04 August 2006

ایرج مصداقی


در پوشش «چپ» در خدمت راست


....................................................................



نوشته‌های من در ارتباط با گنجی، فعالیت‌ها و مواضع او اگر چه ممکن است به لحاظ شکلی در بعضی موارد مشابه نظرات اعلام شده دیگر مخالفان امروزی گنجی از جمله فریبرز رئیس دانا و... باشد اما به لحاظ ماهیتی در تضاد و تقابل با آن چه آن‌ها مطرح می‌کنند است. مخالفت من با گنجی باعث نمی‌شود که از هر بی‌پرنسیبی‌ای استقبال کنم و یا از طریق انصاف خارج شوم.
فریبرز رئیس دانا دیواری کوتاه تر از گنجی پیدا نکرده است.[1] او در زرورق «چپ» و با سر دادن شعارهای آبکی «رادیکال» که این روزها محمود احمدی‌نژاد و حسین شریعتمداری بیش از همه می‌دهند هشیارانه و با در نظر گرفتن حساسیت‌ها به گنجی حمله می‌کند تا در داخل کشور فضای حرکتی هرچه بیشتری برای خود فراهم کند. وی تا آن‌جا پیش می‌رود که برخلاف شأن و مقام یک استاد دانشگاه از فرهنگ لومپنیزم نیز کمک می‌گیرد و می‌گوید:
«باز می گوید بیا حول ما اتحاد کنیم؟ فوتینا! انگار ما بچه ایم. ...با کلمه "کارگر" غش می کنند، با "طبقه" آبله مرغون می زنند...باید کاهگل بگیریم جلوی دهان همه این روشنفکران دینی را»[2]


آقای رئیس دانا موقعیت شناس خوبی است. وقتی «دوم خردادی‌ها» در قدرت
بودند همراه و همدوش علیرضا علوی تبار(یکی از مسئولان سرکوب و عاملان جنایت ،علیه بشریت[3] ،

جلایی پور(فرماندار سابق مهاباد و عوامل سرکوب در کردستان)
جمیله کدیور( نماینده مجلس و همسر وزیر ارشاد)،
اکبر گنجی عضوعقیدتی سیاسی سپاه پاسداران در سیاهترین سال‌های میهن،
عزت الله سحابی،
شهلا شرکت، حسن یوسفی اشکوری، علی افشاری و...
به کنفرانس برلین آمده و به جای کاهگل امروزی گل و شیرینی‌ جلوی دهان
«روشنفکران دینی» مثل «عزت‌الله سحابی» و «حسن یوسفی اشکوری»
که هیچ، جلوی دهان جنایتکاران علیه بشریت هم می‌گرفت

.
رئیس دانا در باره‌ی گذشته‌ی همان‌هایی که روزی در کنارشان می‌نشست و امروز در حاکمیت نیستند می‌گوید:
«خب خودشان و خودمانی هایشان در سال شصت و شصت و یک در نابود کردن چپ دخالت داشتند ...»
البته چون فریبرز رئیس دانا خود را نماد و سخنگوی «چپ» در ایران معرفی می‌کند تنها از مسئولیت افراد در نابود کردن «چپ» سخن به میان می‌آورد و لزومی نمی‌بیند از بقیه که بسیار بیشتر بودند سخنی به میان آورد. شاید گفته شود که سخن به میان آوردن از «نابود» شدگان مجاهد در داخل کشور هزینه زیادی را می‌طلبد و منصفانه نیست از فریبرز رئیس دانا بخواهیم به طور علنی دست به چنین کاری زند. اگر چنین منطقی را بپذیریم که من قبول دارم، آیا بدان مفهوم نیست که دفاع از «چپ» ادعایی و منظور نظر آقای رئیس دانا خطر زیادی نداشته و هزینه‌ای چندانی را نمی‌طلبد؟
جل‌الخالق! آیا مسئولیت دوم‌خردادی‌ها در نابود کردن «چپ» و... چیزی است که امروز از پرده بیرون افتاده باشد؟ نه حواس رئیس دانا جمع است و در میان دعوای دو جناح رژیم، فعلاً یقه‌ی بخش «دوم‌ خردادی» آن را که دستش از حاکمیت کوتاه است می‌گیرد و می‌گوید:
«من چه اتحادی با این فاشیستها دارم؟ هی لباس های خود را عوض می کنند!»
چرا آقای رئیس دانا زمانی که این فاشیست‌ها لباس عوض کرده و «اصلاح‌طلب» شده بودند، چیزی نمی‌گفت و حالا که از قدرت برکنار مانده‌اند تیغ بر آن‌ها می‌کشد؟ چگونه نماد «چپ» و سخنگوی «زحمتکشان و کارگران» کشور در کنفرانس برلین در کنار همین «فاشیست‌» ها می‌نشست خدا می‌داند. آیا قبلاً‌ هم فاشیست بودند یا تازگی فاشیست شده‌اند؟
سخنان فریبرز رئیس دانا مصداق «کلمه‌‌ حق یراد بها‌الباطل است». او کلام حقی را در مسیر نادرستی به خدمت می‌گیرد. او تصور می‌کند با کاربرد مشتی الفاظ لومپن‌مآبانه و شعارهای آبکی می‌توان رهبری جنبشی را به عهده گرفت.
او در ادامه می‌‌گوید:
« من رفقای خودم را می شناسم، جوان ها، کارگرها، دانشجوها، زنان و سالمندانی را می شناسم که چقدر آگاهند. آنها آماده هستند که سرنوشت میهنشان را در دست بگیرند. نه! این طور نمی ماند. اندر بلای سخت، پدید آید فضل و بزرگ مردی و سالاری. ما الان در فضای سخت و مه آلودی گیر کردیم، با چراغ های مخصوص کوچکی که در دست من و رفقايم هست می‌بينيم که چه جوانه های درخشان و اميد بخشی در حال شکوفا شدن است»
البته نمی‌‌دانم منظور آقای رئیس دانا از «اندر بلای سخت» و پدید آمدن «فضل و بزرگ مردی و سالاری» چیست؟
شاید ایشان با «چراغ‌های مخصوص کوچکی» که دارند «جوانه‌‌های درخشان» را ببینند ولی بعید می‌دانم چنان‌که تصور کرده‌اند «سرنوشت میهن» و یا «سالاری» مردم به دست ایشان و دوستانشان سپرده شود.
به نظر من ناراحتی فریبرز ريیس دانا از آن‌جاست که گنجی بدون اجازه‌‌ی او و «نیروهای دموکرات و چپ» رخت سفر پوشیده چرا که در همان مصاحبه می‌گوید:
«نیروهای دموکرات و چپ به طور مشخص حتی من دیدم، می دانم و شنیدم که این حرکت خودسرانه ایشان را که بدون مشورت رفته است آنجا حتی تقبیح هم کردند.»
سؤال من اینجاست، یکی از فاشیست‌هایی که «هی لباس های خود را عوض می کنند» و « خودشان و خودمانی هایشان در سال شصت و شصت و یک در نابود کردن چپ دخالت داشتند» چرا بایستی برای سفر رفتن و پروژه‌‌ی سیاسی اجرا کردن و آلترناتیو و رهبر تراشیدن از «نیروهای دموکرات و چپ» و از «بزرگ‌مردان» و «سالاران» اجازه بگیرد؟
چرا «نیروهای دموکرات و چپ» چنین انتظاری دارند؟ مگر قبلاً چنین کاری می‌کردند که این بار خلاف عادت عمل کرده‌اند؟
آیا مشکل آقای ريیس دانا به این خاطر نیست که چرا گنجی این‌ بار تنها بار سفر بسته و توجهی به «فضل و بزرگ مردی و سالاری» او نکرده است؟ آیا مشکل این نیست که چرا مانند کنفرانس برلین وی را همراه خود نبرده و یا حداقل مشورتی با او نکرده‌ است؟
فریبرز رئیس دانا در نظام جمهوری اسلامی در هجدهمین سالروز قتل‌ عام زندانیان سیاسی که طی آن صدها زندانی شریف به جرم مارکسیست و کمونیست بودن و ارتداد از دین اسلام اعدام شدند، در حالی که تیغ تصفیه در دانشگاه‌ها دامن اساتید غیر سیاسی را هم گرفته، در حالی که رئیس دانا خود می‌گوید: «چپ ها از سال شصت به این طرف در گلزار خاوران و... زیر خاکند»، در ملاء‌عام خود را کمونیست و نماد آزایخواهان معرفی می‌کند و اندر فوائد «چپ» و «آرمان‌های سوسیالیستی» و طبقه‌ «کارگر» و «زحمتکشان» و بسیاری چیزهای دیگر سخن می‌گوید و همچنان به استادی در دانشگاه مشغول است و گزندی به او نمی‌رسد! این «چپ» و «نماد»ش چه خطری برای رژیم دارد خدا می‌داند. رژیمی که کوچکترین تحرکات برخلاف منافعش را زیر نظر دارد بر این همه قهرمانی که ایشان به خرج می‌دهد چشم فرو می‌بندد. اگر صداقتی در کار است آیا تاکنون لااقل برای خود ایشان این سؤال ایجاد نشده که چرا صابون رژیم به تن‌شان مالیده نشده است؟ چرا بقیه چپ‌ها «از سال شصت به این طرف در گلزار خاوران و... زیر خاکند» یا در به در کشورهای خارجی هستند اما ایشان در میانه‌ی میدان و در مقابل چشم‌های اطلاعاتی رژیم «هل من مبارز» می‌طلبد و اتفاقی هم نمی‌افتد.
و به قول خودش دو تا چک و لگد خوردن از انصار حزب‌الله را که به وقت عمل دوست و دشمن نمی‌شناسد می‌گذارد پای جانفشانی و می‌گوید:
«چه بر من گذشت برای دفاع از ایشان[گنجی] و چه هزینه ای پرداختیم!»
آیا «بلای سختی» که ایشان دم از آن می‌زند دو تا چک و لگد خوردن است؟ آیا بها پرداختن در نظام جهل و جنون و جنایت جمهوری اسلامی همین بهایی است که آقای رئیس دانا تا کنون پرداخته؟
رئیس دانا در جایی از این مصاحبه، احساسات ضد‌آمریکایی‌اش گل کرده که چرا گنجی به نیویورک و مقابل سازمان ملل رفته و تا دلتان بخواهد در این باب سخن می‌‌گوید و آسمان و ریسمان را به هم می‌بافد و کیفرخواست برای گنجی می‌تراشد از جمله آن که:
«حالا ظاهرش سازمان ملل است ولی به نظر ما حقیقتش انتخاب نیویورک است. ظاهرش صحبت کردن در یک فضای آزاد است ولی به نظر ما واقعیتش رفتن به قلمروی ایالات متحده امریکاست»
اما آقای رئیس دانا که خود در قلمرو جمهوری‌ اسلامی و در دانشگاه آن مشغول مبارزه و جانفشانی علیه جمهوری اسلامی است و نوید می‌دهد که نیروهایشان «آماده هستند که سرنوشت میهن را به دست گیرند»! چند خط پایین تر موضوع را فراموش کرده و اعتراف می‌کند که توسط عبدالله مؤمنی به گنجی پیغام داده بود که نام عابد توانچه و یاشار قاجار را نیز در کارزارش بیاورد که گنجی نمی‌پذیرد. یعنی اگر می‌پذیرفت موضوع حل می‌شد و رفتن به «قلمرو ایالات متحده آمریکا» نیز اشکالی نداشت.
اگر رفتن به «قلمرو ایالات متحده آمریکا» غلط است پس چرا دیگری را واسطه قرار دادید که نام‌های مورد نظر شما در آن‌جا از سوی گنجی که حامی «فاشیست‌‌» هاست آورده شود؟
رئیس دانا حتا توجهی به سؤال مصاحبه کننده ندارد چرا که هدف دیگری را در سر می‌پروراند. پرسشگر می‌پرسد:
«اکبر گنجی در اظهارات اخیرش بارها نسبت به موضع جنگ طلبان واکنش نشان داده و از جنبش صلح گفته است. این می تواند عملا نکته مثبتی باشد؟»
اما رئیس دانا در پاسخی که ربطی به سؤال ندارد با دوختن آسمان و ریسمان به هم می‌گوید:
«تا زمانی که امپریالیسم امریکا وجود دارد هواپیما عوض کردن و از این کشور به آن کشور رفتن مسخره کردن صلح است. تا آنجا که ما آموزش دیده ایم و یادمان می آید وفتی آتش جنگ افروخته می شود و یک تیمی می خواهد برود موضوع را فیصله دهد اولین اقدام خودداری از انداختن موشک به یکدیگر است. اینجا دولت ایالات متحده می گوید نه! اصلا چنین چیزی وجود ندارد. بگذار چهارده روز بعدی هم برود. بیست و یک روز بعد فلسطینی باقی نمی ماند. شیعیان جنوب لبنانی باقی نمی ماند که کسی با آنها وارد مذاکره شود. این دغل کاری ها یعنی چه؟ امپریالیسم، مانع صلح است. خودکامگی، جهل و نفرت مانع صلح هستند و عوامل پدیدآورنده اینها، ستمگری و بهره کشی از یک سو و فقر و تهیدستی و تبعیض از دیگرسوست. برای به دست آوردن صلح باید اراده مردمی که زیر ستم هستند باید...»
امپریالیسم آمریکا کی قرار است نابود شود؟ یعنی تا زمانی که امپریالیسم آمریکا وجود دارد کسی حق ندارد به آمریکا یا به سازمان ملل برود؟ یعنی تا زمانی که آمریکا هست کسی حق «هواپیما عوض کردن و از این کشور به آن کشور رفتن را ندارد»؟ تکلیف دوستان شما که در «قلمرو ایالات متحده آمریکا» زندگی و فعالیت سیاسی می‌کنند چیست؟ مگر همین الان خانم شیرین عبادی در آمریکا تشریف ندارند؟ این چندمین سفر ایشان به «قلمرو ایالات متحده آمریکا» است؟ مگر خانم شیرین عبادی تقریباً با رهبران کشورهای امپریالیستی که حاضر به دیدار او شدند ملاقات نکرد؟ آیا اگر همین الان آقای ريیس دانا را به سخنرانی در سازمان ملل در نیویورک دعوت کنند با اشتیاق نمی‌پذیرد؟ اگر از او برای سخنرانی در پارلمان اروپا که متعلق به «کشورهای امپریالیستی اروپا» است دعوت کنند آن را رد می‌کند؟
آیا منطقی در این نوشته هست؟ نمی‌دانم در این مورد آقای رئیس دانا از روی دست احمدی‌نژاد نگاه می‌کند یا برعکس. یا این دو با هم مسابقه گذاشته‌اند. یکی در صدد محو امپریالیسم آمریکاست و دیگری در صدد محو اسرائیل از روی کره زمین.
فریبرز رئیس دانا امروز به شکلی فرصت‌طلبانه در آن واحد خود را هم نماد، وارث و سخنگوی هزاران مبارز چپ و انقلابی معرفی می‌کند که سال‌هاست در گورستان‌ها آرمیده‌اند و هم در دوران خاتمی برای «نشریه کارگری» علی ربیعی شکنجه‌گر و اطلاعاتی معروف مطلب تهیه می‌کرد. مواضع رئیس دانا را در داخل و خارج از کشور در دوران هشت ساله «اصلاحات دوم خردادی» که شرایط به مراتب مساعدتر از امروز بود مرور کنید، او هیچ‌گاه تا این حد «رادیکال» و «چپ» نبوده است. او در دفاع از «چپ» و «مارکسیسم» و ... این‌چنین عنان از کف نداده بود. چه اتفاقی افتاده است که خون آقای رئیس دانا به جوش آمده است؟
اگر ایشان راست می‌‌‌گوید این مواضع را علیه خانم شیرین عبادی نیز اتخاذ کند که در بسیاری زمینه‌ها دارای مواضع به مراتب محافظه‌کارانه تری نسبت به گنجی است. خانم عبادی با داشتن جایزه‌ی صلح نوبل چه گلی به سر مردم ایران و به ویژه زنان و جنبش چپ زده است؟ آیا خانم عبادی سخنگوی « زحمتکشان و طبقه کارگر» است که فریبرز رئیس دانا مسئولیت استقبال از او و معرکه‌گردانی‌های بعدی او را به عهده‌ داشت؟ خانم عبادی که در زمینه‌ی وحدت «حقوق بشر و فقه اسلام» روی دست «روشنفکران دینی» بلند شده و سخنگوی آنان در خارج از کشور است. حتا از بلندگوی مساحد نیز نمی‌گذرد.
رئیس دانا در جای دیگری از مصاحبه مزبور برای جمهوری اسلامی دل سوزانده و می‌گوید:
«نظام سرمایه داری بهترین هایش را می گذارد در ویترین. خوشکلک هایش را می گذارد در ویترین. آن از ماهواره، که می بینید. من تعجب می کنم که جمهوری اسلامی انقدر کند ذهن عمل می کند. چرا ماهواره ها را بر می دارد؟ بگذارید باشند تا مردم بشناسند اینها چه کسانی هستند. چرا جمهوری اسلامی آقای گنجی را انداخت زندان؟ کاش که زودتر می گذاشت حرفهایش را بزند. می زد، مردم می فهمیدند کی هستند اینها...»
مشخص است رئیس دانا جمهوری اسلامی را به بسیاری ترجیح می‌دهد. اما انصاف هم خوب چیزی است. آیا مواضع گنجی در زندان و پس از زندان راست تر از مواضع او پیش از زندان است؟ آیا گنجی بدتر از حاکمان جمهوری اسلامی است که خط می‌دهید حاکمان جمهوری اسلامی برای افشای او بگذارند حرف بزند؟ حرف بزند که چی بشه؟ مردم دو دستی به جمهوری اسلامی بچسبند؟ اگر عملکرد و مواضع گنجی باعث افشای چهره‌اش شده است، پس چرا آقای رئیس دانا هنگامی که گنجی در زندان بود و ماهیت خودش را با مانیفست‌هایش افشا می‌کرد در دفاع از او این همه فعالیت می‌کردند؟ چرا در آن دوران جلوی آگاهی مردم را می‌گرفت؟ چرا نمی‌گذاشت مردم بفهمند «کی هستند اینها». مگر نه آن‌که مانیفست‌های گنجی که فریبرز رئیس دانا علیه آن شوریده‌ است در زندان نوشته شد و همان موقع که او حامی گنجی بود انتشار یافت. منشأ این همه دوگانگی در چیست؟
در مجموع من مواضع اعلام شده از سوی فریبرز رئیس‌دانا بر علیه گنجی را که در تارنماهای مختلف آمده باب طبع دستگاه خامنه‌ای ارزیابی می‌کنم که این روزها احساسات «ضد‌امپریالیستی» ‌و آمریکا ستیزانه‌‌ شان نیز گل کرده است.
در رابطه با اطلاعیه کانون نویسندگان مبنی بر عدم حمایت از دعوت گنجی نیز که با استقبال بسیاری از مخالفان کارزار گنجی روبرو شد و سراسیمه آن را به یکدیگر تبریک گفتند، ذکر این نکته را ضروری می‌دانم که تکذیب آن‌‌ها از موضع راست و محافظه‌کارانه بود و نه از موضع چپ و اصولی. اطلاعیه آ‌ن‌ها در رابطه با ماهیت کارزار نبود. کانون نویسندگان با انجام هر گونه حرکت سیاسی از سوی کانون مخالف است. یعنی اگر من و شما را هم به سیخ کشیدند آن‌ها اعتراضی نخواهند کرد چرا که تشکلی صنفی‌اند مثل تشکل‌های دیگر! یعنی اگر اسامی باب میل من و شما هم در کارزار اعتصاب غذا برده می‌شد بازهم حمایت نمی‌کردند. البته اگر چنین سیاستی را کانون در همه‌ی زمینه‌ها رعایت می‌کرد قابل فهم و درک بود ولی متأسفانه کسانی که چنین تئوری‌‌ای را در کانون جا انداختند خود به هیچ‌وجه رعایت آن را نکردند و در موقعیت‌های مختلف «سیاسی» شده و به عنوان عضو کانون به حمایت از جناح‌ها و باندها و سیاست‌های رژیم پرداختند.
ذکر چند نکته‌ ضروری:
برای آنان که با سابقه‌ی آقای رئیس دانا آشنا نیستند لازم است نکاتی را با توجه به نوشته‌های ایشان توضیح دهم تا یک تنه به قاضی نرفته باشم و اگر ادعایی می‌کنم مستند باشد.
آقای ريیس دانا در مقاله‌ی «خرمشهر» که در نشریه آدینه ۵۴، چاپ شده با «ادبیاتی خاص و آشنا» به نطفه‌های تشکیل بسیج و سپاه جنبه‌ی مردمی و گریلایی داده و می‌نویسد:
«مردم مسلح شدند و نطفه‌های یک ارتش مردمی و گریلایی تشکیل شد.»[4]
فریبرز رئیس‌دانا که ادعای «چپ» و «سوسیالیسم» و ... دارد بدون آن که ذره‌ای در مفهوم «جنگ میهنی» و «جنگ ضد میهنی» تأمل کند به جنگی که به اعتراف سردمداران رژیم پایه‌های آن را استحکام بخشید و هست و نیست کشور را به باد داد جنبه «دفاع مقدس‌» داده و در باب آن قلم‌فرسایی می‌کند. در همین وانفسا موقعیت را نیز مناسب تشخیص داده و برای آن‌ که زمینه‌ی کاری را برای خود فراهم کند در مسیر دلخواه باندهای قدرت به متهم کردن هزاران هزار نفری که هست و نیست خود را در طبق اخلاص نهادند می‌پردازد و می‌نویسد:
«باری از آن مردمی که راه رفع ظلم را در تظلیم به ظالم دانستند و از خوشگذران‌های سرسپرده‌ی قدرت و آماده به همدستی با جنایت برای صیانت منافع شخصی تنگ بینانه و از آن بی وطنان سطحی که بگذریم، آرزوی فتح خرمشهر، همان‌قدر تناور بود که آرزوی صلح و آزادی و عدالت پس از انقلاب.» [5]
آیا من و مایی که بهترین سال‌های عمرمان را در زندان‌های رژیم سپری کردیم، آن‌هایی که از خانه و خانمان خود گذشتند و بیش از دو دهه است در راه آرمان خود هر سختی را تحمل می‌کنند، هزاران هزار تبعیدی که رنج غربت را به جان خود خریدند، «راه رفع ظلم را در تظلیم به ظالم» دانستیم یا آقای رئیس دانایی که به «سردار سازندگی» مشاوره می‌داد و برای بازگشت متخصصان ایرانی به «قلمرو جمهوری اسلامی» طرح و برنامه می‌داد؟ آیا رفسنجانی و امثالهم «ظالم» نیستند؟ در نگاه «چپ» و مارکسیسم مورد ادعای آقای رئيس دانا «ظالم» کیست؟ دارای چه نوع شناسنامه‌ای است؟ آیا مشاوره دادن به سردار سازندگی «همدستی با جنایت» نیست؟ آیا «ظالمان» شناسنامه‌ی ایرانی هم ممکن است داشته باشند؟
آقای رئیس دانا سخنگو و مدعی «چپ» در ایران همان کسی است که می‌نویسد:
«آخرین تحول کارشناسی در این زمینه [بازسازی خرمشهر] برپایی کنفرانس بین‌المللی بازسازی خرمشهر در دانشگاه تهران بود، به مدت ۱۰ روز در پایان دی‌ماه، در این کنفرانس نام‌های مشهوری چون هاوارد راکلین آمریکایی، کوکرن انگلسی، دوناتو ایتالیایی، نومیلر چک، پروفسور گالانتای سوئیسی، جرجی ویچ‌ ارمجد از شوروی و نواک لهستانی حاضر بودند. هر کدام با انبوهی علم و تجربه در کار بازسازی مناطق ویران .
در میان تمام مباحث مطرح شده، مهندس هادی میرمیران و دکتر فریبرز رئیس دانا نیز به نمایندگی از یک گروه مهندس مشاور، خلاصه طرح بازسازی خرمشهر را ارائه دادند. »[6]
چنانچه ملاحظه می‌شود ایشان به دولت «سردار سازندگی» حداقل در زمینه بازسازی خرمشهر مشاوره‌ می‌دادند. معلوم نیست نام‌های مشهور آمریکایی و انگلیسی و ایتالیایی نمایندگان «امپریالیسم» بودند یا «زحمتکشان» کشورهای فوق؟
قصدشان از شرکت در سمینار سازندگی بود یا مشارکت در چپاول و یا ایجاد زمینه‌های لازم برای برقراری روابط فعال سیاسی و اقتصادی؟ البته مرا می‌بخشید که محبورم به سبک استدلال آقای رئیس دانا پرسش کنم.
در قاموس کسی که برگزاری آکسیون مقابل سازمان ملل متحد را رفتن به «قلمرو ایالات متحده» معرفی می‌کند، دادن مشاوره‌ به «سردار سازندگی» چه معنا و مفهومی‌ دارد؟
فکر نمی‌کنم هیچ چپ اصیلی در دنیا پیدا شود که مشاوره دادن به جانیانی چون رفسنجانی را مایه مباهات خود بداند و یا بتواند آن را توجیه کند.
اشتباه برداشت نشود من به هیچ وجه معتقد نیستم که مردم عادی، کارمندان و حقوق‌بگیران دولتی، کسانی که در پروژه‌های عمرانی شرکت می‌کنند، مهندسین مشاور، پزشکان، ورزشکاران، هنرمندان و... مورد بازخواست و یا حتا پرسش قرار گیرند که چرا در اداره‌ی امور با رژیم همکاری می‌کنند و یا به آن‌ها و مردم سرویس می‌دهند. چرا که کار کشور و مردم بایستی بچرخد. نمی‌شود از همه توقع داشت که دست از کار بکشند. من انتقادی به مرحوم مهندس میرمیران پدر معماری نوین ایران که اخیراً فوت کرد ندارم، چرا که او ادعایی در مورد رهبری مردم و مبارزه و ... نداشت. او مهندسی بود که از طریق ذوق و تخصص خود تلاش می‌کرد به اعتلای کشور کمک کند. وی در سال ۸۳ از سوی خاتمی نشان درجه یک هنری نیز دریافت کرد. او طرح‌های زیادی را در شهرهای اصفهان، شیراز، بم و ... در ارتباط با وزارت مسکن ارائه داد. فقدانش را نیز ضایعه‌ای برای کشور می‌دانم. اما آقای رئیس دانا که ادعای «چپ» و مبارزه و ظلم ستیزی و ... دارد نبایستی به این مسائل پاسخ دهد؟
رئیس دانا در رابطه با دلایل مهاجرت از ایران در مقاله‌ی بازگشت متخصصان، جنبه‌های اقتصادی اجتماعی و سیاسی آن در نشریه‌ی جامعه‌ سالم شماره‌ی ۲ مهر ۱۳۷۰ می‌نویسد:
«از لحظه‌ی انقلاب به بعد، کارشناسان و متخصصانی که به دلایل مختلف خود را همسو و سازگار با شرایط جدید نمی‌دیدند، راحت غرب را به تلاطم وطن ترجیح دادند و به کشورهای دیگر مهاجرت کردند.
... در این میان نبود تربیت سیاسی و تعهد ملی و اجتماعی، در دل‌نازکی‌های متخصصان نقش بسیار داشت. به خصوص کارشناسانی که به برکت سیاست‌های حمایتی شاه به نان و نوایی رسیده‌ بودند و امکانات و امتیازهایی داشتند، نمی‌توانستند کارمندان و کارشناسان عادی را در پست‌های بالاتر از خود تحمل کنند.
برخوردهای تعصب آمیز سبب شد تمیز آنانی که به دلایلی توجیه ناپذیر کشور را ترک کردند و آن‌هایی که صرفاً دل‌نازکی عامل رفتنشان بود، به سختی میسر می‌شود. ...
گروه دیگری رفته‌‌اند تا از امتیازهای تقریباً بادآورده خود به صورت دارایی حفاظت کنند و سرمایه و ثروتشان را در ایالات متحده به کار اندازند؛ همچنین شاهد جسور شدن مردمی نباشند که گویا قرار بوده است در برابر صاحبان امتیازهای مدرکی و علمی به زانو افتاده باشند.
جنگ ضربه‌ی دیگری بر چرخ فرار زد و بر شتاب آن افزود. این بار علت، ترس و عدم امنیت بود. ۹۴ ماه جنگ به طور مداوم، بر انگیزه‌ی خروج و یا بازنگشتن فارغ‌التحصیلان می‌افزود. در این میان، زودرنجی ها و حتا فشار همسران [ بخوانید زنان کم عقل و احساساتی] به انگیزه‌های فرار دامن می‌زد. به خصوص آن‌ها که از مقررات جاری خیابان چنان رنجیده‌ بودند که گویی تمامی مشکل از اینجا ناشی می‌شود.»
[7]
نگاه کنید به دلایل رئیس دانا برای مهاجرت از کشور:
مهاجران کسانی هستند که « راحت غرب را به تلاطم وطن ترجیح دادند»، دارای «تربیت سیاسی و تعهد ملی و اجتماعی» نبودند، دل نازک بودند، در دوران شاه به «نان و نوایی» رسیده و حاضر نبودند «کارمندان و کارشناسان عادی[بخوانید حزب‌اللهی‌های ابله] را در پست‌های بالاتر از خود تحمل کنند»، نمی‌‌خواستند شاهد جسور شدن مردمی[منظور امت حزب‌الله و همیشه در صحنه است] باشند که حاضر نبودند در مقابل مدارک علمی‌شان زانو بزنند. در نگاه آقای رئیس دانا بخشی از این مهاجران، «زن‌ ذلیل‌» هایی هستند که در مقابل فشار همسران «زودرنج» خود تسلیم شده و به خارج مهاجرت کردند.
تنها عامل مهاجرتی که در میان نیست، وجود یک رژیم قرون وسطایی مذهبی است که هست و نیست یک ملت را به غارت برده و علت‌العلل تمامی مشکلات مردم ایران است. رئیس دانا هیچ اشاره‌ای به یک دهه سرکوب مداوم و خونین مردم ایران نکرده و تنها در یک جا از «مقررات جاری‌ خبایان» نام می‌برد که بیخودی یک عده‌ را رنجانده و فکر می‌کنند که «تمامی مشکلات» از آن ناشی می‌شود. آیا مشکل مردم ایران و سرکوب خونین و وحشیانه مردم تنها در «مقررات جاری خیابان» و حجاب و ... خلاصه می‌شد؟ از نظر ایشان دلایل «توجیه پذیر» و «توجیه ناپذیر» برای مهاجرت چیست؟
رئیس دانا به عنوان یکی از مشوقان طرح بازگشت متخصصان به «قلمرو جمهوری اسلامی» می‌نویسد:
«با پایان گرفتن جنگ (و حتا پیش از آن)، با روشن شدن جنبه‌هایی از امنیت در شهرهای مرکزی و تهران، موج خروج آرام گرفت و بازگشت‌ها نیز میّسر شد.» [8]
نمی‌دانم در نظر آقای رئیس دانا «روشن شدن جنبه‌هایی از امنیت در شهرهای مرکزی و تهران» موضوع قتل‌عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ را نیز در بر می‌گیرد یا خیر؟
«میّسر» شدن «بازگشت ها» به چه مفهوم است؟
یعنی همه‌ی مهاجرین برای شرکت در پروژه‌ی «سازندگی‌» بایستی به کشور مراجعت کرده و در خدمت آن قرار می‌گرفتند؟ آیا این بدان مفهوم نیست که رژیم جمهوری اسلامی شرایط بازگشت را مهیا و «میّسر» کرده بود و این مهاجرین بودند که عناد ورزیده و باز نمی‌گشتند؟
او در ادامه می‌نویسد:
«از سال ۶۸ برنامه تشویق به بازگشت جدی شد. یک بار نیز در سال ۱۳۶۶ و ۱۳۶۷ در زمان نخست وزیری اقای میرحسین موسوی، طرح تشویق به بازگشت مطرح شد...
طرح جدی تشویق از سال ۱۳۷۰ و به خصوص در ملاقات هیئتی به ریاست وزیر اقتصاد و دارایی با تنی چند از کارشناسان ایران در نیویورک مطرح شد. دولت ایران امروز، به طور جدی به سیاست بازگشت علاقه نشان می‌دهد.... اما هر چه هست سیاست فعلی بسیار متفاوت با گذشته است...»
[9]
چنان‌چه ملاحظه می‌شود آقای رئیس دانا در جدیت رفسنجانی و پروژه‌ی او تردیدی ندارد و سیاست او را «بسیار متفاوت با گذشته» ارزیابی می‌کند و به نوبه‌ی خود دعوت‌نامه برای بازگشت متخصصان می‌فرستد. غفار حسینی و مجید شریف دو تن از قربانیانی بودند که فریب چنین دعوتنامه‌‌هایی را خوردند و به کشور بازگشتند و جان خود را بر سر آن گذاشتند.
آیا آقای رئیس دانا هنوز هم بر عقاید سابق خود پا برجاست؟ آیا آقای رئیس دانا انتقادی در مورد به خود کرده است؟


Irajmesdaghi@yahoo.com
........................................................

[1] مصاحبه مزبور را می‌توان در آدرس زیر یافت. http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=4507
[2] پیشین.
[3] مسئول اطلاعات سپاه فارس و از گردانندگان وزارت اطلاعات فارس. نقش مستقیمی در سرکوب و کشتار سال‌های سیاه دهه‌ی ۶۰ داشت.
[4] مقاله خرمشهر، نشریه آدینه، شماره‌ی ۵۴، بهمن ۱۳۶۹ چاپ شده در کتاب ناموزنی‌ها(چهارده مقاله در گستره‌ی‌ایران و جهان) از فریبرز رئیس‌دانا، مرکز نشر سمر، ۱۳۷۱، صفحه‌ی ۲۲۴.

[5]پیشین، صفحه‌ی ۲۲۵.
[6] پیشین، صفحه‌ی ۲۲۷.
[7] کتاب ناموزنی‌ها(چهارده مقاله در گستره‌ی‌ایران و جهان) از فریبرز رئیس‌دانا، مرکز نشر سمر، ۱۳۷۱، صص ۱۱۶- ۱۱۷

[8] پیشین صفحه‌ی ۱۱۷.
[9] پیشین

03 August 2006


جمشید پیمان



بر گستره ی مزرعه ی اندوه
....................................................................
( برای رزمنده ی ارتش آزادی بخش ملی ایران)




زیباست درون آتش رفتن
و تو
هماره ابراهیمی
و زیباترست ازآب برآمدن
و تو
هماره یونس نجیبی
آتش و آب و ماهی بهانه ست

کاش می شد چوبدستی ام را
به هیات نردبانی در آورم


برای رسیدن به ستاره
نردبان می خواهم
نه اژدها

بر گستره ی مزرعه ی اندوه
خوشه ای گندم را می جویم
نه برای فریب انسان برای نان


تو، آ ن خوشه ی گند می
بر گستره ی مزرعه ی اندوه
تو، آ ن نردبانی
بر افراشته تا عیوق
... و اینک تیغ بر گلویت می نهند
تا نه نان بماند
و
نه ستاره

بر گستره ی مزرعه ی اندوه
برای من
تو، مژده ی نانی
برزمینه ی خواهش پر ستاره ام
تو، نرد بانی

01 August 2006

به جای نان، به تساوی گلوله قسمت شد

مینا اسدی

به جای نان، به تساوی گلوله قسمت شد...

............................................Mina.assadi@yahoo.com ..........................................




«حتا اگه یه پنجره باز باشه
حتا اگه یه بال پرواز باشه
من می‌تونم باغو تماشا کنم
من می‌تونم خورشیدو پیدا کنم»


آمده بود دخترش را ببرد، وسایلش را در بسته‌ای به او تحویل دادند. وقتی مادر وحشت زده و لرزان پرسیده بود آذر، پس آذرم کو مگر قرار نبود آزاد شود، پاسداران زیر خنده زدند که آزاد شد آزاد آزاد و در حالی که بسته را به زور زیر بغل زن می‌‌گذاشتند به طعنه گفتند: برو مادر، به سلامت، اینها را هم ببر به رسم یادگار نگهدار.

***

آمده بودند پسرشان را ببرند. دسته جمعی آمده بودند با لباس‌های نو و تر و تمیز و شاداب، مثل یک روز عید. نوه‌‌شان را هم آورده بودند، کودک هفت ساله را که به هنگام دستگیری پدر یک ماهه بود و اینک با جعبه‌ای شوکلات در دست، از شوق دیدار پدر، روی پا بند نبود.
مآموران آمدند. بسته‌ای هم به آنان دادند. مادر گفت: پس یوسف کو؟ خودش کی می‌آید؟
در سکوت نگاهش کردند.
پدر گفت: باید امروز آزاد می‌شد.
خندیدند: اینجا «باید» معنی ندارد. «شاید» داریم اما «باید» نداریم.
صدای شیون و زاری برخاست: یوسف... یوسف...
و پسرک گریه سر داد! بابا... یوسف...
یکی از مأموران گفت: «ننه من غریبم» موقوف...
مگر خانه ندارید. بروید آن‌جا عزاداری کنید. و دیگری گفت: یوسف گمگشته باز آید آقا جان غم مخور و دیگران کر و کر خندیدند.

***

پیرمرد عصا زنان خودش را رسانده بود پشت میله‌های در بزرگ آهنی زندان هر چه گشت پسرش را نیافت نگران با عصایش به میله‌ها کوبید پاسداری از آنطرف در گفت:
- با این حال و احوال آمده‌ای اینجا چه کنی؟
- ببخشید سرکار، محسن ما رفت؟
- محسن شما؟
- قرار بود آزاد شود دیر رسیدم فکر کردم شاید رفته باشد.
پاسدار با بی حوصلگی گفت:‌همه را آزاد کردند همه رفتند.
مأموری که در اتاقک جلوی در زندان نشسته بود فریاد زد: با کی کار دارد؟
- می‌گه با محسن
- گفتی که آزاد شدند؟
- آره گفتم اما عقلش قد نمی‌ده. دوزاری‌ش نمی‌افته.
مأمور درون اتاقک فریاد زد: برو عمو، محسن رفت.
- رفت؟ کجا رفت؟
و پاسدار اول خنده کنان گفت: رفت پیش خدا. انشاالله وقتی شما هم رفتی پیش خدا آن‌جا همدیگر رو می‌بینین.

***

پیرزن آمده بود که نوه‌‌هایش را ببرد پیش از آن پسرش و عروسش را کشته بودند.
- پس علی و مهری چطور شدند؟ چرا نمی‌آیند؟
- برو مادر... برو با خیال راحت بخواب همه را آویزان کردند تمام شد.
پیرزن با صدای بلند گفت: پسر جان گوشام خوب نمی‌شنوه... گفتی چطور شدن؟
و مأمور درون اتاقک گفت هیچی مادر آبشونو کشیدند چلو شدن.

***

آمده بود «بیتا»یش را ببرد. گوهر یکدانه‌اش را که تنها اتهامش شرکت در یک تظاهرات بود. با نقل و شیرینی آمده بود. از دیدن آن همه زن، مرد، پیر و جوان که بر سر و سینه می‌کوبیدند و شیون می‌کردند وحشت کرد. نه خیال نمی‌کند که برای بیتای او اتفاقی افتاده باشد. او باید امروز آزاد می‌‌شد و تازه در کجای جهان کسی را به جرم شرکت در یک تظاهرات ساده می‌کشتند. نه ممکن نبود که به دخترش آسیبی رسانده باشند. با لکنت پرسید: بیتا... پس بیتای من... هنوز جمله‌اش را تمام نکرده بود که پاسدار دم در فریاد زد:
- برادر... یکی رو بفرست بسته بیتا رو بیاره بده به این مادر، ثواب داره.
و مادر هراسان مشت بر سینه کوفت.
- پس خود بیتا، خود بیتا...
و پاسدار زیر لب گفت: خدا بیامرزه... خدا از سر تقصیراتش بگذره.

***

همه آمده بودند. همه‌ی کسانی که عزیزی در زندان داشتند.
آمده بودند مهری‌شان را ببرند. آمده بودند زهرایشان را ببرند. آمده بودند علی، احمد، بابک، سیمین... گلی... عشرت... مسعود...حمید...شهره... سعید... فاطی...پری... زهره... و محمودشان را ببرند اما هیچکدام موفق به دیدار عزیزانشان نشدند به همه، وسایل زندانیان را دادند همراه با جواب‌‌های سربالا و سرانجام که از سئوال‌های مکرر مراجعه‌ کنندگان به تنگ آمدند با لبخند تمسخرآمیز گفتند:
- مهرنوش پر... علی پر... احمد پر... محمود پر... زهره و بابک و پری پر... همه‌ی کفار پر... یعنی که همه پرواز کرده‌اند.
همه‌ی زندانیان را از دم تیغ گذرانده بودند. از بالا دستور آمده بود که مراقب باشند خونی بر زمین ریخته نشود!! به همین دلیل کسی تیرباران نشد. اعدام‌های دسته جمعی، بر چوبه‌های دار انجام شد. دسته دسته نوجوانان و جوانان دگراندیش را از بندها بیرون کشیدند و در دادگاه های سه دقیقه‌ای که بخش اعظم آن در آمفی‌ تأتر زندان گوهردشت انجام شد به مرگ محکوم کردند و دقایقی بعد حکم به اجرا در آمد. به جز تنی چند که از قبل محکوم به اعدام بودند بیشتر این زندانیان دوره زندانشان را گذرانده بودند و قرار بود همان روزها آزاد شوند.

***

تابستان سال شصت و هفت را به یاد دارید؟
در شهریور شصت و هفت خانواده‌های بیشماری بر مرگ عزیزان خویش گریستند در این سال رژیم جهل و جنایت برای زهرچشم گرفتن از مخالفان خود صدها تن از بهترین جوانان ایران را به جوخه‌های اعدام سپرد تا صدای آزادی‌خواهان و دگراندیشان را خاموش کند و باعث عبرت سایرین شود و سپس آن‌ها را شبانه و به طور دسته‌ جمعی در گورهای بی‌نام و نشان مدفون کرد و با این جنایت هولناک فصل ننگین دیگری بر کارنامه‌ی سیاه خود افزود.
آیا این کشتارها باعث عبرت سایرین شد؟
نه مسلم است که نشد. اعتصاب غذای زندانیان سیاسی زندان‌های عادل‌‌آباد شیراز و اصفهان و اعتصاب غذای بیش از نیمی از دو هزار زندانی سیاسی زندان تبریز گواه این مدعاست. در این اعتصابات، شش زندانی سیاسی جان باختند و چهار تن ناپدید شدند.

***
آنان از سر بریده نترسیدند و دگر بار در مجلس عاشقان رقصیدند. درختان دوباره جوانه زدند و به جای هر گل پرپر هزاران غنچه گل شکوفا شد.
من بیمناک نیستم. می‌دانم که برای هر قفل بسته کلیدی هست و برای لب‌های بسته نیز، و دیوار سکوت خواهد شکست.
و به یقین می‌دانم که «نگیرد این شعله خاموشی، نخشکد آن شاخه‌ی سرسبز، که آب از خون جوانان خورد» و اما شما... شما که قصه‌های شیرین گرگ فریب‌تان داده است و پنجه‌های خون‌آلودش را نمی‌بینید و مفتون و مرعوب لحظه‌ای هستید که در آنید و بر آن گذشته‌ی رقت آور خط بطلان کشیده‌اید تا از این سراب فریبنده آب گوارا بنوشید بدانید... بدانید... بدانید که ما و آیندگان تسلیم نابخردانه‌ی شما را نخواهیم بخشید.

یک شنبه سی و یکم ماه آگوست نود و هفت، استکهلم
بر گرفته از کتاب «درنگی نه، که درندگان در راهند» مجموعه‌‌ی نوشته‌های پراکنده مینا اسدی
برگرفته از گرارشگرانhttp://www.gozareshgar.com/?location=read&id=9146

31 July 2006

مسعود نقره کار: یاد آر! فتوای خون و جنون را

بدون شک سال 67 به نام سالی که یکی از سیاه ترین جنایت ها علیه بشریت رخ
داده است، در خاطره ها خواهد ماند. من به نام یکی از بازماندگان آن قتل عام خونین
هرگز از آقای سعید حجاریان که در آن زمان در رأس کار بوده انتظار ندارم که با نوشتن و یا گفتن ناگفته ها که تردیدی ندارم ایشان اطلاعات بسیار کاملی از آن واقعه دارند
را برای ثبت در تاریخ در اختیار مردم قرار دهند. چون لازمه این کار داشتن وجدان و
شرافت انسانیست. دیر یا زود عمر و بقای این نظام ستمگر و قرون وسطایی به سر خواهد رسید و کم نخواهند بود کسانی که به یک دادگاه ملی و عادلانه خوانده شوند،
و بایستی
پاسخگوی این سکوت سنگین شوند.


یاد آر!
فتوای خون و جنون را

مسعود نقره کار



با فتوای آیت الله خمینی، در طول 2 ماه مرداد و شهریور 1367 ، حداقل نزدیک به پنج(1) هزار زندانی سیاسی وعقیدتی قتل عام شدند. آیت الله خمینی با بهانه قرار دادن حمله ی نظامی سازمان مجاهدین خلق ایران از درون عراق به غرب کشور چنین فتوایی صادر کرد:

«... کسانی که در زندان های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می کنند محارب و محکوم به اعدام می باشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با رأی اکثریت آقایان حجة الاسلام نیری... (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماینده ای از وزارت اطلاعات می باشد. ... در زندان های مرکز استان کشور رأی اکثریت آقایان قاضی شرع، دادستان انقلاب و یا دادیار و نماینده وزارت اطلاعات لازم الاتباع می باشد، رحم بر محاربین ساده اندیشی است... آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند [اشدًا علی الکفار] باشند و...»

با این فتوا هزاران زندانی دگراندیش , و مخالف سیاسی و عقیدتی حکومت اسلامی ، در محاکماتی 2 تا 3 دقیقه ای به اعدام محکوم ، و دسته دسته تیرباران و یا به دار آویخته شدند.

درباره ی علل سیاسی و ایدئولوژیک (عقیدتی) این کشتاربزرگ نظرات گوناگونی مطرح شده است:

1- برخی پذیرش پیشنهاد صلح سازمان ملل متحد (قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل) توسط خمینی، که برای او "نوشیدن جام زهر" بود، را دلیل فرمان قتل عام زندانیان می دانند. در همین رابطه عده ای می گویند خمینی با این کار می خواست خشم خود را از این شکست فرونشاند.

2- عده ای دیگر اما بر این باورند که پایان جنگ، پایان بهانه تراشی برای مشکلات اجتماعی و اقتصادی بود . این نگرانی که مردم به خاطر مشکلات مذکوردست به اعتراض و شورش بزنند وجود داشت و خمینی بر آن شد تا بازماندگان احزاب و سازمان های سیاسی را از میان بردارد تا سازمان دهندگانی احتمالی برای سامان دادن به اعتراض ها وشورش ها وجود نداشته باشد.

3- برخی حمله ی سازمان مجاهدین خلق ایران به غرب کشور را دلیل صدور فتوای قتل عام زندانیان سیاسی و عقیدتی می دانند. اینان بر این باورند که این حمله خمینی و حکومت اسلامی اش را دچار وحشت و سرآسیمگی کرد، و او و یاران اش بر آن شدند تا با کشتار زندانیان سیاسی و عقیدتی هم احتمال همکاری

زندانیان در اعتراض ها و شورش های ناشی از این حمله را از میان بردارند و هم با ایجاد رعب و وحشت آشتی ناپذیری خود را با مخالفین حکومت بنمایانند. متن فتوی خمینی مورد استناد صاحبان چنین نظری است.

4- عده ای نیز بر این نظرند که پیش از حمله ی مجاهدین خلق، و نیز پیش از پذیرش قطعنامه ی شورای امنیت سازمان ملل، خمینی و یاران اش قصد "پاکسازی" زندان ها را داشتند. اعتصاب ها و مقاومت های درون زندان، بیماری خمینی و احساس این که مرگش به زودی فرا خواهد رسید، و نیز نشان دادن قاطعیتی هراس آور را صاحبان این نظر دلیل قتل عام سال 67 می دانند.

5- برخی دیگر از جمله "یرواند آبراهامیان" بر این نظرند که:

«پاسخ واقعی را در مورد اعدام های جمعی باید در فعل و انفعالات درون رژیم جست وجو کرد. با تحقق یافتن صلح، خمینی ناگهان دریافت که سیمان پربهایی را که به وسیله ی آن گروه های ناهمگون پیروان او، با هم پیوند یافته بودند، از دست داده است. برخی از این پیروان، میانه رو، برخی تندرو، گروهی اصلاح طلب، بعضی جزمی و بنیادگرا، دیگران واقع بین و عامه گرا، بخشی معمم و بخش دیگر افراد غیر معمم بودند که نهانی احساساتی بر ضد طبقه ی روحانی در دل می پروراندند. او همچنین دریافت که با وضع مزاجی متزلزلی که دارد، ممکن است به زودی صحنه را خالی کند و پیروان خود را از وجود یک رهبر بلندپایه محروم سازد. افزوده بر این، او متوجه این واقعیت نیز بود که در درون نظام عناصر منتقدی وجود دارند که آرزو می کنند شکاف پدید آمده بین رژیم و غرب و همچنین با گروه های مخالف میانه رو، از میان برخیزد.............

کوتاه سخن این که، حمام خون با این هدف برپا گردید که هم یک غسل خون باشد و هم یک پاک سازی درونی. این هدف، با مجبور شدن منتظری به استعفا، دقیقاً به تحقق پیوست.آآ(2)

در آن 2 ماه "هیأت کشتار" با طرح سؤالاتی از زندانیان، آنان را به جوخه اعدام می سپردند. این "حضرات" حتی تلاش می کردند تا زندانی را بفریبند و زندانی سرانجام آن چه را بگوید که اعدام مجازاتش باشد. شیوه ای که حتی مأمورین تفتیش عقاید (انکیزیسیون) قرون وسطی هم پیشه نکرده بودند. آنان به زندانیان اطمینان می دادند که محاکمه ای در کار نیست، و برای اعلام عفو عمومی و جدا کردن زندانیان مسلمان از غیر مسلمان آمده اند(2)

" هیات کشتار" ابتدا از قربانیان خود می خواستند نام سازمانی را که به آن وابسته بودند، اعلام کنند. اگر در پاسخ گفته می شد "مجاهدین"، بازجویی پایان می یافت، و زندانی اعدام می شد.

اگر نام سازمانی "منافقین" گفته می شد، این سؤال ها را طرح می کردند:

ـ آیا حاضرید دوستان سابق خود را تقبیح کنید؟

- آیا حاضرید این کار را جلوی دوربین (تلویزیون) انجام دهید؟

- آیاحاضرید به ما در به دام انداختن دوستان خود کمک کنید

- آیا حاضرید نام کسانی را که پنهانی به سازمان سمپاتی دارند، فاش کنید؟

- آیا حاضرید به جبهه های جنگ ایران و عراق بروید و از میان میدان های مین گذاری شده دشمن عبور کنید؟

پس از پنجم شهریور ماه (27 آگوست)، کمیسیون، توجه خود را به چپ گرایان متمرکز ساخت. کمیسیون ضمن دادن اطمینان به این که فقط می خواهد مسلمانانی را که به فرایض دینی خود عمل می کنند، از کسانی که این فرایض را به جای نمی آورند، جدا کند، از آن ها خواست که به این پرسش ها پاسخ گویند:

- آیا شما مسلمانید؟

- آیا به خدا اعتقاد دارید؟

- آیا به بهشت وجهنم معتقد هستید؟

- آیا محمد را به عنوان خاتم الانبیا قبول دارید؟

- آیا در ماه رمضان روزه می گیرید؟

- آیا قرآن می خوانید؟

- آیا ترجیح می دهید با یک مسلمان هم بند شوید و یا یک غیرمسلمان؟

- آیا حاضرین زیر ورقه ای را دایر بر این که به خدا، به پیغمبر و به قرآن و به روز رستاخیز ایمان دارید، امضا کنید؟

- آیا در خانواده ای بزرگ شده اید که پدر در آن نماز می خواند، روزه می گرفت و قرآن می خواند؟ " (2)

و به این ترتیب به گونه ای نابا ورانه هزاران زندانی سیاسی و عقیدتی قربانی شدند.

قتل عام زندانیان سیاسی و عقیدتی در مرداد و شهریور سال 1367، زنده ماندگان و شاهدانی دارد. رضا یکی از جان به دربردگان از این قتل عام سخن می گوید:

«طبعاً زندانی ها براساس آخرین خبر وضعیت خود را تحلیل و ارزیابی می کردند. شادی ناشی از پذیرش قطعنامه و پایان جنگ، وضعیت اقتصادی بد رژیم در ادامه جنگ، تظاهرات ضد جنگ و شعارهای ضد جنگ در حمله های موشکی عراق به شهرها، پس گرفتن شعارهای جنگ طلبی رژیم با خوردن جام زهر، مواردی واقعی بودند که به تفکر زندانی ستمگیری مثبت و در ادامه این تفکر دیدن وضعیت بسیار نزدیک برای رهایی از زندان بود. در این شرایط گروه، گروه از صبح زود زندانیان را صدا کرده و از بند بیرون می بردند و به زندانیان این طور القا می کردند که این ها را می خواهند به زندان دیگری منتقل کنند و یا می خواهند بند کسانی را که نماز می خوانند از بند بی نمازها جدا کنند. با توجه به این که این موارد سابقه داشت و از آن جا که هیچ گونه ارتباطی با بیرون نبود که بتوان به صحت یا عدم صحت آن پی برد، این کار برای زندانیان قابل قبول بود. ابتدا نیروهای مجاهدین را از بند خارج کردند، بعد نوبت به نیروهای چپ رسید.

صبح زود نگهبان بند اسامی 24 نفر از زندانیان را خواند. اسامی برخی از آن ها عبارت بود از کمال صدر، علیرضا تشید، حسین صدرایی، کاظم خوشابی، منوچهرسرحدی زاده، سیف الله غیاثوند، منصور دلال زاده جهانگیری، کامبیز گل چوبیان، حسین قلم بر، علیرضا دریاباری، مصطفی حقیقت، سعید حدادی مقدم، غلامحسین صباغ پور و...

از همان ابتدا با القا این که می خواهند بند نمازخوان ها را از بی نمازها جدا کنند ما را به صف به داخل بند 209 بردند، جلو بند به صف و با چشم بند ما را نگه داشتند، هنوز اگر نگوییم خوش بینی ولی بدبینی هم وجود نداشت. طوری که هم بندی کنار من که دکتر بند هم بود و می دانست من ناراحتی گوارشی دارم به من گفت: "رضا قرص هایت را آورده ای؟ ممکن است چند روزی علاف شویم." مأموران زیادی در این محوطه در رفت و آمد بودند و با خشونت مراقب بودند که زندانیان با هم صحبت نکنند. یک به یک افراد را صدا می کردند و بعد از دقایقی برمی گشتند و به امر زندانبان در یک طرف راهرو قرار می گرفتند. هیچ گونه امکان تماس نبود تا بتوانیم بفهمیم که چه می گذرد، تا این که نوبت من شد.

مأموری مرا با خود به نزدیک در اتاقی برد، در را باز کرد و وقتی که من وارد شدم گفت چشم بندت را بردار و بنشین. چشم بند را برداشتم و روی صندلی نشستم، رو به روی من میز "ال" بزرگی قرار داشت، ابتدای میز نیری حاکم شرع و دو پاسدار بالای سرش ایستاده بودند بعد از آن رازینی، بعد از او مسئولان زندان و در ادامه بازجوها و روی میز در مقابل آن ها پر از پرونده. رازینی پرسید: تو مسلمان هستی؟ من پاسخ دادم: بله. بعد پرسید: خدا را قبول داری؟ من گفتم: بله. گفت: نماز می خوانی؟ گفتم: بعضی اوقات. او گفت: می دانی اگر مسلمان باشی و نماز نخوانی تعزیر دارد، در همین زمان که رازینی صحبت می کرد نیری یک ورقه به دست پاسدار کنار میزش داد و گفت: او را ببرید و رو به من کرد و گفت: اتهام... (نام جریان سیاسی که به آن تعلق داشتم را ذکر کرد) و پذیرش خدا؟ و در لحن اوو سؤالش این حس القا می شد که حرف مرا باور نکرده است. دوباره چشم بند زده و از اتاق به اصطلاح دادگاه توسط دو پاسدار به هواخوری های کوچک سربندهای انفرادی هدایت شدم. در آن جا یک صندلی گذاشته بودند، ورقه را به من دادند و گفتند این ورقه را پر کن و رفتند. هواخوری با میله های آهنی مشبک مسدود می شد و آسمان پیدا بود. ورقه را نگاه کردم، دستخطی کپی شده، نوشته بود: این جانب (چند نقطه که متهم اسم خود را بنویسد) در کمال صحت و سلامت اعلام می نمایم که مسلمانم و توحید، معاد و نبوت را قبول دارم و نمازهای (جای خالی که متهم بنویسد) خود را می خوانم.

اسمم را در جای خالی نوشتم ولی جای نماز را پر نکردم. پاسدارها برگشتند. برگه را دیدند گفتند چرا پر نکردی الان وضعیت طوری نیست که بخواهی ادا دربیاوری، لحن آن ها احساس غریبی در من ایجا کرد که نمی توانستم آن را برای خود توضیح دهم. بالاخره گفتند که 5 دقیقه بیشتر فرصت ندارم که برگه را تکمیل کنم. دوباره رفتند و من نوشتم، سعی می کنم نمازهای یومیه خود را بخوانم. پاسدارها برگشتند و برگه را گرفتند و من را با خود به راهرو برگرداندند و در طرف دیگری نشاندند که تعداد کمتری از زندانیان نشسته بودند، و بعد ما را که تعدادمان کمتر بود به اسامی خواندند و به بند دیگری انتقال دادند.

بعد از مدتی هنوز بحث بین زندانیان باقی مانده وجود داشت که دیگر زندانیان را کجا برده اند؟ آن ها در کجا هستند؟ مفهوم این دادگاه و این جا به جایی چیست؟ تا این که ملاقاتی ها دوباره شروع شد و زندانیان باقی مانده در زندان اوین از طرف خانواده هایی که به ملاقات آمده بودند متوجه شدند که رفقا و هم بندی های دیگرشان اعدام شده اند.

تأثیر این روندهای متناقض شدید، تصور عقب نشینی رژیم و آزادی زندانیان و اعدام ناباورانه این همه انسان های شرافتمند موجب در هم ریختگی روحی و روانی بازماندگان شد به طوری که در برخی موارد سقف مقاومت تا پذیرش همکاری با رژیم پایین آمد.»(5)

توفیق عظیمی یکی دیگر از جان به دربردگان از قتل عام سال 1367 می نویسد:

«طی دویست سال گذشته در تاریخ خونبار میهن مان هرگز جنایتی هولناک تر از قتل عام زندانیان سیاسی در آن تابستان سیاه (67) به وقوع نپیوسته است و شاید از این رو نیز باشد، حتی آن ها که از صفت دگراندیش در داخل استفاده می کنند هنوز شهامت طرح کردن آن کشتار وحشیانه هزاران انسان بی دفاع را ندارند ، و شاید این توافقی است که بین اصلاح طلب و محافظه کار صورت گرفته و آن را خط قرمزی قرار داده اند. آن ها به خوبی از دستور امام بزرگوارشان با خبرند و نیک می دانند که چه رخ داده است.

بیست و هشتم تیر ماه سال 67 یک روز پس از پذیرش آتش بس، زندان اوین، بند شش در اضطرابی غیر قابل تصور فرو رفته است، حال چه خواهد شد؟ آیا وقت آن رسیده که مسئله زندانیان سیاسی را رژیم برای همیشه حل کند؟ پس از ظهر با خبر می شویم که دوازده نفر از زندانیان را از سالن سه و پنج بیرون برده اند. به کجا؟ نمی دانیم! ما در سالن شش 375 نفر بودیم اعضا و هواداران تمامی تشکل های سیاسی. با تمامی دقت خود رفتار پاسداران را زیر نظر داشتیم چه وقت آمارگیری و چه وقت آوردن غذا. علائمی که دریافت می کردیم خبر از سری بودن کاری می داد.

همان شب تمامی تلویزیون ها را جمع کردند. به فاصله دو روز پس از آن اسامی زندانیان سالن شش را از بلندگو خواندند و گفتند خوانده شده ها با چشم بند به زیر هشت بیایند. چشم بندها را زدیم و به صف ما را سوار مینی بوس های اوین کردند. هیچ کدام از ما نمی دانستیم به کجا می رویم. با هوشیاری مسیر مینی بوس را پیگیری می کردیم. پس از چندین مرتبه بالا و پایین رفتن محوطه زندان اوین همگی ما را کنار تپه شمالی اوین پیاده کردند و ما در حالت انتظار بیشتر از پنج ساعت را سپری کردیم. حق حرف زدن با یکدیگر را نداشتیم. فضای سنگینی از سکوت و اضطراب وجود تک تک ما را در خود گرفته بود. گاهی با ایما و اشاره می پرسیدیم این وقت شب با زندانی چکار می توانند داشته باشند؟ اما خبری از پاسخ نبود.

صدای کوبیدن پوتین های پاسداران به زمین و فریاد آنان و شعار (خمینی عزیزم بگو تا خون بریزم) را شنیدیم. می شد حدس زد یک صد نفر هستند و هر لحظه بیشتر به ما نزدیک می شدند. طی این مدت انتظار، صدها بار احساس دریدن قلبم توسط گلوله پاسداران را از سر گذراندم. اول فکر می کردم که تنها من چنین تصویری را در ذهنم ساخته ام اما بعداً متوجه شدم بیشتر زندانیان چنین احساسی را داشته اند. با بستن چشم بند در آن تاریکی تنها قادر بودیم که احساس کنیم حادثه ای در حال شکل گیریست. دوباره همگی ما را سوار مینی بوس کرده و به انفرادی آسایشگاه بردند. در آن جا با خواندن اسامی، ما می بایست رو به دیوار با چشم بند بایستیم و لباس خود را درآورده آماده رفتن به سلول های انفرادی باشیم. هنوز اذان صبح را از بلندگوها پخش نکرده بودند که صدای یکی از شکنجه گران به نام مجید قدوسی را شناختم که فریاد می زد تن هیچ کس زیرپوش نباشد و با ماژیکی که داده می شود نام خودو نام پدرتان را روی بدنتان بنویسید. آن هایی که شهرستانی هستند نام شهرستانشان را هم بنویسند.

نوشتن اجباری بود و نوشتیم. آن گاه به داخل سلول انفرادی رفتیم و در را بستند. ساعت ها صدای باز و بستن درب سلول ها به گوش می رسید. چند روز پس از انتقال به انفرادی اسامی عده ای دیگر خوانده شد باز هم چشم بند زده آماده بودیم برای رفتن به دادگاه ویژه. پشت سر هم راه می رفتیم تا رسیدیم به ساختمان اداری قدیمی اوین. بیشتر از دویست نفر بودیم بعضی از هم بندان را برای چندمین بار بود که به دادگاه ویژه می آوردند و همان ها بودند که اطلاعات جدیدی از نوع برخورد هیئت هفت (سه) نفره خمینی به بقیه می دادند. در طبقه دوم اتاقی را به دادگاه اختصاص داده بودند. در زیرزمین همین ساختمان وسایل دار زدن را مستقر کرده بودند. در دادگاه رئیسی که دادستان تهران بود حکم نهایی را می خواند و مجری آن حاج مجتبی از شکنجه گران قدیمی اوین بود که فریاد می زد زندانی به بند یا زیرزمین برده شود.

از آن صف دویست نفر, سی و پنج نفر بودیم که ما را به بند برگرداندند و دیگر هرگز بقیه را ندیدیم. در همین ایام شبی که دچار تب و لرز شده بودم مرا به بهداری اوین بردند. در بین راه استخر بزرگ اوین که جلو سالن آسایشگاه قرار دارد را، پر از دمپایی و کفش های هم بندان مان دیدم، بیشتر از هزار جفت کفش که روی هم ریخته شده بودند.

اوایل شهریور تعدادی از ما را به سالن 325 منتقل کردند و در آن جا بود که فهمیدم چه فاجعه ای رخ داده. هر روز اسامی تعدادی را می خواندند. زندانی لباس می پوشید و می رفت. قبل از رفتن آقای عباس امیرانتظام با حالتی از احترام با زندانی از کنار تک تک ما می گذشت. اواسط شهریور 67 حسین زاده که معاون زندان اوین بود به داخل بند آمد از میان زندانیان داریوش کایدپور را مخاطب قرار داد و گفت چکار می کنی داریوش؟ داریوش با استواری فریاد زد باد می کارم تا طوفان درو کنم. فردای آن روزداریوش کایدپور، رضا باقری، علیرضا تشید، علیرضا صمدی، سعید متین، سعید طباطبائی، سعید خواجه نوری، حسین فتحی و... را با کلیه وسایل صدا زدند و بردند. پس از آن نوبت به بند سران حزب توده رسید. اسامی علیرضا زارع، گلاویژ، کیهان، قائم پناه، دکتر بهرام دانش، جودت، که همگی از رهبران حزب توده بودند را خواندند و بردند(6)

بدون شک سال 67 به نام سالی که یکی از سیاه ترین جنایت ها علیه بشریت رخ داده است، در خاطره ها خواهد ماند. من به نام یکی از بازماندگان آن قتل عام خونین هرگز از آقای سعید حجاریان که در آن زمان در رأس کار بوده انتظار ندارم که با نوشتن و یا گفتن ناگفته ها که تردیدی ندارم ایشان اطلاعات بسیار کاملی از آن واقعه دارند را برای ثبت در تاریخ در اختیار مردم قرار دهند. چون لازمه این کار داشتن وجدان و شرافت انسانیست. دیر یا زود عمر و بقای این نظام ستمگر و قرون وسطایی به سر خواهد رسید و کم نخواهند بود کسانی که به یک دادگاه ملی و عادلانه خوانده شوند، و بایستی پاسخگوی این سکوت سنگین شوند. ما هر سال در چنین روزی فریاد برخواهیم آورد که "داد می خواهیم، داد".ن آن آن رو» (7)

صدور فتوا های جنون آمیز از سوی آیت الله خمینی و و آخوند های مشابه اش ادامه یا فت.

آیت الله خمینی پس از کشتار بزرگ زندانیان سیاسی و عقیدتی، فتوای قتل سلمان رشدی، نویسنده ی انگلیسی هندی تبار را به خاطر نوشتن کتاب "آیات شیطانی" صادر کرد (25 بهمن ماه 1367، 29 فوریه 1989).(8)

آیت الله خمینی در اطلاعیه ای تأکید کرد:

«اگر نویسنده ی کتاب آیات شیطانی توبه کند و زاهد زمان هم گردد بر مسلمان واجب است با جان و دل تمامی همّ خود را به کار گیرد تا او را به درک واصل کند.»

این فتوا اگر چه سیاست بازی هایی را دنبال می کرد۳ اما نماد دگراندیش کشی ی تفکر و رفتار آیت الله خمینی نیز بود. آیت الله خمینی مرگ را پاسخ توهین سلمان رشدی به اسلام می دانست حال آن که بدترین توهین ها به اسلام و پیامبرش را پیش از سلمان رشدی در کتاب "23 سال" می شد خواند، و البته «نویسنده 23 سال در زندان جمهوری اسلامی اعدام نشد؛ آن هم زمانی که صدها نفر را هر روز اعدام می کردند. مرحوم ناصر یگانه می گفت در زندان علی دشتی به او گفته بود که به حکم شخص آیت الله خمینی است که او را اعدام نمی کنند.»(9)
پس از کشتار بزرگ و فتوای جنجالی قتل سلمان رشدی (10) آیت الله خامنه ای، حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی، آیت الله جنتی، آیت الله مصباح یزدی، آیت الله محمد یزدی، و ده ها معمم و غیر معمم،سیاست گزار موج جدید ی از کشتارآزاداندیشان و آزادی خواهان میهن مان شدند. سپاه پاسداران , وزارت اطلاعات، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، رادیو و تلویزیون، سازمان تبلیغات اسلامی، برنامه ریزان برنامه "هویت" , "چراغ" و... در رادیو تلویزیون، جناح بازار"هیئت مؤتلفه اسلامی"، و... و روزنامه های کیهان، رسالت، جمهوری اسلامی، هفته نامه کیهان هوایی، صبح و... ارگان های تبلیغاتی و اجرایی توطئه علیه دگراندیشان و مخالفان سیاسی وعقیدتی، و کشتار آنان شدند.

این " حضرات " در ادامه کشتاردگراندیشان و مخالفین در زندان ها ,از طریق سازمان دهی "گروه های فشار و کشتار" فاجعه ی قتل های زنجیره ای و فجایعی دیگر بوجود آورد ند , فجایعی که به اشکال مختلف هنوز ادامه دارد.

در این میان آنچه چشمگیر است تلاش رهبران حکومت اسلامی در لاپوشانی جنایت هولناک سال 67 است. پس از گذشت 18 سال از آن " سال سیاه " هنوزدر ایران سخن گفتن ازفاجعه ی کشتار سال 67 عبور از خط قرمزی ست که آنسوی اش ورود و پا گذاشتن به شکنجه گاه ها و زندان های حکومت اسلامی معنا می دهد.

درایران اما خانواده های قربانیان این فاجعه بی هراس از تهدید و شکنجه و زندان داد خواه این بیداد بزرگ اند. دو روز نامه نگار شجاع نیزازاین بیداد سخن گفته اند , آرش سیگارچی , که هنوز تاوان سخن گفتن از کشتارسال 67 را می پردازد و به 14 سال حبس محکوم شده است و دیگری اکبر گنجی ,که می دانیم بر او چه گذشته است.

برخی ازنیروها وچهره های مخالف حکومت اسلامی نیز در خارج از کشور در افشای این

جنایت بزرگ نقش ایفا کرده اند اما نه آنگونه شایسته و بایسته , و کار ساز.

بهر گونه , 18 سال از کشتار بزرگ سال 67 گذشت, این کشتار اگرچه بزرگترین اما تنها کشتار دگر اندیشان و مخالفین سیاسی و عقیدتی توسط حکومت اسلامی نبود , و نخواهد بود.

تا به امروز نزدیک به 28 سال است که درهای "هولوکاست " های حکومت اسلامی به روی بازماندگان قربانیان , مردم ایران و جهانیان بسته است, در پس این درها شریعت مداران همچنان به جنایت مشغول اند. فاجعه کشتار بزرگ سال 67 یک نمونه ی افشا شده است , فاجعه ای هولناک که نباید اجازه داد فراموشی به آن نزدیک شود.



--------------------------------------------------------------------------------

1 - تاکنون نام 4481 تن از قربانیان این قتل عام اعلام شده است. ر. ک. به سایت اینترنتی عصر نو، ب. آزاده، و ب. آذرکلاه , مرداد سال 1385.

2 - آبراهامیان، یرواند: کشتار تابستان 67، سال 1372، برگرفته از سایت اخبار روز، دهم شهریور ماه 1383.

3 - بقایی، غلامرضا: زندان یونسکو "دزفول" و آن تابستان سیاه، سایت اینترنتی "اخبار روز"، شهریور 1382 (بخشی از این مطلب در "اتحاد کار" شماره 112 چاپ شده است.)

4 - آبراهامیان، یرواند: کشتار تابستان ۶۷........

5 - به یاد آن همه جان های بی قرار، سخنرانی رضا در مراسم بزرگداشت خاطره اعدام شدگان تابستان 67، دانشگاه تورنتو (کانادا)، سپتامبر 2003، (شهروند، شماره 635، جمعه 28 شهریور 1382).

6 - ر ک به: کتاب 4 جلدی "نه زیستن، نه مرگ" ،از ایرج مصداقی، توسط نشر آلفابت سوئد منتشر شد. در این اثر 4 جلدی روزشمار کشتار 67 در جلدی مستقل (جلد سوم) توسط مصداقی روایت شده است.

7 - عظیمی، توفیق: تابستان سیاه 67، سایت اینترنتی اخبار روز، بیست و سوم مرداد ماه سال 1383

8 - ر. ک. به: بولتن آغازی نو، ویژه سلمان رشدی، سال چهارم، فروردین 1372

۳- آبراهامیان، یرواند ، کشتار تابستان ۶۷...............

9 - برقعی، محمد: ایران در پرتو جهان اسلام (1)، شهروند، شماره 651، جمعه 19 دی ماه 1382.

10 - "سلمان رشدی"، اعلام کرد که از گرویدن به اسلام پشیمان شده است، سخنرانی در امریکا، ایران تایمز، شماره 1064، جمعه 14 فروردین 1371.

آژانس خبری کوروش: تقاوت اکبر گنجی با اکبر محمدی / هر دو اکبرند اما این کجا و آن کجا

http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=9&ni=14873



چرا گنجی جایزه گرفت و محمدی مرگ؟

آژانس خبری کوروش:

اکبر گنجی 66 روز را در اعتصاب غذا گذراند و آزاد شد و اینک در امریکا و اروپا و در دوردنیا می گوید جمهوری اسلامی بد نیست بلکه چند نفر از اینها بدند و در مقابل اکبر محمدی 9 روز در اعتصاب بود نه تنها رژیم عکس و گزارشی تهیه نکرد، نه تنها وی را به بیمارستان میلاد اعزم نکردند ته تنها شیرین عبادی به سراغش نرفت نه تنها ... . نه تنها کسی برای وی سینه نزد بلکه با زنجیر به جان وی افتادند و وی را به قتل رساندند. بایستی جوایز دیگری برای آقای گنجی در نظر گرفت که حقیقتن خوب پیام زندانیان سیاسی را به بیرون آورد. این بود پیام گنجی: جمهوری اسلامی بد نیست چند تن در جمهوری اسلامی بد هستند . قتل اکبر محمدی فرصتی است که تفکر کرد که چرا گنجی جایزه گرفت و محمدی مرگ؟

http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=9&ni=14873 کوروش

.......................

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر/ پیام زندانیان سیاسی

اکبر محمدی را کشتند

اکبر محمدی دانشجویی زندانی در سال 78 بازداشت گردید و دربازداشتگاه توحید بدترین شکنجه های جسمی و روحی را تحمل کرد و از همین بود که به اسطوره مقاومت شناخته شد و پس از آن به دلیل همین شکنجه ها از ناحیه ی کمر دچار بیماری حاد گردید به طوری که پزشکان در داخل کشور احتمال بهبودی وی را مردود دانستند.
پس از اینکه با گذراندن چند سال حبس، پزشکی قانونی اعلام کرد که اکبر محمدی توانایی ادامه حبس در زندان را ندارد و میبایست از زندان آزاد شود. اکبر محمدی به مرخصی نامحدود استعلاجی فرستاده شد اما علی رغم آگاهی مسئولین بر وضعیت جسمانی اکبر محمدی که خود عاملین آن بودند، حدود 2 ماه پیش او را در منزلش در آمل بازداشت کردند و در کمال ناباوری به زندان بازگرادند. اکنون باید سران رژیم پاسخ دهند که چه کسی مسئول بازگرداندن وی به زندان است؟
پس از آن اکبر محمدی با نوشتن نامه ای به رئیس زندان خواهان آزادی خود شد و اعلام کرد در صورت عدم توجه به خواسته هایش دست به اعتصاب غذا خواهد زد. اما مسئولین زندان نیز بی توجه به وضعیت او تنها به تهدیش بسنده کردند که اگر اعتصاب کند به سلول انفرادی منتقل خواهد شد. و اکبر محمدی از روز 1 مرداد ناچار دست به اعتصاب غذا زد.
هنگامی که پس از 5 روز دچار تشنج گردید و به بهداری منتقل شد در آنجا نیز به دستور رئیس زندان او را به تخت با غل و زنجیر بستند و در هنگام بازدید نمایندگان حکومت از زندان ، دهان او را نیز چسب زدند تا صدایی از او به گوش کسی نرسد. و در حالی که گفته میشد اکبر، شب گذشته دچار سکته خفیف قلبی شده بود او را به بند 350 بازگردادند، در شرایطی که از ناحیه قلب به شدت احساس ناراحتی میکرد. و بالاخره جسم بیمار او بیش از این تاب نیاورد و شب گذشته در بند 350 زندان اوین، محلی که 7 سال از عمرش را تنها به خاطر آزادیخواهی در آن سپری کرده بود، دچار ایست قلبی شد و درگذشت.
ما زندانیان سیاسی و همبندان وی در نهایت اندوه، این ضایعه را به خانواده اکبر محمدی و به خصوص به همرزممان منوچهر محمدی تسلیت میگوییم و اعلام میکنیم اگر چه اکبر محمدی پس از 7 سال دیشب درگذشت، اما او جاودانه شد و کسانی که عامل بازگشت اکبر محمدی به زندان بودند اکنون باید پاسخگو باشند.
و همچنین تاکید میکنیم ، اکبر وصیت کرده بود در عزای او لباس سیاه نپوشید و عزاداری نکنید، ما نیز توصیه میکنیم در عزای اکبر شمعی روشن کنید.
و خطاب به مجامع حقوق بشر اعلام میکیم که پیش از این با نوشتن نامه ای در مورد وضعیت نابسامان اکبر محمدی هشدار داه بودیم، و گفتیم که اگر به وضعیت او رسیدگی نشود ، زهرا کاظمی دیگری خواهد بود اما دریغ که هیچ ارگان و یا نهادی در این رابطه اقدامی نکرد و فاجعه اتفاق افتاد.

اسامی زندانیان سیاسی:

1. حشمت ا... طبرزدی2. دکتر ناصر زرافشان3. بیناداراب زند4. احمد باطبی5. بهروز جاوید تهرانی6. محمدرضا خوانساری7. مهرداد لهراسبی8. ارژنگ داوودی9. خالد هردانی10. امیر حشمت ساران11. ولی ا... فیض مهدوی12. اسد شقاقی13. خلیل شالچی14. افشین باایمانی15. سیامک پورزند16. هاشم شاهین نیا17. شاهین آریا نژاد18. شهرام پور منصوری19. جعفر اقدامی20. محمدرضا رجبی21. حیدرقلی سلطانی22. محمد نیکبخت23. ناصر خیراللهی24. ابراهیم مؤمنی25. حجت بختیاری

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر
Komite_gozareshgar@yahoo.com
Komite.gozareshgar@gmail.com
http://www.komitegozareshgar.blogfa.com

30 July 2006

نیک آهنگ کوثر ./ . عباس معروفی: من که آنها را نمیشناسم، آقای مهاجرانی بهتر میشناسد!


میدانی؟ آن مدیر فرهنگی که شب و روز مرا ویران کرده بود و زندگی مرا به
بازی گرفته بود، واقعا یکی از مدیرکلهای وزارت اطلاعات و یکی از بازوهای مهم سعید امامی بود. او همان بازجوی سعیدی سیرجانی بود. مردی بود به نام حاج آقا محمدی. و آن یکی هم اسمش مهدوی بود. آن یکی هم ناصر نوری بود، آن یکی هم...
من که آنها رانمیشناسم،
آقای مهاجرانی بهتر میشناسد!



:نیک آهنگ کوثر

آمستردام-
گفتگویی کوتاه
با عباس معروفی


:اندر احوالات گفتگو با عباس معروفی

...........................................
در آمستردام خوشوقت بودم که بعد از سالها عباس معروفی را ببینم.
این بار از نزدیک. آن سالها مشتری مجله اش بودم، این بار وبلاگش.
عباس معروفی بر خلاف بعضی از خادمان قدرت که عضو کانون نویسندگان شده بودند، مقابل بعضیها سکوت نکرد.
چسبیدن به قدرت به هر عنوان میتوانست برایش خوش شانسی به ارمغان آورد، ولی چنین نکرد، چون اعتقاد داشت، و اعتقادش هم فروشی نبود. مداحی سردار سازندگی و خاتمی را نکرد تا مشکلاتش رفع شود.

در آمستردام و در حاشیه کارگاه آموزشی رادیو زمانه خواستم از نزدیک در باره مهاجرانی با او گفتگو کنم، و متاسفانه یا خوشبختانه به خوبی دردش را حس کردم.

معروفی آرزویش کار در ایران است. آرزویش نوشتن برای ایرانی و خوانده شدن در ایران است. آرزوی خیلی از ما. وقتی ناخواسته این طرف دنیا در غربت و تنهایی به امید روزی باشی که باز هم دماوند را در غروب ببینی و در اوین درکه ذغال اخته بخوری و در فلان کتابفروشی دوستانت را زیارت کنی و … .
گفتگویم با عباس معروفی کوتاه بود و احتمالا سوالهای زیادی هست که باز هم از او خواهم پرسید...

دوست دارم مهاجرانی را ببینم و جوابهای او را هم بشنوم. دوست دارم از نزدیک با او گفتگو کنم و ببینم آیا میتواند یک بار، صادق باشد و دور از علاقهاش به نشان دادن موجودی که نیست، خود واقعیاش باشد و خودش را نقد کند.

..................................


نیک آهنگ: اسم مهاجرانی را که میشنوید، چه احساسی پیدا می کنید؟

معروفی: کسی که خود را آماده کرده بود که مدالهای افتخار را به سینه بچسباند، ولی بابت خسرانی که بر ساختمان فرهنگ وارد کرد، پیش از همه گریخت تا شاید با چهرهای دیگر خود را بازسازی کند و در میدانی دیگر سینه سپر کند.

نیک آهنگ: خسارتش به فرهنگ قبل از وزارتش وارد شد یا بعد؟

معروفی: این آدم از آغاز دولتمرد بوده است.

نیک آهنگ: کی ضربه اش را به فرهنگ حس کردید؟

معروفی: مگر میشود کسی خود را متولی فرهنگ بخواند و تفاوتی با دیگر حکومتگران نداشته باشد؟ من میدانم که هر شهری و هر آدمی دو چهره دارد، ولی این دو چهرهگی را آگر با نگاتیو عکس مثال بزنیم در خواهیم یافت فاصله این دو چهرهگی از کجا تا کجاست. شما دو نگاتیو از یک عکس را روی هم منطبق کنید و هی به تدریج آنها را هم جدا کنید. میلیمتر به میلیمتر. آدمها اینجوریاند. گاهی وقتها دو نگاتیو از یک آدم، دو چهره از او نشان می دهد که هر چهرهای، چهره دیگرش را مخدوش میکند.
مهاجرانی زمانی مطرح شد که معاون هاشمی بود. زمانی به اوج رسید که وزیر فرهنگ خاتمی بود. زمانی هم که از ساختار حکومت اخراج شد که دیگر هیچ نبود.

نیک آهنگ: یعنی دوهای پیچ در پیج و دورهای هیچ در هیچ؟

معروفی: یعنی من او را آدم جاه طلبی دیدم که اندازههای خودش را نمیشناخت. قلمبه و سلمبه حرف زدن و خود را "ما" خواندن، نشان بزرگی و بزرگواری نیست. آدکوب است همواره خود را در جایگاه فروشنده و نیز در جایگاحکریدار ببیند؛ در جایگاه متهم و قاضی، زن و مرد، بزرگ و کوچک، ستمدیده و ستمگر، نویسنده و خواننده، و هزاران چیز متقابل یکدیگر. او فقط خود را در جایگاهی که آرزو دارد میبیند،نه در جایگاهی که هست. و خیال میکند که دیگران هماو را مثل خودش و از دیدگاه خودش میبینند.

نیک آهنگ: مهاجرانی از همان روز اولی که وارد مجلس شده، روی دوش بقیه سوار بود و بسیاری از یارانش راآز پشت خنجر زد... با اهل فرهنگ که حتی یارش نبودند چه کرد؟

معروفی: طبیعی است که مهاجرانی فرصت سازىٰ هایی هم کرده باشد. و خدماتی در کارنامهاش باشد. ولی این نسبت به جایگاهش و قدرتی که در زمانی طولانی داشته، اصلا رقمی نیست. او از این دید نماذ"فرصت سوزی" است.
جایی که باید فاصله اهل قلم و نخبگان را با حکومت بی مرز و کمرنگ کند،دقیقا مثل بقیه دولتمردان اصلاحطلب به جو خودی و غیر خودی دامنه بخشیده است.
او مرا یاد حزب توده میاندازد، که همه چیز را علیرغم پرنسیپهایش به دندان حکومت فروخت و خود سرانجام زیر همان دندانها چرخ شد. کمی هم گناه کارتر دیده می شود که نتوانست قدرت اجرایی اش را به کار گیرد و از آن اندیشه ای که شعارش را می داد امروز دفاع کند. او در یک ربع قرن دولتمرد بودن، نتوانست یک خط از اندیشه هایش را درحکومتی که مورد قبول اوست نهادینه کند.
عده ای می گویند در زمان وزارت او کلی کتاب در آمده است. سوال من از همه آنها این است که آیا ما انقدر بدبخت شده ایم که حقمان را به صورت صدقه دریافت کنیم؟
یاد جمله یکی از سیاستمداران ایرانی ساکن برلین میافتم که می گفت:"من بیست سال است که با همسرم زندگی مىٰ کنم و تا به حال دستم روی او بلند نشده است". من ا َسلا وارد این ماجرا نمیشوم که آفرین! تو چه پسرخوبی هستی که زنت را کتک نزده اى! من فقط می گویم توغلط کرده ای که اصلا اینجوری فکر کرده ای!

نیک آ هنگ: پیه مهاجرانی به تن شما هم خورد؟

معروفی: یعنی شما فکر می کنیذ خوش و خندان رمان نوشتیم و مجله منتشر کردیم؟ یک بار در سرمقاله گردون نوشتم:"بنده بابت هر رمان و مقاله ای که می نویسم، یک بار عزرایئل را ملاقات مىٰ کنم". و باز در همان گردون نوشتم:" ...آقای مهاجرانی، تصور کنید پیرزنی را ستمی در گرفته است".
و اینها را همه در حد یک مبارزه تلقی میکردم و صادقانه پیش میرفتم. اماروزی خانم سیمین دانشور به او تلفن زد که چرا این همه معروفی را آزار میدهند؟ این نویسنده جوان بعد از انقلاب مطرح شده، و چرا اینهمه بلا سرش میآورند؟ چرا به زندان و شلاق محکوم شده؟ چرا؟
این گفتگوی تلفنی سه چهار روز بعد از محکومیت آخر من بود. سیمین دانشور بسیار برافروخته و آشفته بود. گفت: آقای مهاجرانی گفته که یکی از مدیران فرهنگی سطح بالای وزارت اطلاعات یکی دو سالی روی معروفی کار کرده و معتقد است که معروفی اصلاح شدنی نیست و به راه نمیآید (نقل به مضمون).
میدانی؟ آن مدیر فرهنگی که شب و روز مرا ویران کرده بود و زندگی مرا به بازی گرفته بود، واقعا یکی از مدیرکل های وزارت اطلاعات و...
یکی از بازوهای مهم سعید امامی بود.
او همان بازجوی سعیدی سیرجانی بود.
مردی بود به نام حاج آقا محمدی.
و آن یکی هم اسمش مهدوی بود.
آن یکی هم ناصر نوری بود، آن یکی هم...
من که آنها را نمیشناسم،
آقای مهاجرانی بهتر میشناسد
.

نیک آهنگ: پس مهاجرانی هم به نحوی جزو زنجیره بود؟


http://nikahang.blogspot.com/