرکوب نمودند . هنوز هم چهره معصوم دختر دانشجویی را که به ضربات چاقوی سه بسیجی بشدت مجروح شده بود ، همچنین تصویر دانشجوی دیگری که چشمانش توسط بسیجی ها از حدقه درآمده بود ، بخاطر دارم . هنوز هم شبها خواب آن زنی را میبینم که با زنجیر کتک میخورد و از صورتش خون فواره میزد . هنوز هم طعم گاز اشک آور ، باتوم ، مشت و لگد را خوب به خاطر دارم .

زمانی که من را دستگیر کردند رکیکترین فحشها را به من دادند و وقتی که اعتراض نمودم توسط ده بسیجی به مدت پانزده دقیقه به وحشیانه ترین شکل ممکن کتک میخوردم. طعمش را خوب به خاطر دارم .

وقتی که برای اولین بار در سن 19 سالگی من را به بازداشتگاه مخوف اطلاعات (209) بردند و با چشمبند موقع رفتن زانوانم از ترس میلرزید . هر ماموری که میرسید مشتی ، لگدی ، سیلی و یا حداقل فحشی میداد و میرفت . طعمش را خوب به خاطر دارم.

آری بازجویی های همراه با سیلی ، لگد و فحش را ، حتی آن موقعی که بازجو اسلحه کمری خود را در دهان من فرو کرده بود و میخواست به زور من را وادار کند تا اقرار به ناکرده هانمایم ، خوب به خاطر می آورم .

ماهها سلول انفرادی و بعد یک جلسه چند دقیقه ای دادگاه بدون حق داشتن وکیل ، در نهایت حبسی که حتی تصوراش را هم نمیکردم . مادر بیرون دادگاه گریه میکرد و بازهم زانوان من میلرزید . خودم نیز وقتی اشکهای مادر را دیدم گریه ام گرفت . آری خوب به خاطر دارم .

من را به زندان رجائی شهر کرج(گوهردشت) تبعید کردند ، زندانی که به مخوفترین زندان خاورمیانه مشهور است . زندانی که در طبقه بندی سازمان زندانها به قاتلین و اشرار تعلق دارد . زندانی که ریاست آن (آقای شکاری) به همراه ریاست دادگاه انقلاب کرج (آقای منتظر مقدم) ، دختران جوان زندانی را پس از پایان محکومیتشان به کشورهای عربی صادر میکردند . چهار سال را در این زندان در بین قاتلین و اشرار و زندانبانان قواد سپری کردم ، بدون آنکه مسئولین زندان اجازه یک روز مرخصی را به من بدهند . تا اینکه روزی خواهرم با گریه خبر فوت مادر را از پشت تلفن به من داد.

باز هم گریه کردم و زانوانم لرزید ، آری خوب به خاطر دارم .

مسئولین زندان حتی حاضر نشدند برای تشیع جنازه مادرم که شده چند ساعتی به من مرخصی بدهند .

چندی بعد برای من ابلاغیه ای آمد . مرد جنایتکاری که خود را رهبر من مینامید مرا بخشیده و عفو نموده بود . چند روز بعد من آزاد شدم و چه آزادی تلخ و شیرینی بود . هنوز دیگر دوستانم دانشجویانی که همراه من بازداشت شده بودند در زندان بودند. منوچهر و اکبر محمدی ، احمد باطبی ، عباس دلدار و مهرداد لهراسبی و خیلی دانشجویان دیگر هنوز در بند بودند و تا به امروز نیز آزاد نشده اند .

زمانی که از زندان آزاد شدم ، تصمیم گرفتم و با خود عهد بستم تا زمان آزادی همه دانشجویان دربند و تا زمان آزادی تمام زندانیانی که بخاطر آرمانها و عقایدشان زندانی هستند دست از مبارزه نکشم . آری این تصمیم را خیلی خوب به خاطر دارم .

اکنون هفت سال از اولین خان 18 تیر گذشته و ملت ایران به آخر شاهنامه نزدیک و نزدیکتر میشود . بعد از آن روز من بارها بازداشت شدم ، کتک خوردم ، شکنجه شدم و به زندان افتادم . حتی در زیر شکنجه وزارت اطلاعات ، به ناحیه پشت سرم ضربه شدیدی وارد گردید که باعث گردید من نیمی از بینایی دو چشمم را از دست بدهم .

من هنوز هم گریه میکنم برای دوستان سلحشوری که در این راه جانشان را از دست دادند ، برای خوشبختی و سعادتی که حق ملت ایران بود و از آن محروم شد . بله من هنوز هم گریه میکنم ولی دیگر هیچگاه زانوانم نمیلرزد .


پایدار وطن همیشه

بهروز جاوید تهرانی
زندانی سیاسی مستقل
زندان رجائی شهر (گوهردشت) کرج
04/04/85

فعالان حقوق بشر در ایران
Human Rights Activists in Iran

hra.iran@gmail.com
http://hra-iran.blogfa.com/
Tel : +989329224904

28 June 2006

علی جوادی: " نه" به رژیم اسلامی : ۳۰ خرداد ۶۰، ۱۸ تیر ۷۸


در تاریخ تلاش و تقلاهای جامعه برای آزادی و برابری آن ”نه“ هایی که
گلوله و طناب دار در خرداد ۶۰ به دنبال خود داشت با ”نه“ نسل جوان در ۱۸ تیر در یک
راستا و امتداد قرار دارند. مکمل یکدیگرند. اجزایی از یک تلاشند. ۳۰ خرداد ۶۰ به ۱۸
تیر متصل است.


علی جوادی

"نه" به رژیم اسلامی : ۳۰ خرداد ۶۰، ۱۸ تیر ۷۸

در تاریخ رویدادهای وجود دارند که بیان فشرده و چکیده اعتراضات و مطالبات نسلی از جامعه هستند و دوره های مهم تاریخی را بهم متصل میکنند. بعضا تاریخ را بهم متصل و پیوسته نگهمیدارند. ۳۰ خرداد ۶۰ و ۱۸ تیر ۷۸ چنین جایگاهی در تحولات سیاسی معاصر دارند. یکی ادامه دیگری اما توسط نسل دیگری است. هر دو به معنایی ”نه“ مردم به رژیم اسلامی را بطور ویژه ای بیان میکنند اما در دو دوره متفاوت. تشابهات و ویژگیهای این دو رویداد تاریخی کدامست؟ درسهای تاریخی این دو رویداد چیست؟
۳۰
خرداد ۶۰ یک روز خونین در تاریخ معاصر ایران است. دهها هزار تن از شریفترین انسانها را برای به شکست کشاندن نسلی و جامعه ای به پای جوخه های اعدام بردند. بنا به فرمان مستقیم خمینی اعدامها آغاز شد. برای ماهها در هر ۱۵ دقیقه یک نفر را اعدام کردند. هزاران تن اعدام شدند. نسلی شکست خورد. و بدین ترتیب نقطه پایان خونینی در دوره ای بر تلاش مردم برای آزادی و برابری و رفاه گذاشتند. نسلی شکست خورد اما تسلیم نشد. به رژیم اسلامی ”نه“ گفتند. به اسلام و حاکمیت اسلامی و تحقیر و فرودستی و نابرابری ”نه“ گفتند. و به پای جوخه های اعدام و تیرباران فرستاده شدند. این ”نه“ بیهوده نبود. تیری در تاریکی نبود.
۳۰
خرداد ۶۰ بیانگر واقعیتی دو گانه است. از یک رو بیانگر واقعیت روندی است که منجر به حاکمیت سیاه رژیم اسلامی شد و از طرف دیگر بیانگر مقاومت و ”نه“ بهترین های نسلی در اسارت اسلام به کلیت رژیم اسلامی بود. هم بخشهای مختلف رژیم اسلامی و هم جریانات سلطنت طلب و خلع ید شده در ۵۷ هر دو در حاشیه ای کردن جایگاه و اهمیت ۳۰ خرداد ۶۰ به یکسان عمل میکنند. هر دو زمان تٽبیت و استقرار حاکمیت اسلامی را نه کودتای اسلامی ۶۰ بلکه قیام مردم در ۵۷ میدانند. یکی بمنظور تخطئه انقلاب و دیگری در تلاش برای مشروعیت بخشیدن به خود.
۱۸
تیر ۷۸ نیز در یک کلام ”نه“ به کلیت رژیم اسلامی بود. اما ”نه“ نسل دیگری. نسلی که در دوران حاکمیت کٽیف اسلام چشم به حیات و پا به تحرک سیاسی گذاشته است. اما علیرغم تمام تلاشهای اسلامیستها ذره ای بدهکاری به اسلام و تحجر اسلامی ندارد. ۱۸ تیر ۷۸ سر آغاز تحرک توده ای این نسل جوان در تلاش برای سرنگونی رژیم اسلامی است. در ۱۸ تیر ۷۸ این نسل به تقلاهای مذبوحانه دوم خرداد در کنترل و اسارت حرکت اعتراضی مردم ”نه“ گفت. بر خلاف تمام تلاشهای مذبوحانه مدافعین خجول رژیم اسلامی، این نسل به اصلاحات دوم خردادی ”نه“ گفت. درست مانند نسل گذشته در نیمه راه متوقف نشد. با فریادهای ”حکومت آخوندی سرنگون، سرنگون“ اعلام کرد که هر گونه تغییری در زندگی مردم مستلزم سرنگونی رژیم اسلامی است. ۱۸ تیر نشان داد که مردم در ایستگاههای میانی که جریانات ملی-اسلامی و جریانات محافظه کار پرو غربی تلاش میکنند در سر راه مردم قرار دهند، تسلیم نخواهند شد. ۱۸ تیر فریاد ”نه“ به سازش با رژیم و توقف در نیمه راه بود.

در تاریخ تلاش و تقلاهای جامعه برای آزادی و برابری آن ”نه“ هایی که گلوله و طناب دار در خرداد ۶۰ به دنبال خود داشت با ”نه“ نسل جوان در ۱۸ تیر در یک راستا و امتداد قرار دارند. مکمل یکدیگرند. اجزایی از یک تلاشند. ۳۰ خرداد ۶۰ به ۱۸ تیر متصل است.

اما اگر ۳۰ خرداد در پایان تلاش پر تحرک نسلی قرار داشت، برعکس ۱۸ تیر ۷۸ در آغاز راه این نسل قرار دارد. ۱۸ تیر در عین حال تاریخ ویژه و متمایز خود را دارد. تاریخی که در عین حال بیانگر تعمیق ”نه“ جامعه به رژیم اسلامی است. عبور از هر ”ایستگاه“ و ”نقطه سازش“ به معنای تعمیق ”نه“ به رژیم اسلامی است. اما کدام ”نه“ به رژیم اسلامی به خواست و افق مردم در سرنگونی رژیم اسلامی تبدیل میشود؟ ”نه“ چپ یا نه راست؟ کدامیک؟

پیشروی مستلزم انتخاب است. از این مرحله باید عبور کرد. انتخاب ”نه“ چپ به رژیم اسلامی مترادف آزادی و برابری و رفاه و حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش است. انتخاب ”نه“ راست در بهترین حالت و با بیشرین ارفاق به معنای نوعی دیگری از سرکوب و بی حقوقی و نابرابری و تبعیض در جامعه است. انتخاب راست به معنی حاکمیت سرمایه بر مقدرات مردم و فعل و انفعالات اقتصادی در جامعه است. یعنی نوعی دیگر از دخالت مذهب در زندگی و شئونات جامعه و مردم. غلبه افق راست بر تحولات جامعه در عین حال میتواند همراه با یک سناریوی سیاه در تحولات آتی جامعه باشد. تحولات عراق و افغانستان در این زمینه درسهای بسیاری برای تحولات سیاسی در ایران دارند.

راست و چپ دو افق متفاوت، دو ”نه“ متفاوت در شرایط حاضر میباشند. اما رویدادهای اخیر نشان داده است که جامعه دارد به چپ میچرخد. ”نه“ چپ به رژیم در حال تٽبیت در جامعه است. ۱۶ آذر ها، ۱۸ تیرها، ۸ مارس ها، اول ماه مه ها، همگی نشان چپ را بر خود دارند. این پروسه باید به فرجام کامل برسد.
۱۸
تیر ۸۵ باید گامی در این راستا باشد. باید فریادهای ”نه“ به رژیم اسلامی، ”نه“ به اسلام، ”نه“ به آپارتاید جنسی، ”نه“ به حجاب، ”نه“ به نابرابری، ”نه“ به هر گونه ستم و استبداد، ”نه“ به جنگ و تروریسم همه گیر شود.

27 June 2006

در گذشت محمد رضا هراتی نژاد 1317-1385


در گذشت محمد رضا هراتی نژاد
1317-1385


بدینوسیله به اطلاع دوستان و آشنایان می رسانم که زنده یاد محمدرضا هراتی نژاد پدر این حقیر پرویز هراتی نژاد به ابدیت پیوست.

من بعنوان یکی از مخالفان رژیم نتوانستم در خانه باشم و وظیفه پسری خود را انجام دهم و این گناه بزرگ را بر گردن حکومت جهل و جنون جمهوری اسلامی می دانم و تا آخرین قطره خون برای سرنگونی این رژیم ضد بشری تلاش خواهم کرد.

کشوری داشتیم آباد نه آزاد و اینک کشوری داریم نه آباد و نه آزاد.

مرگ پدر مرا در این مسیر مصمم تر خواهد کرد. به امید روزی که در خانه پدری بر مزار پدر و پدران و پسران و دختران آزادیخواه ایران دسته گلی بگذاریم و آزادی ایران را از چنگال اهریمن جمهوری اسلامی خجسته بداریم.

http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=17&ni=13978
------------هفتم تیر 1385 ----------

با عرض تسلیت به پرویز هراتی نژاد عزیز و ارجمند
رامین مولائی