19 June 2008

هما احسان: نقدی بر کتاب "خانم وزیر " جعل بزرگ تاریخ




نقدی بر کتاب "خانم وزیر"
جعل بزرگ تاریخ


هما احسان
..................


با
"سین جیم و یادداشت"

فی سبیل ال لای
الحاقی




یکی از برنامه های جدی در وزارت اطلاعات و امنیت و ارشاد جمهوری اسلامی انتشار کتابها و سند های جعلی است تا در بی اعتبار کردن شخصیتها، ارزشها و باورهای گذشته کارساز باشد.

این برنامه ها از نخستین روزهای اسقرار آخوند در ایران با صرف هزینه های سنگین آغاز
گشت. انتشار کتابهایی چون « پری غفاری» که در آن گفته می شود مردی جوان، خوش سیما، خوش قد و بالا و ثروتمند که در عین حال فرد اول مملکت هم هست بنام محمد رضا شاه پهلوی عاشق دختر فقیری بنام پری غفاری می شود و برای رسیدن به وصال او نیم شبها از دیوار خانه دختر بالا رفته بدرون حیات می جهد و از آنجا وارد اتاق خواب پری می شود و سپیده دم ترسان و پاورچین آن بستر و آن خانه را ترک می کند.

یا کتاب خاطرات «فریده دیبا» که در آن مادر، چهره محبوب دخترش را که ملکه کشور است به زشتی توصیف می نماید و سپس کتاب خاطرات مادر محمد رضا شاه که حکایتی است از همه اعمال زشت پسری که پادشاه است از جانب مادری کم سواد و ساکت که تا آخر عمر فقط یک بار آنهم با واسطه پیش کارش (آقای مشیری) با این نویسنده (هما احسان) در باره خاطره روز 17 دی 1314 مطالبی گفت که در مجله تماشا پخش شد. والسلام.

بعد می رسیم به کتاب خاطرات علم چاپ تهران که بلافاصله پس از انتشار این کتاب در انگلستان عیننا با همان جلد و ظاهر ولی با تفاوتهای فاحش متن منتشر شد و هر جا تفاوتی بین متنهای این دو کتاب هست نشانه هایی از تحقیر خانواده ساطنتی و دولتهای آن پادشاهی است و بس.

 نقدی بر کتاب  اینک کتاب خانم وزیر تالیف منصوره پیر نیا آخرین شاهکار در بدنام کردن یکی از خوش نامترین زنان آزادی خواه، روشنفکر، دانشمند و مبارز ایرانی است که نامش در تاریخ اجتماعی نه تنها زن ایرانی، بلکه در جهان نیز می درخشد.

شیوه محاکمه و اعدام این زن لکه ننگی است جاویدان بر پیشانی حکومت اسلامی. خانم فرخ رو پارسای را تنها به این دلیل که هرگز حاضر نشد در جلسات دادگاه یا حتی به هنگام اعدام چادر بسر کند در یک گونی بزرگ نهاده، سر گونی را محکم گره زدند و او را به دار آویختند. این واقعه ننگین البته در پرونده عدالت اسلامی ابدی است.

آیندگان اگر هیچ
چیز از کمالات و مبارزات آزادی خواهانه بانو فرخ رو پارسا که من و ما شاهد آن بوده ایم نخوانند و ندانند فاجعه اعدام او یادشان نمی رود و چه بسا زیر تاثیر این رویداد به دنبال شناخت حقایق تاریخی که او و پشت سر او ما ساختیم برود.

بنابراین شورای انتشارات وزارت اطلاعات و ارشاد جمهوری اسلامی البته می بایست طرحی را به اجرا می گذاشت که بانو فرخ رو پارسا زنی متحجر، زمینه ساز و طرفدار جمهوری اسلامی، مومنه به امام خمینی در عین حال متهم به زنا و دزدی و در نتیجه چوب هر دو سر آلوده ای بشود که کسی حتی دلش برای او نسوزد و چه بهتر که در این روند
زنی که همواره به خبرنگار دربار بودنش افتخار کرده مولف کتابی چنین باشد. بهتر از همه اینکه به گونه ای مزورانه در برابر دوربین با شهبانوی ایران گفتگویی بشود که از آن بصورت آگهی تجارتی برای فروش کتاب به حتی طرفداران رژیم پیشین استفاده شود.

برای من که پای خود را در کوششهای حق طلبانه زنان در کشورم جای پای بانو پارسای نهاده ام و او را نماد راستین زن آزاده ایرانی می دانم وظیفه ای است تاریخی تا کتاب خانم وزیر را بررسی کرده وبرداشت و نتیجه پژوهش خود را از یک توطئه تاریخی به آگاهی هم میهنانم برسانم.

کتاب، با جلد سخت، رویه برقی، چهار رنگ اعلا، در سیصد و هشت صفحه کاغذ سفید اعلا و کلفت (نود پوندی) چاپ شده. وقتی شخصا قبل از مطالعه کتاب، از خانم منصوره پیرنیا پرسیدم کتاب را در چند نسخه و به چه قیمت و کجا چاپ کرده گفت – تیراژ کتاب چهار یا پنج هزار نسحه است!!(ناشر تعداد دقیق را نمی دانست) چهل و پنج هزار دلار فقط برای صف آرایی داده! و یکصد و بیست هزار دلار برای چاپ. چاپحانه امریکایی است که فقط برای او کتاب فارسی چاپ می کند (در هیچ جای کتاب نام چاپخانه نیست). من این اطلاعات را در آنزمان از این لحاظ میخواستم که خود در صدد انتشار کتابی هستم. در ضمن میدانم که خانم پیرنیا بیشتر از ده هزار دلار هزینه آگهی داده است. اگر فقط همین هزینه ها را جمع کنیم می شود یکصد و هفتاد و پنج هزار دلار که حتی اگر تقسیم بر پنج هزار نسخه کنیم، هر نسخه سی و پنح دلار (35$) می شود. کتاب نسخه ای چهل دلاربفروش می رسد که بین 25 تا 50 % آنرا فروشنده بر می دارد. بنابراین ناشر برای فروش هر کتاب بین پانزده تا 25 دلار زیان می کند. علت این سرمایه گذاری هنگفت را هنگامی در یافتم که کتاب را خواندم واز شدت ناراحتی بیمار شدم چرا؟؟:

1 – روی جلد کتاب کنار تصویری از خانم فرخ رو پارسای در لباس وزارت چنین نوشته شده است. خانم وزیر.... خاطرات و دست نوشته های فرخ رو پارسای ... دختر آزادی....

در متن، اولا تنها دو نمونه بعنوان خط خانم وزیر چاپ شده که یکی از آنها، بقول مولف وصیت نامه اوست که در زندان و پیش از اعدام نوشته و دیگری ورقه ای از یادداشتهای او در سال 1358 است که در آن یادداشتی است بتاریخ ان 2 تیر 1358،بر روی سر کاغذ پیش نویس سازمان برنامه و بودجه! در این یادداشت مطلب مهمی نیست جز اینکه او می نویسد:« در خانه خود نیستم و هر شبی را در گوشه ای به صبح می رسانم. دحترم نوید در امریکا عروسی کرده و فعلا از جانب فرزندانم خیالم راحت است. شوهرم با من است و متاسفم که زندگی پیری و دوران استراحت او را که بایستی با راحتی و آرامش توام باشد خراب کرده ام». و باقی چند خط در وصف اخلاق و شرافت و فداکاری آن شوهر. در همین کتاب از قول خانم وزیر آمده است که او قبل از ازدواج عاشق مرد دیگری بوده و بدون عشق با افسری که بعد به مقام سپهبدی رسید عروسی می کند (سپهبد شیرین سخن)

این دو نمونه و یک کپی مشکوک از یک بخشنامه وزارت آموزش و پرورش که در آن ظاهرا خانم پارسا در مقام وزیر می نویسد: «از آنجا که وزارت آموزش و پروش لازم می داند، نو باوگان این کشور اسلامی!! با کتاب مقدس آسمانی خود قرآن آشنایی پیدا کنند و از عهده صحیح آن برآیند و بفهم معارف و عملکردن به دستورهای آن همت گمارند مقتضی است مقرر دارید: در سال تحصیلی 51/50 برای تدریس قرآن در سالهای سوم – چهارم و پنجم ابتدایی!! منحصرا!! از سه جزوه درسهایی از قرآن مجید که از طرف شرکت نسبی اقبال و با همکاری آقایان سید رضا ... و محمد جواد با هنر مولفان کتابهای درسی جدید تعلیمات دینی که با روشی جالب و نفیس تهیه شده است استفاده نمایند».

تاریخ این بخشنامه – 15-6-1350 و شماره آن (11620/دو) است.

اینها وورقه ای از بازجویی خانم پارسا و چند عکس بعلاوه کپی گذزنامه سیاسی ایشان تنها باصطلاح اسنادیست که عینا در کتاب چاپ می شود. بقیه آنچه که بعنوان دست نوشته ها و خاطرات خانم پارسا ذکر شده عینا دراختیار خواننده قرار نمی گیرد.

دو نمونه خط یکی وصیت نامه خانم پارساست که در صفحه 267 عینا به چاپ رسیده و اصیل بنظر می رسد، دیگری یک نامه در باره حسن خلق و فداکاری شوهر که در صفحه 223 بروی سر کاغذ سازمان برنامه و بودجه نوشته شده است.این دو خط کاملا به هم متفاوت هستند. این موضوع را هر خواننده با اندکی دقت در می یابد اما من برای اینکه خانم منصوره پیرنیا و همسر او داریوش پیرنیا، همچنین همسر و فرزندان خانم پارسا را بی دلیل و مدرک به جعل سند متهم نکرده باشم، دو نمونه خط یعنی وصیت نامه و یادداشت روزانه را نزد کارشناس با سابقه و معتبر در خط شناسی فارسی بردم. ایشان آقای استاد هوشنگ پیمان نقاش، خطاط و هنرمند برجسته ایرانی است که پیش از جمهوری اسلامی خط شناس رسمی دادگستری ایران بوده و حتی خط جاعلین حرفه ای را تشخیص می داده و نظر او مبدا و دلیل قضاوت قانونی بوده است. ایشان پس از مشاهده دو نمونه خط با خنده گفت «این تفاوت را که هر گربه ای هم تشخیص می دهد» سپس تاکید کرد دو خط هیچگونه شباهتی با یکدیگر ندارند. خط و صیت نامه زنانه و خط یادداشت مردانه است. استاد پیمان داوری خود را در ورقه ای با سر کاغذ خودش نوشت که عینا در اختیار همگان قرار می گیرد. ایشان در مصاحبه ای که در روز چهارشنبه 6 فوریه ساعت 1.5 بعد از ظهر به وقت لوس آنجلس از تلویزیون پارس پخش شد انجام این جعل را عملی کثیف و خیانتی بزرگ خواند.

بنابراین مولف (منصوره پیرنیا) ویراستار (داریوش پیرنیا) همچنین همسر و فرزندان خانم پارسا که مولف ادعا می کند مدارک را با تاکید بر صحت آنها در اختیارش گذاشته اند متهم به جعل تاریخی عظیمی هستند.

جالب توجه اینکه در یک برنامه تلویزیونی (یاران با علیرضا میبدی) منصوره پیر نیا ضمن تاکید بر اصالت دست نوشته ها گفت او اینک آنها را به بخش حفظ اسناد کنگره آمریکا می فرستد تا در اختیار پژوهشگران آینده قرار گیرد.

این از لحاظ سندیت و اما از نظر اینکه روی جلد وعده معرفی « دختر آزادی را می دهد» متاسفانه در متن چهره یک زن متحجر، متقلب، دروغگو، و متعصب، بنیانگزار و طرفدار انقلاب اسلامی، مومن به خمینی بعنوان مظهر اسلام ناب محمدی معرفی می شود همه کسانی که کتاب را خریده اند قانونا می توانند کتابهایشان را بدلیل تبلیغ دروغ پس بدهند و پولشان را پس بگیرند.

در این مورد، تنها به چند صفحه کتاب اشاره می کنم، «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل»

صفحه 122 – مولف می نویسد:
« اتهام بهایی بودن خانم پارسای از معاونت وزارت چون سایه قدم به قدم به دنبال او میآمد – در حالیکه «فرخ رو» عروس سید محمد حسن صدرالعلما شیرازی معلم و نایب التولیه مسجد سپهسالار بود. همسر او سپهبد شیرین سخن یک بار به مکه مشرف شده و پشت پانزدهم او به حضرت علی (ع) می رسد. با اینهمه خانم پارسای بد جوری گرفتار تهمت و افترا شده بود. خانم وزیر در اولین فرصت دستور می دهد که برنامه های درسی تعلیم قرآن و فقه اسلامی و تعلیمات دینی در برنامه آموزشی دانش آموزان گنجانیده شود» و کسانی چون آیت الله محمد بهشتی و آیت الله محمد با هنر و شیخ مفتح و تنی چند از علمای اسلام شناس را به مشاورت می گیرد و رابط او با نسل جوان با تمایلات نسبتا ملی مذهبی دو برادر زاده او هستند».
در صفحه 222 بخش سوم از قول خانم پارسا بعنوان یادداشت روز 3 تیرماه 1358 عینا چنین می آید:
.......«آیا این جمهوری که هنوز در جنین است و می خواهد پا بگیرد خفه می شود و دوباره حکومت زور و قلدری جانشین آن می شود. آیا ما لیاقت یک زندگی آزاد!! را نداریم ...... دولت بسیار ضعیف است. قاطعیت رهبری انقلاب از همه اینها بیشتر است. اسلامی که او بیان می کند بنظر من اسلام حقیقی است یعنی اسلام ناب محمدی»
در یادداشت 15 تیر در همان صفحه عینا:

«هر روز وقایع تازه ای در کشور رخ می دهد. شبی نیست که از پاسداران جوان کسی کشته نشود. دسته ای بخاطر محمد رضا سعادتی که بقول خودشان مجاهد بود و بقول دادستان با روسها ارتباط داشته هر روز متحصن می شوند و راهپیمایی راه می اندازند. فردی بنام محمد منتظری معروف به محمد رینگو فرزند آیت الله حسینعلی منتظری همراه با عده ای تفنگچی بزور از فرودگاه به لیبی می رود و خود را نماینده دولت ایران معرفی می کند. در اهواز و آبادان فرودگاه را به مسلسل می بندند و در قم محل آموزش پاسداران را منفجر می کنند. همه اینها نشان می دهد که دستگاه و سازمانی وجود دارد که نمی خواهد انقلاب اسلامی ما بثمر برسد . بخوبی می دانم که شاید بسیاری باور نمی کنند که من از طرفداران این انقلاب باشم. زیرا با کسی صحبت نمی کنم و اگر بخواهم حرفی بزنم فکر می کنند چون در گذشته صاحب شغلی بوده ام حتما مرا باور نخواهند کرد. اما من معتقدم که هیچ چیز جز مذهب اسلام نمی تواند ما را از گردابی که سیستم گذشته برای همه ما تهیه دیده بود و خود نیز در آن غرق شد نجات دهد اما عیب بزرگ ما این است که هیچ چیز را بمعنای اصیل آن قبول نمی کنیم. امروز هم که انقلاب اسلامی است واقعا بایستی همه چیز اسلام را قبول داشت.

بگمان من برای اینکه تنها همین چند جمله از زبان بانویی چون فرخ رو پارسای در کتابی بقلم و تالیف یک زن مدعی آزادیخواهی و با همکاری همسر و فرزندان آن بانو بعنوان یک اثر تاریخی ثبت بشود، اگر جمهوری اسلامی چندین میلیون دلار هزینه کرده باشد کم است زیرا آنهایی که از حسین ابن علی سیدالشهدا ساخته و بقول خودشان بوسیله آن پایدلر مانده اند بهتر از ما می دانند ساختن یا فروریختن یک نماد چه اهمیتی دارد و اگر آنها بتوانند یکایک افراد نامدار و آبرومند و والا مقام ما را بگونه ای مزورانه به کثافت بکشانند چه خدمت بزرگی به آن اسلام ناب محمدی خمینی کرده اند.

منصوره پیرنیا می گوید قصد دارد داستان زندگی هزار چهره معروف ایران را با نام مجموعه هزاردستان به همین روش برشته تحریر در آورد و در مقدمه این کتاب می نویسد:

«تکیه اصلی و اساسی کارهای تحقیقی خود را در زمینه شکوفایی سالهای قبل از بهمن ماه 1357 و دستآوردهای زنان ایرانی گذاشته ام
»اما در متن کتاب از قول خانم وزیر، آن نماد اوج پرواز زن به بلندای شکوفایی بعنوان یادداشتهای مستند سال 1355که علارقم رسم آن زمان با «بسم الله الرحمن الرحیم» شروع می شود چنین سندی بجای می گذارد.

یکشنبه اول فروردین ..... خانم به انگلستان رفته و چنین می نویسد:

«خدایا چرا نعمتهای دنیا را چه مادی و چه معنوی به اروپاییان دادی. راحتی، راستی و درستی، وفور نعمت و خدمت دولت به ملت را به آنان (یعنی انگلیسیها) دادی و دروغ و تملق و خشک سالی و بی لیاقتی را که حتا اگر هم داریم باید آنها بخواهند به ما ارزانی داشتی. همه نوع راحتی و وسایل زندگی برای مردم اینجا فراهم است و همه خدمتگزار مردم هستند اما در آنجا همه نوکر یک نفرند...... شنیده ام در شروع سال نو گوشت و ماهی و سیب زمینی و تخم مرغ هم گیر مردم نیامده است». این یادداشتها را بقول کتاب خانم وزیر در کتابچه یادداشت روزانه شرکت ملی نفت ایران نوشته و تاریخ آن سال 1355 است که اوج رونق اقتصادی و آبادانی و ثروت ایران بود و ایران در ایجاد پالایشگاه نفت دریای شمال میلیونها دلار به انگلستان کمک کرد زیرا انگلستان در آستانه ور شکستگی و سقوط اقتصادی بود.

همین کتاب در صفحه 194 از قول بانو پارسا می نویسد
«هیچ چیز برای رفاه مردم نیست و آزار مردم سر لوحه همه برنامه هاست».
چگونه ممکن است بانویی که خود در تبعید مادری که بخاطر نگارش فقط 5 مقاله نه چندان انقلابی در کشور خود دربدر شده، بدنیا آمده و شاهد آنهمه بدبختی، بیماری،فقر و واپسگرایی کل جامعه بویژه زنان بوده و در زمانی کمتر از سی سال از حضیض ذلت به اوج قدرت و اعتبار و حرمت رسیده چنان سطحی، نادرست، احمقانه و با انشای غلط یاداشت نویسی کرده باشد.

مولف می نویسد که یادداشتها را همسر وفرزندان بانو فرخ رو پارسای در اختیار او گذارده اند پرسش این است که چرا؟ آیا بنظر آنها بیان اینکه خانم طرفدار و زمینه ساز انقلاب اسلامی بوده هتک حیثیت او نیست؟ به چه قیمتی فرزندان بانو پارسا حاضر شدند نام مادر و مادربزرگ و پدربزرگ خود را از صفحات زرین کتاب تاریخ پاک کرده در صفحات ننگین آن جای بدهند. سکوت و عدم حضور آنان در پاسخگویی چه چیز را می گوید.

کتاب بانو وزیر اشکالات بسیار دیگری هم دارد از آن جمله دروغها و جعلیاتی مانند نسبت دادن پرونده سازی ساواک برای بانو پارسا و بیان این مطلب از قول او که (ساواک مرا محاکمه می کند) و اشتباهات دیگر که در حوصله این مقاله نمی گنجد.

منصوره پیرنیا در یک برنامه تلویزیونی گفت یادداشت های (جعلی) خانم پارسا را در مرکز اسناد کنگره آمریکا بعنوان اسناد تاریخی ثبت می کند و از طرف دانشگاه بردو؟! چند نفر سرگرم وارد کردن این اسناد به کامپیوتر (اسکن) برای مصرف تحقیقی هستند و همچنین گروه دیگری برای حفظ کاغذ این یادداشتها کار می کنند.

در تماس با دانشگاه بردو واقع در 351 cours de la liberation, Talence , France چنین اقدامی از هیچ بخش یا دانشکده آن تایید نشد.

در حالیکه به همه این ادعاها و بسلامت فکر بانوی مولف شک می کنم اما بر این باورم که حتی اگر یک در سد این گفته ها درست باشد وظیفه همه زنان و دخترانی که بگونه ای خود را بدهکار مبارزات آزادیخواهانه بانو پارسا می دانند و نمی خواهند نام پاک یک نماد زن آزاده ایرانی به کثافت طرفداری از خمینی و انقلاب اسلامی آلوده و پلید گردد همچنین و ظیفه انسانی همه مردانی که می دانند جعل تاریخ چه آسیبهای گرانی به نسل های آینده وارد می سازد ایجاب می کند در برابر این فاجعه بزرگ بر خیزند و اجازه ندهند بانویی که بدلیل آزادگی و فرزانگی و احتراز از ننگ پذیرش چادر یک بار در گونی تحجربدار آویخته شد اینک در کتاب معاملات کثیف بار دیگر اعدام گردد.


......................

سین جیم و یادداشت فی سبیل ال لای الحاقی

سرآغاز کتاب "خانم وزیر" فقط به عنوان مثال!



سرآغاز کتاب

17 June 2008

معجزات سوتفاهم بر انگیز(!) «تأملى بر مقوله ى "آلترناتيو سازى(!)» و عجایب «سکولاریسم نو (!)» و... ا. ن. علا

دارالترجمه سکولاریسم "نو" ی اهالی کشور "خارج" از کشور
http://che-0-che-0-che.blogspot.com/


 نوری علا، سلام... عجایب «سکولاریسم نو (!)» و... ا. ن. علا
معجزات
سوتفاهم بر انگیز(!)
«تأملى بر مقوله ى "آلترناتيو سازى(!) »
و عجایب«سکولاریسم نو (!)» و... ا. ن. علا

....................


"دوست گرامی جناب نوری علا، سلام. پس از خواندن سخنان شما و آقای زعیم در سمینار مریلند و جمعه گردی اخیرتان، اتفاقا به مقاله ای از دکتر محمود صناعی در مجله سخن 1338 یعنی نزدیک به نیم قرن پیش برخوردم و یکبار دیگر متاسف شدم که ما روشنفکران (!) ایرانی سال هاست درجا میزنیم و بقول این فرنگی ها «چرخ را دوباره کشف میکنیم». فکر کردم آنرا برای شما و سایتتان بفرستم. بد نیست که با مقدمهء کوتاهی از خود شما بین "پیران کنار گود نشین" پخش ( و شاید کمی موجب شرمساری) شود.

(الف. ط.)
.........

با سلام و با تشکر از مقاله ی اخیر شما با عنوان «تاملی بر مقوله آلترناتیوسازی»،
پیشنهادی در این زمینه دارم که ممنون می شوم اگر نظرتان را در این خصوص بیان بفرمایید. پیشنهاد من تدوین «میثاق ملی» است...
برای نمونه من موارد زیر را به عنوان پیش نویسی از میثاق ملی ایران
پیشنهاد میکنم:
....• تمام امور کشور باید بر اساس قانون اداره شود و مبنای قانون گذاری باید عقل، علم و تصمیم گیریهای جمعی باشد و هیچ گروهی حق ندارد ایدئولوژی خود را به سایر مردم تحمیل کند.
• اموال و درآمد های ملی ایران باید صرف تمام ایرانیان شود (و نه گروه خاصی از ایرانیان و نه غیر ایرانیان).
• ایرانیان با هر نوع زبان، قومیت، جنسیت، دین و مذهب از حقوق برابری برخوردارند.
• خشونت جسمی (اعدام، سنگسار، شلاق، آسیب و قطع اندام ها) ممنوع است...

در اين مورد وبلاگی تهيه ديده شده در آدرس مقابل: http://misghmeli.blogspot.com

دانا استوار اندیش
......................

مقالهء آقای نوری علا ممکن است اين توهم را بوجود آورد که مشکل ما فقط يک مشکل سياسی و در نهايت مثلاً نبود دموکراسی است…

(افشا)
................

درود بر شما و با خسته نباشيد…
من ده شماره مطلب نوشتم به نام به سوي انكشاف ضرور منافع ملي و عبور از طلسم عجائب خميني .غرض آن بود كه افكار دانشمندان و سياسيون ما به موضوعي جلب شود ... اين مطالب از يك تا ده درلينك زير تحت نام رضا عموزاده قابل دسترسي است :
http://www.alefbe.com/article.htm
انتظار ندارم با ضييق وقتي كه داريد تمام مطالب را بخوانيد...

رضا عموزاده"
................

"دست مريزاد…
نصيحت از دشمن پذيرفتن خطاست
و ليكن شنيدن رواست
تا به خلاف آن كنى كه عين صوابست !...
با تائيد نوشته ى سركار، … سرانجام با ضرب المثلى كه گمان مى برم ميراث سرخپوستانست سخن را به پايان مى برم :
كسى كه با تفنگ به در خانه ات آمد
براى گفتگو نيامده ،
آمده حرفش را به كرسى بنشاند !...

تورج پارسى"
........................

آشپزخانه سکولاریسم شکوه مند قمری نوری نوسکولاریسم
http://www.newsecularism.com/2008/0608-B/061608-Chand-Nazar.htm
دوشنبه 27 خرداد 1387 ـ 16 ژوئن 2008










16 June 2008

روز سیاه پدرعبدالقادر بلوچ


روز سیاه پدر


عبدالقادر بلوچ



پدر جان ببخشید که آن دو فرزند اعدام شده‏ات امروز نمی‏توانند روز پدر را به تو تبریک بگویند. در مورد آن یکی فرزندت که بردندش تا برای عبرت، آویزان شدن برادرش را از جرثقیل ببیند اما به جای عبرت دچار اختلات روحی شد و معلوم نشد تصادف کرد یا خودکشی هم خیلی شرمنده‏ام که امروز نمی‏تواند خدمت برسد.
می‏مانیم ما دو برادر که سالهاست در تبعید اجباری هستیم و نمی‏توانیم عطش دیدارت را سیراب کنیم. می‏گویند از روزی که مادر از غم همه‏ی ما دق مرگ کرد و رفت روز و شب برایت یکی شده.
حالا من مانده‏ام روزت را تبریک بگویم یا شبت را تسلیت.

13 June 2008

امیر سپهر: چگونه شير ايرانی يابوی ملای شکمباره شد

تا پيش از انقلاب اگر يک مأمور دولت واژه ی توهين آميزی به خانمی می گفت، نه تنها صدای اعتراض از ده جا بلند می شد، بلکه ای بسا که آن مأمور اصلآ بخاطر اين بی تربيتی و زور گويی، کتک مفصلی هم از رهگذران نوش جان می کرد... اينک اما اوضاع بگونه ای دگرگون گشته که چند چاقوکش بی معرفت و شرف، خانم ايرانی محترمی را در برابر صد ها و در مواردی حتا هزاران ايرانی آماج مستهجن ترين ناسزا ها قرار داه و حتا به باد کتک می گيرند، ليکن حتا يکی هم زان ميان به اعتراض و واکنشی بر نمی خيزد...

جوانان پر غرور ايران را در کوی و برزن تازيانه می زنند، اما ديگر ايرانيان شريف همه کيپ تا کيپ به تماشا ايستاده هيچ نمی گويند. صحنه هايی بديع و چشم نواز از آن «رقص بر سر دار» تن پاره ها وقتی هم که قرار است چند جگر گوشه اين ملت را به دار آويزند، اين مردم مسخ و تهی شده از غرور و شهامت، پاکت تخمه در دست، از ساعتها پيش در آن قتلگاه جای مناسبی می گيرند که مبادايشان را از دست بدهند...



چگونه
شير ايرانی
يابوی ملای شکمباره شد


امیر سپهر

http://www.zadgah.com/




دگرديسی ويرانگر

مردان نيزه به دست پس از يافتن حيوان، آن را با فرياد و نواختن طبل به سوی محلی که می خواستند می رماندند. محلی در جنگل که در آن گودالی به ژرفای سه ـ چهار متر کنده شده و روی آن با چوبهای نازک و برگ پوشانده شده بود. وقتی حيوان به نزديکی های آن گودال می رسيد، مردان گراداگرد آن حلقه زده و حيوان را در دايره ای بزرگ گرفتار می ساختند. سپس هم با ايجاد صدا هايی گيج کننده تر و جلوتر رفتن، دايره را کوچک تر و کوچکتر می ساختند، تا سر انجام آن حيوان محاصره شده در گودال فرو افتد.

جانور پس از سقوط در گودال، نعره زنان برای رهايی خود مرتبآ به ديواره های گودال چنگ انداخته و به بالا می جهيد. با چنان عصيان و خشمی که اگر می توانست از گودال برون آيد، بدون شک هر انسانی را تکه پاره می کرد. شکارچيان اما گودال را بگونه ای کنده بودند که حيوان گرفتار را هيچ بخت رهايی از آن نبود. از اينروی، او با دست و پای زدن، فقط خود را بيشتر خسته می ساخت. يعنی هر اندازه که برای رهايی تلاش می کرد، به همان اندازه خسته تر و درمانده تر می شد. شکارچيان هم که در نهايت همين را می خواستند، آنرا برای دو ـ سه روزی به حال خود وا می نهادند تا ابتدا خود خويشتن را خسته کند، و پس از آن هم با چوبدستی های بلند بر سر گودال آمده و شروع به کتک زدن جانور می کردند، تا به حدی که ديگر کاملآ از پای افتد.

دوره ی کتک زدن، پانزده ـ بيست روزی ادامه می يافت. هر روزه هم البته چند نوبت. در تمامی اين مدت هم هيچ آب و غذايی به حيوان داده نمی شد. اين پروسه ی «کتک و گرسنگی» تا آنجا ادامه می يافت که ديگر غرور و تهور و چابکی فطری حيوان بکلی در هم شکسته شود. بگونه ای که آن باد پای تيز چنگ، به موجودی بزدل و از رمق افتاده مبدل گردد که به محض ديدن هر انسان، بجای غرش و چنگ و دندان نشان دادن، سخت بر خود بلرزد.

و در اين مرحله شکسته شدن کامل جانور بود که نوبت به پديدار شدن آن فرد مورد نظر فرا می رسيد. يعنی کسی که قرار بود از آن پس، حيوان درهم شکسته او را ولی نعمت و « صاحب» خود بحساب آرد. جانور گرفتار و له شده که ديگر از هر انسانی شديدآ می ترسيد، تبعآ از ديدن اين موجود دو پای تازه نيز بر خود می لرزيد، ليکن اين يکی، بجای کتک زدن، تکه استخوان ناقابلی برای او پرتاب می کرد. کمی هم آب که آنرا با دلوی کوچک به گودال می آويخت. حيوان که در اثر آنهمه آزار و تشنگی و گرسنگی به حالتی کاملآ نزار رسيده بود، آن استخوان را بگونه ای با آز و ولع دندان می زد که پنداری به بزرگترين و لذيذ ترين شکار همه ی عمر خود دست يافته باشد.

ارباب يا صاحب، اين روند مختصر آب و غذا دادن را تا آنجايی ادامه می داد که ديگر حيوان همه چيز باخته، او را خداوند خود می پنداشت. « صاحب» البته به موازات آب و غذا دادن، روز به روز هم خود را به حيوان نزديک تر می ساخت. تا آنجا که ديگر می توانست به ته گودال رفته و حتی گاهی آن جانور را تنبيه بدنی هم بکند. چندی بعد هم همين نجات بخش دروغين و ولی نعمت «صاحب» ساختگی، با کندن راهی سربالا از گودال به بيرون، به آسانی و بی ترس، جانور کاملآ دگرگون گشته را از گودال بيرون می آورد و سوار بر آن، در کوی و برزن به پرسه زدن می پرداخت.

حاصل اينکه، شير، اين دلاور ترين و تيزپای ترين جاندار روی زمين که آنرا پادشاه جنگل ها می خوانند، در يک پروسه ی سلب آزادی، تشنگی و گرسنگی دادن و از همه مهم تر، شکست غرور و تحقير و تخريب تمامی قابليّت های ذاتی اش، در کوته زمانی به موجودی زبون و درمانده مبدل می گشت که از سربراهی و توسری خوری و سواری دادن به انسان، حتا بر درازگوش ها هم طعنه می زد.


رشد حقوق حيوانات

آنچه آوردم شيوه ای بود که تا دهه پنجاه و شصت ميلادی در آفريقا و بخشی از آسيا اعمال می شد. روشی بی رحمانه و ضد اخلاقی که ليکن امروزه ديگر بکلی از ميان رفته است. حال چه در اثر پيشرفت دانش جانور شناسی«Zoology Science» يابقول آلمانها«Tierwissenschaft» و استفاده از شيوه هايی علمی، و چه به دليل قدرت يافتن سازمانهای حمايت از حقوق حيوانات و ممنوع شدن بکارگيری آن روش های بسيار ضد انسانی.

همانگونه که پيش از اين هم نوشتم، دوستداران حيوانات اينک در جهان آنچنان مراقب رعايت حقوق آنان هستند که ديگر نه تنها امکان چنين کار هايی از ميان رفته، سهل است که حتا نواختن يک سيلی به درازگوشی هم ممنوع گشته. زيرا که ای بسا همين يک سيلی هم بتواند برای فرد «خشونت ورز»، مجازات زندان به دنبال آورد.

با سيستم اطلاعاتی هم که در غرب وجود دارد و تمامی کردار شهروندان در بانکی کامپيوتری گردآوری می گردد، خشونت ورزی با حيوانات امروزه در جهان متمدن، از آن مواردی است که بی شک در پرونده هر شهروندی ثبت می گردد، به ويژه زندانی شدن کسی به اين جرم. اين پيشينه منفی هم از هر کسی يک شهروند شرور و بدسابقه می سازد که پيامد های منفی زيادی دارد. مانند محروميّت از دريافت برگ عدم سوء پيشينه ی کيفری، به تبع آنهم محروميّت از اشتغال در بعضی از پست ها و مکان ها و پاره ای مزايای ديگر شهروندی.

به هر روی، «حيوان آزاری» حال ماده ای است که در قوانين مدنی تمامی کشور های مترقی جهان وجود دارد. کمترين مجازات آنهم محروميت هميشگی از نگهداری حيوانات در خانه، ممنوعيّت نزديکی به آنان در ديکر مکان ها، جريمه ی نقدی و در صورت سرپيچی هم، زندانی شدن فرد حيوان آزار است. اينکه مشاهده می شود کسانی در پاره ای از کشور با ببر و شير و پلنگ های کاملآ بی رمق نمايش های خيابانی برگزار می کنند، بيشتر با استفاده از همين روش شکست ويژگيهای ذاتی حيوانات بوده است و از آن رهگذر هم، توسری خور و بزدل ساختن اين جانوران دلير و چِست و چالاک. اينگونه کار ها البته حال تنها در کشور هايی ممکن است که هنوز خود انسانها نيز در آنجا از هيچ حقوقی برخوردار نيستند، چه رسد به وحوش جنگل.

من خود در مراکش مرد معتاد و بسيار تکيده ای را ديدم که با يک ببر و يک شير نر معرکه گيری می کرد. او اين جانوران را برای توريست ها بسان ميمون ها به ادا در آوردن وا می داشت. در گفتگويی که با وی به زبان عربی دسته و پا شکسته خود داشتم، برايم روشن شد که آن ناانسان حتا حيوانات خود را هم عمدآ به مواد افيونی معتاد ساخته تا هر چه ذليل تر گشته و بيشتر به صاحب خود وابسته گردند.


يگانه راه تربيّت و يا تخريب آن

باری، مرادم از آوردن اينهمه، رسيدن به اين اصل است که تنها راهی که برای تربيّت و يا دست آموز ساختن حيوانات وجود دارد، راه تنبيه و تشويق است. اين راه تربيتی البته شامل خود بشر هم می گردد که گونه ای از حيوان است. اين روشی است که آدمی از ديرباز به کارايی آن پی برده و همچنان هم آن را در امور تربيتی به کار می گيرد، چه برای رام و دست آموز کردن حيوانات و چه برای تربيّت نوباوگان خويش. چون راه ديگری برای اين کار وجود ندارد.

البته توجه داشته باشيد که تربيّت حتمآ به معنای بهبود و بالا بردن اخلاق و صفات نيک در يک موجود زنده نيست. اين تربيّت می تواند که کاملآ هم وارون باشد. يعنی اين نيز ممکن است که بتوان در يک پروسه ای تخريبی، تمامی صفات پسنديده ی يک موجود را ويران کرده، زشتی ها و پلشتی ها را جايگزين آن نيکی ها کرد، از اين روی هم بود که من بجای تربيّت، دانسته و به ويژه واژه ی « دست آموز» را برای حيوانات آوردم. پيش از ادامه ی اين بحث، لازم می دانم که به باز کردن مفهموم يک اصطلاح هم بپردازم که ما اين روز ها در عالم سياست زياد آنرا می شنويم و می خوانيم.


« چوبدستی و استخوان»، نه «چماق و هويج»


آوردم که تنها راه درست رام کردن حيوانات، استفاده از روش تنبيه و تشويق است. يعنی هرگاه که حيوان فرمانبرداری کرد، بايد آن را با غذای دوست داشتنی اش نواخت و هر زمان که سرکشی کرد، بايد آن را جريمه کرد. اين همان روش مشهور«چماق و هويج» در جهان سياست است که اينک رژيمهای متمدن، برای رام کردن رژيم های غيرمتمدن و وحشی آنرا بکار می گيرند، و سخت هم توهين آميز.

از اينروی توهين آميز، زيرا نام اصلی اين سياق تربيتی« دگنک و استخوان» است و روشی بوده برای اهلی کردن سگ ها. خاستگاه آن هم ايرلند شمالی و باواريای آلمان است. يعنی اين روش متعلق به چوپان های اين دو منطقه بوده که در گذشته آن را برای تربيّت سگ های گله از سگ های وحشی يا ولگرد بکار می گرفتند. روش «چماق و هويج» مربوط به هر چه خانگی تر ساختن خرگوش های بی خطر است. استفاده از اصطلاح «چماق و هويج» بجای « دگنک و استخوان» در دنيای سياست، تنها با هدف پرهيز از توهين آشکار و مستقيم به رژيم های وحشی و زبان نفهم بسان نظام ملا های ايران است.


رشد ابزار ها و شيوه های تربيّتی تا پيش از انقلاب

پس، روش تربيتی که ما هم اکنون هم از آن استفاده می کنيم، در اصل همانی است که انسان های نيمه وحشی نيز به کار می گرفتند، آنچه با پيشرفت دانش دگرگون گشته و ما را در اين زمينه از انسانهای وحشی متمايز ساخته، تنها متمدنانه تر شدن شکل اين تشويق و تنبيه ها در روند رشد شهريگری يا تمدن است. يعنی « تنبيه» اگر در قاموس پيشينيان فقط کتک زدن و گرسنگی دادن تا حد مرگ معنا می داد، حال اشکالی بسيار انسانی تر و علمی تر بخود گرفته. همانگونه که تشويق های ما هم اينک بسان انسانهای نيمه وحشی نيست.

برای مثال تا همان سالهای آغازين دوران دبيرستان رفتن خود من، حتا در مدارس جنوب شهر تهران هم تنبيه ها همچنان همان اشکال نيمه وحشيانه را داشت. مانند سيلی« تـُوگوشی» نواختن، مداد ميان انگشتان دست نهادن و فشار آوردن، کشيدن و پيچاندن گوش، ترکه بر کف دست ها زدن و حتا فلک کردن (چوب زدن بر کف پا ها) که من خود به دليل شيطنت های افراطی و شلوغکاری هايی که می کردم چند بار طعم تلخ آنرا چشيده ام.

تا آن روزگار البته تنبيه در خانه هم بسيار شکل خشن و زشتی داشت. يعنی ما در برابر هر خطای کودکانه و شيطنت های تند مان در خانه نيز از پدر و مادر های خود کتک نوش جان می کرديم. بسياری از مردان اصلآ ترس کودکانشان را از خود، به «پدری مسئول بودن» تعبير می کردند. اين امتياز غير انسانی را هم تنها از راه کتک هايی وحشيانه با قلاب کمربند و سيلی های بعضآ منجر به خونريزی در گوش کودکان خود به دست می آوردند. پاره ای از مادران هم که مثلآ برای تربيّت فرزندان خود، آن کودکان معصوم را داغ می کردند. بی توجه به اين اصل انکارناپذير که (بازداشتن انسان از دست زدن بکاری با استفاده از زور، ميل او را برای دست زدن بدان کار صد برابر می کند).

ليکن خوشبختانه از دهه ی پنجاه به بعد، وزارت فرهنگ آن زمان (وزارت آموزش و پروش بعدی) طی يک دستور العملی تنبيهات بدنی وسيله ی مسئولان را در مدارس بکلی ممنوع کرد. بگونه ای که در سالهای پايانی دبيرستان من، جريمه ديگر فقط حالت مشق زياد دادن و محروميّت از بازی های دسته جمعی و کاستن از نمرات انضباط را يافته بود.

آنچه هم که به رفتار اولياء با کودکان خود مربوط می گرديد هم تنبيه ها ديگر از آن شکل خشن و ضد انسانی پيشين در آمد. زيرا رشد نسبی فرهنگ اجتماعی مادران و پدران هم باعث گرديد که آنان هم از آن شيوه های کهنه و خشونت بار دست برداشته و به راههايی متمدنانه تر روی آورند. مانند محروم ساختن چند باره کودکان از تماشای برنامه های محبوب آنان در تلويزيون، نبردن آنان به سينما و پارک، نخريدن مداد رنگی برای ايشان و از اين گونه کار ها. البته انجمن های خانه و مدرسه (کانون های همياری مادران و پدران دانش آموزان و آموزگاران) هم در اين زمينه نقشی اساسی داشتند که ديگر در تمامی مدارس تشکيل گرديده بود.

دليل بهبود کيفيّت برخورد با کودکان در خانه هم تبعآ از رشد فرهنگ عمومی مردم ناشی می شد که آن هم ناشی از بهبود روز به روز اوضاع فرهنگی جامعه بود. يعنی در اثر بهتر شدن کمی و کيفی برنامه های راديو و تلويزيون در مورد خانه و خانواده و چگونگی برخورد درست با کودکان؛ در اثر پيشرفت صنعت چاپ کتاب و ارزانی و فراوانی آن، در اثر چاپ روزنامه ها و مجلات مختلف با مباحثی بيشمار در زمينه های گوناگون اجتماعی و خانوادگی و امور تربيتی و در اثر دلايل فرهنگی و اقتصادی ديگری از اين دست.

حاصل اينکه در سال پنج و هفت ديگر آن بی فرهنگی ها تا اندازه ی زيادی از کشور ما رخت بر بسته بود. در زمينه ی اقتصادی هم ديگر ما با آن تنگنا های دوران اقتصاد فئودالی روبرو نبوديم. بگونه ای که ديگر کمتر خانواری در ايران يافت می شد که دغدغه ی آب و نان داشته باشد. از نظر بهداشت و درمان نيز پس از اجرای دو طرح سراسری بيمه های اجتماعی و خدمات درمانی، اندک ايرانی پيدا می شد که ديگر مشکل دارو و درمان داشته باشد. بويژه با وجود آنهمه بيمارستانها و درمانگاههای مدرن و مجهز دولتی« رايگان». تحصيل هم که از کودکستان تا پايان دانشگاه رايگان بود.

بنا بر اين، آن «انقلاب لجن» زمانی آغاز شد که مردم ايران از نظر روحی در اوج بودند. ملتی که آزادی کامل فردی داشت، به جز چند استثناء، به همه ی کشور های جهان بدون ويزا مسافرت می کرد، آبرو و اعتباری بی نظير در جهان داشت و پولش نيز يکی از معتبر ترين ارز های جهان محسوب می شد. به تبع برخورداری از اينهمه مزايای بزرگ هم، ايرانيان ديگر خود را يکی از پر غرور ترين و فرزانه ترين و آزاده ترين و با فرهنگ ترين ملت های جهان می انگاشتند. از اينروی هم گمان می کردند که ديگر آن فضای سياسی برايشان تنگ است و به خيال خود می خواستند که با انقلاب، از نظر سياسی هم با ملتهای پيشرفته و درجه اولی چون سويس و آلمان و آمريکا و فرانسه ... در جهان کوس برابری زنند. و اما حال :


ژرفای تخريب فرزانگی در ايرانی


آنچه آخونديسم از پيروزی انقلابش تا به امروز بر سر مردم ما آورده، باور نکردنی، ليکن حقيقتی درونسوز است. بگونه ای که ايرانی کنونی جدای از بی شباهتی استاندارد های زندگی اقتصادی خود، در زمينه ی فرهنگ و غرور و عزت نفس و خودباوری هم ديگر هيچ شباهتی به ايرانی پيش از سال پنجاه و هفت ندارد. گر چه کار تخريب کيستی و فرزانگی های ايرانی، تاريخی بس دراز و هزاره ای دارد، ليکن اين توهين ها و تخريب های سی سال گذشته، به جز دهه های اول سقوط ايران در قادسيه اول، بيگمان در سرا سر تاريخ ايران بی سابقه است. ملت ما حتا پس از حملات تاتار و مغول و هلاکو و تيمور ... هم اينگونه خوار و ذليل و توسری خور نشد که حال شده است.

ويرانگری اين سالهای تباهی، از آن مردم مست از باده ی غرور و غيرت سی سال پيش، اينک موجوداتی آنچنان خوار و ذليل ساخته که حتا روز روشن هم دختران نوجوانشان را به جرائمی واهی و مسخره از دستشان می گيرند و می برند، ليکن ايشان همچنان هيچ واکنشی از خود نشان نمی دهند، بويژه مردان. تا پيش از انقلاب هيچکس حتا زهره ی چپ نگاه کردن به خانمی را هم نداشت. آنگونه که اگر يک مرد بی فرهنگ هم که در جايی واژه ی نابجايی به خانمی می گفت، صدای اعتراض از ده جا بلند می شد، و ای بسا که آن مرد بی فرهنگ اصلآ بخاطر اين بی تربيتی کتک مفصلی هم از رهگذران نوش جان می کرد.

ليکن اينک اوضاع بگونه ای شده است که چند قواد بی معرفت و شرف، خانمی ايرانی را در برابر صد ها و در مواردی حتا هزاران ايرانی آماج مستهجن ترين ناسزا ها قرار داه و حتا به باد کتک می گيرند، اما حتا يکی هم زان ميان به اعتراض و واکنشی بر نمی خيزد، جوانانشان را در کوی و برزن تازيانه می زنند، اما اين مردم کيپ تا کيپ به تماشا ايستاده، هيچ نمی گويند. وقتی هم که قرار است چند جگر گوشه اش را به دار آويزند، اين ملت، پاکت تخمه و پسته در دست، از ساعتها پيش در آن قتلگاه جای مناسبی می گيرند که مبادا صحنه ی هايی بديع و چشم نواز از آن «رقص بر سر دار» تن پاره هايش را از دست بدهد.

متوليان اين ايدئولژی در اين سی سال ظلمانی آن اندازه خواهر و مادر اين مردم را کوبيده و له کرده اند که اصلآ اين مردم يادشان رفته که مادرانشان تا همين سی سال پيش، بی هيچ محدوديتی در تمامی عرصه های اجتماعی حضور داشته و در حقوق و بی حقوقی با مردان برابر بودند. حال بگذريم از اين راستی مستند تاريخی که اين ملت حتا پيش از ظهور اين آيين بربريّت هم پادشاه زن داشته و در تاريخ نوين خود هم اين راستی را که خانمهای ايرانی حتا پيش از خانمهای سويسی حق رای به دست آورده بودند.

در اين زمينه ژرفای تخريب به جای رسيده است که همان دختران کوچک سی سال پيش که مادرانشان خود را با خانمهای سويسی و فرانسوی و بلژيکی ... مقايسه می کردند، حال که خود مادر شده اند، در اثر اين پسرفت دهشتناک، خويشتن را با زنان سعودی و افغانستان و زنگبار مقايسه می کند و به کمی بر تر بودن از آن زنان محبوس در قعر چاه بردگی و تعصب های کهنه ی ارتجاعی هم بسيار دلخوشند، حتا و بويژه نوبل دارشان که خود در همين سی و اندی سال پيش در سنين زير سی سال يک قاضی دادگستری بوده.

و مرد ايرانی هم در اين زمينه آنچنان از غرور و غيرت و بزرگی تخليه شده است که حال حتا برابر شدن شأن و کرامت انسانی خواهر و دختر و مادرش را هم با دو تخم يک يابوی ايستاده بر دو پای، برای خود دست آوردی شگرف می پندارد.گر چه حتا همين همسانی ننگين و شرم آور هم، هنوز هم که هنوز است به دست نيامده و مادران شريف و گرامی ما ايرانيان از ديد اين قوم اهريمنی، کماکان ارزشی بيش از تخم چپ يک ملای سفله و انيران و سربر را ندارند.(ماده 435 قانون مجازات اسلامی را بخوانيد)

کجا رفت آنهمه فرهنگمداری و خردمندی ها و مدنيت درخشان ايران که حال ما در هزاره ی سوم، اين گفته ی نازل و دور از منطق يک پسمانده ی تازی تبار بنام سيد عبدالکريم سروش در باره "حلول الله در محمد به هنگام نزول آيه" در ته غاری را هم از درخشان ترين سخنان حکيمانه در تاريخ ميهن خود به حساب می آوريم!

چه شد آنهمه فرزانگی های ما که حال به گفته ی يک ملای بی خبر از دنيا و ناآشنا با هر دانش نوينی هم دلشاديم که، کسانی از ايرانيان را سزاوار زندگی در کشور خودشان دانسته، آنهم البته به دليل رأفت اسلامی (يعنی رحم بر بيچارگانی از سر بزرگی و توانگری که هر آن هم پس گرفتنی است) نه به صورت قانونی. يعنی، ما اشغالگران و يا به خدمت دشمنان در آمده، خوب است که اين رخصت را به ايرانيان ميهن باخته عطا فرماييم که ديگر در خانه ی آباء و اجدادی خويش حق نفس کشيدن داشته باشند!

آقای منتظری درافشانی فرموده اند که فرقه بهائيت چون دارای کتاب آسمانی همچون يهود، مسيحيان و زرتشتيان نيستند در قانون اساسی جزو اقليتهای مذهبی شمرده نشده اند، ولی از آن جهت که اهل اين کشور هستند حق آب و گل دارند، و از حقوق شهروندی برخوردار می باشند، همچنين بايد از رافت اسلامی که مورد تاکيد قرآن و اولياء دين است بهره مند باشند».

با وجود اينکه اساسآ نفس چنين سخنی هم که "شما هم در سرزمين اجدادی خودتان کمی حق داريد اصلآ خود به مثابه بد ترين نوع توهين به کرامت انسانی و شرافت ملی هر ايرانی است، آنهم با استفاده از واژه ی« فرقه» که معمولآ هم با پسوند «ضاله» می آيد و در کتب شيعی زشت ترين بار معنايی را دارد، با اينهمه، مراد من اينجا ابدآ کوبيدن آقای منتظری نيست که آن نابخرد، اصلآ خود بزرگ ترين سهم را در اين خانه خرابی ها و رسوايی ها و ننگ تاريخی داشت، و اين بساط ننگين (ولايت فقيه) هم از ابداعات بی نظير او است. چون درد اصلی و بزرگ ما از منتظری ها نيست.

او يک ملا است. تکليف ملای هزار و چهار صد سال عقب افتاده از قافله ی تمدن و اخلاق هم که با فلسفه ی نوين و حقوق شهروندی و ديگر مفاهيم مدرن فلسفی کاملآ روشن است. آنچه منتظری گفته است را ديری است که ديگر حتا وحشی ترين و خونخوار ترين رژيمهای غير اسلامی جهان هم پذيرفته اند. يعنی چه که بهايی هم حق دارد در کشور خود زندگی کند! اصلآ اگر در جهان متمدن کسی از کودکی ده ساله هم که بپرسد آيا هم ميهن بهائی تو هم حق دارد که در اينجا زندگی کند؟ آن کودک به ريش چنين پرسشگر ابله و نادانی خواهد خنديد.

با اينهمه ملای هشتاد و چند ساله ای که در يک قدمی گور هم دستکم همين اندازه استعداد و شهامت و شرف را پيدا کرده که چند ميلی متری از بربريتی بنام اسلام دور گشته و به سوی انسانيت و اخلاق عقلی استدلالی آزاد از مذهب (اتيک) و نوعدوستی بازگردد، به باور من سزاوار توهين و دشنام نيست. زيرا چنانچه به اين بيانديشيم که افرادی چون او، از لحظه ی زاده شدن تا کنون ذهنشان با لجن و کثافات خرافی بمباران گشته، آنگاه خواهيم پذيرفت که بسياری از ملا هايی بسان منتظری اساسآ خودشان هم به نوعی زندانی و قربانی اين جهالت و بربريّت هستند.

پس ما هر اندازه که نبايد اين پير مرد را سرزنش کنيم که چرا پس از عمری گمراهی و در جهالت و تباهی زيستن، حال کمی آدم شده، بايد هزار برابر آن بر کسانی بتازيم که می خواهند چنين سخن بديهی و کودکانه ای را بعنوان يک دستاورد علمی و فلسفی و تاريخی به ما قالب کنند، و از آن هم ابزاری بسازند برای نشان دادن انديشه های والای آخوندی، و هم چنين ابزاری برای تبليغ حقانيّت ولايت و سروری اين طايفه ی متحجر ضد ملی بر ملت نگونبخت ايران.

و دردماندگی ها و بدبختی های ما هم درست از دست همين ناکسان است. از «ملا فکلی ها» ی تحصيلکرده و مثلآ روشنفکر که در اصل بايد پيش آهنگان فکری و راهبران سياسی اين مردم تباه شده باشند، اما خود حتا از اين طايفه ی دستاربندان هم بيشتر دشمن شرف و آزادی و فرزانگی های اين مردم هستند. حال يا از سر جهل، يا خودفروشی و يا از روی ترس و زبونی.

در زمينه پسماندگی اين قوم آل عبا، همين بس که نيک بنگريد که اينان تا چه اندازه در فرومايگی و عقبماندگی زيسته اند که وقتی حتا بزرگترين آيت الله آن هم که سخنی بسيار پيش پا افتاده در حد يک کودک را بر زبان می آورد، آن سخن يک شاهکار بی همتا در حوزه ی نوانديشی دينی به حساب می آيد. يا وقتی يک ملای شکمباره انگلی بنام محمد علی ابطحی می گويد که گاهی ترانه های سياوش قميشی را گوش می کند، به خيالش می رسد که اين جهش او را به رفيع ترين قله ی انديشه و خرد پرتاب کرده، و وی ديگر همه ی پست مدرنيست های جهان را هم پشت سر نهاده.

از سوی ديگر و ژرف تر از آن هم، بنگريد که کار مواليگریی و سفلگی ايرانی در برابر آخونديسم به کجا ها کشيده که می خواهد آخوندی را که برايش «حق زندگی» قائل است را بر دوش گزفته و حلوا حلوا کند! در برابر آن «صاحب» هم روزی ده بار به خاک افتد که، براستی چه رأفت و انسانيتی کرده است که برای ايرانی هم در خانه ی خودش حق آب و گلی قائل شده، آنهم در هشتمين سال هزاره ی سوم!

و تماشا کنيد حال اين مردم نگونبخت ما را! ملتی هويت باخته و بردگی پذيرفته در برابر ملايان. ملتی راضی شده به حداقل ترين حداقل های انسانی از سوی صاحبان خودش «ملا ها» که وقتی بديشان گفته می شود که يوسفی اشکوَری (ملای خلع لباس شده) به دخترش اجازه پيانو نواختن داده، می خواهد او را تا حد شکسپير و ولتر و اسحاق نيوتن و ياکوب برونفسکی بالا برد و بنت مکرمه اش (دخترش) فاطمه سلطان را هم که پيانو زده، با سيمون دبوار و آگاتا کريستی و آنا ماری شيمل برابر سازد.

اين امر چيزی نيست جز گويای اين حقيقت جگرسوز که ايرانی آن اندازه در درازای سده ها در زندان آخوند نگاهداشته شده و از او کتک خورده و توهين و تحقير شنيده، که ديگر کاملآ پذيرفته است که ملا ارباب و صاحب او است. از اينروی هم اينک حتا به خاطر اينکه ديگر آن صاحب نمی خواهد او را در خانه خود بکشد هم از وی بت می سازد.

فشرده سخن اينکه، پذيرش اين نوکری و سفلگی در برابر ملا، اينک آنگونه در ذهن و نهانخانه ی ايرانی عارف و عامی نهادينه شده که اگر هم امروز ملا ها اعلام کنند که از اين پس، به شما مردان ايرانی رأفت اسلامی می کنيم که لباس دلخواه خود را بپوشيد و به شما زنان هم لطف بی حد، که روسری سر نکنيد، به راستی سوگند که مثلآ عقلای اين ملت « روشنفکران = ملا فکلی ها» ملا ها را دادگر ترين و پيشرو ترين و دموکرات ترين انسانهای روی زمين پنداشته، مردم نگونبخت را هم وا خواهند داشت که روزی هزاران بار از اين ارباب سالوس سپاسگزاری کنند.

و اين همان حکايت شير يابو گشته، بزرگمهر های به سلمان تبديل شده و ايرانيان مواليگری پذيرفته است و دردی بسيار بسيار تأسف آور و حزن انگيز! همين/

03 June 2008

حميد میداف: آخوند فکر می‌کند اگر قرار باشد به جایی فرستاده شود که تا قبل از انقلاب، جا و مکان‌اش بود، پس همان به، که وطن بر باد رود تا چنین نشود

ما می‌گوییم آقای آخوند، آقای ملا، آقای روحانی! آقای حجةالله و آیة‌الله ! تو را چه به حکومت کردن و تو را چه به مملکت‌داری؟ تو اصولا برای این‌کار ساخته نشده‌ای!

ما می‌گوییم آخوند باید به همان ‌وظیفه‌ای که به عهده‌اش گذاشته شده است و در همان رشته‌ که آموزش دیده است عمل کند. ما می‌گوییم جای آخوند و ملا در مسجد و محراب است.

آخوند فکر می‌کند اگر قرار باشد به جایی فرستاده شود که تا قبل از انقلاب، جا و مکان‌اش بود، پس همان به، که وطن بر باد رود تا چنین نشود


تعبیر آخوند
از بشر و حقوق‌اش



واقعیت‌ها با گذشت زمان نه کهنه می‌شوند نه منسوخ. حقوق بشر و شرف انسانی بخشی از این واقعیت‌ها هستند.
چه کس معین می‌کند بشر کیست و حقوق‌اش کدام است؟

*

آیت‌الله منتظری اخیرا در پاسخ به استفتایی در باره بهائیان گفته‌ است: « این فرقه جزو کفار محسوب می‌شوند، اما کافر حربی نیستند، کافر ذمی هم نیستند، چون نه توراتی هستند، نه انجیلی و نه زبوری. لاکن کافرانی هستند در عهد و در امان حکومت اسلامی و مادامی که فعالیتی علیه حاکمیت اسلامی انجام ندهند از حقوق شهروندی برخوردارند چون به‌هر حال حق آب و گل دارند، مالیات می پردازند و غیره....» نقل به‌مضمون.

*

به ملانصرالدین گفتند ناف زمین کجاست؟ گفت همانجا که میخ‌طویله الاغ من کوفته شده است.
از یک ژاپنی پرسیدند خاور دور کجاست؟ گفت اروپا. ( اگر دنیا را در امتداد شرق دور بزنید به اروپا می‌رسید).


*

من وقتی می‌گویم در برداشت و تفکر بین آخوند و ملا و حجت‌الاسلام و آیت‌الله و روحانی بلند پایه و دون پایه تفاوتی موجود نیست، وقتی می‌گویم آن‌ها، کم‌، با هیچ آشنایی با تاریخ و جغرافی ندارند و اصولا تاریخ را نه آنطور که بوده است، بل به‌سودِ منافع خویش تجزیه و تحلیل و برداشت می‌کنند، می‌گویم جغرافیا را تا آن حد می‌فهمند، که نمی‌دانند مسلمانان «تیمور» چه کسانی هستند و در کجا زندگی‌می‌کنند و بر این تصور‌اند که این قوم مشتق از طایفه تیمور لنگ‌ هستند و یک جایی بین ازبکستان و افغانستان لانه کرده‌اند، وقتی می‌گویم این‌ها در چنبره افکار دُگم و حق به‌جانب خویش غرق هستند، ذوب‌ هستند، که دنیای حقیقی را از مجازی تشخیص نمی‌دهند، که منطق، برای شان تا زمانی کاربُرد دارد، که منافع‌ شخصی‌شان در خطر نیافتد، سخن به‌گزاف نگفته‌ام.

*

این قوم، نمی‌توانند بفهمند، یعنی قدرت درک این امر بدیهی را ندارند، که هر انسانی، هر بشری، سوا از رنگ پست و جدا از دین و مسلک و نژاد‌، نخست یک آدم است، یک انسان است، یک بشر است، که هم نزد خدا و هم نزد بنده خدا، حق و حقوقی دارد.
اگر به معاهده‌های جهانی احترام قائل بودند، که نیستند، اگر ‌بشر و حقوق خدادادی‌اش را به رسمیت می‌شناختند، که نمی‌شناسند، آنگاه می‌فهمیدند و قبول می‌کردند، تفاوتی بین یک شهروند بهایی، با یک یهودی، یک بودایی و یک مسلمان نیست.
مشکل همین‌ جا است! قدرت درک ندارند. چه بسا این گفته‌ها را کفر می‌پندارند. یعنی افق فکری‌شان اجازه گذر از یک خط یا یک دایره معین را نمی‌دهد. تا مبادا کسی با عنوان کردن این«تابو» ها، تلنگری به ذهن متحجر شان بزند، دگراندیش را کافر حربی و مهدورالدم می‌نامند و با هر وسیله ممکن، از بریدن گلو در پوشش میهمان، تا شکافتن سینه در حریم خانه شخصی، تا آدم‌ربایی و قتل در بیابان‌ها، زیر پُل‌ها، در اتوبان‌ها، تا پرت کردن از پنجره، سعی در کشیدن دیواری بین افکار پس‌مانده و دُگم خویش و آزاد‌نگری و نو اندیشی دیگران دارند.
آن‌ها تعیین می‌کنند بشر کیست و حقوق‌اش کدام است؟

*

آن چه را آقای منتظری، با تعریف و تفسیر از یک اقلیت مذهبی، خواسته یا ناخواسته، سعی در تحمیق جامعه می‌کند، شاید در خور حوزه‌های علمیه و در آن‌جا‌ها خریدارانی داشته باشد و کفایت بچه آخوند‌های تازه ریش سبیل در آورده را بکند. ولی راه چاره و حلال مشکلات و رهنمای یک جامعه پویا و زنده، در قرن بیست و یکم نیست. از منطق حرفی نمی‌زنم.
آیت‌الله منتظری می‌گوید: بهائیان کافر محسوب می‌شوند!
کافر از نظر چه کسی؟ آیا شما حق دارید به‌خاطر حفظ منافع و برای اقناع باورهای خویش گروهی آرام و اقلیتی صلح‌جو را، کافر و محارب و منافق و مخالف بنامید؟ آیا حق دارید آن‌ها را از زندگی و از آزادی محروم کنید؟ آیا اجازه دارید این کینه‌جویی و این تصورغلط را در جامعه بسط دهید؟ آیا پیروان یک مذهب، که در جامعه‌ای در اکثریت‌اند، به‌صرف اینکه از نظر عددی در اکثریت قرار دارند یا بدین دلیل که برای مدتی معین بر موکب قدرت سوار‌اند، حق دارند پیروان مذاهب دیگر را کافر بنامند؟ آزادی از آنام سلب کنند؟ آیا جایی که مسیحیان، یهودیان، بودائیان اکثریت عددی دارند حق دارند مسلمانانی را که در اقلیت قرار دارند، کافر بنامند؟ خداوند کی و کجا به‌شما اجازه داده‌است این‌گونه در باره بندگان‌اش قضاوت کنید؟
آیا این فتوای شما با علم منطق منطبق است؟


آیت‌الله منتظری می‌گوید بهائیان هرچند کافر‌اند، منتها در عهد و در امان حکومت اسلامی هستند! یعنی این حکومت اسلامی‌است که حق حیات و ممات و مقدار حقوق انسانی کس را تعیین می‌کند، نه پروردگار خالق!
یعنی بهائیان جهان نه از خدا، بل باید از آیت‌الله منتظری و حکومت اسلامی‌ی مسلط بر ایران سپاسگزار باشند، که حق نفس‌کشیدن دارند.
گیرم به‌زعم آیت‌الله چنین باشد آیا تا کنون دستِ‌کم به همین امرهم عمل شده‌است؟ آیا آن‌‌ها درعمل، در تعهد و در امان حکومت اسلامی بوده‌اند؟ آیا حکومت اسلامی اصولا خود را بدهکار این حرف‌ها و این فتواها می‌داند؟
فقیه عالی‌قدر می‌گوید: مادامی که بهائیان فعالیت‌ای علیه حکومت اسلامی انجام ندهند از حقوق شهروندی برخوردارند.

بهایی‌های ایران! سر به‌سجده فرود آرید، که دستِ‌کم شما را در سخن به‌عنوان گوسفندهای رام قبول دارند.
فکر نکنید این تنها بهایی‌ها هستند، که اگر خواهان تعویض حکومت شدند از حقوق شهروندی محروم و مهدورالدم می‌شوند؟ هر ایرانی که جر‌أت کند و بگوید حکومت اسلامی حکومت مطلوب من نیست و سرنوشتی را که پدران ما یک یا دو نسل پیش برای ما ورق زدند کفایت جامعه امروزی ما را نمی‌کند مهدورالدم می‌شود. هر کس بگوید ما با نظارت بین‌الملل خواهان رفراندوم و یک همه پرسی هستیم تا خود، که صاحب مملکت‌ایم، در ساختمان حکومت‌ و در روش زندگی مان، برای حال و آینده تصمیم بگیریم، به همان شیوه که در دنیای متمدن مرسوم است؛ آیا این نوع تفکر و عمل، طبق فتوای آقای منتظری، حرکتی علیه حکومت اسلامی است، طرف از حقوق شهروندی محروم و سزایش مرگ است؟‌

آقای فقیه عالی‌قدر! شما به‌مصداق کدام قانون الاهی یا غیر الاهی معتقدید مخالفت با حکومت اسلامی/ آخوندی ایران، که خود فغان‌تان از دست‌اش به آسمان بلند است، یک شهروند ایرانی را ، اعم از بهایی یا یهودی یا مسلمان، از حق شهروندی‌ا‌ش محروم می‌کند؟ وی را از حقوق انسانی‌اش سلب می‌کند؟ آیا ما حق نداریم بگوییم آخوندها، در هر رتبه و مقام، متعلق به‌عصر حجر هستند؟ صلاحیت و توانایی اداره یک اجتماع را ندارند؟ بشر و حقوق‌اش را تا زمانی که آن بشر سر سپرده آن‌ها‌ست و منافع‌ آخوندی را به‌خطر نمی‌اندازد، قبول دارند و به‌رسمیت می‌شناسند؟ آیا شما که بر خلاف‌کاری‌های ایران‌سوز و اسلام برباد ده این حکومت آگاهی دارید حاضرید به‌عنوان یک شهروند ایرانی ، مثل من و امثال من، در یک انتخابات آزاد رأی بر براندازی این حکومتِ از هر جهت ناتوان بدهید؟ آیا حق با من نیست اگر بگویم منافع آخوندی شما و دیگر روحانیون، بر براندازی این حکومت فاسد برتری دارد؟ هرچند اکنون هم به‌نحوی فتوا صادر می‌کنید که صدمه‌ای به قد و قواره حکومت وارد نشود؟ و هر گاه که متوجه شدید اظهار نظر شما ممکن است موجب تضعیف سیستم ‌شود، لب فرو می بندید، ملت و میهن را رها می‌کنید؟ آیا هیچ به آینده فکر کرده‌اید که چه بر سر اسلام و چه بر سر روحانیت در ایران خواهد آمد؟ اعمالی مرتکب می‌شوند گوئیا از پس امروز دیگر فردایی نیست. آیا این خود شما نبودید که گفتید مأمورین این سیستم روی ساواک شاه را سفید کرده‌اند؟

آیا در کسوت یک مصلح اجتماعی، باید این‌جور در باره اقلیت‌های مذهبی یک کشور فکر کرد؟ و این چنین با چنگ و دندان از موجودیت یک حکومت نحس و نکبت دفاع نمود؟ کجای همین حرف نیم‌بند شما مطابق میل از ما به‌تران نبود که به رئیس دفتر تان دستور دادید روز بعد با دستپاچگی گفته‌های شما را جور دیگری تجزیه و تحلیل و تفسیر کند؟ و آن‌چه را که رشته بودید پنبه کند؟ آیا حکومتی‌ها تهدید‌تان کرده بودند حصر خانگی را دوباره از سر خواهند گرفت؟

*
عده‌ای از هموطنان، به‌مصداق کفش کهنه در بیابان نعمتی‌ست، همین حرف یکی به‌نعل یکی به میخ آقای منتظری را ملاک آزادی‌خواهی وی قرار دادند و داد و فریاد بر آوردند بطن فلک "سلیمان" دیگری زایید. و روز بعد که رئیس دفتر ایشان، با دست‌پاچگی شروع به اتو کردن فتوای فقیه عالی‌قدر کرد، همه کاسه کوزه‌ها را سر او شکستند، یعنی آقای منتظری تسلطی بر دفتر و بر رئیس دفتر خویش ندارد و هرچه او فتوا دهد رئیس دفتر نخست آن‌ را در ماشین رخت‌شویی می ریزد و چرک‌گیری می‌کند.

*

-- آقای منتظری نخست در فکر نجات نظام است، سپس اقلیت‌های مذهبی می‌توانند به‌عنوان شهروندان کافر، که مالیات می‌دهند و حق آب و خاک دارند، مطرح شوند.
-- برای آقای خاتمی مصلحت نظام و پایداری حکومت آخوندی در اولویت قرار دارد، عمل قاتلین قتل‌های زنجیره‌ای و حلقه‌ای‌ و کاربرد شیاف زهر آلود و اعمال انواع شکنجه‌های اسلامی، بدمستی و لگد پرانی خواهران زینب و چماق به‌دستان خیابانی، هدف را توجیه می‌کند.
-- رهبر عظیم‌الشأن دون‌‌شأن خویش می‌داند برای افتتاح مجلس شورای آخوندی در مجلس حضور یابد و بدین وسیله به سبک خویش به‌مردم و به نمایندگان‌شان! ادای احترام می‌کند.
او که محمدرضا شاه نیست، که با لباس مبدل، دستِ‌کم احترامی برای گشایش مجلس قایل شود.
-- او از آسمان افتاده‌است و بوی چفیه‌اش نابینایان را بدون اشعه لیزر شفا می‌دهد. این وکلای منتصب از شورای نگهبان هستند، که باید به‌حضور رهبر شرفیاب شوند و مثل بچه آدم چهار زانو بنشینند، اظهار بندگی و عبودیت کنند.

*

حرف آخر این‌که: مگر ما چه می‌گوییم؟
ما می‌گوییم آقای آخوند، آقای ملا، آقای روحانی! آقای حجةالله و آیة‌الله ! تو را چه به حکومت کردن و تو را چه به مملکت‌داری؟ تو اصولا برای این‌کار ساخته نشده‌ای! ما می‌گوییم آخوند باید به همان ‌وظیفه‌ای که به عهده‌اش گذاشته شده است و در همان رشته‌ که آموزش دیده است عمل کند. ما می‌گوییم جای آخوند و ملا در مسجد و محراب است. ما می‌گوییم منافع و غرایز شخصی و قدرت‌طلبی کورکورانه‌، باعث می‌شوند، خصلت مسالمت و بی‌گزندبودن، روند مساوات و برابری، درک بی‌طرفی و عدم تبعیض و اعمال قضاوت عادلانه، از آخوند گرفته شوند.
ما می‌گوییم آخوند صلاحیت ندارد! چون انحصار طلب‌است.
ما می‌گوییم او حس احترام به وطن و کشش به آب و خاک ندارد، چون اگر قرار باشد بین موجودیت وطن و تداوم حکومت آخوندی، یکی را انتخاب کند، بی‌محابا وطن را بر باد می‌دهد.
طبق فتوای امام راحل، حکومت اسلامی مقدم بر احکام ثانویه است.

*

آخوند به اکراه و به‌حیله می‌گوید من وطن‌ام و تاریخ‌اش را دوست دارم ولی وطن را برای قدرت و تاریخ‌اش را برای منافع شخصی می‌طلبد.
آخوند فکر می‌کند اگر قرار باشد به جایی فرستاده شود که تا قبل از انقلاب، جا و مکان‌اش بود، پس همان به، که وطن بر باد رود تا چنین نشود.
جهان‌وطنی یعنی همین.

*

نگویید ما منتقدین بغض داریم نسبت به‌ طایفه آخوند.

این ما نیستیم که شما را از اوج عزت به حضیض ذلت فرود آوردیم. این قدرت‌طلبان و انحصار جویان طایفه خودتان بودند و هستند که چنین کردند با شما. ما مخالفت‌ای با شرکت شما در امور مملکت نداریم! این شمایید که باید ثابت کنید در خور و سزاوار چنین مقامی هستید و دگراندیشان را گلو نمی‌برید، سینه نمی‌شکافید! حلق‌آویز نمی‌کنید، شکنجه نمی‌کنید! ایران و ایرانی را، آن‌طور که اجداد تان کردند، مجوس و دشمن نمی‌‌شمارید و فقط از طیف ‌بهره‌وری مادی و قدرت‌طلبی مطلق، به این مملکت و به مردم‌اش نمی‌نگرید.

01 June 2008

کورش زعیم: وضعییت کنونی اوپوزیسیون ایران، همآن چیزیست که جمهوری اسلامی می خواهد


وضعییت کنونی اوپوزیسیون ایران،
آن چیزیست که جمهوری اسلامی می خواهد
و بی شک با ترفندهای خود
و بوسیله عوامل خود
پراکندگی سازمانی، نفاق میان اشخاص موثر، شخصیت کشی
و جلوگیری از مطرح شدن اندیشه ها، طرح ها و شخصیت های پیشرو را
تشویق می کند.


ضرورت همبستگی نیروهای ملی و دموکرات
برای استقرار دموکراسی و دفاع از حقوق بشر



سخنرانی کورش زعیم

در همایش دانشگاه مریلند

11 خرداد 1387 ـ 31 ماه مه 2008
http://kouroshzaim.blogfa.com/


تجربه نشان داده که همبستگی میان گروه های اپوزیسیون در کشور ما هنگامی عملی می شود که احساس کنیم خطرات مبارزه در تنهایی چنان افزایش یافته که یک همبستگی تاکتیکی و موقت می تواند باعث افزایش امنیت شود. تحمل ناپذیری خطرات ما را بهم نزدیک می کند نه استراتژی تقویت نیروهای مبارزه. استقلال طلبی گروه ها باعث پراکندگی ماست و ما شعار همبستگی را فقط برای توجیه این پراکندگی می دهیم. ما فراخوان همبستگی می دهیم، ولی آماده کوتاه آمدن از مواضع خود برای نزدیک شدن بهم نیستیم. انتقاد می کنیم که چرا دیگران نمی آیند با ما همبسته شوند، از راهکارهای ما پیروی کنند و زیر چتر ما فعالیت کنند. بنابراین، فراخوان همبستگی بدون ارائه یک برنامه مدون و مشخص و فراگیر برای رسیدن به یک هدف تعریف شده، که برای همه گروههایی که به همبستگی فراخوانده می شوند پذیرفتنی باشد، کاری به جایی نخواهد برد، همانگونه که در این سی سال مصیبت بار دیدیم که نتیجه ای نداده است.

صدها سال کشورهای اروپایی با هم رقابت کردند، دشمنی کردند و جنگیدند و به یکدیگر آسیب رساندند. فقط هنگامی همبسته می شدند که می خواستند به یک دشمن مشترک آسیب برسانند. سرانجام، دو جنگ فراگیر خانمانسوز و بی نتیجه ناشی از این پراکندگی و رقابتهای خودخواهانه، نه تنها آسیب های وارده را برای همه کشورهای اروپایی تحمل ناپذیر کرد، بلکه اروپاییان متوجه شدند که پراکندگی میان آنها باعث شده که در پیشرفت اقتصادی و نفوذ بین المللی از امریکای در حال رشد عقب بمانند و اگر شرایط همانگونه ادامه یابد، در جهان آینده هیچکدام به تنهایی توان پایداری و حفظ استقلال سیاسی و اقتصادی خود را نخواهند داشت. همبسته شدن اروپا ناشی از این ترس بود. اکنون همان کشورهایی که بواسطه تعصبات ملی و زبانی و تاریخی و مذهبی در رویاروی یکدیگر قرار می گرفتند، اکنون در یک همبستگی استراتژیک نیروهای خود را، قانون های خود را، اقتصاد و واحد پول خود را همسو کرده اند و در یک مجلس شورای واحد می کوشند که بهم نزدیک تر شوند.

در چنین شرایط جهانی که همه کشورها به سوی یکدلی و تک زبانی و تک قانونی می روند، هنوز گروه های گمراهی هستند که در کشورهایی که مردم از دولت مرکزی خود خسته و بیزار شده اند، بجای همبستگی برای بهبود شرایط، تبلیغ جدایی و پراکندگی می کنند.

ما در ایران، با وجود اینکه هرگاه خطرات خارجی ما تهدید میکند، اختلافات را کنار گذاشته همبسته می شویم، هنوز نتوانسته ایم برای هدفهای آرمانی خود، مانند مبارزه با خودکامگی و فساد سیاسی، و برای برقراری دموکراسی و رعایت حقوق بشر، فرهنگ همبستگی و یکدلی ملی را نهادینه کنیم. دلیلش شاید آنست که هنوز آستانه تحمل محرومیت ها، خفقان و خشونت علیه طبقه روشنفکر و مبارز مدنی شکسته نشده است. یعنی ما از تاریخ درس نمی گیریم و منتظر آن فشار نهایی خرد کننده میشویم تا به فکر یکی کردن نیروها و قدرتمند کردن جبهه مردمی خود بیافتیم. نظام جمهوری اسلامی هم که آستانه تحمل نیروهای ملی را ارزیابی کرده، برای جلوگیری از همبستگی و همگرایی ناشی از شکسته شدن آستانه تحمل، همیشه میزان فشار را تا حدی بالا می برد که نه تحمل ناپذیر شود که متحد شویم، و نه آنقدر قابل تحمل باشد که احساس امنیت کنیم. آیا آنان که برای بقای سلطه خودکامگی سیاستگذاری می کنند ما را از خودمان بهتر شناخته اند، یا از ما روشنفکران مردم گرا هوشمندتر و زیرک تر هستند؟

من می گویم نه. آنها زیرک هستند، ولی بهیچوجه به سطح دانش و هوشمندی ما نمی رسند؛ این ما هستیم که خرد و آینده نگری خود را در عایقی از خودبزرگ بینی ناشی از عدم اعتماد به نفس زندانی کرده ایم و آن اراده را از دست داده ایم که خود را از خود رها کنیم.

اکنون پرسش اینست که چرا، با وجود اینکه گروه های سیاسی ملی و دموکراسی خواه ایرانی در درون و برون مرزها، فرهیخته ترین، اندیشمندترین و برگزیده ترین قشر جامعه ایرانی هستند، هنوز به این خرد و بینش سیاسی نرسیده اند که باید زیر چتر یک استراتژی برای رسیدن به آرمان مشترک همبسته شوند؟ برخی از ما، با وجود تجربه شکست برخی روش ها، باز اصرار داریم آن روش های ناکارآمد را تکرار کنیم، نه برای اینکه امیدواریم روزی کارساز شود، بلکه فقط برای اینکه استقلال خود را از گروههای دیگری که با روشهای دیگری برای رسیدن به همان آرمانها تلاش می کنند نشان دهیم. یعنی، گاهی ارضای نیاز شخصی به ابراز وجود، اهمیتی بیشتر از رسیدن به هدف پیدا می کند. این نیاز به ابراز وجود سیاسی در شرایطی که احساس خطر ناشی از تهدیدات نظام حاکم هنوز تحمل پذیر است، باعث شده که گروه هایی کماکان به امکان اصلاح با نصیحت یا اصلاح ساختاری از درون نظام دلبسته بمانند. گروه هایی دیگر برای شاخص شدن از دیگران به سراغ ایدئولوژی ها و فلسفه های شکست خورده تاریخ بروند و ادعا کنند که این بار خواهند دانست چگونه آن را بارور سازند. گروهی نیز از میان خودمان به روشهای ملی گرایانه نیم قرن گذشته وفادار مانده اند با این ادعا که می توانند آن روشها را در شرایط بسیار متفاوت کنونی، باز با موفقیت اجرا کنند؛ و سرانجام گروه هایی که به بازگرداندن شیوه های حکومتی تاریخ گذشته روی می آورند. ولی هیچکدام از این ها در شرایطی که همبستگی معنای کمرنگ شدن هویت گروهی یا شخصی خود را داشته باشد، حاضر به کنکاش برای یافتن بهترین راه رسیدن به هدف نیستند.

از گروههایی که هدف آرمانیشان از ما ملی گرایان، که مردم سالاری و حقوق بشر را باور داریم، متفاوت است که بگذریم، چرا خود ما هیچگاه نتوانسته ایم برای رسیدن به این هدف مشترک باهم همبسته شویم و همکاری کنیم؟ سی سال تجربه به ما نشان داده که حتا در درون خودمان چنین همبستگی کار آسانی نیست. البته پراکندگی در میان نیروهای اپوزیسیون یک حکومت غیرعادی نیست. در زمان سلطه رژیم کمونیستی بر روسیه، روشنفکران دورن و برونمرزی روسی همین دشواری ما را داشتند. برخی از آنها عقیده داشتند باید رژیم موجود شوروی را اصلاح کرد، برخی می خواستند از دمکراسی امریکایی تقلید کنند، برخی مایل به بازگرداندن پادشاهی بوسیله بازماندگان تزارها بودند و برخی دیگر پادشاهی را با شرط پارلمانی بودن به تقلید از انگلستان می خواستند. در میان دموکراسی خواهان شوروی مردان فرهیخته و شایسته زیاد بودند، و بهمین دلیل نمی توانستند روی پشتیبانی از یک نفر یا یک گروه توافق کنند. به گرد هر شخصیت شایسته، گروهی حلقه زدند. گاهی حتا در میان همین حلقه های کوچک هم بخاطر اختلاف سلیقه در دیدگاهها و تاکتیک ها انشعاب می شد. شخصیت های سیاسی خودشان هم گرایشی به همبستگی باهم نداشتند، زیرا هر کدام فقط خود را شایسته رهبری می دانستند و آماده نبودند که باهم بنشینند و نیروهایشان برای پشتیبانی از یک نفر یا یک روش یا یک استراتژی متمرکز کنند. آنها در میان خودشان هم دائم در ستیز بودند، از هر اظهارنظر یا عمل کوچکی انتقاد می کردند، بهم تهمت می زدند، افشاگری و شایعه پراکنی می کردند تا طرف را در برابر خودشان یا شخصیت مورد علاقه خودشان تضعیف کنند. سازمان امنیت شوروری هم با ارسال اشخاص نفوذی به این پراکندگی ها و نفاق دامن می زد و هر جا زورش به یک شخصیت محبوب نمی رسید، او را ترور می کرد. این در حالی بود که مبارزان درون شوروی زندگی و جان خود را بخطر می انداختند، با سامیژدات آگاهی رسانی می کردند، به زندان می افتادند، تبعید می شدند، شکنجه می شدند و جانشان فدا می شد، ولی امیدشان را از پشتیبانی مخالفان برون مرز که پراکنده و دائم با هم در ستیز بودند، قطع نمی کردند. نتیجه آن شد که تغییر رژیم در شوروی به علت عدم همبستگی و ناتوانی اجرایی شخصیت های درونمرز و بویژه جبهه برون مرز، آنقدر به درازا کشید تا رژیم ایدئولوژیک شوروی بر اثر پوسیدگی، فساد غیرقابل تحمل و اقتصاد شکست خورده و نارضایتی گسترده از درون پاشید. هیچکدام از شخصیت های اوپوزیسیون شوروی که برای کسب موقعییت و مقام با هم در ستیز و مبارزه بودند در فروپاشی شوروی جایگاهی به دست نیاوردند و در رژیم جانشین نیز جایی کسب نکردند.

شباهتهای زیادی میان وضعیت ما با وضعیت شوروی وجود دارد. ما هم در برابر یک رژیم ایدئولوژیک هستیم که به اوج خودکامگی، فساد گسترده و شکست اقتصادی رسیده است. ولی ما به دو دلیل نمی توانیم نیروهای خود را در برای ایجاد یک گزینه بهتر متمرکز کنیم. نخست، نیاز ما به مطرح بودن شخصی است. ما روشنفکران ایرانی، همانند روسها، نیاز شدیدی به مطرح شدن و مطرح بودن شخص خودمان داریم. ارضای این نیاز، گاه بر هدفهای ما الویت دارد. اگر قرار باشد ما خود رهبر نباشیم و به مطرح کردن دیگران بپردازیم، ترجیح می دهیم هدف را عوض کنیم و یا دستکم وسیله رسیدن به هدف را عوض کنیم. ما خود باید پشت فرمان قرار گیریم، حتا اگر وسیله ما کم توان باشد یا راه را گم کرده باشیم. برخی از ما برای درمان این کاستی ها به تخریب وسیله های دیگران می پردازیم تا آنها هم نرسند، یا دستکم کند شوند تا زودتر از ما نرسند. در این راستا، بجای یاری دادن به آنها که در جلوی صف قرار گرفته اند، به انتقادهای ناسازنده می پردازیم تا موفقیت آنها را کمتر کنیم یا کمتر از آنچه هست نشان دهیم. ما درک نمی کنیم که کلید رهبری نفوذ است نه مقام و اختیارات.

این نیاز شدید به خود ارضایی، ناشی از سرخوردگی ها و عدم اعتماد به نفس ملی ماست که در طی دویست سال حکومت های بی خرد، خودکامه و فاسد، و نیز در نتیجه روند نخبه کشی و نبود فرصت برای نخبگان و روشنفکران برای عرضه خود، سلطه بیگانگان بر سیاستگذاری های داخلی و خارجی کشور، روشنفکران ما را که از هوشمندترین در جهان هستند در خفقان فکری و تنگی فرصت قرار داده است. این خفقان فکری، باعث شده که ما در اولین فرصت فقط به ابراز وجود و ارضای این نیاز خفه شده بپردازیم و هدفهای گروهی یا ملی را هم در چارچوب این نیاز شخصی تعریف نماییم. این احساس، به باور من، همانند مثال روسها، بزرگترین عامل پراکندگی در میان ما نیروهای ملی و دموکراسی خواه ایرانی است.

دومین دلیل، که در مورد ما ایرانیان مصداق دارد، ترس از آینده و ترس از شکنندگی ارزشهای گذشته است. پس از شکست جنبش مشروطه، که نخستین بارقه های غرور ملی را در ما ایجاد کرد، و چیرگی دوباره خودکامگی بر کشور، نخستین باری که ملت ما توانست بار دیگر احساس غرور کند و هویت ملی احترام آمیز خود را بازیابد، دو سه سال حکومت دکتر مصدق و جبهه ملی ایران بود. مصدق برای ما نماد هوشمندی و خرد ایرانی شد که صدها سال بود از آن محروم شده بودیم. ما نسل نوجوانان آن سالها، و نسل سیاسی باصطلاح باتجربه کنونی، هرچند که فقط در حاشیه بودیم و در ایجاد آن افتخارات ملی و جهانگیر نقشی نداشتیم، ولی تاثیر آن در ذهن و قلب ما جاویدان شد. پس از دو صد سال خفت و خجلت از بی خاصیتی و بی هویتی خود در چشم جهانیان، غرور ملی به ما بازگشته بود و ما دارای هدف شده بودیم. از آن پس، در تمام این دهه های شکست و سرخوردگی ناشی از سقوط مجدد مردم سالاری در ایران، ما فقط تلاش می کردیم این میراث ارزشمند را تکرار کنیم و تداوم دهیم. بسیاری از ما در این راه مبارزه کردیم، سماجت کردیم، زندان دیدیم، شکنجه کشیدیم, محرومیت دیدیم و تندرستی و زندگی خود را به آسیب کشاندیم، ولی از این هدف دست نکشیدیم، زیرا هویت شخصی خود را از آن می گرفتیم. این مبارزه و تلاش به ما غرور ملی و غرور ایرانی بودن می داد، غرور شهروند جهان متمدن و پیشرو بودن می داد. پس از سده ها، ایرانی بودن بار دیگر برای ما یک ارزش گرانبها شده بود.

اکنون، همین میراث ارزشمند باعث پراکندگی ماست، زیرا بسیاری از ما چنان غرور و ذهن و دل و هویت سیاسی خود را به آنچه در شش دهه پیش گذشته بسته ایم که از تاریخی که در این مدت در جلوی چشم ما ایجاد شد و گذشت غافل مانده ایم. ذهن برخی از ما در همان سالهای زیبای غرور انگیز خشکید، مانند تندیس های زیبای برنجینی از گذشتگان افتخارآمیزمان.

ما از آن زمان تا کنون فقط به حفظ آن خاطرات و ارزشها پرداخته ایم و عدم اعتماد به نفس تاریخی ما در قشر روشنفکری سیاسی ملی، سرچشمه ترس ما از نونگری و نوآوری است. در حالیکه علت موفقیت آنانی که آن افتخارات را در آن سالهای زرین آفریده بودند، نونگری و نوآوری بود. نسل ما در تمام این 54 سال مبارزه و اعتراض و مخالفت با شرایط خودکامگی و خفقان سیاسی جاری، هرگز به اندیشه ای نو و طرحی نو نپرداخت و با تغییر زمان و شرایط و رویدادهای داخلی و بین المللی، ابتکاری از خود نشان ندادیم. آرنگ ما بازگشت با آن دوران دلخواه بود. ترس ما از تجربه نشده ها، نوآوری را خطرآفرین می نمود. اگر کسانی هم از میان ما طرحی نو را پیش می کشیدند، یا روشی روزآمد را، او تخطئه می کردیم، به پایین می کشیدیم یا به خود محوری و تکروی متهم می کردیم که چرا جایگاه امن و آزموده ما را می لرزاند؟ به دلیل همین ترس، جوانان را بر خود راه نمی دهیم و اندیشه های نو آنها را بر نمی تابیم. جوانان با دانش و انرژی و نوآوری های خود ما را می ترسانند، زیرا آنقدر مانند ما تجربه ندارند که حسابگر باشند، و بنابراین تلاش برای غیرممکن می کنند و آن را بدست می آورند.

این ترس ها یکی دیگر از عوامل مهم پراکندگی یا دستکم دشواری همبستگی برای رسیدن به هدف مشترک است. در رسانه ها و تارنماهای خود از یکدیگر انتقاد می کنیم، حمله می کنیم، اتهام می زنیم و یکدیگر را حذف می کنیم، که بیشتر ناشی از ترس از کاستی های خویشتن است، که به پراکندگی دامن می زند. در چنین شرایطی ما نسبت به ترفندهای تفرقه افکنانه دشمن هم تاثیر پذیر می شویم.

به باور من، وضعییت کنونی اوپوزیسیون ایران، آن چیزیست که جمهوری اسلامی می خواهد و بی شک با ترفندهای خود و بوسیله عوامل خود پراکندگی سازمانی، نفاق میان اشخاص موثر، شخصیت کشی و جلوگیری از مطرح شدن اندیشه ها، طرح ها و شخصیت های پیشرو را تشویق می کند.

من امیدوارم که در این سمینار بتوانیم به ریشه های دشواری همبستگی نیروهای ملی و دموکراسی خواه بپردازیم و راهکارهایی برای همکاری و همسویی پیدا کنیم. منظور من همکاری و همسویی به معنای شاعرانه آن نیست، بلکه همسویی و همبستگی واقعگرایانه برای نجات کشور است. برای این کار ما نباید و نمی توانیم تنها باشیم. ما باید جبهه ای گسترده تشکیل دهیم که همه سازمانها، گروهها و شخصیت های خواهان استقرار مردم سالاری را در بر بگیرد. جبهه ملی ایران خود یک سازمان سیاسی جمهوریخواه و حقوق بشری است. نظام حکومتی موجود در ایران هرچند که نام جمهوری را یدک می کشد، ولی به علت ایدئولوژیک بودن، قانون اساسی آن اختیارات بنیادین در اداره کشور را بدون اعتنا به رای مردم به صنف خاصی تفویض کرده و در نتیجه با سامانه جمهوری مردمی در تضاد است. زیبایی جمهوری در اینست که مردم می توانند، به گفته کارل پوپر، حکومتی را که از آن ناراضی هستند بدون خونریزی عوض کنند و محکوم به پذیرش رهبران موروثی یا نمایندگان و رهبران برگزیده یک صنف خاص نباشند. دیدگاههای اقتصادی چپ و راست و میانه و دیدگاههای مذهبی همگی در یک رژیم مردمی و آزادیخواه جایگاه خود را دارند و باید آزادی بیان و فعالیت داشته باشند.

اگر ما بتوانیم چنین جبهه ای را، هم در کشور و هم در برونمرز، سازماندهی کنیم که در آن همه ما که به آینده ایران می اندیشیم، بدون انتظار تضمین کسب موقعییت و جایگاهی ویژه که مبتنی بر رای آزاد نباشد، در آن همصدا برای رسیدن به یک هدف تعریف شده، یعنی مثلا تدوین یک قانون اساسی روزآمد که حقوق همه مردم را رعایت و اداره کشور را بر پایه رای آزاد مردم و رعایت حقوق بشر تعریف کرده باشد مشارکت داشته باشیم، گامی بلند بشمار خواهد آمد. همکاری در تدوین چنین قانون اساسی، همبستگی تاکتیکی کنونی ما را ابدی خواهد کرد. تصور کنید که همه ما آن بخش از انرژی و ذهن خود را که اکنون در مصاف یکدیگر بکار می بریم به سوی یک هدف معطوف کنیم و با یاری جامعه بین المللی جمهوری اسلامی را وادار کنیم به یک همه پرسی برای تصویب آن تن در دهد.

اکنون، این فقط گذشته است که ما را با لگد به جلو می راند و ما تاثیری بر آنجا که ما را می برد نداریم، فقط امیدوارهستیم آن همانجا باشد که می خواهیم برویم. تصور کنید که ما خود آنجایی را که می خواهیم برویم تعریف کنیم و ذهن خود را از هرآنچه ما را سرگردان کرده، به گذشته وابسته کرده یا در پناه اندیشه ای که به ما امنیت کاذب می دهد قرار داده، آزاد کنیم. ذهن ما روشنفکران چتر نجات ماست، ولی فقط هنگامی عمل می کند که باز باشد.

شکی نیست که همبستگی هدفدار ما حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران را خواهد ترساند، و حاکمیت هم خواهد کوشید که ما را بترساند. ولی وقتی همه باهم باشیم، زندان و خشونت علیه چند تن از ما تلاش این همبستگی را نخواهد ایستاند، و اینگونه خطرها را برای ما در درون که در معرض مستقیم آن هستیم تحمل پذیرتر خواهد کرد