31 December 2008

رهبران و پایوران جمهوری(!) آخوندی با راه اندازی یک سیرک تبلیغاتی، پایکوبان و دست افشان به استقبال تراژدی خونبار غزه رفته اند


"شهید" از حماس، "بهشت" از خامنه ای

منصور امان

رهبران و پایوران جمهوری اسلامی با راه اندازی یک سیرک تبلیغاتی، پایکوبان و دست افشان به استقبال تراژدی خونبار غزه رفته اند. آیت الله خامنه ای به منظور تشویق به خونریزی بیشتر، کلید اختصاصی خود از دروازه بهشت را به "شُهدا" وعده می دهد و دلقکهای او که در خیابانهای تهران دوره می گردند، کاملا با هم موافقند که درگیری غزه راه حل سیاسی ندارد.

با این ارزیابی بیش از همه جریان مرتجع حماس مُوافق است که یازده روز پیش به طور یکجانبه آتش بس شکننده خود با اسراییل را لغو کرد تا زیر شانه ی گُزینه های نظامی مساله فلسطین چوب زیر بغل گُذاشته باشد. بیش از 200 موشک و به تعداد بیشتری خُمپاره که بدون هیچ ارزش نظامی و به گونه کور از این تاریخ به بعد به سمت اسراییل شلیک گردید، نقش کارت دعوت حماس و جهاد اسلامی از محافل جنگ طلب و راست افراطی این کشور را ایفا می کرد.

مفهوم عملی این سیاست، نه فقط برای همه آنهایی که امروز برای خُشک کردن اشک تمساح خود با کمبود دستمال روبرو شُده اند بلکه، برای بازیگران اروپایی و آمریکایی این میدان نیز به سادگی پیش بینی پذیر بود و با این وجود آنها تماشاگر ماندند تا یک و نیم میلیون فلسطنی ساکن غزه به توپ بازی میهمان ناخوانده و میزبان تحمیلی تبدیل شوند.

همچون بانک مرکزی خود در "اُم القرا"، برای حماس نیز بُحران شانسی برای به بازی گرفته شُدن و یک سرچشمه امتیازگیری به حساب می آید. درگیری خونین کُنونی به ویژه در شرایطی که عربستان سعودی، مصر و اُردُن بیم دارند که بُنیادگرایان اسلامی فلسطین در حال فرو رفتن به همان نقشی هستند که طالبان و بن لادن برای پدرخوانده های آمریکایی و پاکستانی خود ایفا کردند، اهمیت حیاتی یافته است. حماس و جهاد اسلامی، آوار تلنبار شُده جان و زندگی ساکنان غزه را پُلی می بینند که آنها را به طور مُستقیم دور میز تقسیم قُدرت و نُفوذ می نشاند. برای جمهوری اسلامی تنش جنگی در غزه، راه غیر مُستقیم گُذاشتن کارتهای خود روی همین میز و امتیاز گیری است.

همسویی منافع ارتجاع اسلامی در ایران و فلسطین در برافروختن شُعله های جنگ و ویرانی را وعده ی "بهشت" آیت الله خامنه ای به گونه چندش آوری سمبولیزه کرده است؛ حماس و جهاد اسلامی قُربانیان را علامت گُذاری می کُنند و آقای خامنه ای آنها را به بهشت می فرستد.

.................
ایران نبرد
http://www.iran-nabard.com

مگر ما بیچارگان در ردیف انسان‌های عالم به شمار¬نمی‌آییم و در جرگه‌ حیوانات بی‌زبان بارکش باید محسوب باشیم! از شما انصاف می خواهیم


« ای برادرانی که خون خود را ریخته تحصیل مشروطیت نموده‌اید! ای اشخاصی که برای حفظ حقوق نوعیه با همتی بلند و تمام قوا حاضر شده‌اید! آخر ما جماعت اناثیه‌ مظلوم ایران مگر از نوع شما نبوده و در حقوق نوعیه با شما شریک و سهیم نیستیم! مگر ما بیچارگان در ردیف انسان‌های عالم به شمار¬نمی‌آییم و در جرگه‌ حیوانات بی‌زبان بارکش باید محسوب باشیم! از شما انصاف می خواهیم تا کی باید از فرمان طلب‌العلم فریضة علی کل مسلم و مسلمه خارج باشیم...»

بخشی از «تظلم جماعت نسوان طهران به انجمن اتحادیه طلاب»،
روزنامه‌ی مساوات، سال اول، شماره‌ی 18، یکشنبه نوزده صفر 1326هجری قمری، ص6


عسل اخوانحق آموزش زنان در ایران؛ از مطالبه تا تثبیت

عسل اخوان

کسب حق تحصیل و تلاش برای تأسیس مدارس دخترانه بخش مهمی از تاریخ مبارزات جنبش زنان در سراسر جهان - خصوصا در مراحل اولیه جنبش- بوده است؛ به عنوان مثال قانون فالو (Falloux) مصوب 15 مارس 1850 که آزادی تعلیم و تربیت در فرانسه را تأمین کرد و تأسیس دبستان مخصوص دختران را در تمامی مناطقی که شمار ساکنانش از هشتصد نفر بیشتر بود را ضروری دانست، از اولین دستاوردهای مبارزات زنان در فرانسه محسوب می¬شد؛ دستاوردی که بسط و گسترش آن در موفقیت‌های بعدی زنان فرانسوی نقشی به سزا داشت چنان‌که زنان به‌مرور توانستند با ورود به نظام آموزشی بخش عمده‌ای از حیطه مشاغل مهمی که در گفتار رسمی و باور عمومی «مردانه» تلقی می‌شد از جمله پزشکی و وکالت را از آن خود نمایند. زنان که بیشتر اوقات در تشکیلات آموزش خصوصی به کار تدریس مشغول بودند به‌تدریج در دانشگاه‌ها پذیرفته‌شدند، لیزا کمونیز (1805-1865) از طرفداران سن سیمون در سال 1856(شش سال پس از تصویب قانون فالو) اولین انجمن جهت آموزش حرفه‌ای زنان را بنیان ‌نهاد، وی در سال 1862 نخستین مدارس حرفه‌ای پاریس را گشود. هنوز هم نام او بر سردر این مدرسه‌ها به چشم می‌خورد. اولین زن فرانسوی که در سال 1861 به اخذ دیپلم نایل آمد ژولی دوبیه بود. در آغاز قرن بیستم و در سال 1908، مادلن برس، نخستین پزشک زن کشور فرانسه بود و ژان شوین، وکیل مدافع دادگستری پاریس نیز نخستین وکیل زن در تمام اروپا به شمار می‌رفت. (1)

در ایالات متحده‌ آمریکا نیز به‌رغم این‌که طی هفتاد سال پس از گردهمایی مشهور سنکافالز کسب حق ‌رای هسته اصلی بسیج کننده زنان برای مبارزه بود حق تحصیل - خصوصا در دانشگاه و در رشته‌هایی مانند پزشکی و حقوق - هرگز از فهرست خواست‌های اولیه زنان حذف نشد و زنان همه‌جا برای به‌دست آوردن آن مبارزه کردند تا سرانجام در نخستین دهه‌های قرن بیستم بسیاری از موانع در برابر تحصیل زنان هموار شد. هر چند که مرتفع شدن موانع تحصیل الزاما به معنای هموار شدن مسیر اشتغال نبود؛ به این معنا که در دهه‌های 50 و 60 نسبت حضور زنان در مشاغل بالا و حتی متوسط مدیریتی بسیار کمتر از نسبت آنها در کل بازار کار بود. در سال 1956 از میان 250000 مدیر اجرایی تنها دو درصد یعنی 5000 نفر زن بودند در سال 1969 از 210 مدیر 15 شرکت بیمه در ایالات متحده تنها هشت نفر زن بودند در سطح دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی نیز زنان به‌ندرت عضو ثابت هیأت علمی می شدند. در دهه 1960 از 700 عضو هیأت علمی دانشگاه هاروارد فقط 12 زن عضو ثابت هیأت علمی بودند. در هیأت امنای دانشگاه‌های مهمی مانند ییل و هاروارد هیچ زنی حضور نداشت در هیچ دانشگاه مهمی ریاست دانشگاه به عهده یک زن نبود. با وجود اهمیت رسانه‌ها زنان نقش زیادی در آن نداشتند و در برخی از شبکه‌های مهم تلویزیونی هیچ زنی در رده مدیریت حضور نداشت. در حوزه مشاغل حرفه‌ای نیز وضعیت نا¬متعادل بود؛ در دهه شصت کمتر از 4 درصد از وکلا، 7 درصد از پزشکان و یک درصد از قضات فدرال زن بودند، اکنون و در نخستین سال‌های قرن بیست‌ویک البته نقش زنان در حیات اقتصادی و سیاسی ایالات متحده به رغم تمامی مسایل نظام سرمایه داری بسیار پررنگ و غیر قابل انکار می‌باشد. (2)

مقدمه ذکر شده در مورد تجربه مبارزات جنبش زنان برای کسب و بسط حق تحصیل و آموزش و نقش تحصیل و آموزش در ارتقای موقعیت زنان در کشورهایی نظیر فرانسه و آمریکا خود به بهترین وجه می تواند بیان‌گر اهمیت مسأله آموزش باشد، بیهوده نیست که در ایران نیز مبارزه برای حق تحصیل و آموزش و تأسیس مدارس دخترانه از اولین اقدامات نخستین پرچم‌داران جنبش زنان در ایران بوده‌است. نوشتار حاضر به بررسی تاریخی گوشه‌ای از این تلاش‌ها می‌پردازد، در این نوشتار تلاش‌های اولیه زنان تا مرحله تثبیت حق آموزش و تحصیل برای زنان پی گرفته می¬شود، بررسی تحولات بعد از مرحله تثبیت را به زمانی دیگر وامی‌گذاریم.


آموزش زنان؛ اولین جرقه ها

اولین جرقه‌های آموزش به سبک مدرن در عصر قاجار و با تلاش‌های میرزا تقی‌خان امیرکبیر زده‌شد. در عصر قاجار آموزش به شیوه سنتی و در سه شکل وجود داشت: آموزش در مکتب‌خانه‌ها، حوزه‌های علمیه و تدریس خصوصی در منازل که مختص اشراف بود. مواد درسی نیز عموما آموزش‌های دینی، صرف‌ونحو عربی و دیوان‌ حافظ، گلستان سعدی، مثنوی مولوی و مانند این¬ها را شامل می شد. در عهد ناصری اولین مدرسه دخترانه به سبک اروپایی در تهران تأسیس گردید اما دختران مسلمان اجازه ورود به این مدرسه را نداشتند. «در زمان ناصرالدین‌شاه، با اوج‌گیری جریان نوگرایی و با فشار طبقات بالا که با کشورهای دیگر رفت‌وآمد تجاری و فرهنگی داشتند، دختران این طبقه توانستند در مدارس آمریکایی نام‌نویسی کنند و اولین مدرسه دخترانه آمریکایی یعنی «فرانکو پرسان» فعالیت خود را آغاز کرد.» (3) در همان سال‌های عصر قجر و خصوصا سال‌های منتهی به نهضت مشروطه و پس از آن زنان برای کسب حقوق خویش فعال شدند و اولین طلیعه‌های جنبش زنان در همین عصر قابل مشاهده است. در میان فعالین زن «اتحادیه غیبی نسوان» خواست‌های نسبتا رادیکالی داشت. با این حال برخلاف اتحادیه غیبی اکثر زنان ترقی‌خواه ایرانی هدف‌های محدودتری را دنبال می¬کردند، هدف‌هایی که به زعم خودشان هم می‌توانست از حمایت اجتماعی برخوردار شود و هم از سوی اکثریت مشروطه خواهان و نمایندگان مجلس شورای ملی مورد پذیرش و پشتیبانی قرارگیرد. اصلی‌ترین هدف این گروه از زنان، تأسیس مدارس دخترانه وعلم‌آموزی زنان و دختران ایرانی بود، هدفی که پیش از انقلاب مشروطیت نیز تنی چند از زنان و مردان ترقی‌خواه گام‌هایی به منظور تحقق آن برداشته بودند، اما به دلایل مختلف به نتیجه نرسیده بود؛ مثلا بنابه روایت هفته‌نامه حبل‌المتین (شماره‌ی 17 دوشنبه 16 شوال 1324) در سال 1320 ه.ق «علیا جناب نساخانم که اصلا از فامیل محترم کاشان است، مخصوصا برای حب ‌وطن از قفقاز به طهران آمده تا یک مدرسه دخترانه تأسیس نماید [اما] مردی که در آن وقت نفوذ حکم داشت و اول شخص ولایت بود از اجراء این خیال مبارک مانع آمد.» یک‌سال بعد تلاش دیگری به عمل آمد و خانم طوبی رشدیه مدرسه دخترانه پرورش را در قسمتی از منزل مسکونی خویش تأسیس کرد که با استقبال مردم مواجه شد. در سه روز اول تأسیس این مدرسه، هفده نفر در آن ثبت‌نام کردند ولی در روز چهارم فراشان دولتی تابلوی مدرسه را برداشتند و مدرسه را منحل کردند. (4) به نوشته «محمد حسین خسرو پناه» در کتاب جالب توجه هدف‌ها و مبارزه زن ایرانی:
«درباره سوادآموزی زنان و تأسیس مدارس دخترانه، چند نگرش در بین مردان مشروطه‌خواه مطرح بود؛ گروهی بر این نظر بودند که مردان برای مصاحبت و هم‌فکری نیاز به زنان باسواد و عالم دارند و از این طریق مردان ترقی می¬کنند. این گروه از مشروطه‌خواهان با حمایت از تأسیس مدارس دخترانه، معتقد بودند که علاوه بر خواندن و نوشتن، «تربیت زنان در اموری که وظیفه شخصی آن¬هاست واجب است از قبیل تربیت اطفال و خانه‌داری و حفظ مراتب ناموس و شرف و بعضی علوم مقدماتی و علومی که راجع به اخلاق معاش و معاشرت با خانواده باشد.» با این حال، آنان دامنه تحصیل و علم‌آموزی زنان را به همین امور محدود می دانستند و تأکید می کردند: «اما در امور خاصه رجال از قبیل علوم پلتیکی و امور سیاسی فعلا مداخله ایشان اقتضا ندارد.» گروه دیگری از مشروطه‌خواهان به ویژه سوسیال‌دموکرات‌های متشکل در فرقه اجتماعیون عامیون ایران نه تنها محدودیتی برای سوادآموزی دختران درنظر نمی‌گرفتند بلکه خواستار آن بودند که «تعلیم پسران و دختران اجباری باشد و در شهرها و دهکده‌ها باید مدارس به طرزی تازه باز شود.» (5)

دبستان دوشیزگان

در اواخر سال 1324 ه.ق پس از یک دوره فعالیت توضیحی و تبلیغی و آگاهی از نگرش‌های مختلف مشروطه¬خواهان نسبت به سوادآموزی زنان و دختران، گروهی از زنان به این نتیجه رسیدند که شرایط برای تأسیس مدرسه دخترانه در تهران مساعد است. از این رو در اوایل ماه صفر 1325 ه.ق /مارس 1907 میلادی، «دبستان دوشیزگان» توسط بی‌بی‌خانم وزیرف (استرآبادی) در تهران گشایش یافت و «اعلان» تأسیس و چگونگی فعالیت آن دبستان در روزنامه مجلس به چاپ رسید. «دبستان دوشیزگان»، دانش‌آموزان دختر بین سنین هفت الی دوازده سال را می‌پذیرفت و دارای پنج آموزگار زن بود. برنامه آموزشی این دبستان شامل نامه مشق قلم، تاریخ ایران، قرائت کتاب طباخی، قانون مذهب، جغرافیا و علم‌ حساب می‌شد؛ ضمن این‌که آموزش خیاطی، کاموادوزی و خامه‌دوزی و غیره نیز در برنامه آموزشی دبستان گنجانده شده‌بود. همچنین برای جلوگیری از تنش‌های احتمالی در اعلان تأسیس مدرسه تأکید شده‌بود: «تمام این معلمین از طایفه اناثیه هستند و به غیر از یک پیرمرد قاپوچی، مردی در این مدرسه نخواهد بود.» (6) به‌رغم همه این مقدمه‌چینی‌ها گشایش دبستان دوشیزگان با جنجال گسترده‌ای در تهران مواجه شد که شرح مفصل آن در این مجال اندک میسر نیست. اما در این مورد نقل خاطرات خدیجه افضل وزیری دختر بی‌بی‌خانم استرآبادی می‌تواند برای درک فضای اجتماعی و سیاسی که زنان پیشگام ایرانی در آن به مبارزه مشغول بودند مفید باشد. خدیجه افضل وزیری در این‌باره می گوید:
«هنگامی‌که مجلس را به توپ بسته بودند، یکی از روحانیون در شاهزاده‌ عبدالعظیم سر منبر رفت و فریاد زد: واشریعتا که مملکت مشروطه شد. روزی هم فریاد زد: بر آن مملکت باید گریست که در آن دبستان دوشیزگان بازشده‌است و مردم هم زارزار می گریستند. در محله خود ما آقای سیدعلی شوشتری ورقه‌ای چاپ کرد که عنوانش از این قرار بود: این دبستان دوشیزگان که بی بی خانم افتتاح کرده‌است این زن مفاسد دینیه دارد، در منزلش تار می¬زند و اجتماع هنرمندان است. این تکفیرنامه مادرم را دم واگن‌های اسبی ورقی یک شاهی می‌فروختند. در همان اوقات اوباش محل را هم تحریک می کردند تا بریزند مدرسه را غارت کنند و به¬هم¬ بزنند. این صحبت‌ها به گوش مادر رسید. بلند شد و رفت به وزارت معارف، وزیر معارف وقت مخبرالسلطنه هدایت بود. بی‌بی عرض‌حال خود را داد و روبروی وزیر نشست و گفت: آمده‌ام دادخواهی، مگر کار خلاف شرعی کرده‌ام؟ مدرسه باز کرده‌ام تا دخترها باسواد شوند. چرا باید آقای سیدعلی شوشتری بخواهد مدرسه را به هم بریزد؟ وزیر معارف گفت: خانم از من کاری ساخته نیست.
مادر گفت: زنی لچک به سرم و از مدرسه‌ام دفاع می‌کنم، چگونه است که وزیر این مملکت هستید و نمی توانید آن را اداره کنید.
وزیر گفت: نه، با روحانی نمی‌توانم دربیفتم. ولی شما یک کار می توانید بکنید.
مادر پرسید چه کار؟
او گفت: شما روی تابلو بنویسید: در این دبستان دختر از چهار تا شش سال پذیرفته می شود و بزرگترها را هم از مدرسه اخراج کنید. زیرا آقای سیدعلی شوشتری گفته‌اند دوشیزه به معنی باکره است و باکره شهوت انگیز!
مادرم آمد خانه و خود را ناگزیر از این کار دید. پس در نهایت عصبانیت تابلو را داد پایین آوردند کاغذی رویش چسباند رنگ زد و با مرکب روی آن نوشت: « در این دبستان دختر از چهار تا شش سال پذیرفته می¬شود» و در جواب گریه و زاری دخترهای بزرگ‌تر که نمی‌خواستند ترک‌تحصیل کنند گفت: حالا بروید تا سروصدا بخوابد باز دوباره می‌آیید و درس می¬خوانید. همزمان با کارهای مربوط به مدرسه مادرم برای وکلای مجلس که در مجلس متحصن بودند نامه¬ای تهییج کننده همراه با لچک سرش فرستاد که مفاد آن این بود: یا برای حفظ مشروطه پایداری کنید یا لچک مرا سرکنید. این نامه بلند در مجلس خوانده شد.
سالی گذشت و مدرسه به کار خود ادامه می داد...» (7)
دبستان دوشیزگان البته عملا تا 15 ربیع‌الاول 1326ه.ق/12 آوریل 1908 میلادی تعطیل بود و در این روز بازگشایی شد. از عوامل اصلی موثر در بازگشایی دبستان دوشیزگان، تصویب متمم قانون اساسی (29 شعبان 1325) بود. زیرا اصل هجدهم آن «تحصیل و تعلیم علوم و معارف و صنایع» را بدون ذکر جنسیت برای عموم آزاد می‌دانست، طی این مدت مواضع مخالفان مشروطه و سنت‌گرایان نیز هم به لحاظ سیاسی و هم درمیان مردم - خصوصا پس از کودتای ناموفق محمدعلی‌شاه- تضعیف شده بود. نهایتا کیفیت آموزش در دبستان دوشیزگان مورد تصدیق وزارت معارف نیز قرارگرفت و بدین‌ترتیب نه تنها موقعیت دبستان دوشیزگان تثبیت شد که لزوم آموزش دختران و توانایی زنان در اداره‌ مدرسه‌ مورد تأیید دولت ایران قرارگرفت و راه برای تأسیس مدارس دخترانه در ایران هموار شد.


پس از مشروطه

در اواخر سال 1290 شمسی (5 سال پس از صدور فرمان مشروطیت) با ایستادگی مؤسسان مدارس دخترانه و فشار انجمن‌هایی که طرف‌دار آموزش دختران بودند مدارس جدید تا حدود زیادی مورد پذیرش عموم قرارگرفت. در سال‌های اول مشروطیت تعداد مدارس جدید افزایش یافت، ضمنا تا اواخر دوره‌ قاجار یک مدرسه‌ آمریکایی و یک مدرسه‌ فرانسوی (مدرسه‌ معروف ژاندارک) برای دختران تاسیس شد، البته تعداد دانش‌آموزان دختر در این مدارس به 200 نفر هم نمی‌رسید. جمعیت ایران 25 سال پس از انقلاب مشروطیت به 8 میلیون نفر می‌رسید که در هر 100 هزار نفر فقط 1803 نفر دانش آموز بودند واز آن میان تنها 26 درصد را دختران تشکیل می‌دادند. در سال 1313 ه.ش نیز آموزش‌عالی زنان مورد تایید دولت قرار گرفت و در سال 1316 دانشگاه تهران اولین گروه زنان را در رشته‌ی پزشکی پذیرفت. با این حال بی‌سوادی زنان بسیار گسترده بود به طوری که در سال 1335 نود و دو درصد زنان بی‌سواد بودند. درهرصورت پس از مبارزات جنبش زنان و نظر موافق برخی روشنفکران و همراهی برخی نخبگان روشن‌بین سیاسی، حق تحصیل برای زنان کم و بیش به رسمیت شناخته شد، هرچند که تحصیل زنان در آن سال‌ها با موانع اجتماعی و اقتصادی فراوانی روبرو بود.

در حال‌حاضر و با گذشت حدود صد سال از تاسیس دبستان دوشیزگان، زنان در سطح وسیعی به تحصیل مشغول¬ هستند و اکثریت قبولی‌های مرکز آموزش‌عالی را دختران تشکیل می¬دهند. با این‌حال این روند هنوز هم خالی از اشکال نیست. به غیر از تبعیضات آموزشی که گاه ‌وبی‌گاه قبض و بسط می‌یابند و بنابر اراده‌ فلان وزیر و بهمان نماینده بر دختران تحمیل می¬شوند، محتویات آموزشی مقاطع مختلف تحصیلی نیز بازتولید کننده‌ نظام مردسالار و در خدمت ایدئولوژی رسمی هستند. نابرابری بین زن و مرد و اعمال تبعیض علیه زنان بخش تفکیک ناپذیر ایدئولوژی رسمی است که کوشیده می شود از طریق نظام آموزشی نیز بازتولید گردد. به هر حال به نظر می رسد نفس حضور زنان در مقاطع مختلف آموزش عالی و حضورشان در پراتیک اجتماعی و سیاسی تا حدودی موجب ناکامی این حربه شده‌است. آینده‌ جنبش زنان در ایران تا حدود زیادی بسته به رفع تبعیضات آموزشی و رهایی آموزش‌وپرورش از قید ایدئولوژی رسمی است و این مسئله است که نباید از آن غافل شد.

..............................
پی‌نوشت‌ها:
1) برای اطلاعات بیشتر در این مورد ر.ک به حقوق زنان از آغاز تا امروز، نای بن سعدون، ترجمه ی گیتی خورسند، انتشارات کویر
2) برای مطالعه بیشتر در زمینه موقعیت تحصیلی و شغلی زنان در ایالات متحده ر.ک به از جنبش تا نظریه اجتماعی؛ تاریخ دوقرن فمینیسم، حمیرا مشیرزاده ، نشر شیرازه
3) مقاله نگاهی به آموزش و پرورش زنان در ایران نوشته طلعت تقی نیا مندرج در فصل زنان، مجموعه ی آراء و دیدگاههای فمینیستی، جلد سوم،به کوشش نوشین احمدی خراسانی، نشر توسعه
4) سوانح عمر، شمس الدین رشدیه، نشر تاریخ ایران، سال انتشار 1362، ص 148
5) هدف¬ها و مبارزه زن ایرانی از انقلاب مشروطه تا سلطنت پهلوی، محمد حسین خسرو پناه،نشر پیام امروز 6) همان
7) از زنان پیشگام ایرانی: افضل وزیری دختر بی بی خانم استر آبادی، نویسنده نرجس مهرانگیز ملاح، نشر شیرازه، صص 27و28
................................
منبع: سرپیچ
http://www.sarpich.com/
ازطریق ادور نیوز http://www.advarnews.us/

29 December 2008

در لحظه لحظه های این همه سا ل جهان سرشار از گرسنگی بود و استفراغ و این تکرار ماجرای کهنه ایست


در آستانه ی امسال


جمشید پیمان



سخت و سهمناکند لحظه هایمان
در عبور از سال های بی طلوع و بی غروب
بهمن هامان بی بهار گذشتند
و بهارمان؟
باغ های خزان زده ی هزاران خاطره اند .
و خاطره هامان ؟
پر از هجوم تبرهایند
بر مظلومیت باغ بی بهار .
این سال ها پراز بهانه های دلفریب اند
برای نهال های نومیدی
در سرزمین خزانی دلمان .

در لحظه لحظه های این همه سا ل
جهان سرشار از گرسنگی بود و استفراغ
و این تکرار ماجرای کهنه ایست
گذشته بر مادرانمان
از دیر و دور تا امروز
جهان هماره یکسان میگذرد:
" بسیاری ازین دهلیز هراسناک عبور میکنند
با تازیانه ها، خنده ها ...
و دروغ .
و اندکی ، تنها ا ندکی ،
در این مغاک بی فرجام
شهاب میشوند، میسوزند ، می میرند... "

درین غربت بی درو پیکر، دلم میگیرد،
دلم تنگ میشود
برای سروها ،بنفشه ها، سوسن ها
برای سهراب ها، سیاوش ها ، تهم تن ها
دلم تنگ میشود
برای تجریش ، میگون ، ونک ...
و سوها نک .
برای بازارچه ی آب سردار
برای کوچه ی دلداگی های کودکیم ؛ دردار
دلم تنگ میشود
برای عبور آینه و شمعدان
از میان خاطره ی خوش روزهای حنا بندان
برای گذر باغ پسته بگ
و حاج خلیل
با سروهایش که خم نشد ند
- به قول شاعر رسمشان بود که ایستاده بمیرند-

دلم برای همه اینها تنگ می شود
و آن بسیار بسیار دوست داشتنی ها
که انباشته ی جاودانه ی جانم اند.
با این پیش درآمد
برآستانه ی امسا ل
پای می نهم
نه لرزنده، نه حسرت بار .
لحظه های این همه سال
برمن ، ما و میلیاردها بی آینده
سخت و سهمناک گذشتند
تا اندکی ، تنها اندکی،
جهان را سهم خویش بدانند
در تنهائی و انحصار .

من ، اما ،
در آغاز این دهلیز نایستاده ام
و نه در فرجامش
- دهلیز بی آغاز و بی فرجام -
من ، تنها، برگزید ه ام
ـ به اختیار یا به اجبار ـ
که تا به آخر شهابی باشم
در میانه ی این دهلیز
بی هیچ حسرتی بر آ ن همه سال.

در میانه ی این دهلیز
شهابی می مانم ،
در آستانه ی امسال :
می سوزم ، می میرم .


28 December 2008

در این روزها که انگار آلودگی فضای سیاسی و فرهنگی ایران را با فرچه‌ای به بزرگی مثلاً برج میلاد بر آسمان بی‌حال تهران کشیده‌اند


در این روزها که انگار آلودگی فضای سیاسی و فرهنگی ایران را با فرچه‌ای به بزرگی مثلاً برج میلاد بر آسمان بی‌حال تهران کشیده‌اند، و پس از نزدیک یک ماه نفس‌تنگی و تحمل درد و رنج بیماری، تنها چیزی که می‌توانست تا این حد از خاکِ سنگین رخوت و غبار زبر ِ نومیدی رهایم کند، نشستن در برابر ارکستر ناسیونال اکراین بود و شنیدنِ از نزدیکِ «نی‌نوا»ی جاودان علیزاده و «ترکمن» وحشی او که هم‌چنان در عمق جانم می‌تازد و نوای فروبرنده‌ی «کلیدر» درویشی


روایتِ ناتمام «نی‌نوا»ی علیزاده

رضا شکرالهی


آن‌چه دیشب در تالار کشور با همراهی ارکستر اجرا شد، قطعاتی بود که «روایت» در آن‌ها موج می‌زد. چه سوئیت «کلیدر» که اساس‌اش رمان کلیدر دولت‌آبادی بود و اکنون دیگر می‌توانیم آن را یک بوم‌نهاد فرهنگی ایرانی بخوانیم، و چه «عصیان» و «نی‌نوا» و حتا «ترکمن» علیزاده که برای نخستین بار با ارکستر اجرا شد و مسعود شعاری و بهداد بابایی در کنار علیزاده که «شورانگیز»ش را می‌نواخت، به سه‌تار، چنان جنون‌آمیز ناخن می‌زدند.

موسیقی (سنتی) ایرانی در ذات خود روایت‌گر نیست، ولی آکنده است از تم‌هایی که می‌توان بر آن‌ها تکیه کرد و نوع روایت‌گرش را باز سرود. کاری که درویشی مستقیماً با تأثیرپذیری از رمان «کلیدر» کرده است و هم‌چون اصل اثر که یک اثر ادبی ست، روایتی طولی از آن در جهان موسیقی ارکسترال بازآفریده است. «نی‌نوا»ی علیزاده در این عرصه بی‌تردید شاخص‌تر است. کیست که نگوید «نی‌نوا» هم‌چون اثری روایی با رنگ و بویی کاملاً ایرانی، شنونده‌ را آرام به درون خود می‌کشد، به راوی اثر که همان «نی» است نزدیک می‌کند و او را پا به پای «راوی» از تاریخچه‌ای از غم و جنگ و هجران و آشوب می‌گذراند و آخر سر وی را به دروازه‌ی امید می‌کشاند؟

یا حتا از «عصیان» بگوییم و از «ترکمن» که این هر دو نیز نوعِ روایت‌گری از موسیقی ایرانی‌اند؛ هرچند روایت‌شان نه در طول که در عرض رخ می‌دهد و به روایت مدرن نزدیک‌ می‌شود. مگر جز این است که از دل نغمه‌ی آشنا و کهن «ترکمن»، جهانی از گفت‌وگو درمی‌گیرد که چندان اوج و فرودی کلاسیک ندارد و احساسی را روایت می‌کند که هر شنونده (خواننده)ای از منظر جهان‌نگری خویش با آن همراه می‌شود و بی‌پایانی‌اش چون آخرین سطر یک داستان کوتاه مدرن، وی را به درنگی نه فقط در احساس اثر که در جایگاه خویش نسبت به درون‌مایه‌ی اثر وامی‌دارد.

و چه خالی ست این روزها جای بزرگ‌مردانی آفریننده که همچون علیزاده، بر اندام تکرار و رخوت موسیقی ایرانی که با هرزگیاهانی به نام موسیقی ایرانی عامه‌پسند هم پوشیده شده، نیش‌تر بیداری و زندگی بزنند و صداهای تازه‌ای از موسیقی ایرانی برآرند؟ نه «نی‌نوا» و نه «ترکمن» هیچ‌یک اثر تازه‌آفریده‌ای نیستند، ولی باید در سالن می‌بودید تا می‌دیدید که هنگام اجرای این دو اثر، جمعیت شنوندگان چگونه میخکوب و مبهوت‌اند و چگونه پای «نی‌نوا» اشک می‌ریختند و پای «ترکمن» اندرونه‌شان غوغا بود. شاید اگر «کلیدر» درویشی هم «راوی» ایرانی ِ مستقلی به‌جز «ویولون» می‌داشت، احساس‌شان بیش از اینی بود که در میان‌شان جوشید.

وقتی نوازندگان اوکراینی «نی‌‌نوا» را می‌نواختند، می‌اندیشیدم برای ایشان چه تفاوتی دارد نواختن آن یا قطعه‌ی «شیشه رنگی» هوشیار خیام، و وقتی «نی‌نوا» با تک‌نوازی بسیار زیبای پاشا هنجنی تمام شد و آن همه ابراز احساسات در میان سه هزار شنونده به موج افتاد، آشکارا می‌شد حیرت و بهت را که رنگی هم از شوق داشت، در چشمان‌شان دید. شک ندارم که هیچ‌یک از آن‌ها نمی‌دانستند که این جمعیت فقط برای شنیدن موسیقی علیزاده و درویشی نیامده بودند، که برای اجرای زنده‌ی «نی‌نوا»، «ترکمن» و حتا «کلیدر» آمده بودند.

پرسش بعدی‌ام اما سخت‌تر بود. بیش از ۲۵ سال از اجرای «نی‌نوا» به شکل کنونی می‌گذرد. در این سال‌ها رادیو و تلویزیون با پخش ده هزارباره‌ی بخش‌هایی از آن، از هیچ کوشش ناخواسته‌ای برای دم دستی کردن آن فروگذار نکرده است. اما این موسیقی که به زعم خودِ علیزاده، خاطره‌ای ست از روزگاران سختی که بر مردم این سرزمین گذشته، چرا هنوز تا این اندازه عمیق زنده، تازه، آشنا و اثرگذار است؟ «نی‌نوا» در این روزها و حتا در نسل جوان، چرا هنوز می‌لرزاند، می‌گریاند و چشم امید را به دوردست‌هایی شاید آرام و شادمان خیره می‌کند؟ بر ما چه گذشته و هنوز می‌گذرد که نوازندگان اکراینی نمی‌دانستند و نمی‌دانند؟!

................
خوابگرد
http://www.khabgard.com

25 December 2008

امروزه اگر از خیلی جهات عقب‌افتاده باشیم، دستکم از نظر جعل و تاریخ‌سازی یکی از پیشرفته‌ترین‌ها هستیم


مسافران شاهراه ساوه به سلفچگان در حاشیه راست جاده، پرچم‌های سبزرنگی را می‌بینند که در اطراف یک صندوق بزرگ پول برافراشته شده‌اند. می‌گویند که فلان کسی خواب دیده و بعد پیکر سالم امامزاده‌ای را در تابوتی سبز پیدا کرده‌اند. می‌گویند اگر کسی شکّ بکند، حتماً و یقیناً سنگ می‌شود. الحمدالله که ما شکّ نکردیم و سنگ نشدیم


پادشاه مومیایی‌شدهٔ کردستان

فریبگری تازهٔ جاعلان تاریخ و فرهنگ

رضا مرادی غیاث آبادی

نامه‌های فراوانی به دستم می‌رسد که کسانی با شوق و ذوق خبر کشف جسد سالم و مومیایی‌شدهٔ یک پادشاه باستانی در شهر سنندج کردستان را بازگو می‌کنند و یا در باره آن پرسش‌هایی را پیش می‌کشند.

می‌گویند که پادشاه با زیورافزار و اشیای زرین و جواهرات فراوان در تابوتی از جنس سرب و طلا، صحیح و سالم دراز کشیده و کتیبه‌هایی طلایی «به زبان میخی» بر سینه و شرمگاه او نهاده شده است. همچنین می‌گویند که «کارشناسان» قدمت آنرا سه هزار سال برآورد کرده‌اند اما می‌خواهند خبر این کشف بزرگ را درز بگیرند تا بتوانند یواشکی آنرا «آب» کنند. در این اخبار هیچ اشاره‌ای به نام آن «کارشناسان» و نیز منبعِ معتبرِ منتشرکنندهٔ خبر نشده است. احتمالاً در آینده هم خواهند گفت که اگر کسی شکّ بکند، حتماً و یقیناً دشمن ایران و همدست کسانی است که میخواهند پادشاه را «آب» بکنند.

فیلمی نیز از این کشف بزرگ در اینترنت منتشر شده است. آنچه که در این فیلم دیده می‌شود، «پیکر صحیح و سالم» نوجوان زنده‌ای را نشان می‌دهد که او را همچون شاخ شمشاد در نقش پادشاه باستانی در جعبه‌ای چوبی خوابانده‌اند. هیچ اثر و نشانه‌ای از عناصر مومیایی یا حتی مومیایی خشک و بازماندهای جانبی آن دیده نمی‌شود. همچنین هیچ اثری از تحلیل عضلات، شکاف و بخیه، فراگشت پوستی، حفره‌های غدد، اندودهای منخرین و منافذ به دیده نمی‌آید.

بدن پسرک نگون‌بخت را برهنه کرده و سپس پوستش را رنگ‌مالی کرده‌اند. سپس چند ورق حلبی همراه با خط‌خطی‌هایی بی‌معنا و ناخوانا را بر سینه و شرمگاهش گذاشته‌اند. با چند تکه کاموا برای بدن بدون موی پسرک، سبیل چخماقی و ریش انبوه شاخدار درست کرده‌اند و یک نیم‌تاج پلاستیکی که در جشن تولدها بر سر بچه‌ها می‌گذارند و فیلم می‌گیرند، بر سرش نهاده‌اند و فیلم گرفته‌اند. مقداری تیله‌ و منجوق پلاستیکی هم در دوروبرش چسبانده‌ و ریخته‌اند تا گنجینه همراه پادشاه تکمیل‌تر و پرارزش‌تر شود. البته جای شکرش باقیست که به پسرک معصوم اجازه داده‌اند لااقل تُنُکه‌اش را از پایش در نیاورد.

سی- چهل سال پیش در باغ وحش تهران دعوایی شده بود میان دو نفر از کسانی که با ورق‌های بازی شگردی را اجرا می‌کردند و پولی از شرط‌بندی به دست می‌آوردند. دعوا بر سر این بود که یکی از آن دو نفر، تازه‌کار و ناشی بود و مهارت کافی برای پنهان‌کردن اسرار و شگردها نداشت. ناشیگری او، خشم و خروش طرف حرفه‌ای‌تر را به همراه داشت که ادعا می‌کرد دستش لو رفته و بازارش کساد شده است.

در اینجا نیز جاعلان حرفه‌ای آثار باستانی که پیش از این نمونه‌هایی بسیار حرفه‌ای و شگفت‌انگیز (همچون مومیایی «رودوگونه» دختر خشیارشا) را همراه با کتیبه‌ای از طلای واقعی ساخته بوده‌اند، حق دارند به دعوا با سازندگان چنین تابوت و پادشاه مسخره و ناشیانه‌ای بپردازند که بازارشان را کساد خواهد کرد.

ما امروزه اگر از خیلی جهات عقب‌افتاده باشیم، دستکم از نظر جعل و تاریخ‌سازی یکی از پیشرفته‌ترین‌ها هستیم. اشیای جعلی باستانی که ما می‌سازیم- الحق و الاتصاف- هیچ کمبودی در قیاس با نمونه‌های خارجی ندارند. حیف است که به این سادگی اعتبار و سابقه درخشان صنف محترم جاعلان و تاریخ‌سازان در میان همکاران عزیزشان از بین برود.

در زمینه تاریخ‌سازی و مناسبت‌سازی، نه تنها کمبودی نداریم که پیشتاز جهانیان هستیم. از این جهت می‌توانیم به خود ببالیم. چرا که هیچ ملتی تاکنون نتوانسته است تاریخ پیامبرش را حتی یک روز به عقب ببرد، ما توانسته‌ایم تاریخ زرتشت را نه یک روز، که چند هزار سال به عقب ببریم. هیچ ملتی نتوانسته است کتیبه بزرگترین و مشهورترین پادشاهش را جعل کند، ما توانسته‌ایم منشور کوروش بزرگ را جعل کنیم و آنرا در خیال عوام بر سردر سازمان ملل هم بچسبانیم. هیچ ملتی نتوانسته است تاریخ هیچیک از پادشاهانش را تبدیل به روزی جهانی کند، ما توانسته‌ایم روز جهانی کوروش را به نمایندگی از یونسکو و تمام مردم جهان جعل کنیم و خود را مسخره نهادهای بین‌المللی و تاریخ‌دانان و ایران‌شناسان کنیم؛ چنانکه همین کار را با دانشنامهٔ دانشگاهی زنده و معتبر هم کردیم. هیچ ملتی نتوانسته است اشیای جعلی خود را به موزه‌های معتبر منسوب کند، ما توانسته‌ایم ده‌ها اثر مجعول همچون وصیت‌نامه‌های کوروش و داریوش و نامه‌های یزدگرد و عمر را برای مخاطبان ساده‌دل و ناآگاه خود در قفسه‌های خیالی موزه‌های مشهور جهان قرار دهیم و جوانِ جستجوگر هویت ملی را به نام میهن‌پرستی و به نام حقوق بشر فریب دهیم و گمراه سازیم. از این نمونه‌ها چه فراوان.

اما در این میان یک پرسش بدون پاسخ می‌ماند. جاعلان تاریخ و مناسبت‌های قلابی و نیز سازندگان اشیای باستانی تقلبی- بنا به روحیهٔ حیله‌گرانه و سوداگرایانهٔ خود- می‌توانند به قیمت فریب مردم و به قیمت تباهی فرهنگ دیرین یک کشور بزرگ و کهنسال، برای خود کلاه و قبایی دست و پا کنند؛ اما چرا روحیه شکّ و پرسشگری تا این اندازه در میان ما افول کرده که هر عوام‌فریب شیاد و حتی ناشی و تازه‌کاری می‌تواند به سادگی و با انگشت نهادن بر روی احساسات مذهبی یا ملی مردم، ما را بفریبد؟ تا چه زمان ما باید آسیب‌های ناشی از جهل و روحیه احساساتی و تحریک پذیر خود را تحمل کنیم؟

شاید هم «شکّ نمی‌کنیم تا سنگ نشویم».

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای آشنایی با انواع و ویژگی‌های مومیایی‌ها و اخبار مربوط به آن از جمله بنگرید به:Mummy Tombs


در باره مردان نمکیِ یافت شده در معدن نمک چهرآباد زنجان بنگرید به:

Iranian Salt Mummies


.........................

http://www.ghiasabadi.com

24 December 2008

هدف اصلي از طرح "بومي سازي(!)" تعميق شکاف طبقاتي واعمال فشارهاي امنيتي هر چه بيشتر بر دانشجويان است

طرح "بومي سازي" را بايد در تعارضات طبقاتي ريشه يابي کرد و نه در دلايل اذعان شده توسط خود "مسئولين"

مبناي چنين طرحي نه پناه بردن به آغوش امنيت بلکه گريز
"طراحان" از آزادي است

بااندکي واقع بيني مي توان پي برد که هدف اصلي از اجراي چنين طرحي تنها تعميق شکاف طبقاتي واعمال فشارهاي امنيتي هر چه بيشتر بر دانشجويان است


بومي سازي؛ سياستي امنيتي و طبقاتي

سعیده اسدی پور

يکي از خصايص نظريه دولت هگلي-ليبرالي اين است که دولتها در فراسوي جامعه و انسانها به حل تضادهاي جامعه مدني مشغولند وبه مثابه قدرتي مافوق جامعه و طبقات و نه حاصل و برآيند منازعات طبقاتي واجتماعي به زيست جاوداني خود ادامه ميدهند.

اين خصيصه درحکومت هاي بورژوايي به برتري انديشي دولت ها نسبت به مردم مي انجامد . به روشني پيداست که يکي از علل ريشه‌اي استبداد حکومت ها در داشتن چنين تفکري است .

چنين حکومت هايي خودرا فراسوي طبقات انگاشته وچنين وانمود مي کنند که حافظ وحامي منافع مردم هستند . پنبه اين سياست فريبکارانه توسط مارکس زده شد چرا که مارکس نشان داد که کلمه مردم به عنوان يک کليت يکپارچه،توهمي بيش نيست و جامعه از طبقات مختلفي تشکيل شده است که منافع متفاوت وگاه متضاد و متعارض دارند. اوهمچنين در اين ارتباط اين ايده را مطرح کرد که حکومت ماشيني است براي سرکوب و استثمار طبقات فرودست به وسيله يک طبقه خاص ( در عصر سرمايه‌داري ميشود طبقه بورژوازي)

حال چگونه است که يک حکومت غير سوسياليستي حتي با چشم پوشي از منافع خاص طبقه خود مدعي حمايت از منافع عموم مردم مي شود؟

ملتهاي داراي چنين حکومت هايي بايد هرروز منتظر تصميمات وتغييرات تازه اي باشند که از جانب دولت وبه صورت کاملاً تک جانبه وقيم مآبانه بر زندگيشان اعمال مي شود. يکي از نمونه هاي چنين سياست ها وتصميم گيري ها راامسال در قالب طرح بومي سازي شاهد بوديم که تعداد زيادي از دانش آموزان معترض را به مقابل دربهاي سازمان سنجش کشاند .

توجيه مسوولين ذيربط براي اجراي چنين طرحي کمبود امکانات خوابگاهي و آسايش وامنيت بيشتر براي دانشجويان در صورت تحصيل در محل سکونت خود مي باشد.

بااندکي واقع بيني وشناخت از افاضات اين چنيني مي توان پي برد که هدف اصلي از اجراي چنين طرحي تنها تعميق شکاف طبقاتي واعمال فشارهاي امنيتي هر چه بيشتر بر دانشجويان است .

پس از رخداد وقايعي نظير وقايع تير78 وخرداد 82 و 85 و با روشن تر شدن هر چه بيشتر نقش دانشگاه ها در هويت يابي دانشجويان وآگاهي بخشي طبقاتي و با رشد جنبش هاي اجتماعي و بالاخص جنبش دانشجويي و آنتاگونيستي ترشدن شرايط مبارزه درايران،مسئولين ذي ربط در شوراي عالي انقلاب فرهنگي برآن شدند که با اجراي اين طرح علاوه بر استفاده از نهادها وسيستمهاي حفاظتي وحراستي دانشگاهها، دست به دامن نهاد خانواده به عنوان يک نهاد مرتجع وسلول جامعه طبقاتي نيز بشوند. غافل از آنکه با اجراي چنين طرحي که آشکارا نشان از تبعيض دارد، مفهوم طبقه و منازعه طبقاتي را بيشتر به ميدان درگيري هاي اجتماعي و سياسي مي کشاند و اين مفاهيم را در اذهان غليظ تر کرده وباعث افزودن تضادي به تضاد هاي موجود در جامعه مي شوند و در صورتيکه مجموعه اين تضادها با ابزارهاي موجود در جامعه قابل حل نباشند جنبش هاي اجتماعي رابيش از پيش به سوي راديکاليسم هدايت خواهند کرد .

در يک جامعه طبقاتي دانش به عنوان نمود عقل عملي انسان، در خدمت سود و نه تأمين نيازهاي بشري قرار مي گيرد و از دانش به عنوان يک ابزار سلطه استفاده مي شود براي تسلط بيشتر طبقه حاکمه بر طبقات فرودست.حکومت سرمايه در ايران به مثابه پاسدار وضع موجود و حافظ و کميته اجرايي منافع طبقه صاحب ابزار توليد با اين سياست ميخواهد در کنار کارکرد دانش به عنوان ابزاري براي تأمين سود، در امر توزيع امکانات آموزشي نيز، فضا را بيش از آنچه هست به نفع طبقات دارا پلاريزه نمايد تا فرزندان مرفه کشور علاوه بر برخورداري از ساير مواهب در بهترين دانشگاه ها به تحصيل بپردازند چرا که فقدان آگاهي توده اي در هر صورت به نفع طبقه حاکمه خواهد بود و تبادل دانشجو از روستاها و شهرستانهاي کوچک به تهران و شهرهاي بزرگ تر به انتقال ايده هاي دموکراتيک وايده‌هايي که جنبش هاي اجتماعي نظير جنبش کار گري ، دانشجويي و زنان حامل آنند کمک خواهد کرد.پس بايد به گونه اي با آن مقابله شود، حال با فرض فرد انسان همچون عضوي از جامعه مفروض وطبقه اي معين که درهمان حال که اسير جامعه است در رشد وتحولش از سوي آن حمايت مي شود طبيعي خواهد بود اگر دانش آموزي در کردستان ويا سيستان وبلوچستان از سوي مسوولين نشسته در برج سازمان سنجش واقع در شهرک غرب حمايت نشود و استانهاي پيراموني چون کردستان و سيستان و خوزستان که تحت ستم مرکزند بيشتر در محاق فرو روند.

بنابراين طرح بومي سازي را بايد در تعارضات طبقاتي ريشه يابي کرد و نه در دلايل اذعان شده توسط خود مسئولين. چراکه آنان اساسا هرنداي اعتقاد به استعدادهاي انسان واميد به توانمندي اش براي تبديل شدن به آنچه بالقوه مي تواند باشد را انکار مي کنند و نمي خواهند بدانند که فرد به اعتبار آنچه انجام مي دهد وآنچه انتخاب مي کند هست وبارويگرداني وناديده انگاري مفهوم انسانيت به بهانه امنيت مانع از انتخاب آزادانه افراد مي شوند . در حالي که مبناي چنين طرحي نه پناه بردن به آغوش امنيت بلکه گريز از آزادي است

میدان زنان