03 January 2008

علی دهقان: روايت كوچ اجباري از اعتماد

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام
جرم اين است
جرم اين است


روايت كوچ اجباري از اعتماد



از اعتماد خداحافظي كردم، چون چاره اي جز اين نبود و بايد اخراج را به رسم اهالي اعتماد مي پذيرفتم. جايي كه مديرانش به قول الناز انصاري شهامتي براي صدور حكم اخراج نداشتند. شايد ناگوار باشد كه هنوز پشت ميز كارت نشسته اي و سردبير روزنامه پنهاني با گزينه هايي براي جانشيني تو گفت و گو كند.

به خاطر همين يك ماهي مي شد كه به طور جدي مي دانستم يا به من فهمانده بودند كه بايد بودن در تحريريه اعتماد را فراموش كنم و يا اگر سوداي خانه نشيني در اعتماد را دارم بايد آن باشم كه مدير مسئول و سردبير روزنامه طلب مي كنند كه اين نيز ملالي نبود و در اين چند ساله روزنامه نويسي آموخته ام كه سردبيران و مديران مسئول سهمي مي خواهند از گوشه كوچك قلم كه اگر تن ندهي شيرازه سامانه اي به نام روزنامه تن از هم گسيخته مي كند اما در اعتماد نوايي ديگر دربوق شده بود كه همنوايي با آن بخش بزرگي از خاطرات،ايده ها، باورها و بودن هايي هر چند كوچك از تو را زير و رو مي كرد.

تحملش كردم شش ماه به لطف دوستاني جوان تر از من كه كانون كوچك گروه اقتصاد را گرم مي كرند و كار مي كردند بي آن كه تن بدهند به لجنزاري كه باب شده است و چند سالي مي شود از سر و كول روزنامه نگاري اقتصادي بالا مي رود ولي اگر بخواهم حقيقت را بگويم، بايد بنويسم كه به رغم صفاي بزرگ همكاران، اين اواخر ماندن در اعتماد سرطاني بود كه راه بر گلو مي بست. مخصوصا اين كه هر روز بايد از آقاي سردبير و رفيق قديميش(فرهت فردنيا) مي شنيدي روزنامه خرج دارد و آگهي و خبر فروشي و تعظيم در مقابل هر صاحب حجره اي مي تواند براي جيب روزنامه مفيد باشد. چنين چيزي هميشه براي من سخت بوده است و شايد خود فروشي در قالب خبر فروشي و حراج كردن روزنامه نگاري در حجره دلالي خبر تنها اتفاقي باشد كه در سال هاي روزنامه نگاري اقتصادي از آن پرهيز كرده ام.

روزي كه به اعتماد مي رفتم اين را با صدايي كاملا رسا و در چند بار تكرار به آقاي سردبير گفتم كه گروه اقتصاد گاوي شيرده نيست كه هر روز دلار پس بدهد و تمام همكاران مي دانند كه اگر چنين گاوي هم وجود داشته باشد من ياراي چراندن آن را در جايي به اسم روزنامه ندارم. گفتم تنها كاري كه نكرده ام مانور در بازار آگهي بوده است كه البته آنها نيز چنين توقعي از من نداشتند جز فرمان گرفتن از نيروهاي واحد آگهي كه به دليل فقدان دانش تبليغات، راه درآمد زايي را در اين ديده اند كه مدح مديران نا لايق دولتي و غير دولتي را بگويند و آنها نيز به پاس اين خدمت، تفاله اي كوچك، آن هم در شكل خبر راهي روزنامه كنند. براي همين توپ پر من براي پرهيز از شراكت در اين فلاكت به جايي رسيد كه بعد از چند ماه،يك روزوقتي از روزنامه خارج شدم آقاي سردبير رپرتاژي را به جاي تيتر دو يكي از صفحات اقتصادي نشاند(ايرانسل يكساله شد). اتفاقي كه به نوبه خود براي روزنامه هاي غير اقتصادي تازه بود.

از آن پس بارها شنيدم كه بعد از پافشاري الياس حضرتي براي خروج من از روزنامه، نداشتن درك و شعور همراهي با مدافعين خبر-آگهي اصلي ترين دليل اخراج از اعتماد خواهد بود. خوشحال شدم. در چند سال گذشته بارها زخم انتقاد از تبديل روزنامه به حجره هاي پوسيده را چشيده بودم و به دفعات از اين كه مي گفتم خبرنگار برده آگهي و يا مامور جلب آگهي نيست سرزنش شده بودم. حتي يك باردر سال 83 وقتي با آرش حسن نيا قرار گذاشتيم به نقد افرادي بپردازيم كه در روزنامه هاي اقتصادي خبرنگاران را مجبور به درآمد زايي هاي غير اخلاقي مي كنند، چند تن از دوستان به جرم نوشتن يادداشتي در شرق(روزنامه هاي اقتصادي يا روزنامه فارسي) مي خواستند در نمايشگاه مطبوعات يقه پيراهنم بدرانند، اما اين بار شيريني اخراج به دليل نفهميدن دوباره اين گونه از درآمد زايي در كنار پا فشاري حاجي حضرتي براي خروج از روزنامه كامم را شيرين مي كرد.اين را با اطمينان مي گويم كه تنها تلخي اخراج از اعتماد نديدن دوستان حوزه اقتصاد بود كه بسيار از صميميت و خلوص حرفه اي آنها آموخته بودم. بزرگي آنها كوچكي دانش مديريت روزنامه را براي من جبران مي كرد. روزنامه اي كه جانشين مدير مسئول آن و كسي كه مطالب را مي خواند و حتي اقدام به سانسور مي كرد جواني بود كه فقدان دانشش در جمع اهالي مطبوعات يادش را به طنزي ماندگار بدل كرده است.

آقاي مدير مسئول به او تعداي كليد واژه داده بودمثل فمينيست ،سنديكا،همجنس و چند لغت ادبي-هنري كه هر جا مي ديد بايد به نقل از مدير مسئول خواهان حذف كل مطلب مي شد.بارها به آرامي، با خشم، با صداي كوچك، با صداي بزرگ و مداوم اعتراض كردم كه اين آدم صلاحيت خواندن و تاييد مطالب افرادي چون دكتر نيلي يا راغفر و هر اقتصاد داني از هر حوزه فكري را ندارد. فردي كه هنوز معناي ساده ترين واژه هاي اقتصادي چون پرتفوي سهام را نمي داند و هر متني كه داراي اين اصطلاح باشد از نظر او شرايط حذف را دارد ، مي تواند توهيني براي اهالي شناخته شده اقتصاد محسوب شود اما اين انتقاد بادي به زير سبيل ديگر مديران مي شد و با اين اشاره كه آقاي حضرتي تنها به او اطمينان دارد همه چيز ختم به خير مي شد. البته اين نكته را بايد بگويم كه در اين حد اعتراض براي من گناهي نابخشودني بود چون شايد فقط يك ماه بعد از آمدنم به اعتماد، الياس حضرتي تنها به اين دليل كه من صفحاتي به اسم عدالت،ماليات و دموكراسي،توسعه و انديشه و مخصوصا كارگري به راه انداخته بودم با قاطعيت مي گفت كه دهقان ماركسيست است و حتي يك بار به تندي در مكالمه اي تلفني گفت كه مشاركتي ها را هم به روزنامه خود راه نمي دهد چه برسد به ماركسيست ها و من بايد هر چه زودتر روزنامه را ترك كنم. اين تقاضاي او به جايي نرسيد چون هر دوي ما حقوق بگيران خدابخش بوديم و او نمي توانست چنين آسوده اقدام به اخراج كند. در اين جريان اما اگر مي توانست اسماعيل محمد ولي را با دستان خود خفه مي كرد چون او مسئوليت اجراي صفحه كارگري را داشت و به زعم حاج آقا ماركسيستي بزرگتراز من و در حد لنين بود! ريشه اين برداشت نيز از زماني شروع شد كه در يكي از مطالب واژه سنديكا به كار رفته بود و اين لغت از نظر حاج الياس ،هم خودش و هم كسي كه از آن استفاده مي كرد ماهيتي ماركسيستي داشت. البته من تا دقيقه 90 با پا فشاري صفحه كارگري را روي خروجي روزنامه فرستادم وآن طور كه در روزنامه شنيده مي شد الياس حضرتي نيز تا دقيقه نود روي اعصاب خدابخش بود تا ماركسيست روزنامه را بيرون كند. شايد اگر ايشان قوانين كشور را مي خواند و يا حتي به نوشته هاي رسمي مطبوعات دقت مي كرد، مي ديد كه واژه سنديكا بارها به كار رفته و هيچ نشانه اي براي ماركسيست بودن افراد نيست. البته حاج الياس لطف كرده بودند و در جمع هاي بيرون از روزنامه نيز داستان ماركسيست بودن مرا!! به گوش برخي از دوستان رسانده بودند.

گناه من طلبگي در اقتصاد نهادگرايي است كه در ايران مثل بسياري ديگر از چيزها وقتي در برابر ضعف فكري قرار مي گيرد بايد هر وصله اي را به جان بخرد.البته در اعتماد بيشتر از هر جاي ديگري اين برداشت فكري از اقتصاد نا مفهوم بود. به هر حال وصله ناچسب چپ سنتي بر من تحميل شده بود كه ديگر عينيتي در جهان بيرون ندارد و همچنان كلماتي از نوع سنديكا در برخي مطالبم وجود داشت كه كل آن مطلب دچار سانسور مي شد و ظاهرا دليل اصلي خداحافظي اجباريم از اعتماد نيز همين مسئله است.البته يك بار كه نوشته اي تاريخي در نقد ابتهاج(از مجيد يوسفي) در صفحه تاريخ و اقتصاد داشتم(كه كاملا حذف شد) برخي از دوستان شنيده بودند كه سلطنت طلب نيز لقب گرفته ام. از آن روز تا امروز با تلاش زياد نمي توانم رابطه اي بين ماركسيست بودن و سلطنت طلب بودن بر قرار كنم. اين هم به نظرم يكي از عجايب روزگار است كه اين روزها در روزنامه ها خود را نشان مي دهد. جايي كه آرش حسن نيا فقط به خاطر اعتراض صنفي اخراج و خانه نشين مي شود و الناز انصاري نير براي توليد موتور پول روزنامه بايد نبودن را به بودن ترجيح بدهد.

به نظرم مديريت رسانه در ايران نياز به آسيب شناسي جدي دارد چون در يك مسير نزولي به جايي رسيده است كه مثل سامانه هاي دولتي با كمترين توان فكري در زمينه مديريت، پرسش هايي در قالب انسان را پاك مي كند آن هم براي آسودگي. آرش فقط يك «چرا» بود. علامتي ظاهرا ناخوشايند كه مديريت ايراني هيچ گاه علاقه اي براي ديدن آن نداشته است. در ايران اما اين يك فرهنگ شده است. از كوچك و بزرگ همه مي خواهند پاسخ باشند براي همين اگر قلبي به شكل پرسش بتپد ساده ترين كار پاك كردن آن با همان پاك كن تاريخي است كه اي كاش اين پاك كن در جايي مثل روزنامه وجود نداشت.

براي من تكرار تجربه تكراري اعتماد به يك خاطره تبديل شده است. خاطره اي كه به سهم خود براي تاريخ روزنامه نگاري ايران باقي خواهم گذاشت. روزگار دوستانم سبز و آسمانشان پر ستاره، اميدوارم آينده خيلي دور نباشد، البته آينده اي كه چوب استبداد قامتي از كنار گوش ما تا تمام كوچه هاي شهر نداشته باشد.

حاشيه:
*از محمد حسن عليپور(مشاور سردبير روزنامه اعتماد)براي تمام همراه بودن ها و شفاف بودن ها سپاسگزارم.
*با اصرار من قرار شد علي حق پيشنهاد دبيري اقتصاد روزنامه اعتماد را بپذيرد تا بچه هاي گروه دچار پراكندگي نشوند اما او نيز مورد اقبال آقاي سر دبير قرار نگرفت. دايره همراه شدن با مديريت روزنامه اعتماد اين روزها بسيار كوچك شده است و خواسته هاي آنها در كيسه علي جاي نگرفت. از او نيز طلب بخشش دارم
.

Happy New Year!



بیانیه / فراخوان ...
http://bayan-ieh.blogspot.com/

زیر چتر چل تیکٌه
http://zir-chatr-40tikke.blogspot.com/

web-A-ward __ وب - آ - ورد
http://web-award.blogspot.com/

و ... چه و چه و چه
http://che-0-che-0-che.blogspot.com/

سین / جیم ... یادداشت
http://seen-jeem-40tikke.blogspot.com/

فوروم ایران و آلمان
http://deutsch-iranisches-forum.blogspot.com/

28 December 2007

و... چه و چه و چه ... آنجا که روز جهاني زن

و... چه و چه و چه


Bhutto

آنجا که روز جهاني زن
بين ... های سراسر دنيا
و
بی نظير بوتو
دهان گشوده



... دارالترجمه زبان یاجوج و ماجوج.....


"مردم حتی به اين فکر نمی کنند که بی نظير (بوتو) به کجا و به چه وابسته بود... همين که برای آنها از آزادی، و نان و حقوق شان حرف می زد کافی بود که دوستش بدارند...
اين همان دره ای است که بين .... ها و بی نظير بوتو های سراسر دنيا دهان گشوده و .... اين دره نمی تواند از تلاش هاشان بکاهد"

جمعه گردی های حاج خانوم شکوه میرزادگی گوز یا نیوز
http://news.gooya.com/politics/archives/2007/12/066368.php
جمعه شب 6 دي 1386 - 27 دسامبر 2007
http://shokoohmirzadegi.com

...................

شما،
برای مظنه زدن حرف های من، به منبع مراجعه نياز ندارید

بايد دقت کنيد تا ببينيد
که من از کنار هم نهادن يک مشت بديهيات چه نتايج «کارآگاهانه» ای گرفته ام.


اسماعيل نوری علا

جمعه گردی های حاج آقا اسماعيلنوری گوز- یا - نیوز علا
جمعه شب 21 بهمن 1385
http://news.gooya.com/society/archives/057174.फ्प
...........................


در مراسم خاکسپاری و ختم ها در ايران رسم نبوده و نيست که زن ها بروند و سخنرانی کنند؛ به خصوص اگر که اين مراسم جنبه ای عمومی هم داشته باشند. اما خانم شيرين عبادی اين سنت را شکسته و در مراسم خاکسپاری دکتر پرويز ورجاوند سخنرانی کرده اند. ... گفته می شود که در برنامه ريزی خاکسپاری قرار نبوده که خانم عبادی صحبت کنند و اين اقدام ابتکار خود خانم عبادی بوده است" !

جمعه گردی های حاج خانوم شکوه میرزادگی گوز یا نیوز
http://www.puyeshgaraan.com/Qalamro/Az%20Negaah-Word/Aznegaah-Word-061507.htm
جمعه شب 25 خرداد 1386 /- 15 جون 2007
................

رامین مولائی
"روز جهاني زن در شرايطي فرا مي رسد که…حتي برخي مراجع تقليد چون آيت الله صانعي نيز تبعيض در ديه را مردود دانسته و حکم شرعي به برابري ديه زن و مرد داده اند. به عبارت ديگر، قوانين تبعيض آميزي که با توجيهات مذهبي بر زنان ايران حاکم است، چيزي جز قرائت محافظه کارانه مسوولان حکومتي از اسلام نيست" !

زن مسلمون برنده جایزه نوبل
گو. یا نیوز
http://news.gooya.com/politics/archives/045199.php

17 اسفند ١٣٨۴ – ٨ مارس ٢٠٠۶





27 December 2007

نيلوفر بيضايی : برای پدرم بهرام بيضايی به مناسبت شصت و نهمين سال

... و من تنها من – سندباد- بيدارم. چشم انتظار. انتظار يک قطره آفتاب، يک جرعه باد، در تاريکی، در ظلمات، تنها منم. شاهد دست بسته ی خاموشی و جنبشی که نيست. و سکوتی که هست. گاهی، فقط گاهی ، از دورترين راه فريادی می شنوم. حس می کنم که به اين فرياد بادبان می لرزد. اما تنها منم که می لرزم...
بهرام بيضايی، هشتمين سفر سندباد، ۱۳۴۳


تولدت مبارک

برای پدرم بهرام بيضايی به مناسبت شصت و نهمين سال

نيلوفر بيضايی


اين چند خط را برای تو، پدر عزيزم، بهرام بيضايی و به پاس تلاشهای خستگی ناپذيرت در عرصه ی فرهنگ و هنر کشورم ايران می نويسم . می دانم که بسيار خسته ای و بسيار رنجديده و می دانم که زخمهای بسيار بر روح و روان داری از سوی آنها که گمان می کنند آمده اند تا برای ابد بمانند، اما نمی دانند که ضديت با جريان رونده و شونده ی فرهنگ ايران امری است گذرا و آنچه می ماند، فکر است و انديشه و نيروی خلاقه ی انسانی که خود خالق است. نيز بسياری در لباس دوست و دوستدار که پنهانی و از سر تنگ نظری زخم می زنند، گاه از سر بخل و گاه از سر خودشيرينی برای اين و يا آن دستگاه قدرت. حاصل اين زخمها در يکی کين ديرينه می شود و عامل ايستايی و در چون تويی سر چشمه ی خلاقيت و سازندگی. هر چه آنها کردند تو نکردی و آنچه کردی جستجوی ريشه ها و چرايی ها بود و مرکز آثارت انسان با تمام پيچيدگيهايش و اينها همه من را نه بعنوان فرزندت، بلکه بعنوان يکی از فرزندان ايران مادر، وامدار اين سخت سری و سرکشی تو می کند که فرزند زمانه ی خويش هستی و متعلق به تمام ايران .


امروز پنجم ديماه ۱۳۸۶ و شصت و نهمين سال تولد تست. امروز که تولدت را در غربت هميشگی مان جشن می گيريم، يار و همراه ديرين تو و يکی از نمايشنامه نويسان برجسته ی ميهنمان اکبر رادی در گذشت. شايد رادی اين روز را برای مرگ برگزيد تا آخرين پيامش را به تو برساند : بمان برای فرهنگ و هنر ايرنزمين و باری را که با هم بر دوش گرفته ايم بتنهايی به سرمنزل مقصود برسان. يادش گرامی باد و عمرت دراز.

زندگی و مرگ ، زايش و نيستی همزادند و شادی و غم علت وجودی هم. و در تناقض با يکديگر است که تکميل می شوند. همانطور که سپيدی از درون سياهی سر بر می زند و سياهی از دل سپيدی است که بيرون می جهد. و شايد امروز، همين امروز روز تلاقی ضدين بر پيشانی هنر نمايش در ايران باشد. غلامحسين ساعدی آن بخش کنده شده از مثلث نمايشنامه نويسی وطن، آن تکه ی رانده شده اما جدا ناشدنی از بدنه ی نمايشنامه نويسی وطن ، همان او که هر بار تصويرش را در جايی می بينی به پهنای صورتت اشک می ريزی، سالهاست که رفته. رفته چون نتوانسته دوری وطن را تاب بياورد، رفته چون مشتی تاريک انديش ضد فرهنگ، وجود او و بسياری ديگر را تاب نياوردند. رفته اما از ياد ما نرفته، نخواهد رفت و اثرش جای در جای در فرهنگ ايرانزمين باقی می ماند، همانگونه که اثر رادی آن کوه استوار دانش و فرهنگ که فرو نريخت و ماند و خواهد ماند. همانگونه که تو، که هر اثرت در تئاتر و سينما دريايی است از دانش و تلاش برای شناخت و گامی در جستجوی چرايی آنچه هست، در جستجوی فرديت از دست رفته ی ما و هويت گمشده ی جمعی مان. گمشده در پس غبار تحريفها و واقعيتهای دروغين که به جای آنچه هست برای مردمان ساخته اند. گمشده در پس پرده های ضخيم سياهی که بر حافظه ی تاريخی مان کشيده شده و دريغا که ما خود در اين دروغ بزرگ سهمی انکار ناشدنی داشته ايم . خواسته يا نا خواسته، دانسته يا نادانسته.

در جستجوی پاسخ اين پرسش که چگونه « بهرام بيضايی» بهرام بيضايی شد و جايگاهی غير قابل انکار در فرهنگ و هنر ايران يافت، تنها و تنها می توان به آثار او رجوع کرد که خود بازتاب زندگی او (و دورانی که در آن می زيد) نيز هست و در عين حال جستجوی بيدريغش در احوال مردمانی که قهرمان نيستند، اما در شرايطی خاص می توانند قهرمانانه کار و زندگی کنند و در شرايطی ديگر می توانند قهرمانانی بسازند و بجای خود به ميدان نبرد بفرستند. شهيد بسازند، بدون اينکه خود حاضر به پرداختن بهايی برای تغيير شرايط خويش شوند.

و بدينسان است که بهرام بيضايی، فرزند يک خانواده ی اهل ادب و فرهنگ که از کودکی بدليل باور مذهبی غير رايج خانواده اش از خانه تا مدرسه و از مدرسه تا خانه از بچه های محل کتک خورده و کودکی کم حرف و خجالتی است، عشق بزرگ خود را در سالن سينما و تئاتر باز می يابد. جايی که در تاريکی سالن، بدون آنکه ديده شود، فرصت ديدن می يابد. فيلم ديدن، کتاب خواندن و جستجو در متون ادبی و تاريخی برای او محملی می شود برای جستجوی پاسخ پرسشهای بيشماری که در ذهنش شکل گرفته است. چگونه می شود که جامعه ای «غريبه» های خود را می سازد و بجای تلاش برای شناخت آنها و پذيرفتن دگرباشی شان آنها را به انزوا می راند ، چگونه جامعه ای حتی با تاريخ و گذشته ی خود بيگانه می شود، حال را ناديده می گيرد و از ساختن آينده عاجز می شود. او همواره نگران سرنوشت کسانی است که در چنين جامعه ای در موضع «اقليت» قرار دارند، نگران آنها که زير دست و پای جمعيتی و توده ای که بيشتر به انگيزه ی حسی به حرکت در می آيد تا بر اساس شناخت، له می شوند. کودکان بعنوان نمودی از نسل آينده ، در حاليکه بی پناه و بدون پشتوانه، بدون گذشته و بدون آينده بار خطاها و نادانيهای گذشتگان را بر دوش می کشند، زنانگی بعنوان نماد زندگی و سازندگی می رود تا قربانی آن بخش خشونت طلب و مرگ پرست مردانگی شود، اما در سر بزنگاه طغيان می کند و هر طغيانش نشانه ی اعتراضی است بر همان ساختار خشن و ساکن. و زمان که نسلها را يکی پس از ديگری در خود می بلعد و تا نسلی می خواهد سر بر آورد قربانی «سهراب کشی» می شود.
از فيلم «سفر« و شخصيتهای اصلی آن که دو کودک هستند (۱۳۵۱) تا «باشو غريبه ی کوچک» (۱۳۶۴) ، کودکان غريبه هايی هستند بدون پشتوانه و در جستجوی مامنی يا سر پناهی يا آغوشی گرم. آيا آنها بنوعی نسلهای جوان ما را نيز نمايندگی می کنند که در تنگنای روايات متضاد و کج راهه های تاريخی گذشتگان و بدون پشتوانه ی قوی تاريخی می بايست راه خود را در ايران هميشه بحرانی و در کجراهه های تحريف تاريخ بيابند.

ما با خود و از خود بيگانه ايم و سنتها هنوز در ما قويتر عمل می کند تا گشاده دستی و افق نگاه باز و روحيه ی پذيرش دگر انديشی و دگرباشی و اينکه اين بيگانگی ها با انسان چه می کند، موضوع بسياری از آثار بيضايی بوده و هست. زنان بعنوان نمادهای ايستادگی در برابر تعصب و سنت گرايی کاذب، بعنوان موتور تغيير و تحول از نخستين آثار بيضايی بارها و بارها در نقش محوری حضور داشته اند. از عاطفه ی رگبار تا رعنای غريبه و مه، از آسيه ی کلاغ تا تارا در چريکه ی تارا و نايی در باشو غريبه ی کوچک و شخصيتهای زن مسافران و سگ کشی، همه و همه نمادهايی از همين نگاه هستند . اينها نه زنان خيالی که بسيار هم واقعی اند و نمونه های بيشمار آنها را امروز در جامعه ی ايران می بينيم.

او بيش از آنکه شيفته ی قهرمان پرستی ها ی رايج شود، بدنبال ضد قهرمانهاست ، چرا که در می يابد جامعه ای که نياز به قهرمان دارد، خود از حرکت و در دست گرفتن سرنوشت خويش عاجز است، ايستاست و سترون و او که «از سکون بيزار است» با تکاپويی وصف ناشدنی تمام عمر خود را صرف دانستن، خواندن، ديدن و آفريدن می کند.

«آرش» او بر خلاف «آرش» های ديگران يک ضد قهرمان است، ستوربانی است که تنها بر حسب تصادف و از سر اجبار بر فراز البرز کوه می رود. او نخواسته قهرمان باشد، اما در شرايطی قرار می گيرد که راهی بجز انداختن تيری که تعيين کننده ی مرز ايران و توران است ندارد. او آرش تير را نه با نيروی بدنی يا از سر پهلوانی که با نيروی دل می کشد...

«... وتير می رفت. و باد از پی او. و چندان سوار دشمن و دوست که در پس آن می رفتند، در مرز پيشين از آن بازماندند.... و هر کس از آن می گفت... و افسانه ی تير در دهانها افتاد، از تيره به تيره، از سينه به سينه، از پشت به پشت. و تا گيهان بوده است اين تير رفته است. خورشيد به آسمان و زمين روشنی می بخشد، و در سپيده دمان زيباست. ابرها باران به نرمی می بارند. دشتها سبزند. گزندی نيست. شادی هست، ديگران راست. آنک البرز، بلند است و سر به آسمان می سايد. و ما در پای البرز به پای ايستاده ايم، و در برابرمان دشمنانی از خون ما، با لبخند زشت. و من مردمی را می شناسم که هنوز می گويند، آرش باز خواهد گشت.» (بهرام بيضايی، آرش،۱۳۴۰)

اينچنين است که «ليلا دختر ادريس» درجستجوی هويت انسانی خويش و ورای محدوديتهای جنسيتی می بايست بهای گزاف آن تنهايی را می پرداخت و يا هنوز و چه بسا بيش از پيش دارد می پردازد و « راه توفانی فرمان پسرفرمان از ميان تاريکی» راهی شد سهمگين و ميراثی که بر جای مانده نشانه ی زخمها و شکستهاست و قلمهای شکسته و شمشير زنگ زده ی روزگار شکست . شمشيری که در دستان زمين بانوی ما «تارا» بجای آنکه پاسبان مرگ شود در خدمت زندگی قرار می گيرد. ميراثی که حکايت گسستها و شکستهاست، بی تاريخی ما ، نبودن زمينی سفت زير پاهايمان و ريشه های قطع شده ی ما آوارگان در وطن و يا دور از وطن (چه فرقی می کند).ما همه از يک تنيم و هر يک بنوعی از نطفه ی مادر «ايران» کنده يا «کندانده» شده ايم. چرا؟ جستجوی اين چراهاست که شايد از درون آن سياهی که بر وطنمان سايه انداخته، راهی بسوی نور بگشايد.

در «مرگ يزدگرد» او به روايات گوناگون از مرگ آخرين پادشاه ساسانی ميدان می دهد تا از ورای آن فسادی را که در ساختار حکومتی ايرانيان ريشه دوانده و ميدان را برای حمله ی اعراب به ايران می گشايد ، بنماياند. شاه کشی در مرگ يزدگرد نه از سر آزاديخواهی که از سر استيصال است و طغيان لحظه ای. و بدينسان است که خطوط مشابه واقعه ی تاريخی با اتفاقی که در ايران در قابل انقلاب اسلامی بوقوع می پيوندد، نمايان می شود.

«... بنگريد که داوران اصلی از راه می رسند. آنها يک دريا سپاهند. نه درود می گويند و نه بدرود، نه می پرسند و نه گوششان به پاسخ است. آنها به زبان شمشير سخن می گويند!... به مرگ نماز بريد که اينک بر در ايستاده است. بی شماره، چون ريگهای بيابان که در توفان می پراکند و چشم گيتی را تيره می کند!
آری اينک داوران اصلی از راه می رسند. شما را که درفش سپيد بود اين بود داوری. تا رای درفش سياه آنان چه باشد!» (بهرام بيضايی، مرگ يزدگرد، ۱۳۵۷)

« کارنامه ی بندار بيدخش» کارنامه ی اوست و هر آنکس که تلاش کرد تا غبارها را از پس آن گنجينه ی فرهنگی گمشده مان بزدايد و اعتماد بنفس ما را به ما بازگرداند. «ديباچه ی نوين شاهنامه» داستان مردمان ماست که باغبان مردی در سی و هشت سال از مردم کوچه و بازار شنيد و به جان دل حفظ کرد و انديشه ی ما مردمان را به نظم در آورد.

در «مجلس ضربت زدن» آنجا که از حذف می گويی ، از حذف نيکان ، از آثار فرهنگی ايران که بدست دلال مسلک ويران شد و به غارت رفت و از آن کسانی که دخترک دبستانی را بخاطر يک تار مو با پس گردنی دستگير می کنند، اما يک نفرشان جلوی غارت و غارتگر را نمی گيرد. از آنکس که با «اصلاحات» آمد و خواست متن تو را «اصلاح» کند تا «قابل اجرا» شود!

در فضای سنگين «سگ کشی» او سالهای کشتار جوانان وطن در دهه ی شصت سالهای فضای سنگين مرگ و ماشينهای کشتار را برای ثبت در تاريخ گواهی داد و شايد در اين راه يکی از تک ستاره های حقيقت گو و حقيقت جوی آسمان هنر اين اين سه دهه که در داخل ايران زندگی می کنند بوده باشد.

«مجلس شبيه در ذکر مصايب استاد نويد ماکان و همسرش مهندس رخشيد فرزين» حکايت کابوسهای او و ماست. کابوسهايی که در قالب هراسهای ناخودآگاه جمعی در مردان سياهپوش «غريبه و مه» سالها پيش از انقلاب اسلامی در آثار او نمود يافته بود و در سالهای اخير در قالب قتلهای زنجيره ای بوقوع پيوست.

خانم جان در «مسافران» بر اين باور است که آن بخش از دست رفته ی خانواده روزی باز خواهد گشت. او اين باور را به يک باور عمومی بدل می کند و آنها، کسانی که مرده پنداشته شده بودند باز گشتند. آيا ما فرزندان ايران که روزی و در اوج جوانی ناچار به ترک وطن شديم نيز روزی به خانه ای بوسعت همه ی ايران باز خواهيم گشت؟


« ما اعتراف می کنيم که از ما
بازيگران بهتری هستند
بازيگرانی که صحنه شان خيابان است
و مخاطبشان جمع اجتماع.
بازيگرانی که می گويند و می گويند و می گويند
از باطل و حق، و از واقع و مجاز
و اين ميانه اگر خوب بنگری
فقط اجساد واقعی است
ما چطور بازی کنيم
با دست اينهمه خالی
با دهان اينهمه در بند
سرابی اين چنين فريب
راست هايی اينهمه دروغ؟
ما چطور روی اين صحنه ی عاريه ی کوچک
با تفنگ های چوبی اندک
کشتاری بزرگ راه بيندازيم
که در آن خون از آب جاری روانتر است
و از خاکی که بر آن ريخته بی ارج تر؟
ما کارگران نمايشيم
نشسته در رديف اول تهمت
از تيره ی آن مرع دانه بر
که در عروسی و عزاش هر دو سر می برند
ما تصوير کوچک اين دنيائيم
اگر حقير، اگر شکسته
ما تصوير زمانه ی خود هستيم.
ما اعتراف می کنيم که از ما
بازيگران بهتری هستند
با چشم بندی و شعبده
با اشک و آه و سوز
با مژده و فريب
با تفنگهای واقعی بسيار!
آنان به نام شما
- به نام نامی مردم-
آراء شما را غربال می کنند
شما تحسينشان می کنيد
و مرعوبشان هستيد.
سنگ آسيای آنان
از خون شما می گردد
و نمايشنامه شان را بارها خوانده ايد
با نام جعلی تاريخ!

(بهرام بيضايی، خاطرات هنرپيشه نقش دوم، ۱۳۶۲)

25 December 2007

هادی خرسندی: آشنائي با پادوهاي تآتري رژيم

هادی خرسندی
http://www.asgharagha.com/archives/001724.php

آشنائي با پادوهاي تآتري رژيم


بعد از مدت‌ها که فرصت کردم هولکي سري به اينترنت بزنم، در سايت پر و پيمان راديو زمانه اسم خودم را جزو شرکت‌کنندگان در به اصطلاح فستيوال تآتر کلن ديدم!
کم‌لطفي البته از سوي خانم اختر قاسمي، گزارشگر و عکاس هنرمند است که موقع نوشتن خبر، دقت نداشته که من بيست سي سال است از هرچه بوي گند جمهوري اسلامي بدهد، فراريم. (احتمالاً ناخودآگاهِ ايدئولژيک اخترخانم در اين سهوش دخيل بوده!)
يکبار قبل از اينکه فاش شود که مجيد فلاح‌زاده، پادوي تآتري جمهوري‌اسلامي است، در مقابل دعوتشان که به علت گرفتاري رد کرده بودم، ادب کردم و خوشباورانه پيامي براي فستيوال فرستادم و موفقيت‌شان را آرزو کردم! غافل از اينکه دارم موفقيت يکي از کارچاقکن‌هاي هنري رژيم را در خارج آرزو ميکنم! (خوشبختانه‌ همانطور که خانم قاسمي نوشته، هنرمندان آزاده‌ي مهاجر و تبعيدي، فستيوال را تحريم کردند. اسامي ديگري هم که رديف کرده، مربوط به قبل از لورفتگي است!)
نظير مجيد فلاح‌زاده، «لورفته‌اي» هم در لندن داريم به نام ايرج امامي، که او هم در راستاي فيلم و تآتر به ايران رفت و آمد ميکند و به «امامي واجبي نخورده!» معروف است! وجه تشابه ديگرشان اينکه هردو از بچه توده‌اي‌هاي در خدمت رژيم‌اند.
افشا نکردن اينها، خيانت به خون افسران جانباخته‌ي توده‌اي، و هزاران حبس کشيده‌ي حزب است و جفا به بسياران اعضا و هواداران شريف حزب توده است که هم اکنون در ايران و در تبعيد، (و عمو يوسف که اخيراً در مالموي سوئد ملاقاتش کردم!) با هرگونه ناگواري ساخته‌اند اما نه فستيوال براي رژيم راه انداختند، نه تعزيه‌خوان از ايران آوردند، نه اخبار مبادله کردند، نه هرگز سرسوزني از نفرتشان نسبت به رژيم آدمخور کم شده است