رهبر «سابق» انقلاب! | |
سعید سامان http://saeed-saman.blogspot.com/ | |
![]() امروز پس از گذشت سالهای دراز از آغاز غائلة استعماری 22 بهمن، گروهی از دست اندرکاران این «بحرانسازی»، که به صراحت کشور ایران را در مسیر سیاستهای آمریکا در منطقه قرار داد، قصد دارند صحنه را از نو به رنگ ریا آرایش و بزک کنند. غائلة 22 بهمن که در تاریخ آیندة این سرزمین در مقام یک «بحرانسازی» صرف، به صراحت از جانب مورخان و محققان «مشخص» خواهد شد، و آیندگان از نقش محافل استعماری در شکل دادن به این «بحران» کور اجتماعی و سیاسی پرده برخواهند داشت، امروز از جانب بسیاری محافل، نه تنها نام «انقلاب» بر خود گذاشته، که هنوز بسیاری منتفعان از این صحنهگردانیهای انسانستیز، قصد بهرهبرداری از «جزئیات» آن را نیز دارند. کسانی همچون هاشمی رفسنجانی، قصد آن دارند که بار دیگر به بازیگران این تئاتر خونین و ضدانسانی، نقش و نگاری نوین عطا کنند، و برای آنها رنگ و رو و ظاهری مردمفریب فراهم آورده، جهت بازیهای نوین استعماری آبروئی جدید نزد مردم این مرز و بوم، برایشان «خریداری» کنند. تلاشهای امثال هاشمی اینک بر این متمرکز شده که، بازیگرانی چون روحالله خمینی را در «آثار» قلمی خود از تمامی اتهامات سنگینی که سالها بر شانههایشان سنگینی میکرده، «آزاد» و رها کنند، آبروی از دست رفتة این جانوران انسانستیز را به خیال خود به جوی بازگردانند، تا از این طریق، چند روز دیگری برای خود و عمالشان با همیاری عربدهجویان حسینی، و «پابرهنههای» حزباللهی، در کوچه و خیابان آقائی و حاکمیت تأمین کنند. سایت مضحک و خندهداری به نام سایت خبری «بازتاب»، که وابسته به محفل پاسدار «محسنرضائی» است، و از قبل اعمال سانسور شدید آخوندها بر فضای اینترنتی تبدیل به یکی از سایتهای خبری مورد «علاقة» جوانان ایران شده، امروز خبر کوتاهی از کتاب «جدید» حجتالاسلام هاشمی رفسنجانی به میان میآورد! در این «خبر»، از خاطرات جناب هاشمی در معیت «امام» سخن به میان میآید، و سایت بازتاب چنین ادامه میدهد: «به گزارش خبرنگار بازتاب، وي در خاطرات روز هفدهم دي ماه سال 1363 نوشته است: به زيارت امام رفتم، مدت زيادي خدمتشان در اندرون نشستم. تمايل به انزوا در امام پيدا شده است. تأكيد كردم كه لازم است بيشتر با مردم حرف بزنند. احتمال كنارهگيري كامل را مطرح كردند. درخواست كردم كه ديگر نفرمايند و مصلحت نيست». بله، «دیگر نفرمایند و مصلحت نیست»! اگر «حضرت» امام ادامه میدادند، حتماً درخواست حقوق بازنشستگی هم برای عموسام پست میکردند، آخر عمری خدمت به ارباب بدون حق بازنشستگی خیلی دور از انصاف است. ولی این سئوال هنوز باقی است که، «دیوانهای که از قفس گریخت»، چگونه قصد کناره گیری داشت؟ این «موجود» که برای حفظ چند صباح حکومت و قدرت، حتی از خون همعمامهای و همکار صادق خود، آیتالله شریعتمداری هم نگذشت، و این پیرمرد را در زندان با شکنجه به قتل رساند، معلوم نیست آنروز در کجا سیر میکرده که، گویا قصد «کنارهگیری» داشته. آنهم «کنارهگیری کامل»! البته همانطور که عقل سلیم حکم میکند، میباید قبول کرد که حاجروحالله اصولاً اهل کنارهگیری نبوده، و اگر ایشان میخواستند کنارهگیری کنند، همان موقع که امت حزبالله و لشوش حکومت اسلامی به «فرمان 8 مادهای امام» نجاست فرمودند، و نشان دادند که جای «امام» و حججاسلام در این حاکمیت کجاست، و عملاً قدرت در دست کیست، کنارهگیری میکردند. و با اینکار به «مؤمنان» بیتامامزمان نشان میدادند که آخوند جماعت اگر پدرسوخته و مفتخور است، حداقل «احمق» نیست! ولی مگر میشود یک شیفته و دیوانة قدرت، چون روحالله را، زمانی که دست به قدرت دارد از کار برکنار کرد؟ این «آدمنما»، تمام عمر در گوشة مبال حوزه خواب و خیال حکومت میدید، حال بیاید به خاطر چه کسی از این «موهبت» الهی دست بکشد؟ بخاطر ملت ایران؟ اگر ملت ایران ملاک بود که بجای «جنگ نعمتالهی است»، و «هر کس با این جنگ مخالفت کند توی دهانش میزنم»، سعی میکرد به هر قیمت صلح میان مردم ایران و عراق بر قرار کند، چرا که «جنگ» حتی برای برنده نیز هزینهای به همراه میآورد که هیچگاه جبران شدنی نخواهد بود؛ هزینة زندگیهائی که از میان میرود و انسانهائی که به بلایای جنگ دچار شده و سالهای دراز زجر میکشند. این «آدمنماها» آنقدر در گوشة حوزههایشان از جنگ امام و پیغمبر برای یکدیگر داستان و حکایت ساختهاند، فراموش کردهاند که انسان، نه برای جنگیدن و آدمکشی، که برای زیستن در صلح و آرامش و برخورداری از نعمات زندگی پای به این دنیای لعنتی میگذارد. از قضای روزگار، حضرت «بهرمانی» تاریخ این «کنارهگیری کامل» را هم بخوبی «مشخص» فرمودهاند. چرا که، در این تاریخ «رویائی»، نه عربستان هنوز پیشنهاد غرامت 500 میلیاردی برای خاتمة جنگ به ایران داده بود، نه حضرت امام کاسة زهر سر کشیده بودند، و این «جنگ» را که به قول خودشان «اگر 20 سال هم طول بکشد ما ایستادهایم»، در چنان شرایط اسفباری که دیدیم به «صلح مسلح» تبدیل کرده بودند، و نه اینکه فرمان و دستخط زیبایشان در تأئید اعدام تمامی زندانیان سیاسی در تابستان 67 هنوز صادر شده بود. بله، این «تاریخ» که بهرمانی گویا از «صندوقچة» خاطراتاش در آورده، خصوصیات و مشخصاتی دارد که اصولاً جادوئی است! و اگر خواننده این مشخصات را در چارچوب سیاستهای جاری در کشور حججاسلام، درست «درک» نکند، به احتمال زیاد از جناب بهرمانی حسابی رو دست خواهد خورد. آنهم چه رودستی! به قول معروف، از روباهی پرسیدند «شاهدت کیست»؟ گفت «دمم»! البته دم حاجبهرمانی به اندازه کافی از قبل دزدی و چپاول اموال ملت اسلام «چاق» و چله شده، ولی فکر نمیکنیم تا این اندازه «چاق» شده باشد! تا این اندازه که، در شرایط فعلی کشور عملاً قصد «تاریخسازی» هم داشته باشند. این نوع «تاریخسازیها» نه با تکیه بر یک «نقل قول» که بر اساس مدارک و شواهد بسیار میباید ارائه شود، و معمولاً از آنجا که حاکمان، نهایت امر چوب بیخردیهایشان را خواهند خورد، این نوع «تاریخسازیها» را فقط مخصوص سیاستبازان در کشورهای «دمکراتیک»، و جهت دوران بازنشستگیشان محفوظ نگاه میدارند. در کشور ایران، که «سیاست» به معنای «سرکوب» است ـ حتی خواجه نظامالملک نیز در سیاستنامة خود «سیاست» را همان «مجازات» معنا کرده ـ این نوع حرفها محلی از اعراب نخواهد داشت. خمینی همان است که رفسنجانی و دوستاناش، طی سالیان دراز از او ساختند! همان است که با تکیه بر مجسمة وحشتاش همه روزه مردمان را به «پرستش» زور وادار کردند. و با اعمال همین زور و سرکوب، سیاستهای استعماری را در این مملکت در امتداد منافع آمریکا و محافل سرمایهداری جهانی پیش بردند. خمینی بر خلاف تلاشهای خندهدار حاج بهرمانی، در خاطرة ایرانیان همان دیوانة قدرت و خونخوار سیریناپذیر باقی خواهد ماند! شاید اینبار میباید قبول کنیم که حاجبهرمانی و همپالکیهایشان در انجام مأموریت محولة خیلی «موفق» بودهاند! ولی نباید فراموش کنیم، اگر امروز دوستان خمینی «سابق»، سعی در تطهیر گذشتة وی دارند، تا تصویری «نوین» از او ارائه دهند، اینکار را نه بر اساس تکیه بر رخدادها، و یا زبانمان لال، «احترام به ملت ایران»، و یا ارائة شهودی تاریخی و سیاسی جهت آشنائی نسلهای آیندة این مملکت با تاریخ معاصر صورت میدهند، که اینان جانیتر و کثیفتر از آناند که چنین مسائلی خاطرشان را دقیقهای «آزرده» کند. اینکار را فقط در چارچوب نیازهای سیاسی محافل وابسته به خود انجام خواهند داد. خمینی، اگر آنروزها عنوان فرماندهی در جنگ با کمونیسم جهانی را، پس از بستن پیمان عقد و ازدواج دائم با سرمایهداری جهانی از دستان امپریالیسم آمریکا دریافت کرد، امروز دیگر نمیتواند در شرایطی که «جنگ سرد» به پایان رسیده، برای خود خاطرهای «سازنده»، «صلحدوست»، «انساندوست» و ... دست و پا کند. خمینی یک دیوانة قدرت بود، نه مهاتما گاندی! و در شرایطی به این قدرت دست یافت که «خواستهایش» در هماهنگی کامل با خواستههای امپریالیسم آمریکا قرار داشت، و از همین رو تحت حمایت کاخسفید در ایران به قدرت رسید؛ ولی خمینی با این قدرت همان کرد که دیدیم: تخریب کشور ایران، گسترش جنگ، آدمکشی و برقراری قانون «برادرکشی»! جهت فراهم آوردن دکان تزویر و خدعه، حاج بهرمانی بهتر است تدبیر دیگری جز بزک کردن «خاطرات» امام دست و پا کنند، که اگر دیروز عبای روحالله حبلالمتین دستگاه استعمار شد، و چند نسل جوانان این مملکت را به نابودی کشاند، امروز ملت ایران فریب این طناب پوسیدهها را دیگر نخواهد خورد. |
18 August 2007
سعید سامان : رهبر «سابق» انقلاب
10 August 2007
جمشید پیمان: آشفتـن ، برآشفتـن ، افروختـن ، بر افروختـن
آشفتـن ، برآشفتـن ، افروختـن ، بر افروختـن
قابل توجه آقایان علی ناظر و یدی لرستانی
این جمله ی خبری را ملاحظه کنید : " حسن، علی را زد ". جدا از درست یا غلط بودن خبر ، حسن و علی برای گوینده و مخاطبش شناخته شده ( معرفه) هستند. ممکن است مخاطب ، علی یا حسن و یا هردوشان را نشناسد. اما چنین جمله ای این امر را می رساند که گوینده به واقع یا به توهم یا به اشتباه فکر میکرده است که مخاطبش، حسن و علی را می شناسد. در غیر این صورت مثلا باید جمله ی خبری را چنین میگفت: "حسن مردی را زد" یا " مردی علی را زد" یا " مردی مرد دیگری را زد" . اما اگر مخاطب ، علی یا حسن و یا هردوی آنها را نشناسد ، دربرابر این جمله ی خبری، می پرسد که " حسن کیست؟" یا " علی کیست؟ " یا " حسن و علی کیستند؟" . در این حالت، گوینده یا باید با ارائه ی نشانه هائی و توضیحاتی ، حسن نکره یا علی نکره و یا حسن و علی نکره را برای مخاطبش ، به حسن و علی معرفه، تبدیل کند و یا این که از خیر قضییه بگذرد و جمله ی خبریش را از مخاطبش پس بگیرد .
سرتان که درد نگرفت؟ واقعیت این است که بسیاری از گرفتاری ها را ، سوء تفاهمات ، باعث می شوند. ملاحظه بفرمائید!
آقای یدی لرستانی در یادداشت کوتاهی به آقای علی ناظر ، مسئول سابق سایت دیدگاه ( خودشان مدتها پیش اعلام کردند که مسئول سایت نیستند)، گفته است که :
«آقای دکتر ناظر عزیز و مبارز ، مگر مسئولیت مقاله با نویسنده نیست؟ این مسئولیت را دایه گونه شما پذیرفته اید, و آیا این با معیارهای شناخته شده یک رسانه آزادیخواه بودن منافات ندارد؟مگر همه چیز را همگان نمیدانند ؟[** از ثبت مقالاتی که به امور اطلاعاتی مثلا افشاگری افراد می پردازد خودداری کنید. دیدگاه در زمانهای ضروری اطلاعیه های لازم پیرامون فعالیتهای عناصر رژیم در خارج کشور را منتشر می کند. کار اطلاعاتی کاری پیچیده است که فقط از عهدهء سازمانها با توان بالا، بر می آید.....] موفقیت و پیروزیهای روز افزون شما را کماکان آرزو دارم .»
جمله ی داخل کروشه [.... ] از آقای علی ناظر است.
ببینیم آقای علی ناظر چه پاسخی به آقای لرستانی داده اند :
علی ناظر: جناب لرستانی عزیز سلام.
کار اطلاعاتی کردن چند خصیصه دارد: داشتن اطلاعات درست و موثق، که پیش شرط آن داشتن سازماندهی متبحر در امور اطلاعاتی است. بطور مثال، شما هر چه بدانید بیشتر از(ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات) سازمان مجاهدین نمی دانید. خصیصه دوم، انتشار اطلاعات در زمان مشخص برای هدف مشخص است. باز بعنوان مثال، شما یا اطلاعات جدید دارید، که دیدگاه نباید آن را علنی کند چون امکان دارد کار و کاسبی مثلا مجاهدین را بهم بزند، یا اینکه اطلاعات شما جدید نیست و جویده شدهء آن چیزی است که مثلا (ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات) مجاهدین منتشر کرده، و یا برای پیشبرد اهداف خود شایعه کرده است. در هر صورت دیدگاه جای اینگونه کارها نیست. برخلاف تصور شما دوست عزیز، کار اطلاعاتی کردن اصلا و ابدا به دموکراسی و آزادی بیان و این حرف ها مربوط نمی شود. درعین حال، برای پیشبرد اهداف سرنگونی طلبانه باید عناصر رژیم را افشا کرد، و دیدگاه این کار را بصورت علمی و رسمی (یعنی انتشار اطلاعیه سازمانهای سیاسی و متبحر در بزنگاه های کلیدی) انجام می دهد. با اجازه این بحث در این نقطه برای من و دیدگاه تمام شده فرض می شود.
شاد باشید.
بد نیست اظهارات آقای ناظر قدری بررسی شود . اما پیش از بررسی لازم است با تاکید متذکر شوم که در این نوشته به هیچ وجه قصد ایرادگیری ، خرده گیری و مچ گیری در کار نیست . این فقط و فقط یک روشنگریست. آن هم به نظر و زعم من. کاری که ممکن است از خطا و اشتباه مبرا نباشد. در این مورد البته اگر شخصا، یا از گذر خوانندگان، به اشتباه یا خطایم واقف شوم، آن را می پذیرم و به خاطر اشتباه یا خطای مرتکب شده ، صمیمانه پوزش خواهم خواست.
آقای ناظر خطاب به آقای لرستانی میگویند :( بطور مثال، شما هر چه بدانید بیشتر از(ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات) سازمان مجاهدین نمی دانید. )
این حکم آقای ناظر مستلزم این امر است که ایشان بطور قطع و یقین هم نسبت به دانش آقای لرستانی و هم سازمان مجاهدین اشراف داشته باشند . سوال اینست که آیا آقای ناظر بطور واقعی از چنین اشرافی برخوردارند یا فقط ادعا کرده اند؟ ممکن است ادعای ایشان درست باشد. ولی این مورد، نیاز به اثبات دارد. آیا آقای ناظر واقعا این ادعایشان را با توجه به اطلاعات کنونیشان از دستگاهی که خودشان آن را ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات سازمان مجاهدین نامیده اند، و نیز اطلاعات آقای لرستانی ، می توانند به اثبات برسانند؟ البته روشن است که امتحان به عمل آوردن از آقای لرستانی ، نمی تواند جزو دلایل اثبات چنین ادعائی محسوب شود. زیرا اگر بنا بر این باشد که از آقای لرستانی برای اشراف به میزان معلوماتشان در موضوع مورد مناقشه ، امتحان بعمل آید ، آنوقت دیگر این حکم آقای علی ناظر از پایه غلط محسوب میشود. اگر آقای ناظر این جمله ی خبری را با قراردادن یک« آیا » در اول و یک علامت سوال(؟) در آخر جمله به یک جمله سوالی تبدیل می کردند ، هم اشکال منطقی قضییه از بین می رفت و هم من در این مورد مصدع اوقات کسی نمی شدم. نتیجه : تا اینجا آقای ناظر اگر بر اساس اطلاعات فعلا موجود در نزد خودشان، نتوانند ثابت کنند که د ر موضوع مورد نظر، آقای لرستانی کمتر از سازمان مجاهدین می دانند ، در باره ی آقای لرستانی و بالتبع در مورد سازمان مجاهدین ، یک قضاوت نادرست کرده اند. پس از همه ی این سخن ها ، ممکن است آقای ناظر بگویند که این فقط یک مثال است و در مثل مناقشه نیست. بسیار خوب ، اما اگر ایشان در مثالشان به جای آقای یدی لرستانی خودشان را میگذاشتند و می گفتند: « بطور مثال، من هر چه بدانم بیشتر از(ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات) سازمان مجاهدین نمی دانم. » ، از آنجا که به حدود دانش و توانمندی خودشان در زمینه ی مورد بحث اشراف دارند ، مشکلی پیش نمی آمد به شرط آن که به میزان دانش وتوانمندی چیزی که نامش را« ارگان اطلاعات وضد اطلاعات » سازمان مجاهدین ، گذاشته اند نیز اشراف می داشتند. ملاحظه می فرمائید که من هر چه تلاش می کنم این قسمت بحث راطوری خاتمه دهم که به استدلال تمثیلی آقای علی ناظر لطمه ای نخورد ، نمی شود. نمی دانم ، شاید هم پای استدلال من چندان تمکینی ندارد .
اکنون به این جمله ی آقای ناظر توجه کنید: (باز بعنوان مثال، شما یا اطلاعات جدید دارید، که دیدگاه نباید آن را علنی کند چون امکان دارد کار و کاسبی مثلا مجاهدین را بهم بزند،)
آقای ناظر می گویند اگر آقای لرستانی اطلاعات جدید دارند( لابد در مورد موضوع مورد بحث آقایان ) دیدگاه نباید آن را علنی کند .
چرا دیدگاه نباید اطلاعات جدید آقای لرستانی را علنی کند؟ البته آقای ناظر برایش دلیلی آورده اند که به آن می پردازم. ولی پیش از پرداختن به دلیل و استدلال ایشان می شود پرسید که آقای ناظر چرا به خودشان این صلاحیت و حق را داده اند که در یک سایت که با توجه به عملکردش محل تبادل آزادانه ی اطلاعات و اخبار است ، جلوی نشر اطلاعاتی را که آقای لرستانی می خواهد ارائه کند، بگیرند؟
آقای ناظربرای این سوال پاسخی داده اند که دارای خصوصیات متعددی است. من فقط به خاصیت شگفت انگیزبودن آن اشاره می کنم. ایشان می گویند آن اطلاعات کذائی را دیدگاه نباید علنی کند چون امکان دارد کار و کاسبی مجاهدین را بهم بزند ! برای من کار مجاهدین قابل تصور است . اما نمی دانم مجاهدین چه نوع کاسبی در کنار کارشان انجام می دهند؟ البته کسب و کار خیلی هم خوب است اگر عامل اجحاف به حقوق دیگران نباشد و یا به قول رفقای چپ ، بر محور استثمار نچرخد . اما در اصطلاح عامه و زبان رایج مردم ما ، اطلاق «کار و کاسبی» به فعالیت های یک سازمان سیاسی ، آن هم سازمانی که با نظام جمهوری اسلامی در حال مبارزه ی همه جانبه است ، از بار مثبتی برخوردار نیست. این نظر من البته خوش بینانه ترین نظر است. ممکن است کسانی هم پیدا شوند و آن را اهانتی از جانب آقای علی ناظر به مجاهدین ، ببینند. من با خوش بینی تمام آن را نه ناشی از سوء نیت ونه ناشی از قصد اهانت ، بلکه یک بی مبالاتی می شمارم که ممکن است اشتباه کنم .
مساله ی من در این مورد اما این نیست که آقای علی ناظر سوء نیت داشته اند یا می خواسته اند مجاهدین را تحقیر کنند یا مورد اهانت قرار بدهند و یا بی مبالاتی به خرج داده اند . مساله برای من این است که آقای علی ناظر در پشت این جمله ، سانسوری را که ظاهرا از آن بیزار هستند ، به آقای یدی لرستانی ، تحمیل کرده اند. اهانت را می شود پاسخ گفت ، سوء نیت را می شود افشاء کرد ، بی مبالاتی را می شود بخشید،اما با اعمال سانسور،آنهم ازجانب یک مدعی سفت و سخت مبارزه با سانسور، چه باید کرد؟ اینراهم بگویم که همه ی کسانی که اعمال سانسور میکنند ، برای کارشان دلایلی دارند که دست کم خودشان را قانع میکند. اغلب این دلایل را هم خیر خواهانه می پندارند یا معرفی می کنند.
خوبست دنباله ی جمله ی آقای ناظر را بررسی کنم. ایشان در ادامه ی جمله ی قبلی گفته اند: (یا اینکه اطلاعات شما جدید نیست و جویده شدهء آن چیزی است که مثلا (ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات) مجاهدین منتشر کرده، و یا برای پیشبرد اهداف خود شایعه کرده است )
طبق نظر آقای ناظر، اطلاعات آقای لرستانی ممکن است جدید نباشد . می دانیم که بسیاری از اطلاعات برای بسیاری از افراد، جدید نیستند. بنا بر این آوردن اطلاعات کهنه وتکراری در یک نشریه ( در اینجا ، سایت دیدگاه) ممکن است باعث تکدر خاطر و دل زدگی خواننده و بیننده ی آن اطلاعات شود . این کاملا صحیح است. اما چه کسی و چگونه تشخیص می دهد اطلاعاتی را که برای او کهنه هستند برای همه یا اکثریت یا نیمی و یا یک چهارم خوانندگان آن اطلاعات هم کهنه باشند؟ در همین سایت دیدگاه بجز مطالب و مقالاتی که اختصاصا برای این سایت نوشته می شوند، که آنها هم معلوم نیست الزاما همگی مندرجاتشان دست اول باشد، مابقی ، حد اقل ، دست دوم هستند. من نمی دانم چرا آقای علی ناظر بر اساس این استدلالی که کرده اند ، که باید خودشان آنرا قبول داشته باشند، از درج این اطلاعات کهنه و تکراری خود داری نمی کنند؟ ممکن است آقای علی ناظر بگویند مقصودشان از «اطلاعات »، اطلاعاتی است که این یا آن فرد و سازمان رژیمی یا وابسته به رژیم را افشاء می کند . در این مورد هم سایت دیدگاه اگر پر از چنین اطلاعات دست دومی نباشد، یقینا خالی از آنها هم نیست. بگذریم از اطلاعاتی که چه نو و چه کهنه، در رابطه با نوعی افشای سازمان های اپوزیسیون هم ،در همین دیدگاه انتشار یافته است و بعضی از آنها به گونه ای بوده اند که خود آقای علی ناظر را وادار به عذر خواهی کرده اند.
آقای علی ناظر در همین جمله توضیح داده اند که مقصودشان از اطلاعات کهنه ، جویده شده ی آن چیزی است که مثلا ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات مجاهدین منتشر کرده ویا برای پیش برد اهداف خود شایعه کرده است.
می شود پرسید این اطلاعات مورد نظر آقای ناظر، جویده شده ی چه کسی است که حالا آقای لرستانی هم به جویدن آن جویده پرداخته است؟ من در این مورد وارد بحث اخلاقی نمی شوم و نمی گویم این کار قشنگی نیست که یک نفر در یک مباحثه یا جدل غیر خصوصی، مخاطبش را جونده ی چیز جویده شده ی دیگران معرفی کند. اما می خواهم به دونکته در رابطه با این جمله اشاره کنم. نکته ی اول این که این « ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات سازمان مجاهدین » ، چه صیغه ای است؟ من تا به حال چنین عنوانی را نشنیده ام. لا اقل در چهارده پانزده سال گذشته من در ارگان های رسمی مجاهدین ، مطلبی را ندیده ام که چنین امضائی داشته باشد یا از جانب ارگانی با این نام منتشر شده باشد. البته شورای ملی مقاومت در عداد کمسیون های متعددش، کمسیون امنیت و مبارزه با تروریسم ، دارد که اعلامیه ها و اطلاعیه های متعدی هم انتشار داده است. اما چیزی بنام ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات سازمان مجاهدین را نه دیده ام و نه شنیده ام. ممکن است وجود داشته باشد و آقای ناظر از وجودش با خبر باشند و یا با توجه به اثر، پی به موثر برده اند.
نکته دومی که میخواستم به آن بپردازم این است که آقای ناظر آن جویده ی جویده شده را چیزی می دانند که همان ارگان اطلاعات و ضد اطلاعات سازمان مجاهدین شایعه کرده است. ببینیم معنی لغت « شایعه » چیست؟ در فرهنگ بزرگ سخن آقای دکتر حسن انوری برای شایعه، دو معنی ذکر شده است . معنی اول :خبری که بین گروهی پخش می شود و معمولا بی اساس و نادرست است . معنی دوم : رایج . زیر همین لغت، یک واژه دیگر هم آمده است : شایعه پراکن : آن که اخبار بی اساس و نادرستی را پخش می کند . ( فرهنگ بزرگ سخن، جلد پنجم، حرف ش، صفحه 4433)
من با حسن نیت تمام عرض می کنم که وقتی آقای ناظر، مجاهدین ( همان ارگان ....) را اینگونه معرفی می کند که برای پیش برد اهدافشان هم شایعه می سازند و هم شایعه می پراکنند ( استنباط مستیقم از جمله ایشان) به احتمال قریب به یقین به این معانی شایعه و شایعه پراکن ، توجه نداشته اند.مگر این که خودشان بگویند که توجه داشته اند . اما اگر توجه نداشته اند و یا به عبارت دیگر در کاربرد این واژه قصد توهین و تحقیرو وارد کردن اتهام به مجاهدین را نداشته اند ، باید قبول کنند که همه ی خوانندگان این متن اولا ممکن است از قصد اصلی آقای ناظر با خبر نباشند و ثانیا آقای ناظر توقع نداشته باشند که همه ی خوانند گان نظر ایشان، مثل من ، از حسن نیت برخوردار باشند. البته از این هم نمی شود گذشت که نسبت شایعه سازی و شایعه پراکنی به یک سازمان دادن، باعث می شود مخاطب ازین پس نداند یا نتواند تشخیص بدهد که از اطلاعات بدست آمده از یک سازمان ( در اینجا ، مجاهدین ) کدامشان درست و قابل اطمینان و کدامشان سست و بی اساس و در ردیف شایعات هستند.
قسمت آخرجمله آقای علی ناظررا پی میگیرم : ایشان دردنبال این توضیحات گفته اند: ( درهر صورت دیدگاه جای اینگونه کارها نیست ) .
می توان پرسید که دیدگاه جای کدام کار ها نیست؟ مقصودشان از« این گونه کار ها » ، چیست؟ انتشار اطلاعات درست و دست اول در رابطه با افشای رژیمی ها و وابستگان و مزدورانشان؟ انتشار اطلاعات دست دوم و جویده شده در همین موارد؟ انتشار شایعه هائی که به زعم ایشان سازمان مجاهدین برای پیشبرد اهدافش ممکن است بسازد و بپراکند؟ راستی دیدگاه جای چه گونه کارهائی است؟
هرچه هست، امیدوارم آقای علی ناظر بطور مرتب یا متناوب و یا بصورت هر از گاهی، بابت کارهائی که در دیدگاه صورت می پذیرد مجبور به عذر خواهی نشوند .
04 August 2007
31 July 2007
همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند
۱۴ مرداد ۱۳۸۶
جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود
اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
تا رهایی دانشحوبان در بند
http://14mordad.blogfa.com/
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، محمدحسین مهرزاد، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.
به اميد آزادي تمامي دوستان دربندمان.
(وبلاگ خود را در قسمت نظرخواهی وارد کنید يا به آدرس h14.mordad@gmail.com بفرستيد تا به لیست حامیان اضافه شود.)
Bloggers support the jailed iranian student activists
August 5th 2007 is the 101-st anniversary of the Iranian constitutional revolution. BUT Iranian people still struggle for democracy and student activists are still sent to jails
Several student activists spend this year’s anniversary in jails. They include Mohammad Hashemi, Ali Nikoonesbati, Ali Vefghi, Bahareh Hedayat, Mehdi Arabshahi, Hanif Yazdani, Abodllah Momeni, Bahram Fayyazi, Habib Hajiheydari, Morteza Eslahchi, Mojtaba Bayat,, Masood Habibi, Saeed Hossein-nia, Arash Khandel, Ashkan Ghiasvand, Mohammad-Hossein Mehrzad, Ahmad Ghassaban, Majid Tavakoli, Ehsan Mansouri, and Amir Yaghoub-ali
In support and memory of our fellow activists, who some of them are bloggres as well, a group of Iranian bloggres will change their blog title on August the 5th to "August the 5th: The day of support for jailed Iranian students". We invite you, even as a non-Iranian blogger, to participate in this cause. You can join by sending us e-mail to 14.mordad@gmail.com or write the name of your weblog in the comment box below, so it will be added to the list of the supporting weblogs
وبلاگ های حامی - the supprting weblogs
(تا كنون 4۸ وبلاگ اعلام حمايت كرده اند - d()( (48 bloggres have participated till now
تا دموکراسی
میرا
مسافر
انزوا
عسل نگاشت
دفتر دانش من
حقوق بشر و فردگرایی
آفتابگردان عاشق
حمیدرضا
لحظه های نقره ای
آیه نامه
روزگار ترانه و اندوه
کافه گودو
صور اسرافیل
سوشیانت
چپ کارگری
من یک لیبرالم
یادداشت های هادی هژبری
اسپینوزا
علامه بلاگ
فریاد سکوت
هیچکی هیچکس
دوست معمولی
بی خانمون
صداي من
بابك
بوي عود
آگاهي
سنگ نوشته هاي يك زائر
انجمن مترجمين جوان ققنوس
نشريه اينترنتي سگال
پرگاس
يار دبستاني
ابوذر آذران
جوانه ها
من گدايي انتقاد مي كنم
كوروش آنلاين
صرصر
مرد نايي
كافه رنسانس
زيتون
تجربه هاي زنانه
تا رهايي دانشجويان دربند
دغدغه هاي گم شده
دندانپزشك
يادداشت هاي يك مرد تنها
جن نامه
وب آورد
14 July 2007
مهندس جواد ولدان : ا نقلاب فرهنگی سال پنجاه و نه
در ارتباط
با انقلاب فرهنگی سال پنجاه و نه
و نوشتهء آقای حسین زاده: «آواز چرا سر نداده این ققنوس؟»
که در ایران آزاد آمده است،
در بشریت گل می دهد.
مهندس جواد ولدان (صابر)
مدیریت و سردبیر پرتال فرهنگی علمی سیاسی ایران آزاد
و از نخستین دانشجویان اخراجی انقلاب فرهنگی کذائی سال پنجاه و نه شمسی
http://www.iran-azad.de/
Info@iran-azad.de
آقای مهدی حسین زاده از آن فرمان کذائی و از آن افراد «متعهد و متخصص» ی چون عبدالکریم سروش، این خائنین به انقلاب و به مردم ایران یاد می کند. من بعنوان یکی از نخستین دانشجویان اخراجی و تحت تعقیب این انقلاب فرهنگی مشمئز و این کتاب سوزان سدهء بیستم در سال پنجاه و نه با گوشت و پوست و خون مفاهیم این فرمان ها و خیانت این «متعهدان متخصص» را تجربه کرده ام. این آقایان اکنون نیز بیشرمانه به تحمیق ملت و پوشیدن لباس اصلاحات بر پیکرهء شوم و اعفال کنندهء مذهب اشتغال دارند. روزی خاتمی را علم می کنند، روزی سروش، روز دیگر حجاریان و «شهید گنجی» را.
بسیاری از مردم پی برده اند که «سگ زرد برادر شغال است»، و اما روشنی اذهان دیگران در مسئولیت من و تو روشنفکر، افشاکنندگان و دلسوزان مجروح این خلق است. من در اینجا از مهدی حسین زاده این دانشجوی فعال سیاسی تشکر میکنم که خاطرات آن زمان را مجددا در من و دیگر دانشجویان اخراجی آن زمان زنده کرد. بسیاری از این دانشجویان اخراجی آن زمان، اینک در میان ما نیستند، یا در زیر شکنجه، یا با اصابت گلوله های مرتجعین و یا بر سر چوبه های خرافات و تفتیش عقاید جان عزیز خود را فدای خلقشان نمودند. اینک وظیفه ما ایجاب میکند که با افشاگری از مسببین این «انقلاب فرهنگی» و با افشاگری اصلاحات و اصلاحگران اجازه ندهیم بار دیگر دوران شوم کلیسا در اروپا اما اینک در ایران و تحت لوای مذهب دیگری تکرار مکررات گردد. اکنون اگر می خواهیم به وظائف و تعهدات خود در قبال این عزیزان جان باختهء آن زمان جامهء عمل بپوشانیم، می بایست چهرهء کریه مذهب و خرافات و اصلاحات و خاتمی و گنجی و سروش و هزاران لاشخور دیگر را به مردم بشناسانیم. و یک سخن دیگر، به اتحاد جمهوریخواهان، به منشور 81، به تمامی سیاستبازان خارج از کشور که برای در دست گرفتن افسار حکومت در ایران کمین گرفته اند. ما دانشجویان اخراجی و روشنفکران دلسوز و مجروح آن زمان تا نیرو داریم، اجازه نمی دهیم، در ایران وقایع تکرار گردد. ما به پشتیبانی مردم، اجازه نخواهیم داد، بار دیگر قاب عکس را با قاب عکس عوض کنید. اگر ابدا لزومی به قاب عکس باشد، این بار قاب عکس مردم، قاب عکسی از این تودهء تمسخر شده در طول تاریخ، این انبوه شهید و زندانی داده به دیوار آویزان خواهد شد. این آقایان سیاستباز نباید با پول لاشخوران خارجی و آمریکائی که اپوزیسیون دست نشاندهء ایرانی را حمایت می کند، برای ایران حاکم و حکومت تعیین کنند. حکومت متعلق به مردم است. روشنفکر و سیاستبازی که از خارج از کشور در رویای تعویض حاکمیت در ایران غرق شده است و شب و روزش را در معانقه با کرسی حاکمیت و به دست گرفتن قدرت در ایران به سر می کند، قابل اعتماد نیست.
مردم، نگذاریم تاریخ تکرار شود. تک تک ما تاریخ می نویسیم. یک یک ما می توانیم تاریخ معرفت و فرهنگ بنویسیم. یک یک ما جزئی از این تاریخیم، تاریخی که اکنون با اعمال ما نوشته می شود، و در آتیه توسط فرزندان و نوه های ما خوانده می شود. همینطور که ما به حق به پدران و مادران خود، به تاریخ سیاه ایران و به تکرار مکررات انتقاد می کنیم، اجازه ندهیم که با اعمال امروز خود، فرزندان و نوه های ما از ما با واژه های خیانت و رذالت یاد کنند. بر حذر باشیم که با اشتباه امروز خود بار دیگر قاب عکس ها با هم عوض نشوند، اما محتوا همان بماند. اجازه ندهیم وابستگان و قهاران و فواحش سیاسی، عروسکان آمریکا و غرب، سلطنت طلبان خائن و خونریز، توده ای و اکثریت رسوا و خائن، اینها که دست در دست اصلاحگران حاکمیت اسلامی دارند، بار دیگر از پنجره وارد شوند. اسلام را و مذهب را برای همیشه تدفین کنیم. تحمیق را، ارتجاع را، امپریالیسم را در ریشه نابود کنیم. عروسکان را با عروسکانی دیگر عوض نکنید. با هیچ چیز دیگر به جز حاکمیت مردم، حاکمیت از پائین به بالا راضی نشویم. این حاکمیت متعلق به تو است، به شما است، به مردم پا برهنه و ملت کوچه و بازار است.
و در اینجا اعلان می کنم، که من به عنوان مدیریت و سردبیر ایران آزاد با تمامی هواداران و کارکنان و همکاران ایران آزاد در یک تصمیم مشترک تصمیم به خروج از منشور 81 را گرفته ایم. آن زمان، یعنی در اوائل تشکیل منشور، ما به این چشمداشت وارد شدیم که بتوانیم مثمر ثمر برای ایران و خلق ایران باشیم. اما با شناخت افراد و اعمال این ارگان و ارگان مشابه آن یعنی اتحاد جمهوریخواهان، اینک برای ما مبرهن است که اینان تنها و تنها فکر حاکمیت را در سر می پرورانند. و این در تضاد با مسئولیت افشاگرانه و وظائف روشنفکری است که ما مسئولین پرتال ایران آزاد در خود احساس می کنیم.
همچنان که بارها، در نوشته ها و سخنرانی ها مختلف گفته ایم، ما اعتقاد به حاکمیت مردمی داریم، ما اعتقاد به حکومت از پائین به بالا داریم. ما بدان معتقدیم که خانم خانه دار، که دانش آموز، که کارگر، که دانشجو، که کشاورز، که مهندس، که جراح، که بقال، که ماهیگیر، آری که یک یک تودهء مردم سرنوشت و حاکمیت خود را به دست گیرند. این مردم باید رشد کنند، و الزام رشد احساس مسئولیت و مسئولیت پذیری است. الزام رشد و شروع آن، آغاز برخورد با مسائل شخصی خویش، آغاز به شناخت خود، آغاز به خودشناسی است.
اگر به لحاظ مالی و اجرائی چنین قدرتی را در خود احساس می کردم، یک نسخه برای تمام ایرانیان می نوشتم. اگر می خواهید مشکلات ایران را حل کنید، اگر می خواهید ارتجاع و استبداد را به گور کنید، به گور دائمی، اگر واقعا منظور جدی دارید و منظورتان جار و هوار و جنجال و فیل هوا کردن نیست، بیائید از خود شروع کنید، بیائید به روانشناس مراجعه کنید. مشکلات شخصی و شخصیتی خود را مرهم باشید. کار باید از ریشه درست شود. ریشه فرهنگ است، ریشه من و تو هستیم، ریشه برزگر و بقال و مردم پا و کون برهنهء کوچه و بازار هستند.
نهال فرهنگ، نهال معرفت، نهال تداوم، نهال استقامت و پایداری، نهال خودآگاهی در تنهائی کاشته می شود. از هو و جنجال و فیل هوا کردن و تعیین حکومت بپرهیز، به خود بپرداز. کار فرهنگی، چلو کباب کوبیده خوردن و جشنهای نوروزی و سرکسیه کردن مردم در هتل الیزه و زهرمار هامبورگ نیست. کار فرهنگی با تو و در تو آغاز می شود. کار فرهنگ با فهمیدن ارتباط و تناسبات، تناسبات و روابط میان مسائل، با تفکر، با تفکر به خود، با تفکر به پیرامون خود، با تفکر به مذهب، با تفکر به خدا، با تکفر در این و به این کهکشان آغاز می گردد. نباید به جهان پیرامون خود بی تفاوت بود. با شناخت خود و شناخت جهان آغاز کنید. هموطن به این بیندیش که آیا خدا انسان را آفرید یا انسان خدا را.
خانم به اصطلاح روشنفکر و تحصیل کرده ای که در هامبورگ و هر کجای این کرهء خاکی سفره ابوالفضل و روضهء زهرمار برگزار می کنی، به خود بیا. این روضه ها، این سفره ها، لانه های تحجر، لانه های غیبت، لانه های پشت هم اندازی، خانه های فساد مغز است، اگر داشته باشی! این سفره ها و این تجمعات، لانه های چشم هم چشمی، حسادت و دشمنی میان انسانها است. در این مجامع از چه سخن می گوئید، به هنگام اتمام آنها، زمانی که به خانه می روی، چه با خود می بری، چه برداشت کرده ای. چندین ساعت از عمر عزیز را گذرانده ای، برداشت تو از این چند ساعت چه بوده است. اگر منصف باشی و تعمق کنی که چه می گویم، آیا برداشت تو، به هنگامی که به خانه می رسی، تنها یک یا چند کیسه خوردنی، شیرینی و میوه های رنگارنگ و غداهای ایرانی (ببخشید، نکند که نام اینها را فرهنگ می گذاری) بیش نبوده است. در ازای آن چه از دست داده ای؟ وقت عزیز، وقتی که می توانست با کتاب خواندن و خودشناسی صرف شود. وقتی که می توانست در خدمت شناخت خود، یعنی شناخت جزئی از مسائل ایران، شناخت جزئی از مشکلات این مردم فقر زده (فقیر به مفهوم فقیر فرهنگ را منظور دارم) صرف گردد. با این کتاب خواندن ها، با این شناخت ها می توانی حکومت ایران را عوض کنی، نه با هوار و جنجال و نه با فیل هوا کردن.
بدان بیندیش که بذر نبوعی که در تنهائی کاشته می شود، در بشریت گل می دهد.
..................
پ.ن
از تمامی متعهدین و روشنفکران، از آنان که قلبشان برای ایران و ایرانی می تپد، و نه آنها که برای حکومت و حاکمیت کمین گرفته اند، دعوت می کنم، با ما در ارتباط بمانید، مقالات و نظرات خویش را در مورد اولویت مبارزات فرهنگی در این برهه از تاریخ ایران برای ما بفرستید. در شناخت هر چه بیشتر این افکار، و شناخته شدن هر چه بیشتر پرتال فرهنگی علمی سیاسی ایران آزاد بکوشید.
12 July 2007
امير فرشاد ابراهيمي :حكايت حاج حسين الله كرم و بازرگان
نمي دانم چه شد كه به يكباره ياد اين ماجرا افتادم اما هدف اصلي ام از اين يادداشت اين بود كه جوانان و نوجوانان داخل كشور زياد اختلافات و درگيري هاي سياسي جناحها را جدي نگيرند كه واي اگر امثال اين پرده ها همه با هم بيفتد !
امير فرشاد ابراهيمي
http://farshadebrahimi.blogspot.com/2007/07/blog-post_12.html
در گذر همين ارتباط بود كه روزي آقاي ارگاني كه مي بايست هزينه يكي از نشستها را كه گمان دارم در شهرك اكباتان قرار بود برگزار شود را پرداخت مي نمود ، به فرستاده آقاي الله كرم مي گويد كه استثنائا اين بار آقاي حقاني از معاونان شهرداري تهران به فرموده تقبل خواهند نمود و خلاصه آقاي حقاني هم به يكي از برج سازان معروف تهران آقاي م . ح حواله مي دهند كه مبلغ پنج ميليون تومان به عنوان نذر به حزب الله بايد بدهند ! .
فرستاده الله كرم هم راهي شرق تهران مي شوند و در منطقه تهرانپارس كه كارگاه يكي از برج هاي طرف بوده مي رود و مبلغ معهود را طلب مي كند آقاي ح چند روزي سر مي دواند تا اينكه حاج حسين و گارد آهنينش وارد ماجرا مي شوند تا طرف را پول كنند ! خلاصه طرف مقاومت و آنها سماجت تا اينكه كار به جايي مي رسد كه آقاي ح برج ساز معروف تهران با يك خانمي كه ادعا مي شد با وي رابطه نامشروع داشته بازداشت و هر دو با چشماني بسته در مسجد الشهدا اتوبان آهنگ در زير زمين مسجد كه انبار ديگ هاي نذري هيات و ... بودند توسط تعدادي از اعضاي گارد آهنين ! آورده شدند و صبح روز بعد با پرونده درست و حسابي تحويل اداره مبارزه با مفاسد اجتماعي نيروي انتظامي و عصر نشده هر دو با قرار بازداشت موقت راهي زندان اوين شدند .
ظاهرا آقاي ح و آن خانم بعد از چند هفته اي با ضمانت و وثيقه آزاد شدند و پايان آن پرونده چه شد نمي دانم اما اين مسئله هميشه براي من سئوال بود كه اصل داستان از چه قرار بوده و آقاي حقاني چرا آقاي ح را به دم تيغ مي خواست بسپارد و اصلا چرا آقاي ح آن پول را كه مبلغي ناچيزي براي وي بود را نداد تا اينكه بعد از مدتي يكي از پرسنل وزارت اطلاعات كه اتفاقا برادرش نيز از مديران ارشد شهرداري تهران و نزديك به كرباسچي بود رمز اين ماجرا را برايم گشود : « آقاي ح پررويي مي كرده و نمي خواسته يكي از زمينهاي مرغوبش را در منطقه نياوران به بهاي پائيني به ياسر هاشمي فرزند رفسنجاني بفروشد ! »
حالا شما يكبار ديگر داستان را در ذهنتان مرور كنيد :
انصار حزب الله مخالف هاشمي و کارگزاران / پول جلسات فحاشي به كارگزاران را خود كارگزاران مي داده / اين دو جريان به شدت متضاد در جبهه سياسي داراي ارتباطات مخفي و مافيايي با يديگر بوده اند / پسر هاشمي براي زياده خواهي اش از چه راهي وارد مي شود / انصار حزب الله خواسته و يا ناخواسته عامل اجرايي زور گويي و زياده خواهي هاي دشمن صوري خود بوده / و در اين ميان هم صدها جوان و نوجوان بي خبر و مظلوم در همين جلسات مثلا نوسازي معنوي براي دفاع از انقلاب و غريبي آقا شستشوي مغزي مي شوند تا امثال آقاي ح را چشم بسته بياورند و يا سخنراني دكتر سروش را به هم زده و يا .... تا مملكت آقا حفظ شود و دل رهبر شاد و انقلاب هم حفظ شود !
به نظر شما چيز ديگري براي گفتن مانده است ؟
_____________________________________
پي نوشت :
نمي دانم چه شد كه به يكباره ياد اين ماجرا افتادم اما هدف اصلي ام از اين يادداشت اين بود كه جوانان و نوجوانان داخل كشور زياد اختلافات و درگيري هاي سياسي جناحها را جدي نگيرند كه واي اگر امثال اين پرده ها همه با هم بيفتد !




