23 February 2007

اگر فردا شنبه 5 اسفند ماه ساعت 9 صبح پدر احمد باطبی تنها جلوی زندان اوین باشد
مقصر آزادی خواهان نیستند که او را تنها گذاشتند ،
مقصر خبر رسانی هائی هستند
که وجدانشان به خواب غرور و خود خواهی فرو رفته است
چرا ؟ چون وظیفه آنها بود و هست که آگاهی دهند .




ایران ب ب ب : هدف سایت ها و وبلاگ هائی که اسم خبر رسانی بر روی خود گذاشتند و از آشفته بازار رژیم جمهوری اسلامی تغذیه خبری میشوند چیست ؟ آیا خبر فراخوان یک پدر دردمند برای نجات پسرش از چنگال دژخیمی چون رژیم جمهوری اسلامی خبر نیست ! ؟ با کمال تاسف باید به آگاهی هم میهنان برسانم که پیام پدر باطبی و درخواست کمک از مردم برای پشتیبانی و نجات جان فرزندش که فقط به خاطر نشان دادن یک پیراهن خونین سالهاست که مورد شکنجه قرار دارد و حال در خطر سکته قرار گرفته و حتی وصیت نامه خود را نوشته را برای تمامی سایت ها چه پر بیننده و چه کم بیننده ارسال کرده و درخواست نمودیم که فراخوان این پدر دردمند و رنج دیده را انتشار دهند.
اما گوئی برای این خبر رسانی ها رقابت مهم تر از رساندن فریاد یک پدر پسر در بند است !
اگر فردا شنبه 5 اسفند ماه ساعت 9 صبح پدر احمد باطبی تنها جلوی زندان اوین باشد مقصر آزادی خواهان نیستند که او را تنها گذاشتند ، مقصر خبر رسانی هائی هستند که وجدانشان به خواب غرور و خود خواهی فرو رفته است چرا ؟ چون وظیفه آنها بود و هست که آگاهی دهند .
در پایان از صمیم قلب از سایت خبری کوروش جناب آقای هراتی نژاد و سایت اطلاعات نت و وبلاگ خبری آسمان نیوز کمال تشکر را داریم که با وجدانی پاک وظیفه خود دانستند که صدای پدر باطبی و فریاد التماس او از مجامع بین المللی و مردم آزادی خواه را در سایت خود قرار دهند.
به امید اینکه فردا شنبه ساعت 9 صبح مقابل زندان اوین پدر احمد باطبی تنها نباشد .


مدیریت سایت ایران ب ب ب http://www.iranbbb.org

19 February 2007

کانون وبلاگ نویسان ایران ادامه بازداشت احمد باطبی را محکوم میکند

کانون وبلاگ نویسان ایران ادامه بازداشت احمد باطبی را محکوم میکند
و خواستار رسیدگی فوری به وضعیت زندانیان سیاسی در ایران است



طبق اخبار منتشر شده در رسانه های گروهی احمد باطبی نویسنده وبلاگ احمد باطبی به دلیل رفتار نامناسب مقامات در زندان اوین دچار تشنج و حمله مغزی شده و به مدت سه ساعت در حالت کما به سر برده است و هم اکنون در بهداری زندان اوین به سر میبرد. برخی منابع از انتقال او به بیمارستان شهدا تجریش خبر داده اند..

. سال گذشته دو زندانی سیاسی اکبر محمدی و ولی الله فیض مهدوی در اثر اعتصاب غذا و عدم رسیدگی مقامات زندان جان باختند. کانون وبلاگ نویسان ایران (پن لاگ ) توجه همه سازمان های بین المللی و فعالان حقوق بشر را به وضعیت وخیم زندانیان سیاسی در ایران جلب میکند و خواستار اقدام فوری برای آزادی احمد باطبی و انجام معالجات لازم تحت نظر خانواده او می باشد.
کانون وبلاگ نویسان ایران ( پن لاگ ) از همه اعضای خود و دیگر وبلاگ نویسان دعوت میکند به هر طریق ممکن اعتراض خود را به ادامه بازداشت احمد باطبی بیان کنند..

کانون وبلاگ نویسان ایران توجه شورای حقوق بشر سازمان ملل و اتحادیه اروپا را نسبت به نقض سیستماتیک و وحشیانه حقوق بشر و وضعیت وخیم زندانیان سیاسی در ایران جلب میکند و از آنها می خواهد که ادامه عضویت ایران در سازمان ملل را مشروط به رعایت حقوق اولیه انسانی مندرج در اعلامیه حقوق بشر نمایند.

کانون وبلاگ نویسان ایران
پن لاگ

30 January 2007

مجید خوشدل ./. رضا منصوران»

کتاب و کتابخوانی، حدیث قرار و بی‌قراری ما و گذشته‌گان دور و نزدیک‌ مان بوده است.

این عنصر جادویی که در ستایش‌اش شعرها سروده شده و حتا آن را به «انیس کنج تنهایی» مثال زده‌اند، در طول تاریخ پرفراز و نشیب‌مان در انزوا و تنهایی، در رف و اشکاف و پیشخوان‌هایمان چنان خاک خورده که دیربازی‌ست خاک بر سر شده است. هنور که هنوز است وقتی آن را به دست می‌گیریم، هزار و یک مرض عارض می‌شود، پلک‌ها سنگین شده و خمیازه و خستگی پدیدار می‌شود

امّا حدیث بی‌قراری، سرگذشت طفل خردسالی‌ست که عمری صد ساله دارد؛ موجود نحیفی که خیره ‌سرانه همه‌گاه بانگ برآورده که همه چیز را می‌داند و برای هر چیز پاسخی درخور دارد.

آخر در کجای این کره‌ی ارض دیده یا شنیده‌ایم که مردم سرزمینی جملگی طرح و برنامه‌ای برای آینده‌ی کشور به تاراج رفته‌شان داشته باشند، امّا دریغ از امروزشان، که حتا آجری شکسته بر روی آجر دیگر سوار و استوار نشده باشد.


غریبه‌ای به نام کتاب

گفتگو با «رضا منصوران»

مجید خوشدل



یکی از شاخص‌های رشد فکری، فرهنگی در جوامع پیشرفته، مطالعه و میزان مصرف کتاب است.

در ایران استبدادزده و استبدادگریز (درون و برون مرز) تیراژ کتابهای منتشر شده در مقایسه با جمعیت ده‌ها میلیونی آن قطعاً می‌تواند بن‌مایه‌ی اغلب ناهنجاریهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی جامعه را توضیح دهد.

نیاز به دانستن، اعتراف به بیگانگی و غربیگی با دنیای معاصر و دستاوردهایش، هنوز در این دو جامعه کفر ابلیس را می‌ماند.

پرسیدنی‌ست افرادی که از حرفه‌ی نشر و از راه و فروش کتاب در جامعه‌ی ایرانی (خارج کشور) امرار معاش می‌کنند، چه موجوداتی هستند (البته نه آنهایی که از قبله‌ی مسلمین رایانه‌ی کتاب و کاغذ و محصولات «مهرام» و «یک و یک» و... دریافت می‌کنند) آیا آنها می‌توانند از فروش این کالای لوکس زندگی ساده و شرافتمندانه‌ای داشته باشند؟ اصولاً آیا این جماعت از عقل سلیمی برخوردار هستند؟

با «رضا منصوران» مسئول انتشاراتی «آلفابتِ ماکزیما» و «مرکز فرهنگی شاملو» به گفتگوی تلفنی می‌نشینم.


* * *


* با سلام به رضا منصوران عزیز، مسئول انتشاراتی «آلفابت ماکزیما». فکر می‌کنم با یک معرفی کوتاه از خودت بتوانیم گفتگویمان را شروع کنیم.

ـ من هم به شما سلام می‌کنم و سپاسگزارم که زحمت این گفتگو را کشیدید (با خنده) و خوشحالم که به سراغ یک انتشاراتی کوچک و دور افتاده آمدید! در رابطه با سؤال‌تان؛ حدود هشت ـ نه سال قبل کتابفروشی کوچکی در شهر استکهلم (سوئد) دایر کردیم و بعد آرام ـ آرام فکر کردیم که بخش «نشر» را به آن اضافه کنیم. این را هم به شما بگویم که شنیدن صدای دستگاه چاپ آرزو و رؤیای من از بچگی بود و...

* یعنی موضوع نشر و انتشارات مسئله شخصی‌تان بوده؟

ـ یک مقدار مسئله شخصی‌ام بود و یک مقدار (مکث)...

* ارتباط با گذشته؟

ـ ارتباط با گذشته بود. چون نمی‌خواستم کلمه‌ی نوستالژی را به کار ببرم، برای بار منفی‌ای که برای من دارد. به هر حال با یک دستگاه چاپ کوچک شروع کردیم تا اینکه از حدود سه سال قبل در این کار [نشر] فعال‌تر شدیم.

* راجع‌به موضوع‌های نشر و انتشارات، کتاب و کتابداری و کتابفروشی، کمی پائین‌تر به آنها خواهیم پرداخت. فعلاً بگذار با خود شما بیشتر آشنا شویم. برای این‌که خواننده‌ی این گفتگو بتواند با شما ارتباط برقرار کند، خودت را به آنها معرفی کن.

ـ دقیق‌ خدمت‌تان بگویم، سال 63 [شمسی] به ناچار از ایران خارج شدم و بعد از چهار ـ پنج سال که در خارج از ایران بودم به اروپا آمدم. حدود بیست سال است که در کشور سوئد زندگی می‌کنم.

ـ آیا مایل هستی به هویت سیاسی خودت در گذشته و حال هم اشاره‌ای داشته باشی؟ آن چهار ـ پنج سالی که اشاره کردی، تجربه‌ها و در بدری‌هایش، طرح این پرسش را ضروری می‌کند.

ـ من با فدائیان (اقلیت) همکاری می‌کردم تا حدود سال نود [میلادی] بعد از انشعاب‌هایی که رخ داد، به نام «کمیته‌ی خارج» و بخش‌های دیگر، من از همه‌ی جناح‌های اقلیت جدا شدم و...

* بنابراین آخرین همکاری شما با «کمیته‌ی خارج کشور» که همان «سازمان چریک‌های فدایی خلق» است، بوده؟

ـ بله، در واقع با بخشی که به کمیته‌ی خارج معروف است و خودش را سازمان چریکها معرفی می‌کرد، همکاری را قطع کردم و از آن به بعد هم عمدتاً فعالیتی با «تشکیلاتهای سنتی» نداشته‌ام.

* در این رابطه یکی ـ دو پرسش‌ام را به قسمت دوم گفتگویمان موکول می‌کنم. بپردازیم به حرفه‌ی شما، یعنی حرفه‌ی نشر و دنیای کتاب در جامعه‌ی ایرانی خارج کشور. اگر اشتباه نکنم گفتی که حدود نه سال است که در این حرفه مشغولید و حدوداً سه ـ چهار سال است که آن را به طور جدی دنبال می‌کنید.

ـ بله، دقیق‌تر هشت سال باید باشد.

* هنوز دلم می‌خواهد به موضوع‌های جنبی‌تر که عینی‌تر هستند بپردازم و پرسش‌هایی در این زمینه مطرح کنم: اوّل از همه از کتابفروشی‌تان برایم بگویید.

ـ در شهر استکهلم (سوئد) منطقه‌ای هست که حدود نود و هشت درصد خارجی‌نشین دارد به اسم «رینکی بی». اصولاً هم در کشور سوئد حدود صد وده ملیت زندگی می‌کنند که در این منطقه اغلب آنها حضور دارند. دو ـ سه درصد باقیمانده که سوئدی هستند، یا از اقشار کم درآمد جامعه‌اند و یا کسانی هستند که به خارجی‌ها علاقه‌ دارند. (با خنده) این محله نیمچه خودمختار است! به هر حال اولین کتابفروشی ما در این منطقه بود...

* تا آنجا که می‌دانم از آن منطقه کوچ کردید و به جای جدیدی نقل مکان کردید و کتابفروشی شاملو را دایر کردید.

ـ «خانه‌ی فرهنگ شاملو» که در واقع جزیی از این مرکز فرهنگی است.

* در رابطه با انتخاب نام «آلفابت ماکزیما» هم توضیح کوتاهی از شما می‌شنوم.

ـ «آلفابت» که تداعی همان «الفبا» است، و «ماکزیما» به این معنی که چیزهای بیشتری از الفبا در این‌جا پیدا می‌شود (خنده‌ی ممتد)...

* (خنده‌ی ممتد) بسیار خوب بپردازیم به همان چیزهای بیشتر! در این مدت حدوداً چند عنوان کتاب منتشر کردی؟ (البته نمی‌خواهم با جزئیات به آن اشاره کنی).

ـ به‌طور تقریبی بیش از شصت عنوان مختلف کتاب منتشر کردیم.

* ممنون می‌شوم تعدادی از آنها را نام ببری.

ـ حتماً! بخش کوچکی از آنها روبرویم است [در این گفتگوی تلفنی رضا منصوران از مرکز فرهنگی‌اش به پرسش‌هایم پاسخ می‌داده است] که به صورت نمایشگاه در قفسه چیده شده و من بدون الویت تعدای از آنها را به شما معرفی می‌کنم: کتابی چاپ کردیم به نام «خاطرات و دردها» در دو جلد، که کتابی‌ست از خاطرات یکی از سران «حزب دموکرات» در کردستان به نام «صنار ماملی». این کتاب هفت جلد بوده که ما تاکنون دو جلد آن را منتشر کرده‌ایم...

* اگر اشتباه نکنم ایشان هنوز زنده است.

ـ بله، ایشان هنوز زنده است و دوران کهولت را می‌گذراند. کتاب دیگر از دوستمان ایرج مصداقی در چهار جلد است: «نه زیستن نه مرگ» که با وجود تیراژ هزار خیلی زود نایاب شد و در چند هفته‌ی گذشته باز چاپ شده، البته با حدود دویست صفحه اضافه و با چاپ نقشه‌های زندان...

* باز اگر اشتباه نکنم تعدادی کتاب درباره حرکت‌ها و جنبش‌های کارگری منتشر کردید؟

ـ بله، مثلاً کتابی چاپ کردیم به نام «اتحادیه‌های صنفی، نهادهایی برای گذشته» که نقدی‌ست به «ترید یونیون»ها یا اتحادیه‌های صنفی در دویست سال گذشته...

* این کتاب نوشته چه کسی‌ست؟

ـ کار خوم هست...

* نوشته خودتان است؟

ـ بله، نوشته‌ی خودم است. عرض کنم، کتابهای دیگر، کتاب شعر «محمود درویش» است که ترجمه‌ی آقای تراب حق‌شناس است که برای اولین بار منتشر شده...

* اسم کتاب؟

ـ اسم کتاب «در محاصره» است، که از زبان عربی ترجمه شده و موضوع آن شعرهایی‌ست از مشاهدات محمود درویش، زمانی که عربها در محاصره‌ی اسرائیلی‌ها بودند. کتاب دیگری که منتشر کردیم «ذهنیت سوئدی» نام دارد، که نویسنده‌ی آن پرفسوری از دانشگاه سوئد است. این کتاب یکی از کتابهای مرجع جامعه‌شناسی در سطح اروپا است. کتاب «کمون پاریس» را منتشر کردیم، که مجموعه‌ای‌ست که گروهی از پژوهشگران روسی آن را نوشته‌اند. بعد «مانیسفت» را که تصحیح و بازنگری شده در ترجمه‌ی آن است منتشر کردیم. «کار دستمزدی سرمایه» مارکس هست که بعد از بازنگری در ترجمه‌اش آن را چاپ کردیم. بعد، چندین کتاب شعر منتشر کردیم... کتاب «سیروس شاملو» را که نگرشی بر شعر شاملوست منتشر کردیم به نام «حرفی بر حدیث بی‌قراری» و «دشنه در دیس». کتاب دیگری که منتشر کردیم کتابی‌ست به نام «بروز تراژیک در پارادوکس‌های تاریخی» نوشته‌ی «فریدون شایان»، که کتابی تاریخی از دوران باستان تاکنون است.

* فکر می‌کنم به اندازه‌ی کافی روی عنوان کتابها صحبت کردیم. بگذار بپرسم تیراژ کتابهایی که منتشر کرده‌اید، چه تعداد بوده؟ به‌طور متوسط بگویید.

ـ به‌طور متوسط پانصد جلد بوده.

* چند میلیون ایرانی در خارج کشور زندگی می‌کنند که اکثر آنها ارتباط‌ های زبانی ـ فرهنگی خودشان را حفظ کرده‌اند. امّا شما از تیراژ پانصد صحبت می‌کنی. با صراحت بگویید که مشکل را در کجا می‌بینید؟

ـ به نظر من چند دلیل است که مهمترین آن (حال نمی‌دانم کلمه فقر فرهنگی، کلمه‌ی مناسبی باشد.) نبود نگاه اندیشه‌ی انتقادی است. این تعریف بهتری است. از طرف دیگر تیراژ کتاب در خارج کشور هم ناهمخوانی با داخل کشور ندارد. داخل کشور هم معمولاً تیراژ کتاب دو تا سه هزار نسخه است، آن هم با جامعه‌ای نزدیک به هفتاد میلیون. تازه از این دو ـ سه هزار تیراژ، وزارت سانسور یا ارشاد اسلامی، عموماً چند صد جلد کتاب را پیش خرید می‌کرده تا به کتابخانه‌ها پخش کند، چهار صد ـ پانصد نسخه را به خارج کشور می‌فرستاده و کمتر از دو هزار نسخه به انتظار خریدار داخلی می‌مانده، یعنی در همان جامعه‌ی هفتاد میلیونی...

* لطفاً تمرکزتان را به جامعه‌ی ایرانی خارج کشور معطوف کن.

ـ در خارج کشور، به هر حال مسئله کتاب برمی‌گردد به «سنت» ما، به تاریخ ما. البته گرفتاری‌های روزمره و مسئله اینترنت هم شاید در این مورد دخالت داشته باشد. البته بوده کتابهایی که چند بار تجدید چاپ شده...

* فکر نمی‌کنی اگر معدود استثناها را کنار بگذاریم، به زبان ساده می‌شود گفت که اغلب ایرانی‌ها کتاب نمی‌خوانند؟

ـ (با خنده) من فکر می‌کنم مهمترین موضوع همین است، دقیقاً! راستش اغلب علاقه‌ی چندانی به کتاب ندارند و این موضوع هنوز در جامعه‌ی ما جا نیفتاده...

* فرهنگ‌اش جا نیفتاده.

ـ بله!

* باز کردن یک پرانتز، گفتگویمان را از حالت خشک بیرون می‌آورد: با اظهار نظرهایی که تا حالا کرده‌ای، اگر کسی از شما بپرسد که چرا از میان این همه پیغمبر جرجیس را انتخاب کرده‌ای، چرا از بین این همه کسب و کار کم دردسر به کار کتاب و کتاب‌داری و کتابفروشی روی آورده‌ای، به او چه می‌گویی؟!

ـ (با خنده) شاید یک ذهنیت ناخودآگاه در گرایش به این سمت نقش داشته، امّا حتماً عامل‌های ارادی هم در این باره دخالت داشته. به هر حال فکر می‌کردم جای یک کتابفروشی آلترناتیو در این شهر خالی هست...

* آلترناتیو؟

ـ یعنی کتابفروشی‌ای مستقل که کتابهای متفاوتی داشته باشد.

* امّا سکه‌ی نشر و انتشارات در خارج کشور روی دیگری هم دارد. اغلب نویسندگان و شاعران دل خونی از ناشران دارند. مثلاً بارها از دهان آنها شنیده‌ام: ناشران شرایطی را برای انتشار کتاب‌شان پیشنهاد کرده‌اند که آنها باید پولی هم از جیب‌شان پرداخت کنند. خب رضاجان، توپ توی زمین شماست (با خنده)!

ـ این مسئله دقیقاً درست است. اتفاقاً یکی از دلایلی که باعث شد به این کار نشر کوچک روی بیاورم، کتابهای خودم بود. یعنی وقتی آنها را به انتشاراتی‌های مختلف برای چاپ شدن عرضه می‌کردم، هیچکدام به دلایل مختلف، از جمله مسئله توزیع، کمبود خریدار و یا نویسنده‌ی کتاب که چندان شناخته شده نبود، شرایط سهلی نمی‌گذاشتند، چون نگران بودند که سرمایه‌ی آنها برنگردد...

* دقیقاً از چه شرایطی صحبت می‌کنی؟

ـ مثلاً هزینه چاپ کتاب را از نویسنده می‌گرفتند و این در حالی است که اکثر نویسنده‌های ما نمی‌توانند این پول را پرداخت کنند. عموماً خودت می‌دانی که نویسنده و شاعر، و یا کسی که می‌خواهد خاطراتش را بنویسد درآمد چندانی ندارد تا بخواهد چنین پولی را برای چاپ کتابی هزینه کند که ممکن است پنجاه جلد آن را هم نتواند بفروشد. تازه...

* حال که در این نقطه هستیم، ما را با «ناشران» ایرانی خارج کشور به طور کلی آشنا کن.

ـ در خارج کشور تا جایی که من می‌دانم، متأسفانه چندتایی از ناشران ایرانی آنقدرها دیگر فعال نیستند. اغلب آنها یا به کارهای دیگری روی آورده‌اند و یا خواربار و نخود و لوبیا و این‌جور چیزها را به کارشان اضافه‌ کرده‌اند. یعنی کتابها را باید از لای برنج «باسماتی» پیداشان کرد. تا جایی که می‌دانم در آلمان و سوئد وضعیت به این شکل است.

* بگذار به عنوان یک جمع‌بندی مشکل نشر را در جامعه‌ی ایرانی خارج کشور از زبان شما بشنوم.

ـ به نظر من مشکل نشر، با مشکل توزیع، مشکل نویسنده و مشکل خواننده گره خورده و...

* رضا جان فعلاً به مشکل نشر توجه داشته باش تا بعد شاید به مسایل دیگر بپردازیم.

ـ مشکل اصلی نشر به نظر مشکل خواننده‌ی کتاب است. از این روی هیچ ناشری سرمایه‌اش را به تنهایی به خطر نمی‌اندازد. به زبان ساده‌تر، ناشر برای ادامه زندگی باید مسئله را حتماً با نویسنده حل کند. البته همان‌طور که گفتم مسایل دیگری در این کار دخالت دارند.

* به معضل توزیع و پخش کتاب درخارج کشور اشاره کردی. امّا این آش شورتر از این حرفهاست. تا جایی که برخی از کسانی که کار توزیع کتاب را به عهده دارند، رقمی بین پنجاه تا هفتاد درصد قیمت کتاب را مطالبه می‌کنند. (به نظر من دزدی اموال مردم در روز روشن به این سرقت شرافت دارد). به نظرت بعد از ربع قرن زندگی در کشورهای غربی ما هنوز نمی‌بایستی مکانیسمی برای پخش کتاب داشته باشیم؟

ـ متأسفانه درست می‌گویی. انگار همه‌ی کارهای ما باید با هم همخوانی داشته باشد؛ یعنی وضعیت فرهنگی، سیاسی و اجتماعی ایرانیان در خارج و در داخل کشور جدا از این موضوع نیست. هنوز ما سیستم‌های نهادینه‌ای که ارگانیک باشد و سازماندهی شده، کار روشمندی را دنبال کند، نداریم. در جامعه‌ای که تقسیم کار وجود نداشته باشد، اوضاع از این هم بدتر خواهد شد...

* این قسمت را لطفاً توضیح بده.

ـ مثلاً نویسنده ناشر می‌شود، خود او مسئولیت پخش کتاب‌اش را به عهده می‌گیرد، بعد خود او نقّاد می‌شود، کتاب خودش را نقد می‌کند! حتا خود او رقیب خودش می‌شود. مثلاً ما ناشری داریم که کتابهایی را از ایران وارد می‌کند در رقابت با کتابهای خارج کشور. یا اینکه در جوف انتشاراتی خودش در خارج کشور، انتشاراتی در داخل دایر می‌کند و همکاری‌هایی با بعضی از نهادها می‌کند. همه‌ی این موضوع‌ها وضعیت ناهنجاری ‌در عرصه‌ی نشر و انتشارات در خارج کشور ایجاد کرده است.

* اگر خوشبین باشیم، آیا راه برون رفتی از وضعیت اسفبار «پخش» هست؟

ـ راستش چند باری تلاش‌هایی شد، با ناشرانی که دیگر کارشان را رها کرده و به کار دیگری روی آورده‌اند. با آنها صحبت‌هایی شد تا شاید بتوانیم یک مرکز توزیع به وجود بیاوریم (مکث)... متأسفانه نشد دیگر.

* مثل خیلی از کارهای دیگرمان (با خنده)

ـ (با خنده) دقیقاً!

* می‌خواهم آرام ـ آرام پوشه‌ی دوم گفتگویمان را باز کنم. در ابتدا اشاره کردی که با سازمان فدائیان اقلیت همکاری می‌کردی. تا جایی که من می‌دانم از کادرهای این سازمان بودی. سؤالی که برای خیلی از فعالین سیاسی نسل ما مطرح شده این است که این همه تشتت و پراکندگی، این همه چند دسته‌گی و چند پارگی را در سازمان فدائیان چگونه می‌شود توضیح داد؟

ـ راستش را به شما بگویم، از خیلی وقتها قبل، حتا پیش از این‌که به اروپا بیایم، خیال داشتم تاریخچه‌ای از جنبش فدایی بنویسم. بعد فکر کردم مروری به تاریخ جنبش چپ در ایران، که به دوران قبل از دوران مشروطه برمی‌گردد، داشته باشم. حتا بیشتر از هزار صفحه هم در این باره نوشته و آماده کردم. وقتی رسیدم به انشعابها، خصوصاً در سازمان فدایی، این سؤال مطرح شد که این سازمان پاسخ به چه موضوع‌ها و نیازهایی در جامعه ما بود؟ آیا پاسخ به نیازهای درونی جامعه‌ی ایران بود و یا تحت شرایط (مکث)...

* شرایط و جنبش‌های جهانی؟

ـ جنبش‌های جهانی در امریکا لاتین، چین و یا تأثیرات دیگری که چپ نو در اروپا در دهه‌ی شصت به بعد داشت، بوده؟ و اصولاً چرا این سازمان به این روز و روزگار دچار شد. یعنی انشعاب‌های مختلف، پراکنده شدن و اتمیزه شدن، که خودت در جریان هستی. به هر حال من فکر می‌کنم که جنبش فدایی جدا از بخش‌های دیگر جامعه‌ی ما نبوده و نیست. البته نباید فراموش کنیم که چپ جهانی هم اساساً در تشتت و پراکندگی هست...

* به نظرت از مفهوم بحران ساختاری یا بحران نظری می‌توانیم استفاده کنیم؟

ـ موافقم. من فکر می‌کنم یک بحران نظری هست تا یک بحران (مکث)...

* تشکیلاتی؟

ـ تشکیلاتی و سیاسی، و یا بحث‌هایی که می‌شود: پوزیتیویسم یا امثال اینها.

* رضا جان فکر نمی‌کنی این بحران به خیلی قبل‌ترها برمی‌گردد؛ مثلاً به سال‌های 1917 به بعد؟

- اتفاقاً اگر بحث جدی داریم باید از دوران به قدرت رسیدن بلشویسم و تشکیل «کمیترن» شروع کنیم. و این‌که اصولاً چپ ایران زاده‌ی نگرش «م ـ ل» بوده [مارکسیسم ـ لنییسم] که این ترم ساخته و پرداخته استالین و یا تفکر انستیتوی مارکسیست ـ لنینیستی روسیه بود. البته انتقال دهنده‌ی این تفکر هم جریان پوپولیستی حزب توده در ایران بود. بنابراین چپ ایران هم دچار همان وضعیتی شد که چپ‌های دیگر در جهان شدند...

* لطفاً به سؤالی که طرح کردم هم تمرکز داشته باش، یعنی به انشعاب‌های پیاپی در سازمان فدایی.

ـ در ایران، حرکت فدایی که در نظر داشت حرکت مستقلی را به وجود بیاورد، دیدیم که دچار همان کارشکنی‌ها و دخالت‌ها و مخالفت‌های حزب توده شد، تا زمانی که همین جریان پوپولیسم آن را از پای درآورد و...

* اتفاقاً سؤال این است: چرا؟

ـ از آنجا که اساساً چپ ایران صاحب یک دستگاه نظری نبود، یا باید به قطب‌ها و انشعابات جهانی نظیر مائوئیسم و امثالهم روی می‌آورد، یا به امام‌زاده‌ای در آلبانی دخیل می‌بست و یا در جای دیگری گم شده‌اش را پیدا می‌کرد. امّا حزب توده خیالش راحت بود، چون بحران تئوریک نداشت و نظراتی را قبول داشت.

* به هر حال پس از فروپاشی «سوسیالیسم دولتی» و یا هر اسمی که روی آن بگذاریم، این جریان هم سازمان فکری، نظری‌اش فرو ریخت و بحران به بخش‌های دیگر چپ هم سرایت کرد. امّا راستش را بخواهی من معضل انشعابها را در سازمان فدایی به‌طور اخص و در جریان‌ها و سازمانهای دیگر به طور اعم، صرفاً در عرصه‌های نظری نمی‌بینم و مشکل را در جای دیگری جستجو می‌کنم. آیا فکر نمی‌کنی فاکتورهای فرهنگی‌ای نظیر نبود فرهنگ همکاری جمعی، نبود فرهنگ تولورانس، بیگانگی با مطالعه، جستجو، فرهنگ شک و تردید و مفاهیمی از این دست در شقه شدن‌های پیاپی اپوزسیون دست بالا داشته؟

ـ دقیقاً! من فکر می‌کنم شما حرفهای مرا تکمیل کردی. مسلماً وقتی اتفاقی می‌افتد، مهمترین عامل، عامل‌های درونی و مادی آن پدیده است؛ در رشد آن پدیده و یا در فروپاشی‌اش، که البته فاکتورهای جانبی هم گاهی می‌توانند کند کننده یا تند کننده باشند.

* با این‌که ممکن است از مسیر گفتگویمان دور شویم، امّا دوست دارم به صورت فشرده نظرت را راجع به فاکتور یا عنصر «ایدئولوژی» به عنوان یک رویکرد اعتقادی، سیاسی در دوران انقلاب جویا شوم.

ـ ما سالها می‌گفتیم ایدئولوژی طبقه‌ی کارگر. (هر چند من سالهاست به این قضیه اعتقادی ندارم). ایدئولوژی، یعنی اعتقاد. یعنی باورمندی‌ای که شکل مذهبی دارد. در صورتی‌که جای دید فلسفی به مسایل طبقاتی و دانش مبارزه‌ی طبقاتی در آن دوره خالی بود.

همان‌طور که مارکس هم می‌گوید: ایدئولوژی، آگاهی کاذب است. حالا ممکن است او در جایی به ایدئولوژی اشاره کرده باشد، امّا بعداً آن را تصحیح می‌کند. به هر صورت در آن دوره ما با مفهوم دانش مبارزه‌ی طبقاتی آشنا نبودیم، نقد نمی‌کردیم، اندیشه‌ی انتقادی نبود. باوری بود که معمولاً از «بالا» آمده بود، بخشنامه بود، بوروکراسی حاکم بود. مثلاً حکمی می‌آمد که مثلاً فلان بخش یا فلان شخص اخراج است...

* و هنوز بعد از سالها این رویکرد ارزشی در بخش‌هایی از جامعه‌ی سیاسی ما در خارج کشور وجود دارد.

ـ درست می‌گویی، چرا که هنوز به آن برخورد نقادانه نشده است. مثال تاریخی بزنم؛ در روسیه تا می‌خواهند با هگل آشنا شوند، با فلسفه آشنا شوند، انقلاب بلشویکی رخ می‌دهد. این کار سترگ تاریخی [انقلاب اکتبر] رقابت می‌کند، چیره می‌شود به فلسفی اندیشیدن. به زبان ساده اجازه نمی‌دهد کادرها و جامعه با نگرش اندیشه‌ی انتقادی آشنا شوند. در ایران که هیچکدام از آن مراحل طی نمی‌شود؛ کادرهای فدایی یا دستگیر و کشته شده‌اند و یا در سال 57، اصلاً فرصتی نیست تا به مسایل تئوریک، فلسفه و پرورش کادر پرداخته شود. بعد هم که دستگیری‌ها و قتل عام و فرارها از ایران شروع شد تا به امروز.

* بگذریم! بیا در این آخر، گفتگوی خودمانی‌تری داشته باشیم، با این اصل که از موضوع کتاب هم دور نشویم. چند باری که در طول این سالها به کتابفروشی شما در سوئد آمده‌ام و اتفاقاً چند ساعتی هم بین کتابها پرسه زدم، حداکثر یکی ـ دو مشتری رجوع کردند که آنها هم سوئدی بودند. سؤال من ساده است: دخل و خرج مغازه چگونه جور می‌شود و اصلاً می‌خواهم بدانم زندگی شما به چه نحو تأمین می‌شود؟ (با خنده) البته راجع‌به این موضوع با افراد مستقل مشورت کرده‌ام!

ـ (خنده‌ی ممتد) شما دست گذاشتی روی مسئله اصلی. (مکث)... بگذار خودمانی‌تر باشیم (با شما که خودمانی هستیم، با خوانندگان هم می‌خواهم خودمانی‌تر باشیم) اول بگویم که از نظر مالی اینجا را واقعاً به سختی اداره می‌کنم. ما دخل و خرج اینجا را تا هشت ـ نه سال کشانده‌ایم. امّا در کنار این کتابفروشی، ما «مرکز فرهنگی شاملو» را اداره می‌کنیم و فکر کردیم که اگر کسی چای یا قهوه‌ای می‌خورد، شاید کمکی کند تا بخشی از هزینه اینجا در بیاید. که متأسفانه این کار هم با موفقیت روبرو نشد.

برای اولین بار به شما بگویم که دوستانی هستند که کمک می‌کنند، دوستانی که ماهانه نصف کرایه‌ی اینجا را می‌دهند. البته بخشی هم از یک کمک فرهنگی به نام “ABF” به خاطر جلسات فرهنگی و نمایش فیلم توسط ما هست...

* این چه مبلغی است؟

ـ حدود هزار و پانصد کرون. به هر حال با فشار و تنگدستی، حالا اگر تنگدستی نگویم، با مشکلات...

* امروز را به فردا می‌کنی؟

ـ بله! البته وام‌هایی که از بانک گرفته‌ایم و بهره ‌روی بهره می‌رود، موضوع جداگانه‌ای است. خلاصه تا حالا توانسته‌ایم به شکلی اینجا را اداره کنیم.

* از طریق منابع‌ام پی‌بردم که در گذشته‌های دور در حرفه‌ی نان و آبداری تحصیل کرده‌ای! حالا که در قسمت صحبت‌های خودمانی هستیم آیا واقعاً پشیمان نیستی که چرا تحصیل را در آن رشته ادامه ندادی؟

ـ (با خنده) نان و آبدار که نمی‌دانم، ولی حداقل آن رشته تیتردار بود. به اصطلاح عنوانمند بود! به هر حال رشته‌ی تحصیلی من اپیدمیولوژی یا واگیرشناسی بود. البته در سوئد هم چیزهایی در این باره تا حدود دکترا خواندم و به قبلی‌ها اضافه کردم؛ مثلاً بیولوژی و ایمنی‌شناسی سلولی و از این چیزها...

* در ایران در کجا درس می‌خواندی؟

ـ در دانشگاه پهلوی شیراز.

* لطفاً ادامه بده.

ـ به هر حال، با گذشت سالها و ایام هنوز هم علاقه دارم که آنها را به روز کنم. هم علاقه‌ی شخصی‌ام هست و هم نیاز جامعه، به خصوص که ما چند نفری بیشتر نبودیم که این رشته را در دانشگاه شیراز خواندیم...

* اگر به گذشته برگردیم؟!

ـ خالصانه بگویم اگر به گذشته برگردم، به هشت ـ ده سال قبل، حتماً تجدید نظر می‌کردم. البته هنوز هم اگر فرصتی پیش بیاید این کار را خواهم کرد.

* در رابطه با «رضا منصوران» کتابفروشی‌اش، انتشاراتی‌اش، مرکز فرهنگی‌اش، و مهم‌تر از همه زندگی شخصی‌اش، چه چیز دیگر مانده که بخواهی به آن اشاره کنی؟

ـ فکر می‌کنم شما به اغلب موضوع‌های مهم پرداختی. فقط دوست دارم به یک نکته اشاره کنم و آن این که خوانندگان کُرد، از بخش‌های مختلف کردستان ترکیه تا عراق و ایران، بیش از خوانندگان فارسی‌خوان علاقه به کتاب دارند و در این زمینه بسیار فعال‌اند. ناگفته نگذارم کتابفروشی و مرکز فرهنگی ما حدود بیست زبان مختلف را پوشش می‌دهد. مثلاً بخش‌های مختلف کتابهای کردی داریم؛ کردستان شمالی، کردستان جنوبی، سورانی و کرمانجی و کردی ترکیه‌ای، یا عربی، انگلیسی، سوئدی و فارسی و امثالهم. یعنی عمدتاً مراجعه‌کنندگان ما دوستان کرد هستند...

* (با خنده) که احتمالاً همین باعث بقای شما بوده!

ـ دقیقاً! تا حدودی همین موضع باعث ادامه کاری ما شده، آن‌طور که ما اخیراً یک فرهنگ زبان کردی ـ سوئدی در دو ـ سه هزار نسخه منتشر کردیم.

همین حالا هم درحال انتشار فرهنگ سوئدی ـ کردی با کمک یکی از نویسندگان خوب هستیم.

* رضا جان! فعالیت فرهنگی‌ات پر بارتر باشد و خودت هم شاد باشی. از وقتی که به من دادی متشکرم.

ـ درود بر تو و بر خوانندگان این گفتگو. به امید روزهای پر بارتر و آزاد. قربانت و سپاس!


24 ژانویه 2007
............................


22 January 2007

زینت میرهاشمی: ترمز «قطار» را مردم خواهند کشید

ترمز «قطار» را مردم خواهند کشید!

زینت میرهاشمی


در حالی که زمان کمی به پایان مهلت قطعنامه شورای امنیت باقی مانده است، دیکتاتوری حاکم بر ایران، بر سیاستهای ماجراجویانه و تشنج زای خود در سریالی از موضعگیریها می افزاید. برآیند این سیاستها، افزایش فشار و سرکوب مردم ایران از یک طرف و از طرف دیگر صدور بحران به خارج و هماوردطلبی با آمریکا در منطقه است. از این سیاست مردم ایران دچار آسیبها و زیانهای جدی شده و در آینده هم خواهند شد. احمدی نژاد در مراسم تحلیف رافائل کوره آ رئس جمهور اکوادور، به دولتهای آمریکای لاتین قول داد که:«برای دفاع از خود در مقابل آمریکا (رژیم ایران) به آنها کمک می کند.» وی در روز یکشنبه اول بهمن اعلام کرد که:«قطار هسته یی شدن کشور به راه افتاده و کسی نمی تواند این قطار را متوقف کند و ترمز آن را بکشد.» آقای احمدی نژاد و رهبرش و همه قدرتهای خارجی که تا کنون از این رژیم حمایت کرده اند می دانند که اگر مردم را در اعمال اراده شان آزاد بگذارند، ولی فقیه و همه مدافعان نظام زیر ریلهای قطار آزادیخواهی له خواهند شد.


احمدی نژاد روز یکشنبه اول بهمن، در مجلس در حالی که تحریمهای شورای امنیت را بی حاصل خواند، آماری ارائه داد که درستی آن را هیچ نهاد سنجیداری تائید نمی کند. احمدی نژاد فریبکارانه با ارائه آمارهای قلابی در مورد «عدالت و پیشرفت»، حتا به آمارهای پیشین ارائه شده از طرف رسانه ها و کارگزاران ولی فقیه توجه نکرد. بر اساس این آمارها، همه چیز «خوب» و از «برکت» دولت احمدی نژاد مردم ایران که هیچ، مردم کشورهای آمریکای لاتین هم به ناز و نعمت خواهند رسید. این حرفهای پوچ در حالی زده می شود که هنوز تحریم اقتصادی اعمال نشده قیمتها چندین برابر شده و فقر افزایش یافته است.


احمدی نژاد گفت: «پیشرفت و عدالت لازم و ملزوم یکدیگر هستند و ما پیشرفت بدون عدالت یا بر عکس آن را نمی خواهیم.» وی افزود:«دشمنان به دروغ می ‌خواهند اين گونه القا كنند كه با صدور اين قطعنامه و اعمال تحريم عليه ايران، ايران بايد هزينه‌های زيادی را در اين ارتباط بپردازد. ولی ما تا كنون هزينه ای نپرداخته‌ ايم ... چه هزينه ‌هايی داده‌ايم؟» حرفهای این پاسدار عوامفریب در حالی که هنوز هیچ تحریم اقتصادی اعمال نشده، قیمت مواد غذایی چند برابر شده آن قدر مضحک بود که بلافاصله موضوع گرانی سرسام آور گوجه فرنگی به یک مساله در صحن مجلس تبدیل شد.


به یک نمونه اشاره می کنم. پرویز داوودی معاون اول احمدی نژاد روز سوم ژآنویه 2007 در پاسخ به اعتراض دامداران اعلام کرد که: «دو دهک جمعیت کشور بسیار کم در آمد و نزدیک 4 و نیم مبلیون نفر با در آمد روزی کمتر از 1000 تومان زندگی می کنند.» وی در همین راستا گفت: «قوت غالب دو دهک پایین در آمدی جامعه حداکثر نان و ماست است.» (خبرگزاری فارس)



ایران نبرد
http://www.iran-nabard.com/

08 January 2007

زینت میرهاشمی: آلودگی هوا و قربانبان روزانه آن

یکی از مهمترین زیانهای جمهوری اسلامی برای مردم ایران تخریب محیط زیست بوده است. نابودی جنگلها و کمبود فضای سبز و عدم سرمایه گذاری مناسب برای بهبود هوا سبب آن شده که هر روز دهها نفر در ایران در اثر آلودگی هوا جان می سپارند.


آلودگی هوا و قربانبان روزانه آن

زینت میرهاشمی


روزنامه سرمایه در روز 2 دی امسال تلفات ناشی از آلودگی شدید هوای تهران را روزانه 20 تا 25 نفر اعلام کرد. علاوه بر زیانهای فاجعه بار جانی، سالانه ملیاردها دلار خسارت در اثر آلودگی هوا به ایران وارد می شود. به نوشته سرمایه 2 دی، یک پزشک از پر بـودن بخـش سـی‌سـی‌یـو (CCU) بیمارستانها به دلیل آلودگی هوا خبر می‌دهد و می‌گوید:«در حال حاضر تمام «سی‌سی‌یو» های بیمارستانها پر از بیمارانی است که به خاطر آلودگی هوا دچار ایست قلبی شده‌اند در حالی که تا یک ماه قبل سی‌سی‌یوها خالی از این دسته از بیماران بود.»

روزنامه رسالت در شماره یکشنبه 17 دی می نویسد:«خطرات ناشی ازآلودگی هوا مختص به تهران نيست بلکه براساس شاخصهای پايداری، محيط زيست ايران در بين ۱۴۶کشور جهان در رديف ۱۳۲ قرار دارد.»

با وجود این وضع فاجعه بار هوای تهران و محیط زیست، که زندگی مردم و به خصوص کودکان را هر روز تهدید می کند پاسدار احمدی نژاد می خواهد مژده پیشرفت اتمی به مردم ایران بدهد. طی سالهای گذشته دهها میلیارد دلار از منابع مالی ایران صرف خرید اسلحه و یا تجهیزات برای ساخت سلاح اتمی شده است. این مخارج عظیم فقط برای تامین امنیت نظام ارتجاعی ولایت فقیه صورت می گیرد و این در حالیست که امنیت زندگی مردم هر روز بدتر از روز قبل می شود.

اگر رژیم به فکر امنیت و بهبود زندگی مردم باشد می تواند با سرمایه گذاری در سیستم حمل و نقل عمومی شهری با بخش زیادی از آلودگی هوا مبارزه کند. بر اساس یک تحقیق از جانب کارشناسان محیط زیست، با یک میلیارد دلار حداقل می توان 20 هزار دستگاه اتوبوس گازسوز به ناوگان حمل و نقل شهری افزود و با این 20 هزار که تقریبا سه برابر تعداد فعلی اتوبوسها است، می توان 30 درصد سهم تردد با وسیله وسایل نقلیه عمومی را به بیش از 80 درصد رساند.

رژیمی که چنین بودجه ای را برای بهبود هوای تهران اختصاص نمی دهد و در عوض دهها برابر این مبلغ را برای مخارج نظامی و صدور تروریسم اختصاص می دهد، هرگز نمی تواند با جار و جنجالهای پوچ مدعی پیسرفت ایران باشد.


ایران نبرد
http://www.iran-nabard.com/

07 January 2007

جمشید پیمان: برخیز و همره شو دمی دریای بی آرام را

برخیز و همره شو دمی
دریای بی آرام را



جمشید پیمان



ای بـرکشـیـده بـر تـنـت درهـم تـنـیـده دام را
غرقه مشو در تیرگی، بگسل زهم این شام را
برگوخموشی ازچه رو خلوت گزیدن تا به کی
هـمـره نـمی گردی چر ا رنـدان درد آشـام را؟
این شیخ ننگین خلق را بدنام و رسوا می کند
اما کشد بر نـنگ خـود صـد دلق ازرق فـام را
عمری خدا را جسته ای،ای بی خبردرخود نگر
سجده بر عـزم خویش کن ، نی گله ی انعام را
چاره مجوی ازاین وآن،از خود برآور شعله ای
با آتـش جـانـت بـسوز، این ظـلـم بـد فرجام را
عیسا صلیب عشق را بر شانه هایش می کشد
آمـوزد عاشـق پـیـشگی، این پـختگان خام را
مـوسـی بـه دریـا می زند تا بگسـلد بـند ستـم
موسی صفت درهم شکن فرعون موسی نام را
خو کرده با زنجیـر خود، دلبـنـد زخم خویشتـن
ای مـانـده در بـی هـمـتی ، تـهمـت مزن ایام را
بـر ساحـل دلخـستگی ، تا کی بـمانـی مـنـتـظر
بـرخـیـز وهـمـره شـو دمی ، دریای بی آرام را