11 April 2008

سعیده اسدی: چهار ذکر مصیبت کوتاه



چهار ذکر مصیبت کوتاه


سعیده اسدی
http://meydaan.org/Showarticle.aspx?arid=514


مصاحبه اول: اضطراب به جای امنیت


سن:19
تحصیلات:دانشجوی صنایع
پوشش:مانتو شلوار
نوع برخورد:تذکر


داستان:جلوی پاساز تیرازه با مادرم بودیم، یک خانم چادری اومد جلو بعد از اینکه سرتاپای منو برانداز کرد گفت:شالتو محکم ببند! شالمو محکم کردم. گفت:محکمتر! مامانم گفت:دیگه مگه چشه؟ خانومه گفت:ما هم وظیفه مون اینه که کنترل کنیم که بعدا مشکلی برای خودشون پیش نیاد هرچند که وظیفه شما هم هست.

چه احساسی داشتی وقتی تذکر دادند؟
حرصم در اومد،چون بیخودی گیر داد.

قبل از برخورد با مامورین چطور لباس می پوشیدی؟حالا چطور؟
اصلا فرقی نکرده چون مطمئن بودم که مشکلی ندارم.

قبل از برخورد مامورین چقدر بیرون از خانه بودی؟حالا چقدر؟

فرقی نکرده است.

قبل از برخورد چقدر احساس امنیت میکردی؟حالا چقدر؟

احساس امنیتم کمتر شده، به طوریکه هروقت به ظاهرم مطمئنم هم منتظرم که بهم گیر بدهند.

الان وقتی ماشین گشت ارشاد یا مامورین پلیس را می بینی، چه احساسی بهت دست می دهد؟

یک کم می ترسم و اول دستم به سمت روسریم می رود.

این قضیه چه تاثیری در رابطه با اطرافیانش وبه خصوص خانواده ات گذاشته؟ آیا به درگیری با خانواده منجر شده؟ آیا محدودیتهای او را در خانه بیشتر کرده؟
نه چون مادرم با من بود و متوجه شد که تذکرشون خیلی بیجا بود.

آیا در اطرافیان خود کسانی را سراغ داری که با ترفندهایی توانسته اند از بازداشت خود جلوگیری کنند؟

اکثرا با مامورها بحث میکنن که قانعشون کنند که ولشان کنند.

آیا فکر می کنی طرح نیروی انتظامی موفق بوده است؟
نه،چون بیشتر ازآن که امنیت آدم رو بالا ببره اضطراب آدمو بالا می بر

ه.

مصاحبه دوم: با این وضعیت جامعه رو به گند میکشی پس به همه مربوطه!


سن:18
تحصیلات:دیپلم
شهر:تهران
نوع پوشش:مانتو شلوار
نوع برخورد:بازداشت(یکبار به مدت 3-2 ساعت)


داستان:به خاطر مانتو چسبان و شال باریک بهم گیر دادن.منم گفتم خانواده ام با پوشش من مشکلی ندارند، فکر نکنم به کسی مربوط باشه.یه خانومی بهم گفت با این وضعیت جامعه رو به گند میکشی پس به همه مربوطه.بعد که به زور سوارم کردن و ایستادیم تا ماشین پر شد گفتن زنگ بزنین براتون مانتو و کارت شناسایی بیارن.خلاصه برامون پرونده درست کردن و مانتومم ازم گرفتن.بعد هم یه جایی یه چیزی رو امضا کرد که نمی دونم چی بود.

چه احساسی داشتی وقتی تذکر دادند ؟

عصبانی بودم.

قبل از برخورد با مامورین چطور لباس می پوشیدی؟حالا چطور؟
رفتم همون مغازه و یه مانتو عین همون خریدم!

قبل از برخورد مامورین چقدر بیرون از خانه بودی؟حالا چقدر؟

به یه اندازه.

قبل از برخورد چقدر احساس امنیت میکردی؟حالا چقدر؟

احساس امنیتم که کمتر شده ولی دلیل نمی شه بیرون نروم.

الان وقتی ماشین گشت ارشاد یا مامورین پلیس را می بینی چه احساسی بهت دست می دهد؟
یه جورایی می ترسم، دیگه حوصله درد سر ندارم.

این قضیه چه تاثیری در رابطه با اطرافیانش وبه خصوص خانواده ات گذاشته؟
مادرم چیزی نگفت ولی پدرم گفت یه بار دیگه بگیرنت نمیام بیرون بیارمت.

چه روش یا روشهایی برای بازداشت نشدن به کار گرفتی؟
یه کم داد بیداد کردم که نمی کردم بهتر بود.

آیا کسی را سراغ داری که با ترفندهایی توانسته از بازداشت خود جلوگیری کند؟
دوست خواهرم ادای کر و لال هارو در آورده، ولش کرده اند.

اگر یک بار دیگر در شرایط بازداشت قرار بگیری چه می کنی؟
کاری نمیشه کرد به زور آدمو سوار می کنند.

آیا فکر می کنی طرح نیروی انتظامی موفق بوده است؟
نه مثلا نمونه اش من و دوستام وضع پوششمون هیچ فرقی نکرده

.

مصاحبه سوم: می ترسم و ازشون بدم می آد

سن:22
تحصیلات:لیسانس فیزیک
شهر:تهران
پوشش:مانتو شلوار
نوع برخورد:بازداشت 4-3ساعت


داستان: میدان ونک رو به سمت بالا می رفتم. به گشتی ها که رسیدم سعی کردم بی تفاوت از کنارشون رد بشم که صدام زدند.گفتند به خاطر مانتو کوتاه و یکی دو سانتی از پام که دیده می شه باید سوار بشم. گفتم کار واجب دارم، گفتند: ماشین اینجا هست، زنگ بزنید براتون لباس بیارند بعد میتونید برید. ولی بردنمون بازداشتگاه.

چه احساسی داشتی وقتی سوار ماشین گشت بردنت؟
اول ناراحت نبودم ولی وقتی دیدم یکی دو نفر دارند گریه می کنند من هم ناراحت شدم.

قبل از برخورد با مامورین چطور لباس می پوشیدی؟حالا چطور؟
تغییر چندانی نکرده فقط سعی می کنم دیگر شلوار کوتاه نپوشم.

قبل از برخورد مامورین چقدر بیرون از خانه بودی؟حالا چقدر؟
هیچ فرقی نکرده، از کارم که نمی تونم بزنم.

قبل از برخورد چقدر احساس امنیت می کردی؟حالا چقدر؟
دیگه واقعا احساس امنیت نمی کنم طوری که حتی یه پلیس عادی یا سرباز می بینم هم ته دلم یه کم می ترسم.

الان وقتی ماشین گشت ارشاد یا مامورین پلیس را میبیند چه احساسی بهت دست می دهد؟

می ترسم و ازشون بدم می آد.

این قضیه چه تاثیری در رابطه با اطرافیان وبه خصوص خانواده ات گذاشته؟ آیا به درگیری با خانواده منجر شده؟آیا محدودیتهای تو را در خانه بیشتر کرده؟
از آن روز هروقت می خوام از خانه بیرون بیام، مادرم سفارش می کنه که لباس مناسبتری بپوشم. ازطرفی خونواده م نگرانند که به خاطر این سو سابقه نتونم شاغل بشم.

چه روش یا روشهایی برای بازداشت نشدن به کار گرفتی؟

کلی خواهش تمنا کردم.

اگربار دیگر در شرایط بازداشت قرار بگیری چه می کنی؟

شاید بیشتر اصرار کنم که ولم کنند.

آیا فکر می کنی طرح نیروی انتظامی موفق بوده است؟

نه، چون با کم شدن سختگیریها همه به وضعیت سابق برگشتند.


مصاحبه چهارم: خیلی چیزا از دست می ره...

سن:26
تحصیلات:فوق لیسانس فیزیوتراپی
شهر:تهران
شغل:فیزیو تراپیست
نوع پوشش:مانتو شلوار
نوع برخورد:تذکر


داستان:سوار ماشین بودم ازسر کار برمی گشتم،از کنار ماشین گشت که رد شدم یه آقایی اشاره کرد که نگه دار.در حالی که همینطور بهم اشاره می کرد گفت:شالت داشت از سرت می افتاد، یقه مانتوتم زیادی بازه. فکر کنم میخواستند دستگیرم کنند چون ون پیششون نبود موفق نشدند. با بیسیم گفت:گشت3 موقعیت خودتو اعلام کن.منم با عذر خواهی سر و تهش رو هم آوردم.

چه احساسی داشتی وقتی تذکر دادن یا سوار ماشین گشت بردنت؟
و اقعا حس می کردم تحقیر شدم وقتی آن آقا به خودش اجازه داد اونجوری به آدم نگاه کنه و راجع به ظاهرم اظهار نظر کنه.

قبل از برخورد با مامورین چطور لباس می پوشیدی؟حالا چطور؟
یه کم بیشتر رعایت می کنم.

قبل از برخورد مامورین چقدر بیرون از خانه بودی؟حالا چقدر؟
فرقی نمیکنه.من سر کار میرم.

قبل از برخورد چقدر احساس امنیت می کردی؟حالا چقدر؟
مسلما حس امنیت آدم کم می شه.

الان وقتی ماشین گشت ارشاد یا مامورین پلیس را می بینی چه احساسی بهت دست می دهد؟
هیچی.از شخص مامور که نمیشه شاکی شد.مشکل از جای دیگر است.

این قضیه چه تاثیری در رابطه با اطرافیانش وبه خصوص خانواده ات گذاشته؟
چیزی به شوهرم نگفتم چون حساسیتش زیاد می شد. مخصوصا که هر از گاه می گفت بیشتر مراقب پوششت باش که به خاطر پلیس گشت مشکلی برات ایجاد نشه.

چه روش یا روشهایی برای بازداشت نشدن به کار گرفتی؟
عذر خواهی کردم و گفتم سعی می کنم بیشتر رعایت کنم

آیا در اطرافیان خود کسی را سراغ داری را که با ترفندهایی توانسته از بازداشت خود جلوگیری کنند؟
دروغ گفته اند ،مثلا گفته اند مادرم بیمارستان است یا....

اگربار دیگر در شرایط بازداشت قرار بگیری چه می کنی؟
سعی میکنم با زبون خوش دست به سرشون کنم چون حوصله دردسر ندارم.

آیا فکر می کنی طرح نیروی انتظامی موفق بوده است؟
نمی دانم.ولی حتی اگراین طرح باعث بشه عرف پوشش در جامعه تغییر کنه در عوضش خیلی چیزای دیگه از دست میره مثلا حس اعتماد به نیروی انتظامی و حس امنیت در اجتماع و....


08 April 2008

بصیر نصیبی: سال 86 سینمای جمهوری اسلامی



سینمای جمهوری اسلامی در سال 86

بصیر نصیبی




...ذهن که مريض باشد قطعا بيماری هم مي آيد در سيستم. اگر حال سينمای ايران خراب است بعضی از بانيان آن آدم های مريض ذهنی هستند که ذهنيت احمقانه را در آن جامعه پياده مي کنند( جدا شده از صحبت های اخیر بهمن قبادی با رادیو فردا)

در طول یک سال اتفاق عجیب وغربی رخ نمیدهد که بشود بر پایه آن موقعیت سینمای جمهوری اسلامی را در یک سال گذشته ارزیابی کرد. اول اینکه یک سال زمانی نیست که در محدوده آن بشود هنری را متحول کرد ویا روند تکاملش را کند وتند نمود. برای ایجاد یک سینمای خوب، می باید به ریشه های درد توجه کرد وبا غلبه بر موانع باز دارنده، زمینه های پیشرفت سینما وهر هنر دیگری را فراهم آورد.اما درباره موقعیت سینمای جمهوری اسلامی در سال 1386 نشریه الکترونیکی «سینمای ما »که اخبار ومسایل روز سینمای جمهوری اسلامی را منعکس می کند یا صراحت می نویسد:
«سال 86، سال بسیار کم رونق و بی خاصیتی برای سینما بود و شاید تنها اتفاق قابل ذکر فروش بالای یک میلیارد دو فیلم "اخراجی‌ها"(مسعود ده نمکی) و "توفیق اجباری"(محمدحسین لطیفی) بود. فیلم ده نمکی از همان زمان نمایش جشنواره ای اش با حاشیه های فراوانی همراه شد و مصاحبه های جنجالی کارگردانش نیز بر میزان استقبال مردم تاثیر زیادی گذاشت و شاید اگر نسخه فیلم لو نمی رفت اولین فیلم مسعود ده نمکی یک رکورد دست نیافتنی در میزان فروش برجای می گذاشت»

وقتی مهمترین اتفاق سال بشود فروش فیلم مبتذل ده نمکی چماقدار، دیگر خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
سینما در ایران امروز به مانند درختی میماند که از ریشه اش فاسد شده باشد وبخواهند با شاخ وبرگ های مصنوعی آرایشش بدهد. البته اگر مهارت در بزک یک درخت مصنوعی باشد در وهله نخست بیننده را محسور خود می کند فقط وقتی به درخت بزک شده نزدیک می شویم وکمی ورندازش می کنیم در می یابیم دچار خطای باصره !! شده بودیم !،دیگر خود فیلمسازان داخل هم اذعان می کنند سانسور در حکومت مافیایی وارتجاعی ج.ا در حد ی شدید است که نمونه اش در هیچ کشور دیگری حتا ممالکی که هنوز اندیشه ها را به بندمی کشند، سابقه ندارد. (سانسور در ج.ا در بسیاری از موارد از سانسور در زمان شاه که خودمانعی بود که همگامی سینمادر ایران رابا سطح سینما در دنیا را نا ممکن می کرد که هیچ از سینمای دوران فاشیسم هیتلری هم وحشتناک تر است) اماچرا این سینما تا کنون بیش از 1000 جایزه برده است وتنها کشوری است در دنیا که برای جوایزش موزه ساخته است؟اگر بخواهیم تحول شگفت انگیز سینما در زیر سایه حضور ولایت فقیه را بپذیریم باید این گفته صریح عباس کیا رستمی را با حروف طلا بنویسیم و سر در همه سینمای دنیا قرار دهیم که
« سانسور باعث رشد خلاقیت می شود»
وسانسورچیان وزارت ارشاد با ایجاد سانسور ،خلاقیت را رشد داده اندو هر کشوری که در آن دمکراسی برقرار شده اما سینمایش کم جایره برده بلا فاصله استبداد و فشار و خفقان را اعمال کند تا سینمایش متحول شود !ویا اینکه به استدلالهای کسانی توجه کنیم که این جوایز را سیاسی ارزیابی می کنند وبه این نظر پای میفشارند که آن امتیاز ها را به رژیم می دهند نه به فیلمهای ساخته شده در جمهوری اسلامی. دیگر نمی شود هم پذیرفت سانسور در سینمای جمهوری اسلامی بیداد می کند وسینمای اندیشمندان را فلج کرده است و هم این تصویر را پراکند که سینمای جمهوری اسلامی پیشروی سینمای هنری دنیاست. عده ای هم ممکن است بر این تصور باشند که این فیلمها تماما آثاری مستقل هستند که سازندگان توانسته اند با فریب عوامل سانسور کارخودشان را به آنگونه که در اندیشه شان شکل گرفته به روی نوار فیلم ضبظ کنند وبه نوعی سر اداره سانسور کلاه بگذارند!با توجه به اینکه از لحظه تحویل فیلمنامه به اداره سانسور چند نوبت محتوای فیلمنامه بررسی می شود وبعد از ساختن فیلم نیز برای پروانه نمایش شورای بازبینی کار آماده شده را بررسی می کند، وبرای خروج فیلم از کشور هم شورای جداگانه ای مرکب از نماینده واواک ، بنیاد دولتی فارابی، وزارت ارشاد ،فرم (ferem) به فرم فیلم را زیر ذزه بین می گذارندو اگر در نهایت خروج فیلم را به نفع سیستم بدانند، اجازه خروج می دهند. این ادعا که فیلمسازان سالهای متمادی ومرتب سرمامورین را کلاه می گذارند ، به یک شوخی بیشتر شبه است. حالا فرض کنیم که مثلا یک ویا دو فیلم هم از زیر دست مامورین کنجکاو به سلامت عبور کند. اینها 15 سال است که مرتب به همین شیوه ای که به اختصارشرح دادم فیلم ها را بازبینی می کنندیعنی دایم دارند گول میخورند وحالیشان هم نیست؟ بهتر اینکه بپدیذیرید دایم داریم گول رژیم و شگرد هایش را میخوریم وحالیمان هم نیست .

سینمای حمهوری اسلامی بعد از سالها تهیه فیلمهای خنثا به روال کارهای کیارستمی نیش های سیاسی واجتماعی را وارد فیلمهای صادراتی کرده است تا هم دل مدیران جشنواره رابدست آورد وهم این تصویر را برای تماشاگران خارج نشین جا بیندازند که ایران امرور همان گونه که عمامه دار عبا شکلاتی ادعا می کند از دمکراسی نابی بهره منده است وشکوفایی هنر در ایران آخوند زده را به فضای دمکراتیک ج. اسلامی پیوند بزنند.

کسانی که این شایعه را می پراکنند که مقامات جمهوری اسلامی از محتوای مثلا انتقادی فیلمهای صادراتی ناراضی هستند خب به این سئوال هم جواب بدهند پس چرا خود مقامات برای صدور فیلم ها مجوز ویژه صادر می کنند؟ ممکن است ، یکی دونشرِیه غر،غر بکنند که مثلا برخی از این فیلمها سیاه نمایی می کند واز این حرفها... اما این فیلمها دقیقا موضع رسمی ج. اسلامی رامو به مو رعایت کرده اند،وگرنه به سرنوشت بسیاری از فیلم ها که رنگ پرده را ندیدند وتعدادشان را بیش از 200 تا تخمین زده انددچار می شدند.

وقتی بخشی از فیلمهای ساخته شده در ایران امروز اصلا در ایران نمایش داده نمی شود. بررسی سینمای ایران در یک سال گذشته هم شامل همان فیلمهایی است که برای مصارف داخلی سر هم بندی می شود ، چیزی شبه همان فیلمفارسی های زمان شاه که اسلامیزه شده اند ،نه فیلمفارسی های آن دوران ونه فیلمفارسی/ اسلامی های این زمان شایسته نقد وبرسی نیستند. مخاطبین ما در خارج از ایران که اصلا نه نام فیلمهای تولیدی ج. اسلامی که مخصوص مصارف داخلی تهیه می شوند را شنیده اند و نه با نام سازندگان این گونه نوار های متحرک آشنا هستند.تصویر سینمای امروز ایران را برای خارج نشینان همان چند فیلم وچند سینماگر سینمای گلخانه ساخته اند که برای تهیه کارهایشان از کیسه مردم ما خرج کرده اند اما خود آن مردم را لایق تماشای آن فیلمها نمی داند. در کجای دنیا سراغ دارید فیلمی جايزه نخل طلا بدست بیاورد اما مردم همان کشور موفق به تماشای فیلم نخل گرفنه شده نباشند؟ وقتی از کیارستمی سئوال می شود چرا طعم گیلاس ودیگر فیلمهایت در ایران به اکران نمی آید؟ جواب می دهد سینما برای اکران فیلم پیدا نمی شود ؟ عجیب اینکه همین دولت احمدی نژاد توانست برای فیلم اخراحی های ده نمکی 75 سینما را بسیح کند اما برای فیلم های کیارستمی ،پناهی، جلیلی، ونظایرشان یک سینما هم نمی توانند بیابند. اینان به خصوص خود کیارستمی خوب می دانند فیلمهایشان برای بزک رژیم است نه برای عرضه به مردم، همچنان که در جشن کانون کارگردانان ،رئيس كانون ( علیرضا رئیسیان) گفت: «سفير ايران در فرانسه، در زمان برگزاري جشنواره كن گفته بود هروقت ما در ديپلماسي با در بسته مواجه مي شويم، سينماي ايران كليد رمزگشاي ما است و عباس كيارستمي سينماگري است كه تاكنون قفلهاي مهمي را در اين راه باز كرده »

من نام چندفیلم در جمهوری اسلامی که در سال 86 ساخته شده را نقل می کنم . اصلا کسی از وحود این فیلمها که پایه اصلی سینمای جمهوری اسلامی را شکل می دهد مطلع هست؟

مجنون لیلا،تیغ زن،هوو،لایق ها به بهشت می روند،امشب شب مهتابه،زن دوم،مادر زن سلام،راننده تاکسی،مصائب دوشیزه،زاگرس،دایره زنگی... واز این قبیل...

در باره ی سینمای جشنواره ای من خود بسیار گفته ام ونوشته ام ونیازی تیست در این مقاله به گذشته برگردم ،فقط بطور خلاصه بگویم که سیاست چماق وهویج که چپاولگران غربی برای مهارگنده گو یی های اتمی رژیم تدارک دیده اند، تاثیر فرهنگیش در زمینه سینما مشخص تر بود، برای نخستین بار بعد از ده سال ودر دوسال پیش جشنواره کن وژیل ژاکوب مدیر آن که به نوعی به جشنواره های دیگر هم خط می دهد، تمام فیلمهای ارسالی جمهوری اسلامی در سال 86 را پس زد ومتعاقب آن جشنواره های دیگر هم همین روش را دنبال کردند و همه فیلمهای ارسالی جمهوری اسلامی به حشنواره های دیگر، ونیز،مونت کارلو،برلین و... هم مردود شدند.سینماگران حکومتی اول تلاش کردند که گناه این تنزل مقام سینمای جمهوری اسلامی را به گردن دولت احمدی نژاد بیندازند. اما انعکاس این خبر ها در داخل، واکنش مقامات سینمایی وفیلمسازان بهره مند از امتیاز های دولتی به این اتفاق ،برای ساده اندیش ترین انسانها نیز مسلم کرد که این تغیر روش موقت جشنواره ها به خاطر گوشمالی آخوند ها تدارک دیده شده است.

امادر برلیناله سال2008 بار دیگر جمهوری اسلامی را جایره باران کردند. مگر ادعا نشده بودکه با روی کار آمدن دولت امام زمان سینمای جمهوری اسلامی پس ر فت کرده است ، پس جوایز ریز ودرشت چطور دوباره به سوی سینمای جمهوری اسلامی سرازیر شد؟ نه جانم نه فیلمهای امسال تفاوتی با سال قبل داشته ونه سال بعد با امسال خواهد داشت ،فقط امسال بر اساس همان سیاست چماق و هویج اروپا تصمیم گرفت یک مدتی ضربه چماق را خفیف کند وکمی آب هویچ به آنها بخوراند.

جشنواره های داخلی در جمهوری اسلامی.

جمهوری اسلامی از بدو تولد نامبارکش بارها و بارها رژیم پیشین را ملامت می کرد که با برپایی جشنواره ها پول مردم را که باید صرف نیاز های مبرم جامعه شود به هدر می دهد. اما خود یکی دوسال از استقرارش نگذشته بود که همان روال رژیم پیشین را با شدت وحدت بیشتر آغاز وادامه داد، _ارقام دقیقش الان به یادم نیست_ اما میزان جشنواره هایش از 50 عنوان هم فراتر رفته است، هر جشنواره ای تبدیل شده است به نان دانی جمعی از وابستگان مافیای حکومتی، جشنواره نماز، جشنواره سوره ، جشنواره روستا، جشنواره کودکان ،جشنواره پلیس، جشنواره قران،جشنواره نواندیشی دینی،جشنواره های سینمای مستند، جشنواره رشد، جشن خانه سینما، جشنواره سینمای جوان،جشنواره دریایی، حشنواره فیلم کیش،جشنواره فیلم مولانا و... امسال هم دارند تدارک برگذاری جشنواره بین المللی عفاف را فراهم می کنند، سرانحام جشنواره سینمایی فجر که سینماگران خود اسم زجر را مناسبش دانسته اندو ویترین تبلیغاتی رژیم است، این جشنواره های بی رونق وبی اثر سال گذشته هم در ج. اسلامی برگذار شد، با پخش بلیط های مجانی، با تبلیغات بهر حال در یک شهر 16 ملیونی جمع کردن چند صد نفر امت زیر عنوان تماشاگر مشتاق کار مشکلی نیست. جشنواره فجر سیاست کلی نظام را پاسداری می کند،27 سال است زور میزنند برایش موقعیت بسازند و ناکام مانده اند. امسال در گزارش ماهنامه فیلم از استقبال مردم از فیلمهای جشنوازه در سینمای تازه افتتاح شده آزادی خبر می دهدوگزارشگرخود با مدد از علایمی گویا میخواهد به خواننده بفهماند که این استقبال به خاطر کنجکاوی مردم است که یک سینمای نو را در تهران رویت میکنند وربطی به فیلمهای فجر ندارد.
در زمینه نحوه اداره وهدف مدیران جشنواره فجر ماهنامه فیلم چاپ تهران با صراحت می نویسد:

«...نگاه برگذار کننده یک جشنواره دولتی طبعا به سیاست های رسمی است وتلاش برای مستقل ماندن داورا نی که با هزار اما واگر وتائیدصلاحیت ها انتخاب می شوندیک تناقص اساسی ...به نظر می رسد مسئولین جشنواره در رودربایستی مانده اند که با صراحت اعلام کنند که فجر جشنواره دولتی است که باید تابع سیاست های رسمی باشد ...»

پس در این جشنواره بسته به اینکه کدام باند حکومتی در گود باشد آدم های وابسته به آن باند امکانات بیشتر را کسب می کنند، برای نمونه، مسعود ده نمکی چماقدار معروف نشست ها وبرنامه های شبه اصلاح طلبان را بر هم می ریخت .چند سالی است که به مانند محسن مخملباف تصمیم گرفته به فیلمساز معترض بدل شود. در دوران دوم ریاست خاتمی چون باند خاتمی، وزارت ارشاد را در دست داشت، فیلم انتقادی اجتماعیش در باره فحشا را وزارت ارشاد آقای خاتمی توقیف کرد، و راه نفوذش را کند نمود، اما به محض اینکه دار و دسته چمران، جنتی، احمدی نژاد به وزارت خانه های رژیم منجمله وزارت ارشاد چنگ انداختند، همین آقای ده نمکی، بودجه سرسام آوری با امکاتات وسیع در اختیارش قرار گرفت تا فیلم کمدی/ انتقادی ی ضد رژیم! بسازد وتبدیل شد به یکی از فیلمسازان متحول شده .خانم امانپور که بیشتر از اینکه خبرنگار مستقل باشد دلا ل خبری ح. ا است و تا کنون هیچ گفتگویی با فیلمسازان ج. اسلامی نداشت ،برای اولین بار برای سی ان ، ان با ده نمکی گفتگو کرد، فیلم مهمل اخراجی ها به بخش مسابقه فجر نیز راه یافت دیپلم ویژه هم در جشنواره فجر به وی تعلق گرفت. در همین ارتباط امسال سینماگرانی که متمایل به باندموسوم به دوم خرداد بودند،یا از جشنواره فجر حذف شدندویا سهم کمتری داشتند، همراه آنها منیژه حکمت به امید خرس برلیناله اصلا به فجر نرفت . هر چند خرس از دستنش گریخت. اما فیلمش را وارد برنامه برلیناله کردند. وی هم گاه اگر صلاح بداند خودش را فیلمساز مستقل قالب می کند. بعد از برگشت از برلین موقتا ار استقلال فاصله گرفت، دفتر کارش رابه ستادانتخاباتی حامیان خاتمی تبدیل کرد. به بخشی ازاطلاعیه وچاپلو سی او نسبت به خاتمی شارلاتان توجهتان می دهم:

«آقای خاتمی، نگرانی‌هایمان را با شما تقسیم می‌كنیم و همراهتان می‌شویم. اهالی هنرمند این سرزمین به عنوان یاوران شما این‌بار نیز اعلام حضور می‌كنند…ما 24 اسفند به یارانت رای خواهیم داد. یاران تو، یاران ماست».

دیگر لازم نیست اضافه کنیم که جشنواره فجر تنها جشنواره ایست که فیلم را در آن سانسور می کنند،حتا در کشور هایی که سانسور فیلم برقرار است لااقل درجشنواره ها فیلم بدون سانسور نمایش داده می شود. اما اینها فیلمهای خارجی را هم بدون اطلاع کارگردان فیلم از طریق تهیه کننده ها بدست می آورند، بعد از قصابی وبا بی اعتنا یی به روش متداول همه جشنواره ها، فیلم را قیمه، قیمه می کنند و لاشه کاررا نمایش می دهند. تا آن حد که اگربه فرض سازنده هم به جمهوری اسلامی سفر کرده ودرسالن نمایش باشد از شناسایی فیلمی که خود ساخته عاجز خواهد ماند. هم در دوران خاتمی وهم به هنگام نزول احمدی نژاد این روال انتخاب فیلم های غیر ایرانی هیچ تفاوتی نکرده است. داوران جشنواره براساس اعتراف صریح مسئولین سینمایی از نظارت استصوابی عبور می کنند و حد وحدود تقسیم جوایز نیر تعین وار جانب وزیر محترم ارشاد ابلاغ می شود. امسال آمدند ابتکار جدیدی بکار بستند.فیلم های بخش به اصطلاح خودشان بین المللی را به اول جشنواره منتقل کردند، می دانید چه دلیلی برای این کار ارائه دادند؟ گفتند:
قصدمان اینست که فیلمسازانی که فیلمشان کاملا آماده نشده وقت تکمیل ونمایش کارشان را داشته باشند! با این رفتار با زبان صریح اعلام کرده اند کمیته انتخاب در جشنواره فجر یعنی کشک. بسیار گزارش شده در حین اینکه جشنواره در جریان بوده سازندگان مشغول اتمام مراحل نهایی فیلمهایشان بوده اند. پس کی جلسه مشورت کمیته انتخاب تشکیل می شود؟

کپی رایت وسینمای جمهوری اسلامی.

تکثیر غیر مجاز نوار ها ، فیلم ها، و ویدئوکلیب ها در جاهای دیگر دنیا هم سابقه دارد وقانون کپی رایت هم در همین راستا ایجاد شده تا مدافع حق وحقوق مولف باشد ودست دلال ها وکار جاق کن ها را کوتاه کند،مسئله ای که کار مبارزه با قاچاق اینگونه محصولات را کند می کند، گسترده گی پخش و پیچیدگی ای نحوه پخش است که یافتن سرنخ هارا با مشکل مواجه می کند به خصوص در سرقت های مرتبط با شبکه های اینترنت. اما در ایران ودر جمهوری اسلامی خود مقامات رژیم هستند که بیعت گذار این رفتار ها هستند . صدا وسیمای جمهوری اسلامی کار خوانندگان نوازندگان ودیگر هنرمندان را زیر قدرت اسلحه وبدون نیاز به پرداخت حق نویسنده ومولف وسازنده پخش می کند. حتا در مورد محصولات فرنگی هم بدون رعایت هیچ حق و حقوقی،همین روش را بکار می گیرد.

شاملو يکبار يک فيلمنامه شخصی هم نوشت با نام حلوا برای زنده ها که فيلمنامه ای دکوپاژ شده بود يعنی جای قرار گرفتن دوربين و ديگر مشخصات فنی را هم را مشخص کرده بود و تلويزويون جمهوری اسلامی بدون اجازه او وبدون تقبل حق وحقوق وی آنرا به فيلم تبديل کرد- شاملو خود در باره اين سرقت می گويد:

«يک شب اتفاقا اواخر فيلمی رااز تلويزيون ديدم که آيدا گفت حلوا برای زنده ها است. فاجعه بود مال ما را لازم نيست لااقل يه اجازه ای بگيرند ؛ جزو بيت المال است».


سیستم مافیایی هر چه زمان بگذرد و دوام پیدا کند گستاخ تر میشود؛این چنین است که به تدریج قاچاق و کپی فیلمها هم در جمهوری اسلامی گسترش بیشتری یافته وعلاوه بر تکثیر فیلمهای روز اروپا، فیلم های وطنی را هم وارد شبکه قاچاق کرده اند. البته طی سالها که در ایران فیلمهای فرنگی ضبط وپخش قاچاق می شد هیچ سینماگری به فعالیت این بخش از مافیای سینمایی اعتراضی نداشت. اما حالا شتر در خانه خودشان هم خوابیده و فیلمها در استودیو ها به هنگام طی مراحل فنی سرقت می شود و قبل از اینکه اصلابه اکران بیاید تکثیر و پخش می شود. اگر مثلا تهیه کننده در استودیو فنی چهار چشمی هم فیلم را بپاید وقتی کپی به سینما سپرده میشود در آپاراتخانه سینما ،فیلم مفقود وسر از بازار قاچاق در می آورد. وقتی امسال ودر اواسط سال86 قاچاق فیلمها سر و صدای بسیاربه پا کرد. سینماگران در یک گزارش مستند هر کدام به حساب خودشان سعی کردندکه این قضیه را بشکافند. اما هیچ کس جرات نکرد بگوید که این عوامل خود رژیم هستند که در فارابی، وزارت ارشاد وصل به مافیایی سینمایی هستند. خانمها وآقایان محترم سینماگر مردم را نصیحت می کردند که این کار ها خوب نیست، دزدی است ، از خرید این گونه فیلمها خوداری کنند/ اتفاقا یکی از فیلمسازان تاره نفس جمهوری اسلامی وجانشین بر حق خانواده مخملباف یعنی جناب ده نمکی هم در این بحث شرکت کرد و خیلی صریح گفت که عواملی که در این کار دست دارند را می شناسد (البته نگفت که از همکاران سابقش بوده اند) اما کاری از دست خودش هم برنمی آید وخود هم فیلم اخراحی ها را با یک گروه مسلح از استودیو به سینما منتقل می کرد! جالب این که وی هم در نهایت از دستبرد یاران سابق مصون نماند و البته بعد از اینکه حسابی مردم ایران را چاپید وقتی در تدارک برگذاری تور برای مشتاقان اپوزیسیون خارج کشوری بود ،تکثیر قاچاق فیلم اخراجی ها به سرعت وبا وسعت در خارج از ایران وی را از برگذاری تور سینمایی منصرف کرد.

آخرین باری که برای تخریب یک فیلم و تنببه یک فیلم ساز نقشه ای طراحی شد مربوط به فیلم علی سنتوری از داریوش مهرجویی بود، فیلمسازی که از سینمای اسلامی و خط دار دفاع کرد، سانسور را ارج گذاشت، حذف صحنه هایی مثل بوسه در فیلمها را ،به سنت ربط داد، از آخوند ها هم آخوند تر شده، روزه و نمارش ترک نمی شود و شنیده ام -اما مطمئن نیستم -مثل آن مستند ساز دو زنه ماه محرم وسفر مشکی می پوشد! به هنگام انتصابات ریاست جمهوری هم سردار قالیباف را انسانی اندیشمند و شایسته جانشینی خاتمی کبیر دانست (شاید هم این اظهار نظر آخر کار دستش داد؟) اما ذره ای رحم و شفقت از آخوند هایی که این چنین برایشان جانفشانی کرده بود ندید، فیلم علی سنتوری را توقیف کردند، وبعد خودشان تکثیر و به نحو گسترده ای در ایران ودنیا پخش کردند. حالا مهرجویی چه بکند؟ نصیحت به مردم که فایده ای ندارد این راه را دیگر سینماگران آزموده اند و بهره ای نبرده اند، این چنین است که مهرجویی فکر بکری به ذهنش می رسد از مردم متدین میخواهد پول تماشای فیلم قاچاق را به حسابش واریز کنند و تا تماشای حرام فیلم به حلال تبدیل شود. این که می گوئیم مقامات حمهوری اسلامی خود در طرح تخریب فیلم اخیر مهرجویی مستقیما دست دارند یک تصور نیست بلکه عین واقعیت است تکه ای ازنظر تهیه کننده علی سنتوری را عینا نقل می کنیم:

«از اصفهان، شيراز، رشت، اهواز و مشهد مرتب خبر مي رسد که فيلم سنتوري به وفور در دسترس همگان است. در اصفهان مغازه يي پوستر بزرگ سنتوري را نصب کرده و به فروش آن مي پردازد. در اهواز ويدئوکلوپ ها فراوان سنتوري را مي فروشند و در هتلي در اهواز از طريق تلويزيون هاي داخلي براي مسافران نمايش داده شده و در اتوبوس هاي بين شهري نيز فيلم سنتوري اکران مي شود. بيچاره تهيه کننده و سرمايه گذاران آن که نمي دانند از کجا بايد جلوي غارت سرمايه شان را بگيرند و بايد فکري براي اين سرقت ملي کرد.»


البته این آقای تهیه کننده می داند منشاء این دزدی ها کجاست وگرنه چطور ممکن است تصور کرد در یک سیستم پلیسی/ امنیتی بدو ن مشارکت مقامات حکومتی بشود اینقدر واضح سرقت هنری را پخش علنی کزد ؟ اما آقای تهیه کننده جرات ندارد که اصل ماجرا را بر ملا کند. او فکر نمی کرد که شرکت در تهیه فیلم مهرجویی که دیگر درد سر ساز بشود براین تصور بود که سرمایه اش را جای مطمئنی بکار انداخته است به خصوص با محتوای فیلم مهرحویی وابتذالی که فیلم اخیر مهرحویی اشاعه اش می دهد، حدسش چنین بود که فروش فوق العاده فیلم هم تضمین شده است.(شاید هم اقدام مومنین برای حلالیت طلبیدن از مهرجویی وپول هایی که به حسابش میریزند به حدی برسد که این شیوه را دیگر فیلمسازان هم تقلید کنند!)

در پایان این نوشتار وضعیت وموقعیت سینمای جمهوری اسلامی را از زبان یکی از فیلمسازان خودشان بشنوید.
بهمن قبادی سینماگری از نسل جدید است که به خانواده مخملباف هم نزدیک بود، اما اگر حق بگوئیم استعدادش برای کار سینما بیشتر از مخملباف و بقیه نابغه های خانواده او بود. قبادی هم برای آغاز کارش کم به اینها امتیاز نداد اما اشتهای آخوند سیری پذیر نیست. یکبار هم خواست با بهروز وثوقی فیلم بسازد که آن طرح نا انجام شد؛ حا لا میخواهد با هدیه تهرانی دایه حضرت امام در فیلم فرزند صبح طرح دیگری را در تهران جلوی دوربین ببرد. اما انگار نمی توانددل مقامات ر ا نرم کنند در تقسیم بندی رژیم او تجزیه طلب شناسانده شده ،چون در غرب ایران متولد شده است!. برای پایان این نوشتار بخشی از حرف های بهمن قبادی یکی از فیلمسازان خودشان را نقل می کنم . قبادی می گوید:

«ذهن که مريض باشد قطعا بيماری هم مي آيد در سيستم . اگر حال سينمای ايران خراب است بعضی از بانيان آن آدم های مريض ذهنی هستند که ذهنيت احمقانه را در آن جامعه پياده مي کنند . مراکز فرهنگی که من الان پای در آن مي گذارم که مجوز بگيرم برایم عين پادگان نظامی شده، هيچ ارزشی برای يک هنرمند قائل نيستند، ما مثل سرباز هستيم، بايد برويم آنجا پا جفت کنيم، بايستيم ساعت ها تا فرمانده رد بشود تا به ما يک برگه مرخصی، يک مجوزی بدهد تا ما برويم در شهر دوساعت در پارکی قدم يزنيم يا دوربينم را ببرم در پارکی فيلم بگيرم. با اين وضعيت، جامعه هنری ما و وضعيت فرهنگی هنری ما قطعا رو به قهقرا مي رود و هيچ اميدی برای آن نيست مگر اينکه تحولی ايجاد بشود»

نویسنده ای زِیر عنوان ارژنگ بامشاد در نوشتاری در جواب مقاله من نوشت،
به دلیل کیفیت و قدرت تحول سینمای ایران است که هنرپیشه ی معروف عمرشریف در یک مصاحبه با
شبکه "الجزیره" که در مورد درجه موفقیت و آینده سینما ی هالیوود از او پرسیده بودند، پاسخ داد که امروز دیگر نمی توان هالیوود را پیشرو در سینمای هنری دانست بلکه در این زمینه باید روی سینمای ژاپن و ایران حساب کرد.

ایا آقای عمر شریف هنرپیشه بازنشسته هولیود مسایل سینمای ج. اسلامی را از بهمن قبادی فیلمساز خودشان بهتر می داند که حال سینمای ایران را خراب توصیف می کند وسیستم رابیمار؟ ( مطلب آقای بامشاد را من خود درسایت سینمای آزاد شماره 9 باز تکثیر کردم)
من به حرفهای بهمن قبادی اضافه می کنیم تا این سیستم مافیایی وبیمار ساقط نشود هیچ تحولی به معنای واقعی کلمه در هیچ زمینه ای ایجاد نخواهد شد. آینده ایران در گروی همت وشجاعت نسل حوان ماست، به خصوص رنان شجاع ایران که بی اعتنا به طرح وبرنامه های رژیم پسند بساط این رژیم مافیایی قرون وسطی ای را بر چینند.

.....................................

این مطلب برای سایت بحران نوشته شد
و برای سایت سینمای آزاد تکثیر می شود.


05 April 2008

نمایه ها: 1387 پنجره ی همیشه بهار به سوی 1387دیدگاه ایرانی پراکنده در جهان


نمایه ها
http://www.cyrusnews.com/news/digaran/?limit=500




1387 پنجره ی همیشه بهار
به سوی 1387 دیدگاه


"فهرست وب ایرانی: نمایه ها" در نیمه مهرماه 1385 با گشودن 550 پنجره به سوی 550 دیدگاه ایرانی پراکنده در جهان، شروع به کار کرد و اینک با 1387 پنجره بزرگترین وبنمای ایرانی است.
در مورد استثنایی بودن "نمایه ها" لازم به یاد آوری است، که مدتهاست چند تن ازوبلاگنویسان "نتوانسته اند" یا نخواسته اند در وبلاگشان مطلبی منتشر کنند، یا وبلاگشان به ناگهان ناپدید شده است. اما آنها همچنان در "نمایه ها" حضور دارند، با نمونه های دیدگاهشان. چرا که کل "فعالیت" کامپیوتری "فهرست وب ایرانی: نمایه ها"، (بجز "ثبت" یا "حذف" نام و آدرس منابع) به طور اتوماتیک انجام می گیرد و "نمایه ها" به طور بیست و چهار ساعته و بدون استثنا از نشانی های ثبت شده سراغ می گیرد و هر روز چند بار 500 تیتر مطلب ارائه میکند؛ 500 تیتر مطلب جدید یا قدیمی... یا هردو!... به همین دلیل ممکن است باز شدن این وبنما کمی طول بکشد:
< امور فنی بوجود آمدن "فهرست وب ایرانی: نمایه ها" را صرفا مدیون آقای پرویز هراتی نژاد هستیم و باعث خوشوقتی است که آژانس خبری کوروش موافقت کرده است، که این وبنما "میهمان" سایت معتبر کوروش باشد. آوردن اسم یا لوگوی نمایه ها در منابع ثبت شده الزامی نیست

03 April 2008

ناهید رکسان : شیخ و آدمیت

طبق سنت رایج گورکن‌ها، خاطره نویسی و مداحی و دروغ‌بافی یا بهتر بگوئیم «دوخت و دوز چل تیکه» پس از مرگ فریدون آدمیت آغاز شد. و پیشاهنگ «چل‌تیکه» دوزی، همانطور که می‌دانیم، پس از احسان نراقی، شیخ مسعود بهنود است. .. شیخ بهنود اصل مطلب را در مورد فریدون آدمیت و تحقیقات‌اش به دست فراموشی می‌سپارد! اصل مطلب این است که فریدون آدمیت یک مورخ بود، آدمیت نخستین کسی بود که بر اساس شواهد و مدارک تاریخی، عملکرد استعمار را در ایران محکوم کرد، و سفارت انگلستان را در کشورمان «کارخانة رجاله پروری» نامید. نیازی به توضیح نیست که بنگاه خبرپراکنی «بی‌بی‌سی» هم بخشی از سیاست خارجی حاکمیت انگلستان به شمار می‌رود

!شیخ و آدمیت

ناهید رکسان
http://nahidroxan.blogspot.com


طبق سنت رایج گورکن‌ها، خاطره نویسی و مداحی و دروغ‌بافی یا بهتر بگوئیم «دوخت و دوز چل تیکه» پس از مرگ فریدون آدمیت آغاز شد. و پیشاهنگ «چل‌تیکه» دوزی، همانطور که می‌دانیم، پس از احسان نراقی، شیخ مسعود بهنود است. ایندو ظاهراً «تخصص» خود را در مکتب واحدی کسب کرده‌اند؛ مکتبی معروف‌تر از آنکه نیازمند معرفی باشد. شیخ مسعود در سوگنامة خود بر فریدون آدمیت از او یک پرسوناژ کاملاً «مقدس» ارائه داده، که به قول ایشان «دامن کبریائی» داشت و با استبداد هم مبارزه می‌کرد. بله کارگاه «قهرمان‌سازی» و «لجن پراکنی» ساواک همچون امور «کارخانة رجاله پروری» تعطیل بردار نیست. در نتیجه، هیچ اهمیتی ندارد که فریدون آدمیت در کشور استعمارزدة ایران تنها مورخ به مفهوم مدرن کلمه بوده، مهم این است که «شخصیت سازی» تداوم یابد! و در این روند شخصیت سازی آنچه اهمیت دارد، شخصیت واقعی افراد نیست، فوران ایزوتوپی‌‌های «شورش» و «تقدیس» پیرامون آن‌هاست.

چرا که، از طریق ترویج «شورش» و «تقدیس» است که پروپاگاند استعمار تداوم می‌یابد. پیشتر گفتیم که هدف از پروپاگاند به چالش کشاندن منطق متعارف از طریق دامن زدن به احساسات است. و می‌دانیم که هم «شورش» و هم «تقدیس»، ریشه در «احساسات» دارد. اگر منطق متعارف فرد بر احساسات وی غلبه کند، نه حسین را «امام حسین» می‌بیند، و نه ادعای احمقانة او در مورد خلافت را «مبارزه» با ظلم و ستم تلقی خواهد کرد. در ثانی فردی به نام حسین، اگر موجودیت تاریخی هم می‌داشت، صرفاً به دلیل آنکه فرزند علی و فاطمه بوده، صلاحیت «خلافت» نمی‌توانسته داشته باشد. خلافت در صدر اسلام موروثی نبوده، اما آنان که خلافت را موروثی می‌دانند بهتر است تکلیف برادر بزرگ‌تر حسین را هم همینجا روشن ‌کنند! ولی پیرامون این «حق» که مسلم و «موروثی» معرفی می‌شود، آنقدر بر طبل روایات کوفته‌اند، که نوه‌های دجالی به نام خمینی هم که موجودیت خود و پدر بزرگشان را مدیون کارخانة رجاله پروری‌‌اند، امروز برای برخی‌ها «تقدس» یافته‌اند، و احدی نمی‌تواند به واقعیات زندگانی این انگل‌های اجتماع اشاره‌ای داشته باشد، چون اینکار نیز «توهین به مقدسات» به شمار خواهد رفت!

بله این است فواید قهرمان‌سازی. به طور مثال، موجود بی‌نام و نشانی به نام روح‌الله خمینی، که نه سوادی داشت و نه پدر و مادری مشخص، یک باره از ناکجاآباد ظهور می‌کند، و مسجد و منبر در اختیارش قرار می‌گیرد. اینهمه برای اینکه «چرند» بگوید، و طلاب ساواک ایجاد آشوب کنند، و در سایة این آشوب استعمار بتواند بهتر و بیشتر ملت ایران را چپاول کند. بعد هم جهت تبدیل این موجود «بی‌بته» به قهرمان، در شایعات ساواک «به دستور شاه» به زندان‌اش می‌افکنند، و بر خلاف تمام معیارهای روحانیت، وی را به مقام «آیت‌الله العظمی» می‌رسانند، و همین آیت‌الله دست‌ساز و بی‌خبر از همه جا، که تحت توجهات ویژة سفارتخانة کذا در نجف لنگر انداخته، پانزده سال بعد تبدیل به «رهبر کبیر انقلاب» می‌شود! و با کمک مشتی اوباش‌تر از خود تشکیل حکومت هم می‌دهد.

آری سوگواری‌های شیخ مسعود بهنود را دستکم نگیریم، ایشان در عمل، همان روضة امام حسین را اینبار برای فریدون آدمیت می‌خوانند. چون روضة امام حسین اوج پروپاگاند «انسان ستیز» استعمار است. به همین دلیل دهه‌هاست، که همه ساله در کشورمان سیرک سیار عاشورای حسینی همة مسائل مهم و حیاتی مملکت را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد! حدود دو ماه تمام رسانه‌های جمعی به ذکر مصیبت مشغول‌اند، و حسین را به عناوین مختلف به قهرمان مبارزه با ظلم و ستم تبدیل می‌کنند. از سوی دیگر، لشکر سیاهپوش عزاداران حسینی نیز به عربده‌جوئی و سینه‌زنی مشغول می‌شود، تا همه بر سرنوشت طفلان مسلم و لبان تشنة حسین بگریند، و هیچکس از خود نپرسد، بر اساس کدام منطق و قانون، حسین مدعی خلافت شده بود؟

بله، با بسیج لشکر عزاداران حسینی و معرکه‌گیری پیرامون شهامت و شهادت حسین،‌ تبلیغات تجاری جهت فروش کالای «حماقت» آغاز می‌شود، و کدام بازار مناسب‌تر از کشور ایران برای فروش چنین کالاهائی؟ کالای «شورش» و «تقدیس»! و امروز که بازار حماسة مضحک حسین دیگر کساد شده، لازم است به موازات «لجن پراکنی» به مفاخر فرهنگی ایران از قبیل صادق هدایت و فروغ فرخزاد، ادبیات تقدیس و شورش پیرامون شخصیت‌های واقعی نیز «ترویج» شود. و اینجاست که همة قلم به مزدهای استعمار چون کرکس در انتظار مرگ شخصیت‌ها می‌نشینند، تا سوگ‌نامه بنویسند، و از هر جسد یک حسین هزارة سوم بسازند. شیخ مسعود بهنود در اینکار «استاد اعظم» است. چنان می‌نویسد که اصل مطلب در پس پردة تراژدی «قهرمان مقدس» و مبارزات‌اش با ظلم و ستم پنهان بماند.

اینچنین است که شیخ مسعود بهنود، امیرکبیر را به مرجع تقلید فریدون آدمیت تبدیل می‌کند، و فریدون آدمیت را نیز «اصلاح‌طلب» می‌خواند! و این فریدون آدمیت اصلاح‌طلب، در راه میهن و آزادی از امتیازات مادی چشم پوشی کرده، مغضوب دستگاه می‌شود. آنهم نه فقط دستگاه حاکمیت پهلوی، که دستگاه حکومت اسلامی. به گفتة بهنود، آدمیت‌ با استقلال بحرین مخالفت کرده، و معزول شده، با قانون اساسی کشکی جمکران مخالفت کرده، حقوق بازنشستگی‌اش قطع شده، ولی با اینهمه بر «دامن کبریائی‌اش» گردی ننشسته! شیخ مسعود البته مقاله‌اش را به فریدون آدمیت محدود نمی‌کند، از «تمدن بشری» و از اهمیت «تاریخ» نیز برای‌مان می‌گوید، تا در واقع تاریخ ایران را به بهترین وجه «تحریف» کند. بهنود مبداء تاریخ ایران را افسانه و افسون می‌خواند و گلایه می‌کند که پرداختن به افسانة کوروش و داریوش ما را از تاریخ دور کرد، و «قهرمانان» خود را نشناختیم! چون به زعم اربابان بهنود، شواهد و مدارک تاریخی پیرامون بنیانگزار امپراطوری هخامنشی، می‌باید افسانه به شمار آید، بر این اساس حتماً داستانسرائی در مورد رجاله‌هائی از قماش خمینی، شرح زندگی «قهرمانان واقعی» در تاریخ ایران‌ باید تلقی شود:

«بخشی از ما شهامت می‌کند و می‌نویسد که [...] مبادا به لالائی این افسانه‌ها به خواب روید [...] لالائی کوروش و داریوش با افسانه‌هائی پیرامون آن‌ها [...] چنان خوابمان کرد که از قهرمانان واقعی سال‌های نزدیکتر غافل ماندیم.»

بله می‌بینیم که «تاریخ»، ویراست فعلة فاشیسم از «قهرمان» نمی‌تواند صرفنظر کند، به ویژه از قهرمانانی چون محمد، حسین، نواب صفوی، خمینی، پاسدار اکبر و به ویژه اکبر بهرمانی! ولی همین تاریخ کشکی، کوروش و داریوش را به راحتی می‌تواند فراموش کند، چون در غیر اینصورت از «تاریخ» غافل می‌شوید و فراموش می‌کنید که تاریخ استحماری ایران با اسلام، امام و تقلید آغاز شده! و از آنجا که، «تاریخ» کذا، مانند حماسه با «افتخار» پیوند دارد، تاریخ ما ملت نیز باید با «امیرکبیر» آغاز ‌شود! به ادعای بهنود، فریدون آدمیت از امیرکبیر «تقلید» می‌کرد! بهنود در ادامة‌ چنین مهملاتی می‌گوید:‌

«ما ایرانیان [...] حرکت تاریخ را گم کردیم [...] عادت تفکر از ما دور شد»

و به همین دلیل «قهرمانان» خود را نشناختیم! و خلاصة مطلب، به نظر می‌رسد که اربابان بهنود تاریخ ما را بدون قهرمان اصولاً به رسمیت نمی‌شناسند. چون تا قهرمان نباشد، نمی‌توان دکان تقدیس و تقدس را رونق داد، و «افتخار» آفرید! و فعلاً قرار شده «قهرمان ما» همان امیرکبیر باشد، چون سرکوب و قتل‌عام دراویش و بهائیان به فرمان «مکتوب» امیرکبیر برای گورکن‌ها سرشار از «افتخار» است. توجه ویژة فعلة فاشیسم به امیرکبیر، بخصوص در حوزه‌های به اصطلاح علمیه، فقط به همین دلیل «مد» شده. می‌دانیم که آخوند جماعت مانند کلاه مخملی‌ها، زورپرست و سرکوبگر است، و از امیرکبیر نیز بجز کشتار بهائیان و سرکوب دراویش هیچ نمی‌شناسد. همچنانکه مسعود بهنود نیز از فریدون آدمیت هیچ نمی‌داند جز نام چند تا از کتاب‌های‌اش. ولی بر اساس روند «مقدس» پروپاگاند، امروز که فریدون آدمیت دیگر در این دنیا نیست، در مورد او می‌توان دوخت و دوز چل‌تیکة پروپاگاند را آغاز کرد. پس بپردازیم به ایزوتوپی‌های شورش و تقدیس در مطلب بهنود:

«مراد و مرید، قلعه، دشمن، دشمنی، مقتدای‌اش امیرکبیر، درگیری با استبداد، دامن کبریائی، قهرمانان بزرگ ملت، مرد مغرور، معزول، مشروطیت، تاریخ، تمدن بشری، انسان‌های بزرگ، لحظات خطیر، افتخار، تراژدی ...»

و این قسمتی است از ایزوتوپی تقدس و شورش که مسعود بهنود در مقاله خود با استفاده از «واژه‌ها» به خوانندة خود حقنه می‌کند، تا به ما بگوید امروز باید همان طلب کنیم که امیرکبیر در دوران ناصرالدین میرزا خواهانش بوده! بله، گورکن‌ها به دلیل کسادی بازار صدر اسلام، در مقبرة امیرکبیر خیمه و خرگاه بر پا کرده‌اند، و می‌دانیم که بهنود هم پیرو «مدروز» است، و یک مقالة چند کیلومتری به رشتة تحریر در آورده تا علاوه بر انتقال پیام‌های استعماری، به دروغ خود را در ردة نزدیکان و معاشران فریدون آدمیت هم جا بزند! چون بهنود هم مانند احسان نراقی همه را «از نزدیک» می‌شناسد! و طبیعی است که فریدون آدمیت در جمع نزدیکان فرضی بهنود حضور داشته باشد. به همین دلیل است که شیخ بهنود اصل مطلب را در مورد فریدون آدمیت و تحقیقات‌اش به دست فراموشی می‌سپارد! اصل مطلب این است که فریدون آدمیت یک مورخ بود، آدمیت نخستین کسی بود که بر اساس شواهد و مدارک تاریخی، عملکرد استعمار را در ایران محکوم کرد، و سفارت انگلستان را در کشورمان «کارخانة رجاله پروری» نامید. نیازی به توضیح نیست که بنگاه خبرپراکنی «بی‌بی‌سی» هم بخشی از سیاست خارجی حاکمیت انگلستان به شمار می‌رود

yp>

02 April 2008

گویی ضد فرهنگ بودن جمهوری اسلامی، چنان با ظلم و ستمش در آمیخته كه عرصه فرهنگ به راهی برای مقابله با سلطه رژیم تبدیل شده است


ضد فرهنگ بودن جمهوری اسلامی،
چنان با ظلم و ستمش در آمیخته كه
عرصه فرهنگ به راهی برای مقابله با سلطه رژیم تبدیل شده است.

میدان فرهنگ، میدان مبارزه

وبلاگ نان و پنیر

پس از انقلاب، بر جامعه ایران سركوب‌های فرهنگی زیادی اعمال شده است. ممنوعیت موسیقی، اجبار پوشش اسلامی، جلوگیری از برگزاری جشن‌ها، رقص و پایكوبی، بی‌مهری به آثار باستانی و گاه سعی در تخریب آن‌ها نمونه‌هایی از این سركوب هستند. از سوی دیگر بزرگ كردن اسلام به عنوان ابزار حكومت و رفتارهایی كه باعث شده سردمداران جمهوری اسلامی «متعرب» خوانده شوند، این سوء‌ظن را دامن می‌‌زند كه رژیم جمهوری اسلامی سعی در مخدوش كردن هویت ایرانی و جایگزین كردن ارزش‌های اسلامی-عربی دارد. در برابر همین نگرانی‌هاست كه می‌توان روحیه‌ای باستان‌گرا را در جامعه امروز ایران مشاهده كرد. كاركردهای این باستان‌گرایی بیشتر متوجه عرصه فرهنگ بوده است و در عمل به كوشش‌هایی جهت زنده كردن آیین‌های كهن ایرانی همچون جشن سده، مهرگان و اسپندارمذگان منجر شده است. همچنین، با توجه به افزایش چشمگیر بازدیدكنندگان از مكان‌های تاریخی ایران، مانند پاسارگاد، می‌توان حدس زد كه موضوع «هویت ملی» در نظر جامعه ایران، نسبت به سالیان گذشته اولویت بالاتری به خود اختصاص داده است. اكنون به راحتی می‌توان مجسمه‌ها و گردنبندهای با نقش «فروهر» و تابلوهای با طرح «پاسارگاد» را از فروشگاه‌ها خریداری كرد و حتی در كلاس‌های آموزش زبان پهلوی كه برای عموم برگزار می‌شوند، نام نوشت.

جامعه ایران برای زنده نگاه داشتن فرهنگ خویش، در بسیاری موارد ناگزیر شده است كه با محدودیت‌های دین اسلام دست و پنجه نرم كند. گرجه در سده چهارم هجری قمری، جنبش‌های روشنفكری در ایران مرزهای نقد دین را شكست، اما به هر حال «بنیاد اسلام» در نظر مردم همواره بنیادی محترم بوده است. تنها در حدود 30 سال اخیر است كه این بنیاد در معرض نقد و گاه نفی تمام قرار گرفته از سوی عامه مردم و به ویژه نسل جوان، قرار گرفته است.

حدود 1400 سال پیش، سرزمین ایران به دست اعراب گشوده شد و تا مدت‌ها زیر سلطه آنان باقی ماند. اعراب، مردمانی بودند كه بر خلاف ایرانیان، نه سابقه تشكیل دولت داشتند و نه تمدنی چشمگیر. روحیات آنان به علت شرایط سخت زندگی در بادیه‌های حجاز، در مجموع، روحیه‌ای خشن و ویژه زندگی در شرایط طاقت‌فرسای بیابان بود. اعراب پیش از اسلام به صورت قبیله‌ای زندگی می‌كردند و هر قبیله مستقل از دیگری زندگی می‌كرد و این استقلال اجازه داده بود كه نوعی آزادی مذهب میان اعراب وجود داشته باشد. هر قبیله خدای خود را می‌پرستید، در ماه‌های حرام همگی با هم به مكه رفته و بدون آن كه جنگی رخ دهد، مناسك مذهبی خود را به جای می‌آوردند. پس از آن كه شارع اسلام به مدینه رفت و رفته رفته بر قدرت نظامی‌اش افزوده شد، امكان گردآوری اعراب زیر یك چتر ایدئولوژیك پدید آمد. هر چند این چتر ایدئولوژیك با سختی و به ضرب شمشیر بر سر قبایل عرب كشیده شد، اما هرگز نیازمند پاسخ دادن به پرسش‌هایی نبود كه از ذهنیت‌های شكل گرفته در جوامع بزرگ و متمدن برآمده باشند و طبیعتا توانایی لازم برای این كار را نیز به دست نیاورد. از مردمان ساده كه برای تامین نیازهای پایه‌ای زندگی خود در سختی باشند، دینی بر می‌آید كه پیروی از آن منجر به برآورده شدن همان نیازها می‌شود و نه بیشتر. چرا كه مخاطب ساده‌اندیش اساسا بیش از آن را درك و طلب نمی‌كند. پس از حمله اعراب و فروپاشی امپراتوری ساسانی، چنین دینی، بر ایرانیانی تحمیل شد كه زیر سایه سیزده قرن تشكیل دولت، فرهنگی به نسبت اعراب آن زمان، قوام‌یافته و روحیاتی با ظرایف بسیار پیدا كرده بودند و آرمان‌ها و سعادت‌جویی‌هایشان بسیار فراتر از «سدره» و «طوبی» و «حوض كوثر» بود.

هر چه از دوران استیلای عرب بر ایران گذشت، تحمل ارزش‌های «عربی» و همچنین خواری و خفتی كه اعراب بر ایرانیان روا می‌داشتند، دشوارتر شد و جنبش‌های مسلحانه و غیرمسلحانه گوناگونی در طی سال‌های حكومت اعراب در ایران شكل گرفت. ایران، پس از حمله اعراب حدود ششصد سال توسط دو حكومت اموی و عباسی، استثمار شد. در عین حال نباید از نظر دور داشت كه هر دوی این حكومت‌ها گرایش‌های لائیك داشتند و به جز دوران نخستین، قوانین اسلام را مبنای سیاست خود قرار نمی‌داند. از همین رو موضع‌گیری‌های سیاسی جامعه ایران در طول تاریخ، منجر به «اسلام‌ستیزی بنیادی» نشد و از سوی دیگر، جنبش‌های فكری همانند تصوف، اعتزالیه و ... آن قدر آزادی اندیشه برای ایرانیان به وجود آورد كه اسلامی ویژه خود اختراع كنند و فرسنگ‌ها از آنچه در میان اعراب رواج داشت، دوری گیرند.

امروز، با روی كار آمدن حكومت جمهوری اسلامی، نخستین بار است كه نمایندگان دین اسلام بخت حكمرانی بر ایران را یافته‌اند. اگر خلفای اموی و عباسی مجالس شراب‌خواری به پا می‌كردند و توجهی به اسلام نداشتند، سردمداران جمهوری اسلامی، نه تنها به روشنی خود را نماینده اسلام معرفی می‌كنند، بلكه گرایش‌هایی به سوی فرهنگ «عرب صدر اسلام» نشان می‌دهند كه حساسیت جامعه ایران را برانگیخته است. برای نمونه، آیت‌الله مشكینی سال قمری را با فضیلت‌تر از سال خورشیدی می‌دانست (1) آیت‌الله مطهری آیین چهارشنبه‌سوری را رسم احمق‌ها و آیین سیزده بدر را ننگ می‌خواند و آن را روز سمبل خرافه و حماقت می‌دانست (2 و 3). همچنین در سال‌های پس از انقلاب بارها موضوع كاهش تعطیلات رسمی نوروز از سوی جمهوری اسلامی با اتكی به دلایل مذهبی مطرح شده است ( .(4 همچینن، بی‌مهری به آثار باستانی ایران از سوی جمهوری اسلامی و بی‌مسوولیتی سازمان میراث فرهنگی در این مورد و ... سبب ایجاد حساسیت‌هایی مبنی «ضد ایرانی بودن» حاكمان جمهوری اسلامی شده است. این حساسیت‌زایی‌ها، بدون اینكه هویت رژیم جمهوری اسلامی واقعا موشكافی شود، این گمان را «كه جمهوری اسلامی ماهیتی ضد ایرانی دارد» در نزد مردم كوچه و بازار قوت می‌بخشد. در حالی كه حاكم ستم‌پیشه سعی در بی‌ارزش كردن فرهنگ ایرانی دارد، جامعه ستم‌دیده – كه طبیعتا در پی مقابله با ستمگر برمی‌آید - برای ارج نهادن به فرهنگ خویش بیش از پیش مایه می‌گذارد. گویی ضد فرهنگ بودن جمهوری اسلامی، چنان با ظلم و ستمش در آمیخته كه عرصه فرهنگ به راهی برای مقابله با سلطه رژیم تبدیل شده است.


----------------------------------------

1) آیت‌الله مشكینی در افتتاحیه شانزدهمین دوره مجلس خبرگان، در تاریخ 7 شهریور 85 گفت: «...در مقایسه‌ سال قمری با سال شمسی درمی‌یابیم كه سال قمری سرشار از رحمت الهی است و دارای روزهای شریف، هفته‌های متبرك و ماه‌های پرفضیلت كه یكی از آن‌ها را در سال شمسی پیدا نمی‌كنید. تمام دارایی سال شمسی در نوروز است. سال قمری سه ماه حج، سه ماه عبادت و چهار ماه حرام دارد و مومنان در رجب به عمره می‌روند و اعتكاف می‌كنند...» نگاه كنید به سلام یزد.

2) «...چهارشنبه‌ی آخر سال می‌شود آخر سال شمسی، چهارشنبه‌ی آخر اسفند می‌شود. بسیاری از خانواده‌ها که باید بگیم
خانواده‌های احمق‌ها، بسیاری از خانواده‌های احمق‌ها، د یالا، آتشی روشن می‌کنند، هیزمی روشن می‌کنند؛ بعد آدم‌های سر و مر و گنده با این هیکل‌های نمدونم چنین و چنین، از روی آتش می‌پرند؛ "ای آتش زردی من از تو، سرخی تو از من" این چقدر حماقت است. خب چرا چنین می‌کنید؟! ـ آقا این یک سنتی‌ست مال ما مردم از قدیم پدران ما چنین می‌کردند. قرآن می‌گه: "اَولو كان آبائهم لایعقلون شیئاً..." اگر هم پدران و گذشته‌تون چنین کاری می‌کردند، شما وقتی می‌بینید یه کار احمقانه است و دلیل خریت پدران شما است؛ روشو بپوشید. چرا دومرتبه این سند حماقت را هی‌ سال به سال تجدید می‌کنید. این فقط یک سند حماقت است. که هی کوشش می‌کنید که این سند حماقت را همیشه زنده نگه‌ش دارید. ماییم که چنین پدر و مادرهای احمقی داشته ایم. "اَولو كان آبائهم لایعقلون شیئاً ...». فایل صوتی را گوش كنید.

3) «... چرا شما بگویید آقا الحمدالله ما که معذب نیستیم پس ما دیگر در هیچ روز نحسی قرار نگرفتیم. اتفاقاً ما الآن باید بفهمیم تمام روزهای ما نحس است. روز اول فروردین ما هم نحس است .بین روز اول فروردین و روز دوم فروردین و سوم و چهارم و سیزده و چهارده و پانزده نیستیم. ما از این نحسی بخوایم خارج بشیم چه باید بکنیم؟! بریم بیرون، سبزه‌ها را برید گره بزنید از این نحسی خارج بشید؟! با سمنو پختن از نحسی خارج می‌شیم، با سبزه‌ها را در روز سیزده از خونه بیرون ریختن از نحسی خارج می‌شیم؟ !بیچاره! چرا خونه‌تو ول می‌کنی می‌ری ... از خودت بیرون بیا از این رفتار زشت خودت بیرون بیا از این عادات زشت‌ت بیرون بیا، از این افکار زشت‌ خودت خارج شو! از این مرضات کثیف و پلیدی که به اون گرفتار هستی، از اون‌ها خارج شو! تا از نحوست بیای بیرون! سیزده چه گناهی دارد، خونه‌ات چه گناهی دارد؟ زندگی‌ت چه گناهی دارد؟ از سمنو چه کاری ساخته‌ست‌؟! از سبزه‌گره زدن چه‌کاری ساخته‌ست؟! به خدا ننگ این مردم است که روز سیزده را به عنوان سیزده به‌در می‌روند! من نمی‌دانم این‌هایی که اسم تنظیم افکار و پرورش افکار روی خودشون می‌ذارند، چرا یک کلمه هم نمی‌گند. بل‌که برعکس ترویج می‌کنند، تشویق می‌کنند. روز ولادت خاتم‌الانبیاء که باید روز تعطیل باشد و مردم بیاند از تعلیمات آن بزرگ‌وار استفاده بکنند ما روز تعطیلی نداریم! روز ولادت شاه مردان علی‌بن‌ابی‌طالب برای ما تعطیل رسمی نیست؛ روز ولادت حسین‌بن علی برای ما روز تعطیل نیست؛ ولی روزی که سمبل خرافه و حماقت ماست، روز تعطیلی‌ست. اینا از اسلام نیست، اینا ضد اسلام است. .» فایل صوتی را گوش كنید.

4) «...به همین جهت از همان زمان حیات پیامبر اسلام (ص)، مسلمانان ناآشنا به رسوم ایرانی تمایل داشتند دیدگاه اسلام را در باب این آداب بدانند و تازه مسلمانان ایرانی نیز در پی محك اسلامی برای تداوم یا كنار نهادن آیین های كهن خود بودند و بدین ترتیب چه آیین هایی كه اسلام بر آنان خط قرمز كشید –از رفتار خدایگانی حاكمان با رعیت تا تصور قدسی از آتش تا بلند كردن مشارب و..- و چه آداب و رسومی كه به جهت تطابق نتایج آنها با فطرت انسانی و اخلاقیات از مكتب الهی اسلام مهر تأیید گرفت.

حكایت اعیاد ایرانی و رسوم متعلقه آن نیز از این قاعده مسثتنی نیست. اسلام معیار عید را توفیق پرهیز از عصیان پروردگار قرار داد و بنا بر همین اصل در هنگامه اعیاد اسلامی همواره به توجه ویژه به الهیات –با نماز و روزه و ادعیه و زیارات و...- تأكید نموده و از لهو و لعب كه غایتی غافلانه دارد، نهی فرمود. نگاهی به اعمال وارده در باب اعیاد بزرگ اسلامی نظیر فطر، قربان، غدیر، جمعه و ولادات ائمه معصومین مصدق این معناست.

اما رویكرد اسلام به اعیاد ایرانی؛ اعیاد ایرانی از سویی به رفتارهای انسانی مانند صله رحم آراسته بودند و از سوی دیگر با برخی خرافه گرایی و سرگرمی های بیهوده آمیخته...» نگاه كنيد به رجانيوز.

31 March 2008

میرزاآقا عسگری (مانی): شاهزاده ای که من دوست می دارم


شاهزاده ای که دوست می دارم!


میرزاآقا عسگری (مانی)


http://www.nevisa.de

Mani-asgari@gmx.de



دوست می داشتم اکنون که پازل نکبت جمهوری اسلامی کامل شده و مردم ایران به آن پشت کرده اند،
اکنون که شوربختانه، بختیار را کشته اند، داریوش فروهر را کشته اند، قاسملو را کشته اند،
اکنون که نیمی از جبهه ی ملی، کارگزار غیررسمی جمهوری اسلامی است و نیم دیگرش آواره و بی برنامه،
اکنون که بخشی از «کمونیستها»ی ایرانی همکار جمهوری اسلامی اند، و بخشی دیگر ضد امپریالیست آمریکا و هم خط با جمهوری اسلامی، وبخشی هم بی رابطه با واقعیت ایران،
اکنون که ترفند «اصلاح طلبان» رو شده، و ملی مذهبی ها اندکی قدرت و ثروت بیشتر را از حکومت هیولاها طلب می کنند،
اکنون که گروهی از نویسندگان دچار بی حسی سیاسی شده اند، و بخشی ار «روشنفکران» سر بر دامان جمهوری اسلامی نهاده، دعای توابین را می خوانند، و بخشی دیگرشان نان به سفره و پای رفتن ندارند،
اکنون که ارتشبدهای پیشین، پیر یا مرده یا «راضی به رضای حق» شده، و باقیمانده شان در خشم از ناتوانی و نومیدی سردرگریبان فروبرده اند،
در چنین اوضاعی، دوست می داشتم دست کم یک شاهزاده می داشتم مانند کوروش که جان در کف دست بگذارد و برای برپائی یک حکومت انسانی و یک ایران شکوهمند و درخور احترام در صف مقدم سپاه اندکش برزمد،
یا شاهزاده ای که چون اردشیر اول پای در میدان رزم و سرنوشت بگذارد و ایران را از آشوب و بیچارگی برهاند،
یا شاهزاده ای مانند بهرام که تاج شاهی و فر پادشاهی را از میان شیران درنده و گرسنه بردارد و برسر نهد،
یا چون بابک خرمدین، جان برکف نهد و از قلعه ی بذ (درآمریکا) فرود آید و به نبرد دشمن رود،
یا چون سیاوش باشد، از آتش بگذرد تا دست کم پاکیزگی خود را به اثبات رساند.

دوست می داشتم، اکنون که جهان، رژیم تازی تبار اسلامی در ایران را به پستوی سیاست رانده،
روسها بخشی از کشور ایرانشهر را ضمیمه ی خود کرده اند،
حزب الله لبنان و فلسطینی ها و سوریه و ونزوئلا میهمان پر خرج سفره ی ایرانیان گرسنه شده اند،
یک شاهزاده می داشتم که بجای خور و خواب و صدور اعلامیه، جان برکف می گذاشت تا تقدیم تاریخ ایران و ایرانیان کند. دوست می داشتم خون این شاهزاده گرانتر از خون جوانان ایران در خیابانها و زندانهای ایران نباشد.

همه می دانند که من از «شهادت» بیزارم. اما شجاعت را می ستایم. آنان که باید بدانند می دانند که من از بیرون گود برای کسی نسخه نمی پیچم. با این همه، یک اهریمن بود که گفت «شاه باید برود!» پایش ایستاد، موفق هم شد. اما فرزند آن شاه که رفت هرگز نگفت «جمهوری اسلامی باید برود. پایش می ایستم و برای رفتنش مبارزه می کنم»

دوست می داشتم خون شاهزاده ی فرضی من گرانتر از خون زنان و دختران مبارز ایران که در خیابانها و زندانها سلاخی می شوند نباشد.
دوست می داشتم خون شاهزاده ی فرضی من گرانتر از خون نویسنده های جوان و زنان سنگسار شده و سیاسی های اعدام شده و دانشجویان شجاع نباشد.
دوست می داشتم شاهزاده ی فرضی من تافته ی جدابافته نباشد و فکر نکند که مردم باید انقلاب کنند، رژیم اسلامی را براندازند، پایتخت را زیر پای او آب و جارو کنند، تاج و تخت را آماده کنند تا ایشان تشریف فرما شده و برتخت نشیند و تاج شاهی برسرنهد و فرمان براند!

دوست می داشتم خون«گرامی و مقدس» شاهزاده ی فرضی من گرانتر از خون فرخزاد و فولادوند و کوروش آریامنش و منوچهر فرهنگی و محمد مختاری و پروانه ی فروهر و محمد پوینده و بختیار و نیوشا فرهی نباشد.
دوست می داشتم جان و مال او هم مانند جان و مال ایرانیان دیگری باشد که میهن نیاکانی شان را بیشتر از جان و مالشان دوست می داشتند و می دارند.
دوست می داشتم شاهزاده ای می داشتم که اگر «از ایشان به دور»! تصمیم می گرفت به درستی وارد میدان شود هوادارانش نگویند«ای وای!اگر شاهزاده ی ما برود میدان و کشته شود ما بی شاهزاده می مانیم!» و من ناگزیر باشم به آنها پاسخ بدهم «اکنون که شاهزاده دارید مگر چه کرده و می کنید؟! آیا می خواهید ترشی شاهزاده بیندازید؟! اگر شاهزاده در چنین مواقع سهمگینی به کار مردمش نیاید، کی باید بیاید؟! فقط بوقت حکومت یا سلطنت کردن!»

دوست می داشتم شاهزاده ی خیالی من به عشق هوادارانش در میان چپ ها، راستها، ملی گراها و ایراندوست ها اندکی ارج می گذاشت و به جای قولهای توخالی، و نطق های از روی کاغذ، و حرفهای دل خوش کنک، به همسر و فرزندانش می گفت: «همسرم! فرزندانم!متاسفانه، تاریخ ایران یک وظیفه ی سنگین روی دوش من گذاشته که من هم متاسفانه آن را پذیرفته ام و مردم هم متاسفانه آن را باور کرده اند! بنابراین چه بخواهم و چه نخواهم باید مثل صدها هزار ایرانی بی نام و نشان و بی ادعائی که در برابر رژیم جمهوری اسلامی جنگ رودررو کردند و کشته شدند، به میدان بروم. اگر پیروز شدم، شاید ایران هم رهائی یابد، اگر شکست خوردم، دست کم نام «شاهزادگی» را نجات داده ام. پس این دم و دستگاه زندگی و این مشاوران ترمز کننده را رها می کنم و وارد میدان می شوم. ای بسا با برخاستن من، ناامیدی ها گورشان را گم کنند و هزاران هزار نفر به یاری من آیند تا ایران را نجات دهیم. پس با شما بدرود می گویم و راهی را می روم که سرسلسله ی همه ی پادشاهی های ایران رفتند: نبرد رویار و بی واهمه با اهریمن!»

دوست می داشتم من که روزگاری، چپ «اندرقیچی»بوده ام، و اکنون، ایران، ملیت ایرانی، هویت ایرانی، ایرانشهری، حقوق بشر، آزادی، دموکراسی، سکولاریسم و لائیسیته روان و اندیشه ام را آکنده اند، می توانستم بی شرمزدگی سر بالا کنم و بگویم «با آن که سلطنت طلب نیستم، اما از این شاهزاده ی شجاع و ایراندوست پشتیبانی می کنم و هرچه دارم، - از جمله جانم را- در راه آرمان ایرانی آزاد و آباد و دموکراتیک می گذارم.»

دوست می داشتم
وهنوز هم دوست می دارم...
اما به من بگوئید این شاهزاده ی خیالی من کجاست؟!


ششم فروردین 2547. زادروز اشوزرتشت.